تبليغاتX
یادداشت‌‌ها و گزیده‌ها

مجمل




سلام، سلامتید انشاءالله آقای پانویس؟

  ازتون راهنمایی میخوام. مزاحمتون شدم چون واقعا کسی کمکم نمیکنه حتی خودم! اونطوری نگاه نکنید تو رودربایسی گذاشتمتون که ناامیدم نکنید.

نمیدونم اگه سر درد دلم واشه چقدر میشه تومارم اما کلا دو سه تا سوال اساسی دارم که سعی میکنم در پایان تفکیکشون کنم. بذارید فکنم حداقل یک آدم با طرز فکریکه یک ساله من باهاش آشنام دلنوشتمو میخونه و شاید درکم میکنه...

   سلام. امیدوارم شما هم خوب باشید.

   با همین رنگ آبی در قسمتهایی از نامه‌تان، وقتی نکته‌ای بنظرم می‌رسد، می‌نویسم. قسمتهایی از نوشتهٔ شما را هم قرمز کرده‌ام برای توجه کردن به آنها. در پایان نامه هم یک مطالبی جداگانه خواهم نوشت. سعی می‌کنم تا حد امکان با شما رک باشم و امیدوارم از این زبان نرنجید و نازک‌نارنجی هم نباشید. که البته بنظر نمی‌رسد اینطور باشید.
  من در دبیرستان رشتم ریاضی بود و موفق هم بودم اما به موسیقی علاقه بسیار داشتم بالاخره در کنکور موسیقی شرکت نموده و قبول شدم!  

 من دوساله از کنکور کارشناسی ارشد رد میشم شاید چون انگیزه  قوی ندارم.. اینکه بازهم موسیقی بخونم که چه؟ همه اساتیدم متفقا بر این باور هستند که تو ارشد چیزی یاد آدم نمیدن اما باز همه متفقا تشویق به ادامه تحصیلت میکنن! خستم از دویدن و نرسیدن... گاهی رویاهای خودمو تو ازدهام رویاهای تجویز شده یا تحمیل شده توسط دیگران گم میکنم.

   این یکی از مشخصه‌های انسانی است که مفصلاً درباه‌اش صحبت کرده‌ایم. در زندگی نمی‌داند چه دوست دارد و بهمین خاطر در زندگی سرگردان است و همیشه نیازمند توصیه و راهنمایی دیگران! 
چرا انسان خودش نباید بداند و حس کند به چه چیزی در زندگی علاقه دارد؟! آیا دیگری باید بمن بگوید مثلاً "تو نارنگی دوست داری."؟!

آقای پانویس گاهی از شدت فشار هویت فکری تصمیم میگیرم از همون لحظه تا خود دکترا خودمو وقف کنم! تصمیم میگیرم یک نفس مدرک ها رو جمع کنم و برم بالا تا بعد که توجه و احترام و تحسین و تایید اطرافیانمو جلب کردم، باخیال راحت مدرکها رو بگذارم زیر سرم و به علایق خودم بپردازم! (محال است! فرضاً که این کار را هم بکنید، در آن وقت هم چیزهایی درونتان شما را بسمت آرزوها و ارزشهای دیگر هل می‌دهد.)

من آرامش روان ندارم. من حتی خودمم طرف خودم نیستم. همش حس میکنم کمم. حس میکنم تو این مسابقه کم بدست آوردم. اخیرا  یکی از اقوام که هم سنمه تو رشته پزشکی فارق التحصیل شد. در شب مهمانی چنان فشاری روی من بود که حد نداشت. حس یه آدم بی ارزشو داشتم. نمی‌تونستم خودم باشم. بیخودی اعتمادبنفسم رو از دست داده بودم ...

   امیدوارم مطالب جلسات و بحثها و همینطور کتابهای مصفا را خوانده و گوش کرده باشید. اگر چنین است، باید بخوبی بدانید این جملات شما دقیقاً نشاندهندهٔ تسلط و چیره شدن "شخصیت پنداری" بر وجود و زندگی شماست. نداشتن آرامش، احساس دائمی کم بودن، احساس غبن و بازنده بودن، مقایسهٔ شخصیت و مجموعه اعتباریات خود با شخصیت و مجموعه اعتباریات دیگران، میل به تکیه بر چیزی موهوم بنام "اعتماد بنفس" دربارهٔ همهٔ اینها در جلسات صحبت کرده‌ایم و اگر با دقت گوش داده باشید، حتماً متوجه شده‌اید که کسی که این چیزها برایش مطرح هستند و زندگی‌اش، توجه‌اش حول این چیزها دور می‌زند، در جهنم درونی زندگی می‌کند و آنوقت چه انتظاری می تواند داشته باشد که اگر با دیگری ارتباط برقرار کند، آن ارتباط(تازه بفرض آنکه آن شخص دوم هم سالم باشد!) ارتباط سالمی خواهد بود؟!
   نکتهٔ دیگر اینکه شما با صداقت این خصوصیات خود را نوشته‌اید، یعنی نداشتن آرامش و غیره را، و در جای دیگر نامه‌تان قید کرده‌اید آن آقا بشما گفته "از شخصیتتان خوشش آمده"! و اینکه او شما را بخاطر داشتن شخصیت و روحیاتتان ستوده. آیا در این دو موضوع تضاد روشنی مشاهده نمی‌کنید؟! یا شما با صداقت این مطالب راجع به خودتان را ننوشته‌اید(یعنی وجود آرام و بدون احساس کمی و غبن و بازنده‌گی و مقایسه و ... دارید) یا آن آقا بشما دروغ گفته تا شما را خام کند. و یا اینکه آن آقا واقعیت شما را نمی‌بیند و چیزهایی باعث بسته شدن چشمش شده و یا می‌بیند و عمداً چشمش را می‌بندد.

من از سنین پایین استعداد و توانایی خوبی تو هنر و ادبیات داشتم. بهترین لحظاتمو تو کلاسهای ادبیات و هنر گذروندم. گرچه که بلطف خدا کلا زرنگ بودم! از همون سالها همیشه با فامیل مزبورم وخواهر بزرگم و سایر هم سنو سالهام مقایسه میشدم. هرچی این فامیل جان بی‌هنر بود آقا ما هنرمند بودیم! حتی تو درس هم همسطح بودیم اما اون تمام تلاشش رو تو درس خوندن میکرد پشتکار و اعتماد بنفس خوبی داشت، تو بازیهای بچگیمونم همیشه مادرش دخالت میکرد و طرفشو میگرفت. یشب اگه از مادره جدا بود آبقورشم براه بود؛ اما من تابحال یک بار هم برا دوری از خانوادم گریه نکردم! از بچگی خیلی فکر و خیال میکردم، کل اتفاقات دور و برم رو با تعابیر منفی از ذهن میگذروندم.

   از نوشته‌هایتان مشخص است مانند بسیاری از خانواده‌ها در خانواده شما نیز از کودکی مقایسه و قیاس بشدت انجام میشده. حریف درست کردن، سرکوفت دیگران را زدن(ولو بطور غیرمستقیم). شما باید اینها را در خودتان ببینید. بروی آنها تامل کنید. آنها را بشناسید و بازشان کنید و با آنها روبرو شوید. و الا این جرثومه را تا پایان زندگی روی کولتان حمل خواهید کرد. 
   ببینید، همین که الان دارید این موضوعات را عنوان می‌کنید، به این معنی است که الان هم اینها برایتان مطرح و قابل اهمیت‌اند! وگرنه اصلاً فراموش‌شان کرده بودید.

بین نزدیکان رسم بود که همه بچه هاشونو به حفظ قرآن و شرکت توی مسابقات قرآن تشویق میکردند.(می‌بینید؟ توجه دارید چه چیزهایی برایتان و برای خانواده‌تان و هم اکنون در ذهن شما برای خود شما مطرح است؟ انسانی که گرفتار این چیزها نیست این حرفها برایش بسیار بسیار پیش پا افتاده است و بچه‌گانه. مثل اینست که من و تو سر یک قران دو زار با هم جنگ و جدل کنیم. – حالا اگر سر چند میلیونی دعوا کنیم، باز یک چیزی!) خواهرم تو این دویدنها کم نمی‌آورد و باعلاقه  تلاش میکرد. اما من بزرگترین آرزوم بود که بزرگ بشم و دیگه مجبور نباشم برم مسابقه...من خیلی بازیگوش و خیال پرداز بودم و اگر چیزی داشتم از استعدادهای خدادادیم بود؛ کمی تا قسمتی بی‌تفاوت بودم، بچه پرتلاشی نبودم. تو موسیقی و آوازم با استعداد بودم صوت قرآنمم بهمین دلیل خوب بود. کلا خوب می‌خوندم! اما بزور فقط یک جزء حفظ کردم و ازین بابت هم همیشه خودمو شماتت میکردم؛ که چرا باعث مباهات خودمو بقیه نیستم... هنوز وقتی به اون روزها فکر میکنم غصم میگیره. اون روزهای سخت بچگی..

خلاصه من هروز گوشه گیرتر شدم. حتی بسیاری شبها زیر پتو گریه میکردم تا خوابم میبرد. خواهر و برادر کوچکتر هم دارم و جالبه بدونید که این خواهر کوچک اصلا در این جریانات مقایسه-مسابقه شرکت داده نمیشد, فقط ما دو تا که بزرگتر بودیم. این بود که از یک خانواده سه دختر با سه تربیت متفاوت  بثمر رسید:
 اولی با اعتماد بنفس و مسئولیت پذیر، خانه دار و کلی امتیازات مسابقه ای –تحصیلی
دومی که من باشم بی اعتماد بنفس و دوستدار تنهایی و بعبارتی غیر اجتماعی و مسئولیت نپذیر و خیال پرداز با کلی استعداد و هنر خاموش و روشن!
سومی آزادتر بود. نه درس می‌خوند و نه به لحاظ پوشش مث ما بود و کلی شاد بود و خودشیفته. گرچه الان هم درس‌خون شده هم سنگین رنگین! (فکر نکنید خانواده های دیگر چیزی سوای این هستند. همه گرفتار این بازیهای مخرب مقایسه و مسابقه و ... هستیم.)
...من با بغض بزرگ شدم. با خشم با نفرت. نفرت ازهمه.. والدینم، فامیلم، خواهرام.. از مسابقه از مقایسه... من با ترس بزرگ شدم با تردید‌های بی‌پایان، با ترس از قضاوت دیگران, با فکر و خیال و خیال پردازی.. با قهرمانهای ذهنی با خود خیالی..خود خالی. (و کسی از این شخصیت "خوشش آمده" و شما حرف او را باور کرده‌اید!!)

هیچوقت برای دوستی با کسی پیشقدم نبودم. چون فکر میکردم کمم. چون خشمگین بودم ازینکه کمم و دیگران بزودی می‌فهمن کمم..

تا اینکه یروزی یه روزگاری با یه آقایی تو نت آشنا شدم. ابتدا فقط دوستی مجازی بود بعد تلفن و..

سابقه ازدواج داشت. تحصیلات دانشگاهی نداشت. اما سواد و شعور اجتماعی بالایی داشت. .(دقیق بگویید! بگویید "من اینطور برداشت کردم که سواد و شعور زیادی داشت". یا دقیقتر: "اینطور بنظر می رسید که ...". بگمانم تجربه چندانی از ارتباط نزدیک نداشته باشید. دوست عزیزم، انسانها بطور عجیبی میتوانند برای هم نقش بازی کنند. حتی خودشان هم بنوعی آگاهی از این فیلم بازی کردن خودشان ندارند. دارند و ندارند. حتی دو نفر پس از سالها زندگی مشترک، نمی‌توانند به قطع و یقین بگویند همدیگر را می‌شناسند. امیدوارم دید مرا بدبینانه تلقی نکنید! شما درباره ازدواج راهنمایی خواسته‌اید و شوخی‌بردار نیست. یک عمر زندگی است. دوستیِ کوتاه مدت نیست. در این موضوع انسان باید با حزم و محتاط باشد. بسیار محتاط.) مسائل رو خیلی خوب تجزیه و تحلیل میکرد. آدم راحتی بود. تفکر مستقلی داشت. هیچوقت نظر دیگران رو بلغور نمیکرد. از من بخاطر سلامت تربیتی و بقول خودش شخصیتمو ..خوشش میومد. چرند نمیگفت وعده نمیداد فقط دوستم بود.

دوست!

وابسته شدیم.. تو نت. تا اینکه اولین تماسو گرفتیم و بعد... اعتیاد عاطفی! (انسان اسیر پندار، شدیداً به تکیه‌گاه روانی احتیاج دارد. بنابراین، "اعتیاد عاطفی" برایش یک ضرورت است. حال به کسی یا به چیزی.)
برا منی که تو ارتباط با آدما اونقد گارد داشتم و اونقد نفرت و خشم, بهترین دوست بود.

دوستام اکثرا دوست جنس مخالف داشتند. منم بخاطر رفتار سنگینم طرفدارایی تو دانشگاه داشتم اما همیشه از اینکه باهاشون روبرو بشم واهمه داشتم. میترسیدم پی به شخصیت خالی من ببرن. از طرفی دوست نداشتم مورد سوء استفاده کسی باشم برای همین همیشه با ترس و تردید رفتار میکردم و برداشت دیگران این بود که آدم مغروری هستم!

تا اینکه دانشگاه تموم شد و من با این آقا دوست تر شدم! یه مرد سرد و گرم کشیده. یه آدم مجازی که هیچ خطر هویت فکرانه ای برام نداشت(اینطور نیست! هویت فکری در هر ارتباطی – حتی بقول شما ارتباط مجازی – احساس ترس و اضطرابش را دارد.) گرچه در برخورد با اونم کلی ترس شخصیتی داشتم و کلی احساس گناه. با اینکه ۳ سال بزرگتر بود از من، اما کلی تجربه داشت. مثل یه گنج پنهان تو دلم نگهش داشته بودم. تو این دنیای سرد و سرگردون, گرمم میکرد. دیگه نمیشد به نبودش فکر کرد. نماز می‌خوند روزه می‌گرفت و بقول خودش مایه تعجب خیلیا شده بود. الان هم در حال ادامه تحصیله. (با توجه به مطالبی که در نامه‌ای دیگر در رابطه با برخی عادات قبلی ایشان نوشته بودید، نکتهٔ مهمی را دقت فرمایید: کسی که بخاطر دیگری می‌آید و چیزی را ترک می‌کند و رو به چیزهای به اصطلاح "مخالف آن" (بقول شما به نماز و روزه) می‌آورد، مطمئن باشید پس از مدتی که آن فرد برایش عادی شد(مثلاً در زندگی مشترک) باز رو به همان کارها و رفتار سابق خواهد آورد. انسان اگر عادتی و رفتاری را ترک می‌کند، باید به خاطر نفس آگاه شدن بر مخرب و مضر بودن آن رفتار باشد، نه اینکه بخاطر فلانی آن رفتار را ترک کند! فردای روزگار که آن فرد دیگر آن شور و اشتیاق را برایش نداشت و عادی شد، باز همان رفتار سابق و رویکرد به عادت قبلی‌اش را خواهد داشت. این موضوع خیلی ساده و روشنی است.)

او می‌پرسید ازم که اگه سابقه یک ازدواج رو نداشتم و ازت خاستگاری میکردم چکار میکردی؟ منم بی تعارف میگفتم دوسدارم تحصیلات همسرم فلان بود مومن بود همشهریم بود و... ناراحت میشد؛ منم سعی میکردم کمتر باهاش روراست باشم(بطور ظریفی حس می کنم آن فرد شما را در رودربایستی قرار می‌داده یا می‌دهد. و این احتمالاً یکی از خصوصیات رفتاری اوست در رابطه. این موضوع نقطهٔ ضعفی در شما هم هست(در رودرواسی قرار گرفتن و ناتوانی در "نه" گفتن). اگر احساس بدی از رک بودن و روراستی می‌کند، دلیلی ندارد شما رک بودن خود را کنار بگذارید. مجدداً هشدار می‌دهم که شما روی ازدواج دارید فکر می‌کنید و می‌خواهید تصمیم بگیرید، نه صرف دوستی. صداقت و رک بودن در رابطه باید باشد و دلیلی بر ناراحت شدن نباید در کسی وجود داشته باشد.) دوستش داشتم اما واقعا نمیخواستم باهاش ازدواج کنم. شرایط زندگیش جالب نبود. اوایل همش ساز رفتن می‌زدم اما نمیگذاشت..نمیشد..  (خیر! باحتمال زیاد شما هم با دست پس زدن و با پا پیش کشیدن را پیش گرفته بوده‌اید! آن شخصیت(وضعیت روحی شما)، نیاز به آن تکیه‌گاه هم دارد.)

تو همین بهبوهه با جلسات شرح مثنوی آشنا شدم. همیشه دنبال راهی برای رهاییی بودم. برای جبران ضعفها و زخمهای عمیق شخصیتیم به هر دری میزدم. تو جلسات  مثنوی ریشه مشکلمو پیدا کردم اما بازم عاجز و درمانده بودم.

انگار چراغی تو دلم روشن میشد و حقیقت شفابخشی پیش روم بود. ادامه دادم. کتابهای مصفا, فایلهای مثنوی. برملا شدن دروغهای موفقیت و اعتمادبنفس در ده دقیقه و قانون جذب! چه حس خوبی!

من کلا مطالعه مذهبی و ادبی و.. هم داشتم اما هیچوقت با ریشه مشکل روبرو نشده بودم.

با این وجود هنوز گیجم. هنوز در تور مقایسه و تقلام. هنوز از خودم لذت نمیبرم. هنوز محبت رو بیرون از خودم جستجو میکنم.

من نزدیک سه ساله با این آقا دوستم. حالا به قصد ازدواج. حتی با خانوادم صحبت کرده ولی با عکس العمل نچندان جالبشون روبرو شد. منم اگه فشار و زور این هویت فکریه نبود شاید حاضر بودم.. آخه هیچکس تابحال اینطوری دوستم نداشته .به لحاظ فکری هم نزدیکیم بهم.

شاید دلیل دو سال رد شدنم از کنکور ارشد همین دغدغه هاس. با همه خطاها و گناهانم همیشه به هدایت خدا و توجهش اعتقاد داشتم. مسیر زندگیم گرچه تلخ اما در جهت آمالم بوده. پیوستنم به هنر، آشنایی با مردیکه بیشتر از هرچیز انسانیت داره و عشق(از کجا می دانی، جوان؟!) آشنایی با شما و نوری که امیدم بخشیده.

شما بگید من چکنم که درست تصمیم بگیرم؟

من دوست دارم ارشد ادبیات بخونم و کتاب کودک بنویسم و کلا در حوزه کودک فعالیت کنم. مرکزی برای کودکان تاسیس کنم و نگذارم که زندگیهایی ازین دست تازه و نو شکفته مثل امثال من در ترس ورقابت و احساس حقارت بگذره.

البته این یه آرزو یا تصمیم بلند مدته شایدم زیادی آرمانی! ولی کار کردن با بچه‌ها در زمینه‌ی حرفه‌ام رو واقعا دوست دارم.

۱. میشه راهنماییم کنید برای تحقق این رویا که هیچ مدال شخصیتی رو به گردن من نمی آویزه چه باید بکنم؟ در چه شاخه ای مطالعه کنم و ادامه تحصیل بدم. آیا دانشگاهش اهمیتی داره؟

میتونید راهنماییم کنید برای نوشتن در حوزه کودک و نوجوان چکنم؟ در حوزه ادبیات ادامه تحصیل بدم یا روانشناسی یا اصلا خود هنر..؟!!

   خیر، چون من در این زمینه فعالیت چندانی نداشته ام. فقط مختصراً با دوستی چند کتاب کودک کار کرده‌ام. باید از اهلش بپرسید. بروید سراغ کسانیکه در همان فضایی هستند که شما دوست دارید در آن فضا قرار بگیرید. از آنها بپرسید.

۲. و دیگه اینکه نظرتون راجع به این مورد ازدواجی که دارم و خانوادمم مخالفن چیه؟ 

۳. کلا من با این هویت فکری که یک ساله باهاش آشنا شدم چکنم؟ چرا ولم نمیکنه.. (مگر نگفتید کتابهای مصفا و جلسات آنلاین را مرور کرده اید؟! این چه سئوالی است پس؟!)
آیا شما هم پیروی از یک پیر رو توصیه می‌کنید و اینکه به راه عشق منه بی دلیل راه قدم....؟ (باز هم می‌خواهید تکیه کنید! و فکر می‌کنید غیر از انگشت خودتان، کس دیگری می‌تواند پشتتان را بخاراند.)

کمک آقای پانویس! دعاتون میکنم! لطفا جواب کاملی بهم بدین قول میدم دوبل دعاتون کنم.
خواهشا کلی نگید خواهشا... نمیگم وظیفه دارید جواب بدید اما  میدونم که خدا یک در دنیا و هزار در آخرت عوضتون میده!
ببخشید رمان نوشتم. شرمندم.
ممنون از توجهتون
در پناه حق باشید


---

نکاتی از نامه‌ای دیگر ایشان: (بدلیل حفظ حریم خصوصی‌ ایشان، نه تمام نامه، بلکه قسمت‌هایی را بصورت گزیده از این نامه می‌آورم.)

من وقتی با "آقا" دوست شدم در حال متارکه با همسرش بود ولی دیرتر بمن گفت. و توجیهش این بود که ترسیدم از دستت بدم...

اوایل دوستیمون توی نت خیلی بش توجه نمی‌کردم. قرار میذاشتم و یادم میرفت. اما اون همیشه بودمی‌گفت با بقیه فرق داری ...

   این "با بقیه فرق داری" و جملاتی اینچنین (مثلاً "تو شخصیت خاصی داری" و ...) یکی از راههای خام کردن خانمهای ساده است که آقایانِ بدجنس و چیره‌زبان از آن استفاده می‌کنند و خانمها هم براحتی با اینگونه جملات خام می‌شوند!)
   می‌دانم گلویتان پیش ایشان گیر کرده، اما بگذارید تلخی رک بودن سخنم در نقطه‌ای مهم از زندگی‌تان باعث هوشیاری‌تان شود تا مبادا تصمیم غیرعاقلانه‌ای بگیرید. موضوع ازدواج فقط عشق و دوست داشتن نیست. درصد بیشترش عقل و خردمندی‌ست. چرا، اگر صرفاً دوستی بود، می‌شد خیلی چیزها را نادیده گرفت.
   ضمناً این را هم اضافه کنم که حزم و احتیاط بنده به این معنی نیست که ایشان انسان خبیثی هستند! اما بهرحال بنده بر اساس شواهدی که در سخن شماست، چنین برداشتهایی دارم. 

خیلی تنهاست. خیلی دوستم داره و شاید اگه بگم چکارهایی برام کرده بهم حق بدید. کنارش احساس امنیت میکنم شاید چون ضعفهای شخصیت منو نداره.
   دقیقاً همینطور است! احساس امنیت شما لزوماً بمعنی ثبات شخصیت ایشان نیست. بلکه باحتمال زیاد بخاطر متزلزل بودن درون خود شماست. انسانی که پایش سست است، ممکن است از تکیه به یک نهال نازک هم احساس تعادل کند. (البته موقتاً.)
   دیگر: نمی‌دانم چکار برایتان کرده‌اند اما هیچ کاری، هر چقدر هم از دید شما بزرگ باشد، دلیل بر داشتن عشق بمعنای واقعی نیست. انسانهای بسیاری را می‌شناسم که برای همسر یا دوستشان کارهای "بسیار بسیار بزرگی" کرده‌اند اما بعداً بلایی بهمان اندازه بزرگ بر سرشان در آورده‌اند! این معیارتان معیار و محک صحیحی نیست. عشق واقعی مستقل از این چیزهاست. یعنی این کارهای ایشان دلیل نمی‌شود که عشق در ایشان باشد.
دیگر اینکه بنده باز هم این احساس را دارم که ایشان سعی در قرار دادن شما در موقعیت "رودربایستی" دارد. و شما هم در چنین موقعیتهایی ظاهراً خیلی احساس "منت بر سرتان بودن" دارید و سختتان است این قضیه را در تصمیم نهایی‌تان دخالت ندهید.
   اگر کسی برای کسی هدیه‌ای می‌گیرد یا کاری می‌کند(هر کاری)، دلیل نمی‌شود آن فرد هدیه‌گیرنده حتماً هدیه دادن او را "پس بدهد"! شما برای من هدیه خریده‌اید، کاری کرده‌اید، بمن مثلاً شام داده‌اید و ...، آیا من هم باید لزوماً بخاطر این کارهای شما، بنوعی جبران و تلافی کنم؟! نه! (هرچند جامعه بما یاد داده که باید بکنی!!)
   من اگر دلم بخواهد، واقعاً دلم بخواهد، بدون در نظر گرفتن اینکه شما بمن هدیه داده‌اید یا نداده‌اید، خودم هدیه‌ای بشما می‌دهم، یا کاری برایتان می‌کنم. اگر نمی‌خواهم، نمی‌کنم. این چه زوری است که من روی سر خودم بگذارم که چون فلانی برایم فلان کار را کرده، من هم باید کاری برایش بکنم؟!)

هر دوی ما در شرایطی بودیم که بیش از هر چیز به محبت احتیاج داریم؛ البته کسی نمیتونه منکر نیازش به محبت باشه؛ ولی من از ترس تنها موندن باهاشم و اینکه کارایی برام کرده که بی اندازه تو رودربایسی محبتشم. گمون نمیکنم  بتونم بیرحمانه فراموشش کنم.

   موضوع بی رحمی نیست. موضوع حساسیت موضوع ازدواج است. اگر برایتان اهمیتی ندارد کسی که قرار است عمری با او زندگی کنید کیست و چگونه است، که سخنی دیگر است.
   احتیاج به "محبت" در انسان بالغ، کاذب است. این از احتیاجات انسان اسیر شخصیت پنداری است. و تا وقتی اسیر این هویت پنداری هستیم، فرقی نمی‌کند. ازدواج بکنیم و نکنیم زندگی همان کوفت و زهرمار است که هست.
   باز نوشته‌اید: "کارهایی برام کرده که ...". توجه می‌کنید؟! مواظب باشید این "رودربایستی" کار دستتان ندهد!

خیلی به زندگی سختش فکر میکنم. سختیهایی کشیده که هرکسی توان تحملش رو نداره.
   خوب بله! خیلی انسانها اینطورند و شاید هم بمراتب سختی‌های بدتر. این هم دلیل نمی‌شود شما برای بازی کردن نقش فرشتهٔ نجات، دست بکار غیرخردمندانه‌ای بزنید.
   مردها موجودات خیلی ناقلا و بدجنسنی‌اند! خوب می‌دانند یکی از راههای بدست آوردن دل خانمها اینست که خود را گرفتار و در سختی نشان دهند تا احساسات مادرانه و زنانه و حس "فرشتهٔ نجات بودن" را در آنها به غلیان در آورند تا خانمها کاری کنند که آنها(مردها) می‌خواهند. تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

سه سال باهم بودن کم نیست و نقشه هایی که کشیدیم و رویاهایی که بافتیم. (این موضوع، خیلی عادی و طبیعی‌ست. همه وقتی در این شرایط و ارتباطات قرار می‌گیرند این نقشه‌ها و رویاها را می‌ریزند.) آدم عاشق پیشه‌ایه، گاهی خرده میگیره که چرا بیتفاوتی چرا اونقدیکه دوستت دارم نداری..گاهی مایوس میشه میگه وقتی همه مخالفن چکارکنیم بعد در میاد که غصه نخوریا هیچوقت تنهات نمیذارم و...بیشتر و بیشتر مایه میذاره!

   بترس از این جمله: "چرا اونقدیکه دوستت دارم نداری"! این جمله یک دنیا حرف و معنی پشتش هست! انصافاً چه دلیلی هست که اگر من کسی را دوست دارم، توقع داشته باشم او هم مرا دوست داشته باشد؟!! هیچ دلیلی منطقی و سالم بر این توقع نیست. و اتفاقاً کسی که چنین برداشتی دارد، خدا می‌داند وقتی در ارتباط نزدیک(زیر یک سقف) قرار بگیرد، چه جهنمی که بپا نکند! دائماً انسان تحت فشار توقعات و انتظارهای وی خواهد بود.
   دوست عزیز، دوستی و رابطهٔ دوستی خیلی خیلی متفاوت از زندگی مشترک و زیر یک سقف و از نزدیک است. علت به جدایی کشیدن بسیاری از ازدواجها و یا به جنگ و دعوا کشیدنها هم همین است که بعد از ازدواج تازه می‌فهمند چه گندابی درون همدیگر دارند! و تازه، این می‌خواسته به آن تکیه کند، و آن می‌خواسته به این!

تو این سالها چیزایی رو از دست دادم و پا رو ارزشهایی گذاشتم که بخواب هم نمیدیدم.. فکر میکنم ازدواجم با هرکسی به خوشبختی نمی انجامه چون خاطراتش همیشه همراهمه، محبتا و سنگ تموم گذاشتناش.. مقایسه‌ی اینها با همسر فرضی آیندم و اینکه دیگه اون دختر معصوم نیستم و این خیانته به همسرم، اینکه حتی خاطره و یاد قیاس کردن کسی همراهم باشه همه و همه دست بدست هم میدن که راهی جز این ازدواج برام نمونه..
خستم
همه‌ی این فکرا تحلیلم میبره
..
شاد باشید
متشکرم

   اینکه نوشته‌اید: "فکر میکنم ازدواجم با هرکسی به خوشبختی نمی‌انجامه چون خاطراتش همیشه همراهمه" نمی تواند لزوماً درست باشد. انسان خوشبختانه موجود فراموشکاری است! گذشت زمان خیلی چیزها را تغییر می‌دهد. زندگی بزرگتر از این صحبت‌هاست.
   قصد داشتم نکات دیگری هم در انتهای نامه بیاورم، اما فکر می‌کنم مطالبی را که در متن نامه‌تان نوشته‌ام کفایت کند.
   نکته آخر اینکه بنده باز هم عرض می‌کنم که نظر بنده نه سلبی است و نه ایجابی. نه می‌گویم این کار را بکنید و نه نکنید. بلکه با توجه به مطالبی که شما نوشته‌اید نکاتی که می‌دیدم را عرض کردم. میزان بینش بنده به این ماجرا و موضوعات، بسته به میزان صداقتی است که شما در نوشتن نامه داشته‌اید.
   مجدداً همچون ابتدای نامه اظهار امیدواری بر نازک‌نارنجی نبودن شما می‌کنم.
شادکام باشید.


---

   به دوستانی که مایلند دو صحبت مفید دربارهٔ عشق و دوست داشتن را بشنوند یا ببیند، این دو لینک را پیشنهاد می‌کنم:







+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت   توسط Panevis  | 

خر خندان



فاطمه:
سلام خدمت شما جناب آقای دکتر بنانی. امیدوارم خوب و سلامت باشید.
من یک سوال غیر عادی دارم که البته بیشتر فضولیه!! توی فیسبوکتون از عکسهای درکه یه عکس دارین که یه الاغی هست که یه حالت لبخند داره،خیلی بامزه ست!! انگار داره به یه حرفی یا حرکتی می خنده!! برام سواله که این الاغ اون موقع واقعا داشت می‌خندید و شما حرفی زدید که خندید یا کلا قیافه ش اینطوری بود؟
امیدوارم سوال هرزی نکرده باشم و جسارت هم نباشه.فقط کنجکاوی باعث شد این سوال رو که شاید به قول جناب مصفا بیهوده هم باشه بپرسم.
عذر میخوام اگر جسارت کردم.
ممنون از شما.
پایدار باشید

منصور: 
فاطمه عزيز،
احتمالاً قيافه اش اينطوري است. اما اگر بدانيد كه بنده دكتر دامپزشك هستم و شايد حالش را پرسيده ام خنده ايشان هم قابل توجيه است. به من خنديده كه:
 "بابا جان حالم خوبه ولي توي انسان مريضي و بدبختانه دكتري هم براي مداواي درد بي درمانت وجود نداره!!! شايد اگه مثل ما خرها بتواني در زمان حال زندگي كني، و روزانه مدتي مثل ما حيوانات به هيچ كاري نكردن اختصاص دهي و خودت را متكبرانه بالاتر از ما خرها حساب نكني و در فكر آزار ديگران و از جمله ما خرها نباشي،... خدا بهت رحم كنه و بيماري نفساني ات شفا يابد"

شاد باشيد و رها
منصور



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت   توسط Panevis  | 

پرسش‌ پاسخ شمارهٔ ۲۴

  
پاسخ پرسش‌های مطرح شده تا تاریخ پنجشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۱
چنانچه تا تاريخ فوق پرسشی مطرح نموده‌ايد، می‌توانيد پاسخ آن را با صدای محمدجعفر مصفا در این صفحه دريافت کنيد.

 + این پرسش‌پاسخ در قالب پنج فایل صوتی، هر کدام بمدت حدود سی دقیقه، تهیه شده است. زمان برگزاری این پرسش‌پاسخ  پنجشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ است، با حضور آقایان محمدجعفر مصفا، منصور بنانی، مسعود سیفی، محمد فیاضی و رضا آرام‌فر. در ادامه می‌توانید فایل‌های صوتی این پرسش‌پاسخ را دریافت کنید و یا گوش کنید و نیز متن سئوالات را بخوانید.



 برای دريافت فایل‌های صوتی که حاوي این پاسخ پرسش‌ها با صدای محمدجعفر مصفا است، با كليد سمت راست ماوس بروي لينک موردنظر كليك كرده و Save Target As را انتخاب نمائيد.

 پس از دريافت فايل، آن را با گوشی مبایل یا هر برنامه‌ای که mp3 پخش می‌کند، مي‌توانيد بشنويد.

.: بخش اول پرسش‌پاسخ شماره ۲۴ :.                      .: بخش دوم پرسش‌پاسخ شماره ۲۴ :.

.: بخش سوم پرسش‌پاسخ شماره ۲۴ :.                      .: بخش چهارم پرسش‌پاسخ شماره ۲۴ :.

.: بخش پنجم پرسش‌پاسخ شماره ۲۴ :.

+ در حال حاضر بخش اول و دوم این پرسش‌پاسخ را می‌توانید دریافت کنید. بخش‌های بعدی طی هفتهٔ آینده در همین صفحه قابل دریافت و شنیدن خواهند بود. همچنین از طریق خبرنامهٔ سایت، انتشار بخش‌های بعدی به اطلاع اعضای خبرنامه خواهد رسید.

همچنين مي‌توانيد با کليک کردن دکمه‌های پخش صدا، اين پرسش‌پاسخ را (بدون دانلود) گوش دهيد:









.: بخش سوم پرسش‌پاسخ شماره ۲۴ :.





.: بخش چهارم پرسش‌پاسخ شماره ۲۴ :.






.: بخش پنجم پرسش‌پاسخ شماره ۲۴ :.





چنانچه احیاناً نتوانستید از روش‌های فوق استفاده نمایید، از پوشهٔ مربوط به فایل‌های پرسش‌پاسخ در یکی از سه آرشیو بزرگ سایت می‌توانید دانلود نمایید:









+ متن سئوالات پرسش‌پاسخ شماره ۲۴:


1. بسیاری از دوستان در سایت و صفحهء فیسبوک شما روز تولدتان را تبریک گفته اند و آرزوی عمری طولانی همراه با سلامتی برایتان کرده‌اند.

2. آمنه: سلام. سوالی داشتم: آیا هیچ کدوم از کتاب های جناب مصفا به انگلیسی یا آلمانی ترجمه شدن یا خیر؟ ممنون

3. ماندانا: با سلام خدمت جنابعالی وامید سلامتی. من کتاب تضادهای درون ما نوشته خانم کارن هورنای را که جنابعالی ترجمه کردید خواندم وبسیار بهره بردم از ترجمه بسیار خوبی که زحمت آن را کشیده اید. همچنین سایت اینترنتی شما را دیدم و فهمیدم که در زمینه های خودکاوی هم صاحب نظر هستید.
من با یک مشکل اساسی مواجه هستم و با توجه به اینکه در ایران نیستم از شما تقاضا دارم مرا راهنمایی کنید. من با یک شخصیت شدیدا انزوا طلب (یا عزلت گزین با همان خصوصیاتی که در کتابتان ذکر کردید البته با شدت بسیار زیاد) که از نزدیکان من میباشد روبرو هستم که حاضر نیست حتی از اطاقش بیرون بیاید. او فرد جوانی است که چند سال است که بدلیل این خصوصیت تمام نیروهای حیاتیش فلج شده و هیچکاری انجام نمیدهد. او با تنها کسی که ارتباط دارد من هستم ولی من هم متاسفانه نمیدانم چکار کنم و چگونه با او رفتار کنم و چگونه کمکش کنم. همانگونه که استحضار دارید وجود اینگونه افراد در خانواده روی زندگی سایر افراد خانواده هم اثر میگذارد و در حال حاضر زندگی من هم در وضعیت خوبی نیست. متاسفانه این فرد حتی حاضر نیست با کسی در مورد مشکلش صحبت کند. میخواستم از جنابعالی سئوال کنم. پیشنهاد شما در حل این مشکل چیست؟

4. محمود: آقای مصفا، اگر این صحبت شما را آیندگان بشنوند، فکر میکنید ارزشمند ترین پیامی که میتوانید به آنها، در مورد آنچه از زندگی آموخته اید بدهید، چیست؟

5. سعید: جناب آقای مصفا من تازه با نظرات شما اشنا شده ام و از ان نیز لذت فراوان برده ام و من حداقل طبق نظر روانشناسان بزرگ اعتقادی به وجود فطرت انسانی ندارم ولی چون به قطعیت اعتقاد نسبی دارم در صورت استدلال درست می توانم نظرم را تغییر دهم لذا در صورتی که جنابعالی به پذیرید که فطرت وجود ندارد موضوع را چگونه تحلیل می نمایید و میدانم در صورتی که این موضوع درست طرح شود بقیه نظرات جنابعالی قوت بیشتری خواهد گرفت قبلا از پاسخ جنابعالی تشکر می گردد

6. محسن: ‫سلام آقای مصفا، سوالی داشتم خدمتتون، شما در جایی از صحبت هاتون گفته بودید که انسان فطرتا و ذاتا پاک به دنیا میاد، و تمام انسان ها در لحظه تولد با هم برابرند، و در جای دیگه ما میبینیم که هر بچه ای خصوصیات ذاتی متفاوتی داره، اگر ما برای این خصوصیات اسم بگذاریم یکی مهربان است و یکی خشن یکی پر جنب و جوش و دیگری ساکت یعنی اینها هر کدام ذاتا دارای نوعی عملکرد متفاوت هستند. سوال من اینجاست چطور فطرت های یکسان این بچه ها که از نظر شما به دور از هویت فکری زندگی میکنند رفتار های متضاد دارند، آیا این بچه ها ذاتا و فطرتا متفاوت نیستند؟ پس هر یک از این دو جمله دیگری رو نقض نخواهد کرد؟

7. محمدرضا: من سالهاست به دفعات کتابهای شما را می خوانم و از آنجاییکه دانشجوی کارشناسی ارشد فلسفه هم هستم می دانم که در فضای آگاهی انسانها چه می گذرد چه در دوران مدرن و چه در گذشته. و از آن جاییکه حرف های شما نیز همچون حرف های پیر بلخ بر جانم و برای بیداری درونم بدون هیچ دلیلی نشسته است و این خود دلیلی بر صدقش است، سعی کردم تا بیشتر گوش باشم تا لبی برای سخن گفتن و پرسشگری. اما هنوز در مورد راهکارهای حضرتعالی برای رهایی از هویت فکری، گمان می کنم گپ هایی وجود دارد. مگر می شود شدن را کنار گذاشت. مگر آن لم هایی که خود بدان دستور می دهید خود یک شدن نیست. اساسا مثلا خود نماز که در نظر حضرتعالی بهترین نحوه برای حضور است و مدیتیشن، یک شدن نیست. بهتر نیست این شدن را مطلق نگوییم و آن را تخصیص بزنیم؟
با تشکر از استاد

8. نازنین: من چطور بفهمم به چه چیزی در زندگی ام علاقه دارم؟
چطور بفهمم برای چه کاری ساخته شده ام؟

9. محمد: آیا شما توصیه می کنید که ما از دوستانمان که ما را درگیر مسائل هویتی می کنند و یا بوسیلهء همین مسائل هویتی آزارمان میدهند، جدا شویم؟

10. شایسته: با سلام. جناب آقای مصفا من حدود 6 سال قبل با اثر "تفکر زائد" آشنا شدم و چندین بار آن را مطالعه کردم,تا حدودی به عمق فاجعه ذهن پی بردم یا شاید فکر میکنم که پی برده ام إما هنوز هم در رنجی بی علت که خودم علتش را "حقارت های نا چیز زندگی" می دانم به سر میبرم. سؤال من این است که با وجود آشنایی هر چند مختصر با ذهن پس چرا أندکی از بار آن کاسته نشده؟ چراوقتی همه چیز را می دانم باز کاری از دستم بر نمی اید؟
با کمال إحترام و سپاس

11. حسین: سلام استاد. من قبلا آدمی افسرده و شاکی از زمین و زمان بودم. از وقتی کتابهای شما رو مطالعه کردم دچار نوعی فرح و شادی عجیب شدم. سوال من اینه که آیا این همون تخدیری نیست که کریشنا مورتی به زنی که میاد پیشش و میگه به هر جا رفتم رنجهام تسکین نشد و میگه شانس آوردی که نشد.
آیا این فرح و شادی من باعث تخدیر هویت فکریم نشده که رنج ناشی از اونو دیگه درک نکنم؟
ممنون

12. پارسا: با عرض سلام خدمت جناب مصفا. بنده با خواندن کتاب های شما و انجام لم ها یه سوالی بارم ایجاد شد. شما در کتاب خود اشاره به توصیف نکردن زیبای و لذت بردن از ان بدون الفاظ اشاره کردید اما در یکی از مقالات که محمد امين مروتي اشاره به نکات و نقض بعضی از مثالات شما کرده بود که (انساني كه به توصيف خبريِ يك منظره مي نشيند و بدرستي مورد نقد مصفاست ، همان انساني نيست كه از ديدن منظرهاي به وجد آمده و ويار تكلم ميگيرد. در حالت اول، انسان چيزي ميگويد ولي در حالت دوم چيزي ميآيد و انسان را ميگويد. موسيقي و رقص و آواز هم بطريق اولي، بيانشان عين وجودشان است. نقاشي كه چيزي را ميكشد، برخلاف تصور مصفا، صرفا تصاوير كهنه ذهني خود را باز سازي نميكند بلكه ادراكات لحظه اي خود را با كمك قلم مو جان ميدهد. ديدن يك منظره و لذت بردن از آن يك چيز است و تجلي نابخود اين حس با رنگ و قلم هم چيز ديگري، كه لذت خود را هم دارد. نقاش واقعي نميخواهد نسخه دوم طبيعت را در قاب خود زنداني كند بلكه نقاشي او برآمده از احوال حسي اوست كه بصورت نقش و نگار جلوه ميكند بدون آنكه مخاطب ( خاص داشته باشد و مگر خود مصفا به توصيف غروب آفتاب و تشبيه آن نمينشيند (رابطه-ص 58
خورشيد » : ميخواهد خورشيد را به چيزي تشبيه كند ولي نميكند « زندگي ومسائل » اما در ص 162
(مانندِ……نه، مانند هيچ چيز نبود، مثل خودش بود ……بالا آمد)

و این سوال تناقض برای من ایجاد شده ممنون میشم رفع رجوع شود.

 13. محمد امین: جناب مصفا خود می گوید زیبای را توصیف نکنید ! ولی مولوی در شعر خود می گوید نقاشی و توصیف نقاش از نقاشی خود یک مکمل میباشد ! این برای من مبهم هست!

14. علی: آقای مصفا شما یه جایی گفته اید مراقبه نکن چون این کاری که ما میکنیم بنام مراقبه، یک جور تمرکزه. و گفتید مراقبه بعد از آگاهی انجام میگیره. خوب مگه نه اینکه کسی که در آگاهیه دیکه مراقبه به چه دردش میخوره؟ مراقبه نقشی در او نداره. میشه توصیح بدید؟

15. علی: اقای مصفا من دیگه دارم دیوونه میشم. دیگه نمیدونم باید چه کنم. دیگه دارم به حرفاتون شک میکنم. تمام ذهن و فکرم به هم ریخته. دیگه نمیدونم چی درسته و چی غلطه. آیا باید چزئی از سرنوشت باشه رسیدن به آرامش و آگاهی؟

16. سمیه: با سلام. با کمال احترام  نقدی پیشنهاد گونه دارم که جسارت کرده و عرض میکنم. اقای مصفا من مدت هاست که نوشته های شما را خوانده ام و میخوانم نمیدانم شاید کوتاهی از من یا دید محدودم به انها بوده که خلا محسوسی در آنها یافتم . در بحث تئوریک هر انچه از شما خواندم غنی و سرشار از معنا و تامل برانگیز بوده اما همیشه این دغدغه را دارم که چگونه باید آنها را در زندگی روزمره ام پیاده کنم . شاید بحث های کاربردی در میان گفته ها و نوشته های شما وجود دارد و من در نیافتم یا در مطالعه دقیق کوتاهی کرده ام. در صورت امکان توضیح می فرمایید که چگونه می توان در متن زندگی این رویکرد را به کار بست و به بیانی رهایی یافت.
با سپاس فراوان.

17. علی: آقای مصفا دارم دیوونه میشم.چرا این ذهنو نمیشه کنترل کرد؟ بعضی موقعها یهو یه حس بد میاد سراغم.قفسه سینم یک حس خاص و بدی میگیره.بعضی موقعها واقعا خسته میشم از این فکر.شبها یکسره بیداری... یهو یه سری فکرهای لذت بخش میاد توی سرم. کلا اینجوریه. بخدا خسته شدم.

18. مجید: برای کسانیکه اظهار تشویش شدید بعد از خواندن کتابهایتان می کنند چه توصیه ای دارید؟ خیلی ها می گویند ما بعد از خواندن مطالب شما بهم ریخته ایم. هم کیفیت رهایی را نداریم و هم از وضعیت وخیمی که در آن بوده و هستیم هم آگاه شده ایم. اما گویی چاره ای نداریم که خلاص شویم. چه کنیم؟

19. مدیر سایت: فایل صوتی را بشنوید لطفاً و پاسخ دهید. (نقدی درباره صحبت شما درباره کشورهای غربی و فطرت و مذهب)

20. علی: آقای مصفا، من ارامش ذهن میخوام و هرچی جلوتر میرم احساسات بدتری میاد سراغم. ملامت و تنفر بیشتر میشه. زندگیم از موقعی که با شما اشنا شدم یه جوری شده. یه مدت بهم خوش میگذره و حال میکنم. یه مدت تبدیل به جهنم میشه. یه مدت حس میکنم انگار دارم هدایت میشم و یه مدت به همش شک میکنم. لطفا اگه میتونید کمکم کنید. مرسی.

21. علی: خسته شده‌ام بخدا. اصلاً همین آگاهی و عشق هم برایم شده یک آرزو، یک نیاز. این رو هم میخوام به زور بدست بیارم و این هم همش شده وایهء ملامت. لطفا راهنمایی‌ام کنید. آیا فقط کتاباتون رو بخونم کافیه؟

22. محمد: سلام آقای مصفا. بنظر شما خوابی که در آن ببینی حیواناتی مثل مارمولک و سوسک و قورباغه بتعداد خیلی خیلی زیاد در خانه ات لانه کرده اند و می لولند به چه معنا می تواند باشد بنظر شما؟

23. شهاب: سوالی در مورد کتاب های خودتان داشتم. کتاب های «هله» و «نامه ای به ندیده ام» را در هیچ کجا نتوانستم پیدا کنم. آیا امکان دارد یا تجدید چاپ کنید یا آنها را اینترنتی منتشر کنید؟
بسیار متشکرم
 شهاب

24. علی: آقای مصفا از کجا بفهم کدوم صفاتم فطریه؟ من از بچگی تو خودم بودم. بهم میگفتن خجالتی.

25. مجید: آیا در نمایشگاه کتاب امسال غرفه دارید؟ اسم غرفه یا ناشر چیست لطفاً؟ آیا خودتان هم می‌آیید نمایشگاه؟

26. صادق: سلام آقای مصفا. من بعضی از کتابهای شما را خوانده‌ام و در مغزم طوفانی به پا شده. نمیدانم چی کار کنم. من بدنبال هویت فکری چهار سال از وقت خودم را در یک دیار غربت بسر بردم و جدیداً اجازه ماندن در کشور سوئد را گرفته ام. ولی از این کشور خوشم نمی آید. بنظر شما چکار کنم؟ نمیتوانم تصمیم بگیرم. سخت به راهنمایی شما محتاج هستم.

27. پرویز: امشب در مسیر بازگشت از کتابخانه ناگهان بدون هیچ زمینهٔ قبلی‌ تصمیم به یک آزمایش گرفتم .فکرم را مخاطب قرار دادم و گفتم که می‌خواهم رّد تو را دنبال کنم بدون اینکه محکومت کنم. گفتم تو آزادی که به تمام قلمرو‌ها در حوزه فکر وارد شوی و من بر آنم که تو را فقط تماشا کنم، بدون هیچ گونه ملامت و سرزنشی. منتظر این اتفاق شدم خبری نشد.. بعد به عمل خودم خنده‌ام گرفت به خودم گفتم مگر من به جز همین فکرم ؟من از فکرم خواستم یعنی‌ چه ؟ مثل اینکه بگویم خودم از خودم خواستم ،ظاهراً شدنی نیست و شوخی‌ تلقی‌ میگردد.ولی‌ انگار در زمان کوتاهی فکرم عمل نمیکرد. متوقف کامل بود. این اتفاق چه می‌توانست باشد؟بعد به سرم زد که خود واقعی‌ بدون فکر میتواند وجود داشته باشد؟مسلما که نه. انسان بدون فکر نمی‌تواند وجود داشته باشد.پس فکر ذاتی انسان است. این درخواست از طرف که بود؟ خود واقعیم؟

28. عمران: شما جایی گفتین آگاهی هایی که ایجاد شده را یاداشت کرده و مرور کنید سوالم اینست که اگر در یک جای خلوت مانند اینکه برای کس دیگری (با صدای بلند) گفته شود مفید است یا در ذهن مرور شود
سوال دوم:در مورد مراقبه ،تا زمانیکه  قدرت من ها زیاداست امکان ندارد تحقق یابد اما آیا به گسترش آگاهی کمک نمی کند ؟  شما گفتین مراقبه در این مرحله خودفریبی است؟لطفا بگوئید از چه نظر خودفریبی است؟ 

29. فروهر: با سلام آقای مصفا. من یک سئوال داشتم در مورد یکی از فرمایشات شما. شما گفته اید که اگر ما حرکات ذهن را زیر نظر بگیریم ودر واقع به حرکات ذهن توجه کنیم از این کلاف در هم پیچیده خارج شده واسیر این توهمات نخواهیم شد. من این نظریه را اجرا کردم و به صحت آن واقفم ولی این را حس کردم که باید دائم خود را زیر ذره بین بگیرم ودر واقع برای انجام امور غریزی(مثلا خوردن و..)همین توجه را داشته باشم که باعث نوعی عدم تعادل میشود!آیا تجربه من اشتباه بوده و  خود همین توجه کردن و زیر نظر گرفتن نوعی چهارچوب درست کردن ومقید کردن نیست؟که باعث میشود شما مثلا در حین راه رفتن و یا صحبت با کسی دائم خود را بپائید وایا این روش نوعی بهم فشردگی وانقباض را باعث نمیشود؟
با تشکر مجدد از توجه ومساعدت شما
فروهر

30. دارا: چرا شما گاهی می گویید مهم نیست آنطرف(رهایی و عشق) چی هست. به آن فکر نکنید. به وضعیت وخیمی که در آن هستید فکر کنید.
ولی گاهی هم از عشق می گویید. یا مثلا کریشنامورتی و مولوی نیز از عشق و کیفیت رهایی زیاد گفته اند.


پایان متن سئوالات پرسش‌پاسخ شماره ۲۴
------

  
» جهت تهیهٔ DVD کامل وب‌سایت محمدجعفر مصفا، حاوی تمامی فایل‌های سایت از جمله فایل‌های تمامی جلسات، پرسش پاسخ‌ها، قطعه‌ویدیوها، مصاحبه‌ها و گفتگو‌ها و ...، به صفحهٔ تماس با ما مراجعه نمایید.
  
» برای اطلاع از تازه‌های سایت، انتشار هر کتاب، مقاله یا مصاحبهٔ جدید، انتشار محتوای تازه و برگزاری جلسات خودشناسی به سخنرانی محمدجعفر مصفا، می‌توانید در بخش خبرنامه عضو شوید.

   
  
 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت   توسط Panevis  | 

واتامولا



   چند روز پیش، جای شما سبز، طی سفری یکروزه به پارکی جنگلی شرفیاب گشتیم به نام Royal National Park. و سپس به برکه‌ای در این پارک بنام Wattamolla.

   عکس‌، ویدیو و صحبت‌هایی را آنجا گرفتم که مجموعاً در قطعه فیلم زیر آورده‌ام:


+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط Panevis  | 

تغییر غم به شادی و گوهر صبر


   پذیرش و استقبال عاقلانه از غم اولین قدم در تحول معنوی است و کنش خردمندانه برای کشف و استخراج خیر و شادی درون غم، قدم بعدی است. این کار هم تنها از مشاهده بی غرض بر می آید! فرار از غم و نپذیرفتن آن یعنی از دست دادن گوهر زیبای پنهان شده در آن!

  عاقل از پاندول نامتعادلی که یک طرف آن سرکوب، نپذیرفتن و فرار از غم و سوی دیگرش غرق شدن و تسلیم شدن به آن است خارج شده و در تعادل ذهن و خردمندانه به آن نگاه می کند:

غم چو بینی در کنارش کش به عشق
از سر ربوه نظر کن در دمشق

ربوه= با ضمه ر ؛ سکون ب و فتحه واو یعنی بلندی و تپه

   برای دیدن زیبایی بی نظیر دمشق باید از ربوه به آن نگاه کنی. برای مشاهده غم هم باید از بلندای تپه بی غرضی به آن نگاه کنی! تا جواهر موجود در آن را ببینی! بهترین جواهر آن هم صبر و تعادل ذهن است!! اگر زاویه دیدت را عوض نکنی و از پایین همراه با خشم و حرص به آن نگاه کنی بدبختی اش را می بینی که در واقع همان واکنشهای مغرضانه ی "خود"ت است!!

از قوانین خلقت این است که هر چیزی ضد خودش را در دل دارد. غم، شادی را و شادی غم را. انتظار شادی همیشگی یا غم همیشگی توقعی بیجا از جریان زندگی در حال تغییر است. 

غم چو آیینه ست پیش مجتهد
کاندرین ضد، می نماید روی ضد

واکنش شدید و ابلهانه آدم نادان نسبت به موارد نا خوشایند و حرص و طمع سیری ناپذیرش نسبت به موارد خوشایند، علت اصلی بدبختی اوست.  آدم عاقل با این درک به تعادل ذهن می رسد و با غم دنیا زیادی غمگین نمی شود و با شادی آن هم زیادی شاد نمی شود. موارد ناخوشایند موجب نارضایتی و خشم او را فراهم نمی کند و نسبت به موارد خوشایند هم حریص نمی شود. عاقل یقین دارد که بعد از رنج نوبت ضد آن است.

بعد ضد رنج، آن ضد دگر
رو دهد، یعنی گشاد و کر و فر

مولوی لزوم این تغییر دائمی از غم به شادی و به عکس را به لزوم باز و بسته شدن پنجه دست تشبیه کرده است که نمی تواند دائمی باشد. مشت دائمی یا پنجه باز دائمی غیر عادی و نوعی مرض و ابتلاست:

این دو وصف از پنجه ی دستت ببین
بعد قبض مشت، بسط آید یقین

پنجه را گر فبض باشد دایما
یا همه بسط، او بود چون مبتلا

این یقین ناشی از مشاهده ی تغییرات در چهارچوب ذهن و بدن، به او صبر و تعادل ذهنی عطا می کند که می تواند در پشت پرده رنج و اجتهاد و غم، معشوق خندان و شاد را ببیند:

صبر می بیند ز پرده اجتهاد
روی چون گلنار و زلفین مراد

 آدم عاقل در مواجه شدن با ناخوشایند زندگی، از تفکر، هیجان،  واکنش رفتاری منفی و چین به پیشانی دادن پرهیز می کند. غم را بدون حاشیه، مشاهده می کند و عبور آن را از سرزمین وجودش نظاره می نماید. عبوری که همراه ریزش گوهرهای خیر و برکت است. به شرط اینکه طور دیگری ببینی!

چونکه قبض آید تو در وی بسط بین
تازه باش و چین میفکن بر جبین

  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط Panevis  | 

نقد عمر



من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

  
   
   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط Panevis  | 

نوار


   "من فکر می‌کنم از حوالی بیست‌سالگی به بعد وجود روانی انسان تبدیل به یک ضبط‌صوت می‌شود - گیرم در بعضی از نوارها چیزهای بقول شما مبتذل ضبط می‌شود و در بعضی چیزهای والا، در بعضی کمتر و در بعضی بیشتر، مثلاً من یک غزل از حافظ ضبط کرده‌ام و تو ده تا. ولی وقتی هر دو عاریتی و وام‌گرفته از دیگری است، چه فرق می‌کند!؟


   اگر خوب به آدمها و حرفهایشان دقت کنیم، می‌بینیم که انگار تمام وجود آنها در چند نوار خلاصه شده است. هستی بعضی‌ها را انگار یک نوار نیم‌ساعته تشکیل می‌دهد و بعضی‌ها را چند ساعته.


   آیا ما تابحال از خود پرسیده‌ایم این حرفی که داریم می‌زنیم، فکری که داریم می‌کنیم، یا حتی احساسی که داریم، قبلاً هم داشته‌ایم یا نه؟ این فکر و احساس از کجا نشأت گرفته است؟ - از یک هستی نوشونده، یا از ذخیره‌ی توبره‌ی خاطرات؟ آیا چیزی از وجود تو متجلی می‌گردد که کاملاً بی‌سابقه و نو باشد!؟


   تجربه‌ی چنین کیفیتی هنگامی ممکن است که چگونگی مرگ بر "خود" را بیاموزی!"



  

قسمتی از صفحهٔ آخر کتاب "زندگی و مسائل"





نظـرات

موضوع: جامعه، جهل، خودشناسی، زندگی، سؤال، مرگ

لینک ثابت این مطلب: 5/07/2012


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط Panevis  | 

برنامهٔ بیست و یکم




برنامهٔ بیست و یکم: مقالهٔ "رندی و نظربازی" نوشتهٔ داریوش آشوری

برای شنیدن برنامه بروی دکمهٔ پخش کلیک کنید: 




» اگر خط اینترنت شما ضعیف است، توصیه می‌کنیم ابتدا فایل برنامه را از آرشیو صوتی رادیو حافظ یا لینک مستقیم زیر، دانلود کرده، سپس گوش دهید.

دانلود مستقیم فایل صوتی این برنامه:

بر روی لینک زیر راست‌کلیک کرده و گزینهٔ Save Target As را انتخاب نمایید:

.: برنامهٔ بیست و یکم رادیو حافظ  :. (با کیفیت خوب به حجم ۳١ مگابایت)

مدت زمان برنامه: یک ساعت

موضوعات مرتبط: مقاله، فهم سخن حافظ، چند معنایی سخن حافظ، اندیشهٔ حافظ، شناخت حافظ، داریوش آشوری


» رادیو حافظ از خانم شهرزاد فتوحی، آقای داریوش آشوری، آقای مجتبی میرسمیعی و خانم تبسم استاد‌آقا بجهت همکاری برای تهیهٔ این برنامه تشکر و قدردانی می‌کند.
  
» برای پیوستن به رادیو حافظ در سایت فیس‌بوک می‌توانید بروی اینجـا کلیک کنید. 
» در صورتیکه برای دریافت فایل‌های صوتی رادیوحافظ از لینک‌های دریافت مستقیم مشکل دارید، به پیوند آرشیو صوتی رادیو حافظ مراجعه نمایید. (مشکل دریافت فایل‌های صوتی از لینک‌های مستقیم، بیشتر برای افرادی که در ایران هستند ممکن است وجود داشته باشد.)

در صورت تمایل به همکاری با رادیو حافظ، با ما تماس بگیرید.
   
 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط Panevis  | 

چند معرفی



بدون مقدمه عرض می‌شود که:

۱. پادکستهای سایت تعدادشان به صد رسیده است. گفتم جمع و جورشان کنیم و در قالب یک فایل بگذاریم روی سایت. این فایل حاوی تمامی پادکستها تا امروز است، با کیفیت عالی و همراه با عکس مربوط به هر پادکست، آن هم با کیفیت عالی! خلاصه اینکه "خونه‌دار و بچه‌دار زنبیل و وردار و بیار. پادکستیه، پادکست!"


   یک نکتهٔ مهمی را راجع به محتوای پادکست‌ها عرض کنم. هر چند قبلاً هم شاید گفته باشم. و آن اینکه این صحبتها بیشتر فی‌البداهه‌اند و لذا پختگی مباحث و صحبتهای جلسات شرح مثنوی را ندارند. قسمتی از پادکستها هم گزیده‌هایی‌ست از همان جلسات شرح مثنوی، فقط جهت یادآوری برای کسانیکه قبلاً آن مباحث را گوش داده‌اند. لذا به دوستانیکه احیاناً بتازگی با این سایت و وبلاگ آشنا شده‌اند، قویاً و شدیداً توصیه می‌کنم بجای گوش دادن به پادکست‌ها، به اصل مطالب یعنی جلسات و مباحث شرح مثنوی بپردازند. همهٔ محتوای جلسات هم در صفحهٔ آرشیو آن، هست. بنده بسیاری از سئوالاتی که دریافت می‌کنم را می‌بینم همه را قبلاً در جلسات بهشان پرداخته‌ایم و دوستانی که می‌پرسند، معلوم است جلسات را گوش نداده‌اند.

   مثلاً بعد از شعر خدائیه (پادکست اخیر)، بعضی دوستان دربارهٔ موضوع "جبر و اختیار" سئوال می‌کنند. این موضوع قبلاً در دو سه جلسه از جلسات شرح مثنوی مطرح شده و مفصل بحث کردیم. جلسات هفتاد و نهم و هشتاد و یکم، بحث "جبر و اختیار" و بخصوص "جبر عاشقانه". بنابراین از دوستانی که سئوال می‌پرسند خواهش می‌کنم اول به جلسات مثنوی سر بزنند. این جلسات  طوری تنظیم شده‌اند که اگر کسی هیچ چیز راجع به خودشناسی نداند و از جلسهٔ اول شروع کند و پیش برود، سئوالاتی که در مسیر برایش پیش می‌آید را در همان ادامهٔ جلسات جواب خواهد گرفت. 

۲. جلسه یا برنامهٔ شماره ۱۵۶ شرح مثنوی دیروز روی سایت قرار داده شده است. بعضی دوستان اخیراً ایمیل زده‌اند که خبرنامهٔ جلسه ۱۵۶ را دریافت نکرده‌ایم. لذا از دوستانی که قبلاً هم عضو خبرنامهبوده‌اند و دیروز و امروز، یا هفتهٔ پیش، خبرنامهٔ جلسهٔ ۱۵۶ را دریافت نکرده‌اند خواهش می‌کنم درقسمت نظرات این یادداشت بمن اطلاع دهند. تا اگر خبرنامه اشکالی برایش پیش آمده، فکر چاره‌ای کنیم.

۳. آرشیو کامل سایت و وبلاگ آقای مصفا و نیز همین سایت یا وبلاگ(تا این تاریخ) را در اختیار دوستانی که اهل وب هستند و از مسائل اینترنت و تکنیکی آن باخبرند، قرار می‌دهم تا اگر خدای نکرده، خدای نکرده، بعد از صد و بیست سال، زبانم لال، زبانم لال، الاهی نبینم آن روز را، بی پانویس شدیم، دوستان بتوانند از این سه فایل استفاده کنند و وبلاگ و سایتی بسازند و خلاصه اینکه آنها را استفاده کنند.




همانطور که عرض کردم، اگر از مسائل تکنیکی وب بی‌اطلاع هستید، بهتر است سه فایل فوق را دانلود نکنید. چون بدردتان نمی‌خورند.

۴. دوستی بنام ساشا مجموعه متن تمامی جلسات مثنوی تا جلسه ۱۵۵ را بصورت فایل pdf تهیه کرده‌اند که ذیلاً می‌توانید دانلود کنید. این فایل‌ها حاوی شرح و تفسیر نیستند. فقط متن ابیات داستانها و آنچه در صفحهٔ هر جلسه آورده شده است را شامل می‌شوند. بدرد دوستانی می‌خورد که فایلهای صوتی را بصورت آفلاین گوش می‌دهند و ابیات را روی کامپیوتر یا گوشی‌های تلفنشان پیگیری می‌کنند.


۵. دوستانیکه ایمیلاً، کامنتاً یا فیس‌بوکاً سئوالاتی مطرح کرده‌اند، به یاری ابوالفضل به همین زودی‌ها طی یادداشتی یا در پادکستی یا در جلسه‌ای از جلسات شرح مثنوی به آنها خواهم پرداخت. صبور باشند لطفاً.

۶. اما نمایشگاه کتاب: 

   اول اینکه آقای مصفا به بنده گفتند که امسال در نمایشگاه غرفه ندارند. و حاضر نمی‌شوند.

   دوم، خدمت دوستانی که خواسته‌اند بنده رمان معرفی کنم، دو رمان از آلبا دسس پدس را پیشنهاد می‌کنم. اولی "دفترچه ممنوع"(انتشارات بدیهه) و دومی "عذاب وجدان"(انتشارات ققنوس). هر دو هم بترجمهٔ بهمن فرزانه. از این دو کتاب خانمها احتمالاً بیشتر لذت خواهند برد.

   البته قبلاً هم دربارهٔ چند کتابی نوشته بودم. و نیز ترجیع‌بند توصیهٔ هر ساله‌ام برای آشنایی ابتدایی و غیرتخصصی با تاریخ فلسفه و تاریخ ادیان، بترتیب دو کتاب "دنیای سوفی"(یاستین گوردر، ترجمهٔ مهرداد بازیاری، انتشارات هرمس) و "دنیای تئو"(کاترین کلمان، ترجمهٔ مهدی سمسار، انتشارات نقش جهان) بوده است. که هر دوی آنها در قالب رمانی خوش‌خوان، خواننده را با تاریخ فلسفه و تاریخ ادیان آشنا می‌کنند. اما آن دو رمان آلبا دسس پدس بکلی سطحشان با کتابهای اخیرالذکر، متفاوت است.

   زیاده عرضی نیست.


  

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط Panevis  | 

نظريه رشد اخلاقي كلبرگ - قسمت سوم


   همچنان‏که گفته شد، کلبرگ میان رشد اخلاقی و رشد روان ‏شناختی و عقلاني ارتباط محكمي قائل است. بنا بر نظر او،  رشد روان‏شناختی دارای مراحلي عمومي و همه گير است که درباره همه انسان‏ها به يك شيوه رخ مي دهد. علاوه بر آن، رشد اخلاقی انسان‏ها نیز از مراحل عام و فراگیری برخوردار است كه بر همگان در همه جوامع قابل تعميم مي باشد.
 
مراحل و سطوح قضاوت اخلاقي به شرح زير است:
 
سطح اول: اخلاق پيش عرفی ( قرار دادي)
مرحله 1- استدلال براساس تنبیه یا اطاعت از قوانین به ‌منظور اجتناب از تنبیه
مرحله 2-   استدلال براساس منفعت خود و معامله با دیگران برای دریافت پاداش و مزایا
  سطح دوم: اخلاق عرفی یا قراردادی
مرحله 3- استدلال براساس الگوی دختر خوب / پسر خوب.
 مرحله 4- استدلال براساس وابستگی به مرجع قدرت و قانون و قواعد اجتماعی    
  سطح سوم: اخلاق پس‌عرفی ( پس قرار دادي)
مرحله 5- استدلال مبتنی بر اصولی که برای بهزیستی جامعه الزامی است تعهد اجتماعي و احترام به فرد)
مرحله 6- استدلال مبتنی بر اصول جهانشمول اخلاقی و در نظر گرفتن ارزشهای مطلق نظیر حرمت زندگی انسانها و عدالت


سطح سوم: اخلاق پس‌عرفی
در این مرحله که مرحله پس قرار دادی Post-conventional  است، اصول اخلاقی درونی می شود و ممکن است از قرار داد عرفی جامعه پیشی بگیرد. به جای استدلال کور بر اساس عرف، افراد سطح سوم، اصول ریشه ای و اهدافی را در نظر می گیرند که علت شکل گیری قوانین بوده اند. به عنوان مثال نظم و عدالت ریشه وضع قوانین است و افراد در این سطح، به نظم و عدالت بیشتر بها می دهند. حتی جایی که قانون آنها را برای هر رفتاری آزاد گذاشته، رعایت اصول درونی را پیشه می گیرند. متأسفانه کولبرگ می گوید که اکثر بزرگسالان جوامع به این سطح از رشد اخلاقی وارد نمی شوند. 
مرحله پنجم: استدلال مبتنی بر اصولی که برای بهزیستی جامعه الزامی است ( تعهد اجتماعي).
در این مرحله، انسان‌ها شروع به در نظر گرفتن ارزش‌ها، عقاید و باورهای متفاوت سایر مردم می‌کنند. در این مرحله، قانون از نظر فرد باید انعطاف پذیر باشد و امکان اصلاح براساس اصول اخلاقی همواره وجود داشته باشد. همیشه باید موارد استثناء در تبعیت سر سختانه از قانون مد نظر باشد. ارزش‏ها و حقوقی نظیر حق حیات و آزادی وجود دارند که اهمیت خود را مدیون نهادهای اجتماعی نیستند و باید در همه جوامع تأیید شوند. دل مشغولی فرد آن است که قوانین و وظایف ناظر به جامعه بر پایه آرمان بیشترین خیر برای بیشترین افراد مبتنی گردد.
  
در پاسخ به پرسش ( قسمت اول) فردی که در مرحله پنجم است ممکن است بگوید خیر! هدف وسیله را توجیه نمی کند و ممکن است بگوید بله! اگر چه دزدی مجاز نیست ولی اینجا از موارد استثناء است.
مرحلهٔ ششم: استدلال مبتنی بر اصول جهانشمول اخلاقی و در نظر گرفتن ارزشهای مطلق نظیر حرمت زندگی انسانها
در این مرحله حتی شکستن قوانین و عرف به نفع اصول اخلاقی والاتر، رفتاری اخلاقی و درست شمرده می شود.در این مرحله زندگی انسان بر قانون انسان ارجحیت دارد. مهاتما گاندی و مارتین لوتر کینگ از جمله نادر افرادی هستند که به این مرحله ورود پیدا کرده اند. آنها به جای تبعیت کور از قانون و عرف به آنچه که از نظرشان عادلانه و اخلاقی بود رفتار می کردند. در پاسخ به پرسش اگر بگوید خیر ! به دلیل این است که وجدانش در هر حالتی عمل خلاف را مجاز نمی شمارد و ممکن است بگوید بله! زیرا جان انسان از همه چیز والاتر است.
  

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط Panevis  | 

خدائیه




.: لینک دانلود :.
خداییهٔ داراب افسر بختیاری

اي كه روزيَ همه خلق ز  انبار تونِه                           آسمونها  و  زمين كِرده  كردار ِ  تو نه ِ
ئي همه نقش و نگاري كه مِنِه  دنيا  هِد                   همه از پرتو يك جلوه  ديدار ِ  تو نه ِ
اَ فتو و  ئي همه  نوري كه  اِتاو ِه به زَمين                  مختصر ذره اي از تابش رخسار ِتو نه ِ
ئي همه آو كه به دريا چو’نو هيِِ موج  اِزَنه                چكه اي ازكَرَم آورگهربار ِ تو نه ِ
عاقلون هر چه كنِن فكر و اِبالِن به ’خوسون                اشتباه كِردنِه’پاي ، جمله ز افكار تو نه ِ
هركه رَهد از پي ِمقصور و به مقصود رسيد               ’او َنَرهد و  َنَرسيده ’يوز ِ رفتار ِ تو نه ِ
هرحكيمي كه دوا  داد و مريضِس خو، اِبيد                ’او دواها  همه از قيطي عطار  تو نه ِ
هر چه فردوسي و سعدي و  نظامي ’گودِنه              همه سون اِز اثر ِ طبع ِ’درَربار ِ تو نه ِ
پيراِبون خلق و  همه  سال تفاوت   اِ’كنِن                 غير ذات تو  كه امسال ِ تو چي پار ِ تونه ِ
عرش فرش كِردي و  قِيلون ِ  نِهادي ’گرَِلو                  هر چه ’ورمون  اِ’كنِن ’پاي همه آزار تو نه ِ
دييِه كِردمِه مختار،  تو نه ِ ور’خو و بد                        نيكنم’ زِت ’مو قبول ’يوسرو’يودار ِ تونه ِ
هر  شَر و شور  به  دنيا  مِنِه  مخلوقت  اِبو               اِز َ نيم  يا  اِ’كشيم پاك  همه  سون كارتونه
خان ِ چنگيز  كه دنيانه ِ سر  اِز ته ’رفتَي                   هر چه بد  كِرد  بِه مردم  همه وادار  ِ‌تونه ِ
شاه تيمور كه مشهور به خين  ريزي بيد                 كمترين بنده اي اِز مردم ِ تاتار تونه ِ
يه نفركِي  اِتَرِس ئي همهآ’دم  بِكشِه ؟                  ا و  نَكشت ، دست ِ‌توبيد ،  قدرت ِ قهار ِتونه ِ
وَنديه جنگ اروپا و تَپِستي تَه ِ عرش                       هر چه ’مردِن مِنِه جنگ خين ِ‌ همه بار ِ تو نه ِ
نيگو’هم  كه ، زِ عربها  به عجم ها  چه رسيد           همه دونِن كه چه بيد  چونكه ’هوشاهكار تونه ِ
هر  رسولي  اِفِرِستي و كتابي  داره                       يا ’كرِت  يا’كرِگَو’ت يا كه جلودار ِ تو نه ِ
آ’دمِه گول اِزَني و اِ’كونيس’ور  مِنِه  باغ                    اِ  نهی ترد بريشِس كه يو دي، وار ِ تو نه ِ
آبِر’وسِه   اِبَري سي  دو سه كَپ گَندم و جو            سي چه گندم نخورِه پَس’يوچه سركار ِ تو نه ِ
هوكه شيطونِه و  ئي گولِ  به آ’دم زِيدِه                   گوش و ’نفتِس بكَنَي خوس’دزَ بازار تو نه ِ
باغِتِه ’رفت به  َيه  شَو و ’گر’هد از چنگِت                ميل ِ ’خت بيد كه بَرِه َارنه گرفتار تو نه ِ
’گديه ِ  روز قيامت زِ ’لر اِ’خوم ’مو حِساو                   تو چه داديس؟ ’هو چه داره؟ چه بدهكار تو نه ِ
’كر  َ يارونه ِ  اتومبيل ’سواري دادي                         منكر  بيدِنِته ،  ’لركه طرفدار ِ تو نه ِ
حق تو  داري بكني هر  چه به دنيا  بِخويي             چون همه بيد و  نَبيد  زِنده زِ  پِندار ِ‌ تو نه ِ
هر بنايي كه  بسازِن همه ويرون  اِبوهه                   غير پاينده فقط گنبد دوار ِ  تو نه ِ
افسرئي فخر بَسِه سي توكه  بعد اِز مرگت               اسم ’لر تا به  ابد زنده  ز اشعار تونه





+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط Panevis  | 

نرخ زعفران



شو دراز و مه‌ بلند 
دلم نیگر جا


+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط Panevis  | 

نظريه رشد اخلاقي كلبرگ- قسمت دوم

    
    حالت رقابت و زرنگي و دور زدن و پيچاندن قانون كه در مرحله اول و دوم رشد اخلاقي (سطح اول) بارز است؛ موجب حالت التهابي در جامعه مي شود. برخي از افراد به محض نبودن ترس از مأمور و قانون هر كاري كه دلشان بخواهد مي كنند ( مرحله اول رشد اخلاقي) به هنگام رانندگي در موارد خاص اين قضيه كاملاً به چشم مي خورد. يا به هنگام رفتن به دامن طبيعت چه آشغالهاي جورا جوري در كنار چشمه پاك زيباي حرمت دار، كه ريخته نمي شود! از اين دست مثالها از افرادي كه به ظاهرشان هم نمي خورد كه در مرحله اول رشد اخلاقي گير كرده باشند، كم نمي بينيم. زندگي در جامعه اي با تعداد زيادي افراد "خود محور"( سطح اول رشد اخلاقي) لطف چنداني نخواهد داشت. زيرا افراد از نظر رواني در امنيت خاطر كافي بسر نمي برند. همدردي و خود را جاي ديگران گذاشتن و سخن پيامبر(ص) كه "آنچه بر خود نمي پسندي بر ديگران هم مپسند"، كمتر محلي از اعراب خواهد داشت.

   همانطور كه گفته شد، کلبرگ ریشه اخلاق را قضاوت و تجزیه تحلیل عقلانی می داند. یعنی هر چه فرد عاقل تر باشد، اخلاقی تر هم هست. به همين دليل معمولاً و البته نه هميشه افراد تحصيل كرده به نسبت اخلاق را بيشتر رعايت مي كنند. هر چند معني عقل فقط داشتن معلومات يا مهارتهاي فني نيست بلكه شايد مهمترين بخش آن برخورداري از هوش هيجاني و كنترل هيجانهاي منفي است. درنتيجه افراد بيسواد زيادي هم هستند كه عاقل تر از با سوادها فكر و رفتار مي كنند و رشد اخلاقي بالاتري هم دارند.  نقش مشاهده گري در اينجا هم روشن مي شود: مشاهده گري، هوش هيجاني را پرورش مي دهد كه از مهمترين عوامل عقل سليم و رشد اخلاقي است.
   عاقل با زرنگ هم فرق مي كند. زرنگ مصطلح فقط به منافع آني و كوتاه مدت خودش توجه دارد. او بدون در نظر گرفتن عواقب دراز مدت رفتارش بر جامعه و دنيا و در نهايت خودش، رفتارها را تجزيه تحليل مي كند و چه بسا كه با ناديده گرفتن منافع ديگران، در آينده خودش هم آسيب ببيند. ولي آدم عاقل به فكر منافع ديگران و حتي منافع نسلهاي بعدي هم هست. آدم عاقل قانون جهاني عمل و عكس العمل را شوخي تلقي نمي كند و مي داند كه نتيجه رفتار غير اخلاقي، در نهايت به خود او باز مي گردد. توصیه کلبرگ افزایش عقل و خرد مردم است؛ تا خود به خود اخلاق هم ارتقاء یابدهر چه افراد يك جامعه از سطح اول ارتقاء يابند و به سطح دوم و حتي سوم وارد شوند آن جامعه خوشبخت تر خواهد بود.
سطح دوم: اخلاق عرفی یا قراردادی. 
  
   در این سطح  عرفی یا conventional فرد وارد حیطه عرف و قوانین جامعه می شود و اطاعت از آنها را اخلاقی می شمرد. این سطح هم دارای دو مرحله است. 
  
مرحله سوم: استدلال براساس الگوی دختر خوب / پسر خوب. محرک این مرحله ترس از عدم تأیید دیگران است. دراین مرحله رفتاری خوب و اخلاقی است، که مورد تأیید دیگران واقع شود. بنابراین در این مرحله منفعت و علاقه شخصی مغلوب تأیید دیگران است. اغلب نوجوانان دراین مرحله از رشد هستند و برای کسب تأیید دوستان همه کاری می کنند و منافع خود را زیر پا می گذارند. 
   
   در پاسخ به پرسش کولبرگ( ر.ك. به قسمت اول)، فردی که دراین مرحله است ممکن است بگوید بله! دزدی دارو مجاز است، چون اگر زنش بمیرد مردم او را سرزنش می کنند. ممکن است بگوید خیر! چون اگر به خاطر زنش به زندان افتد خانواده اش، او را شماتت خواهند کرد. 
   
مرحلهٔ چهارم: استدلال براساس وابستگی به مرجع قدرت است و قانون و قواعد اجتماعی را رعایت می‌کند تا از توبیخ مراجع قدرت و احساس گناه در مورد انجام ندادن وظایف خود درامان باشد.
   در این مرحله نقش فرد در جامعه و وظیفه او در قبال حامعه مطرح می شود. در پاسخ به پرسش قسمت قبلي، فرد در این مرحله از رشد ممکن است بگوید خیر! دزدی در هر شرایطی غیر قانونی است. یا بگوید بله! ولی باید بعداً به نحو مقتضی و قانونی داروساز را راضی نماید. 
  
   تفاوت دو مرحله ي سطح دوم؛ در وسعت جامعه ي هدف است. در مرحله سوم جمع کوچک دوستان و فامیل و در مرحله چهارم جامعه وسیع تر مد نظر است.
 


+ نوشته شده در  شنبه نهم اردیبهشت 1391ساعت   توسط Panevis  | 

نظریه رشد اخلاقی کلبرگ – قسمت اول

  
   هر جامعه ای که مردمش به طور عملی و از درون، پایبند اخلاق باشند، نه اینکه در حرف پایبند باشند یا به اجبار بیرون، جامعه خوشبخت تری خواهد بود. زیرا در تعریف عام اخلاق؛ رفتار اخلاقی به خود و دیگران سود رسانده و از ضررو زیان خود یا دیگران ممانعت می کند. خوب، چه چیزی بهتر از این که همه به هم کمک کنند و مواظب باشند تا به هم آسیب وارد نکنند. اما چه کاری اخلاقی و چه رفتاری غیر اخلاقی است؟ تعریف عمومی این است: رفتاری غیر اخلاقی است که موجب ضرر و آسیب خود یا دیگران شود و یا مانع کمک به دیگران گردد و رفتاری اخلاقی است که به دیگران کمک کند یا مانع آسیب خود یا دیگران شود.  این تعریف بدیهی بنظر می رسد ولی پرسش اساسی این است که چرا یک فرد مرتکب رفتار اخلاقی میشود، ولی در همان شرایط مشابه، فرد دیگری رفتار غیر اخلاقی انجام می دهد؟ پاسخ به این پرسش از زوایای مختلف از سوی بسیاری از افراد داده شده است. آشنایی با برخی از این نظرات شاید به افراد کمک کند تا اخلاقی تر زندگی کنند. اخلاق آنقدر مهم است که پیامبران الهی هم برای بسط و گسترش و تعمیق آن برانگیخته شده اند. بنابراین هر پژوهش و تفکر و رفتاری که منجر به گسترش اخلاق عملی و درونی گردد، هم از نظر مادی به همه سود می رساند و هم معنوی بوده و مد نظر پیامبران است. بسط اخلاق برای تشکیل یک جامعه مطلوب و از هر نظر پیشرفته، شاید عاقلانه ترین کار باشد و هر عاقلی هم مقبول پیامبر(ص) است.  
   
گفت پیغمبر که: احمق هر که هست
او عدو ماست و غول رهزن است
عدو=دشمن
   
هرکه او عاقل بود، او جان ماست
روح او و ریح او، ریحان ماست
ریح= رایحه، بو
  
   نظریه رشد اخلاقی کلبرگ یکی از نظرات معروف در این خصوص است. اگر چه این نظریه، ایرادها و کم کاستی ها دارد ولی آشنا شدن با آن، شاید ما را یک قدم به پاسخ به پرسش فوق نزدیکتر نماید. کلبرگ در پاسخ به پرسش فوق می گوید که قبل از هر رفتار اخلاقی یا غیر اخلاقی، قضاوت و استدلال اخلاقی در ذهن فرد شکل می گیرد و آن قضاوت تعیین می کند که رفتار خوب یا بد است. فرد "خود محور" با فردی که منافع دیگران را هم در نظر می گیرد قضاوتهای متفاوت و در نتیجه رفتار متفاوتی خواهند داشت. نوع استدلال هر فرد به مرحله رشد اخلاقی او بستگی دارد. به عقیده کلبرگ اگر این رشد استدلالی طی شود مقدمه رفتارهای اخلاقی تر خواهد بود و در بالاترین مرحله رشد اخلاقی؛ آدمها حاضرند با طیب خاطر جان خود را فدای هم کنند. به قول مولانا:
  
کریمان جان فدای دوست کردند
سگی بگذار ما هم مردمانیم 
  
   لورنس کلبرگ Lawrence Kohlberg ، به اخلاق به عنوان یکی از عوامل مهم رشد شناختی – روانی انسان نگریسته است. نظریه کلبرگ بیشتر قضاوت و استدلال فرد را در یک مسأله اخلاقی مورد توجه قرار داده است. او معتقد است که قبل از تصمیم و رفتار اخلاقی، فرد باید مسأله را تجزیه تحلیل کند و قضاوت نماید که چه چیز درست و اخلاقی و چه چیز نادرست و غیر اخلاقی است. 
  
مشاهده گری نقاط ضعف نظریه کلبرگ را می پوشاند
   
   نقطه ضعف اول نظریه کلبرگ این است که قبل از قضاوت و استدلال، تشخیص موضوع و آگاهی از موضوع بسیار اهمیت دارد، زیرا مقدمه قضاوت، مشاهده و آگاهی از رویداد پیش روست.  نقطه ضعف دوم این نظریه این است که همیشه قضاوت و استدلال فردی به رفتار منجر نمی شود. خوشبختانه در این دو مرحله قبل و بعد از "قضاوت اخلاقی" مشاهده گری می تواند مشکل گشا باشد و در نهایت به رفتار اخلاقی بیانجامد. ( علاقه مندان می توانند به فصلی از کتابی که قرار است در خصوص مشاهده گری بی غرض منتشر شود مراجعه نمایند) 
   
   کلبرگ معتقد است که دانستن، مقدمه عمل است. نظریه کلبرگ از این لحاظ مفید است که می تواند به آنالیز قضاوت اخلاقی ما و اطرافیان کمک نماید و با اصلاح و ارتقاء قضاوت و استدلال اخلاقی منافع حد اکثری جامعه فراهم گردد.  
   
   کولبرگ با بررسی و تحقیق فراوان، دریافت که استدلال اخلاقی افراد بسته به رشد اخلاقی شان متفاوت است. طبق نظر او تفکر اخلاقی طی مراحل و سطوح مختلفی رشد می کند. از نظر کولبرگ روند رشد اخلاقی از سه سطح پیش قرار دادی ( یا عرفی) ، متعارف یا قراردادی و پس قرار دادی ( عرفی) تشکیل شده است.  هر سطح دارای دو مرحله است؛ پس در مجموع 6 مرحله رشد اخلاقی وجود دارد. رشد اخلاقی پله پله است و هر کسی باید برای رسیدن به مرحله 6 همه مراحل را طی نماید. البته این رشد پا به پای رشد روانی- شناختی افراد از سنین کودکی آغاز می شود؛ ولی با افزایش سن بسیاری افراد تا پایان عمر در همان مراحل یک یا دو باقی می مانند. جهش از مرحله یک مثلاً به مرحله سه هم امکان ندارد.  
    
   کولبرگ در تحقیقاتش، افراد را در مقابل یک وضعیت تصوری قرار می داد به عنوان نمونه به آنها می گفت که مردی جان زنش در خطر است و فقط خرید یک دارو جان زن را نجات می دهد. مرد پول کافی ندارد و کسی هم به او قرض نمی دهد، تنها راه نجات همسر دزدیدن دارو است. آیا دزدیدن دارو در چنین شرایطی جایز است یا خیر؟ در این نظریه جواب بله یا خیر، مرحله و سطح رشد اخلاقی افراد را تعیین نمی کند بلکه استدلال پشت آن مهم است. دلایل یا قضاوت افراد برای اخلاقی یا غیر اخلاقی شمردن یک رفتار برای کلبرگ حائز اهمیت بود.
   
مراحل استدلال اخلاقی
سطح اول: اخلاق پیش عرفی یا پیش ‌قرار دادی (preconventional) 
   در این سطح اولیه از رشد، اخلاق درونی نشده و بر اساس تنبیه و تشویق پدر و مادر یا سایر مراجع قدرت تعیین می گردد. ملاک خوب و بد بودن رفتار؛ اثر مستقیم و ضرر و منفعت آنی ناشی از آن است که بلافاصله متوجه شخص می شود. دیگران و منافع آنها در این مرحله نادیده گرفته می شود مگر آنکه تأثیری مستقیم بر منافع آنی فرد داشته باشد. در این سطح از رشد اخلاقی "خود محوری" غالب است. از نظر فرد خود محور کاری خوب است که به نفع من باشد و کاری بد است که به زیان من تمام شود. به طور طبیعی کودکان در سنین دبستان دراین سطح از رشد قرار دارند. به عقیده کلبرگ بسیاری از افراد در این سطح از رشد باقی می مانند. این سطح شامل دو مرحله است:
   
    مرحله اول : استدلال براساس تنبیه یا اطاعت از قوانین به ‌منظور اجتناب از تنبیه
  
   هر چه تنبیه در نظر گرفته شده (از بیرون) برای رفتار خاص شدیدتر باشد آن رفتار غیر اخلاقی تر است. در مثال بالا، اگر فرد در این مرحله باشد ممکن است بگوید خیر! دزدی غیر اخلاقی است چون مجازات زندان را در پی دارد. یا بگوید بله! چون عذاب و مجازات از دست دادن همسر و کسی که به من می رسد، بیشتر از سختی زندان است.
  
   ممکن است حتی "قربانی بی گناه" که دچار رنج و گرفتاری شده صرفاً به دلیل مجازات اعمال شده بر روی او، از نظر کسی که دراین مرحله است، محکوم و مجرم تلقی شود. 
  
مرحله دوم : استدلال براساس منفعت خود و معامله با دیگران برای دریافت پاداش و مزایا
  
   در این مرحله از رشد اخلاقی ملاک اخلاقی بودن، منفعت و رفع نیاز و پاداشی است که فرد دریافت می نماید. در واقع لذت طلبی آنی، ملاک این مرحله است هر چه به کسب لذت فرد منجر شود اخلاقی است. در این مرحله اگر هم کاری را برای منافع دیگران انجام دهد، فقط به دلیل پاداش است و اگر پاداشی برای او نداشته باشد برای خاطر دیگران کاری نمی کند ( ضرب المثل معروف هیچ گربه ای برای رضای خدا موش نمی گیرد شاید مصداق اندیشه این گروه باشد). 
  
   تفاوت مرحله اول و دوم هم در این است که در مرحله دوم معامله دو طرفه وارد استدلال فرد می شود. این کار را برای تو انجام می دهم تا در عوض اون کار را برایم انجام دهی. پشت تو را می خارانم چون تو هم این کار را برایم انجام خواهی داد. البته در نظر گرفتن منافع دیگران فقط و فقط به خاطر نفع شخصی است نه چیز دیگر. با این استدلال، افراد حاضرند منافع شخصی خود را به تأخیر بیاندازند. اگر به کسی هدیه می دهم انتظار دارم بعدها جبران کند.
  
   در پاسخ به پرسش بالا همانطور که گفته شد، بله یا خیر مهم نیست استدلال و توجیه عقلانی پشت آن مهم است. کسی که در این مرحله است ممکن است بگوید دزدی مجاز است چون حفظ جان زن، به زندان رفتن می ارزد و پاداش و نتیجه ی مطلوب تری را برای او فراهم می کند. یا ممکن است بگوید خیر! چون زندان ممکن است آنقدر طولانی شود که حتی زنش را در طول زندان از دست بدهد؛ بنابراین برای او منفعت زیادی ندارد.
   

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت   توسط Panevis  | 

مشاهده گری بیماری و درد فیزیکی


هين مزن تو از ملولي ، آه سرد
درد جو و دردجو و درد، درد
مولانا بر خلاف عادت شرطي شده و حتي غريزي ما به استقبال درد مي رود:
اي خجسته رنج و بيماري و تب
اي مبارك درد و بيداري شب
 اين كار او مايه حيرت است و خلاف عادت ما در گريزان بودن از درد و رنج. ولي شايد كمال و رشدي در آن نهفته باشد؛
اگر بتوان حتي با دردهاي فيزيكي با كمك مشاهده گري بي غرض ( بدون آه سرد!) مواجه شد، به رشد و تعالي انسان كمك مي كند:
پس بدان اين اصل را اي اصل جو
هر كه را درد است او برده است بو
كه بلاي دوست تطهير شماست
علم او بالاي تدبير شماست
زدودن مه غليظ اطراف درد براي شفاف ديدنش
 ولي براي كيمياگري و تبديل رنج بيماري به شادي و رشد درون؛  دو شرط را بايد رعايت نمود: يكي ازدرد فرار نكنيم، به استقبالش رويم و با آن مواجه شويم و لمسش كنيم. دوم بدون غرض، بدون آه سرد و بدون افكار پيرامون آن كه همچون مه غليظي اطرافش را گرفته، با آن برخورد نماييم و بي پيرايه حسش كنيم:


بیماری و درد فیزیکی قسمتی از زندگی است. توصیه این است که به بیماری برچسبهایی نظیر بدبختی، بد شانسی یا ...زده نشود. برچسب به بیماری به آن یک هویت کاذب می دهد و موجودیتی توهمی و تداوم در زمان (گذشته و آینده) به آن می بخشد. این بار ذهنی، بیماری را از یک واقعیت کوچک به هیولایی بزرگ تبدیل می کند!
روبرو شدن با بیماری، درد و حتی مرگ، فقط در زمان حال و استقبال از آنها، بدون پیرایه ها و برچسب های ذهنی گذشته و آینده، حجم سنگین و درد آور آنها را کاهش می دهد. با این کار هیولای بی شاخ و دم بیماری، تبدیل به چند واقعیت کوچک نظیر درد فیزیکی، ضعف، ناتوانی خاص یا ناراحتی مشخص، می شوند. تسلیم شدن و پذیرش این واقعیتها، به جای غرق شدن در تصورات و باورهای اشتباه در مورد بیماری، قسمتی از مشاهده گری است.
بهتر است از دام سرزنش و ملامت خود به هر دلیل بپرهیزیم. چقدر خوب است که زندگی را محکوم نکنیم و بی عدالتی آن را پیش نکشیم. همه این ها مقاومت است. عدم تسلیم و پذیرش است و شاید همان مسلم و مسلمان نبودن است.
در مواردی که به شدت بیمار هستیم و نارضایتی و خشم و ..را احساس می کنیم؛ علامت چیست؟ بیماری به قسمتی از "منیت" ما تبدیل شده است! اما حقیقت الهی این است:
" بیماری هیج کاری نمی تواند با اصالت ما انجام دهد."
 
تسلیم به لحظه حال با مشاهده واقعیتهای مربوط به آن ( دم، بازدم، حسهای بدنی، درد، فکری که هم اکنون در ذهن می گذرد، هیجانی که مرا در این لحظه در بر گرفته) بدون غرق شدن در آنها و تفکر و قضاوت عمدی آنها، همان چیزی است که ما را متحول می کند.  ضرورتی هم ندارد که ترس و درد حتماً تبدیل به شادی شود! اما می تواند به پذیرش عمیق تبدیل شود.
   

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط Panevis  | 

رضا



    نائین هستیم. می‌گویند این شهر قسمتی دارد بنام "بافت تاریخی" که محله‌های قدیمی شهر آنجاست. با کمی پرس و جو و سعی و خطا بالاخره بافت تاریخی‌اش را پیدا می‌کنیم.



 ماشین را در کوچه‌ای‌‌ رها می‌کنیم و به کوچه‌ها و کوچه‌باغ‌ها قدم می‌گذاریم.



 بدون نقشه و برنامه‌ریزی در میان دیوارهای کاهگلی کوچه‌ها پرسه می‌زنیم.



 از جلوی خانه‌ای می‌گذریم که گویا در آن، پسته پوست می‌کنند، با دستگاهی. پسرکی با فرغون مشغول بیرون آوردن پوست‌پسته‌ها و کپه کردن آنها کنار دیوار باغ است.



 کنجکاوی ما که با سرک کشیدن داخل منزل به ظهور رسیده است را متوجه می‌شود و با تقاضای ما برای دیدن داخل خانه، از پدربزرگش اجازه می‌گیرد و ما را بداخل خانه می‌برد. 



پیرمرد ما را به داخل باغ دعوت می‌کند، باغ انار و پسته. اوایل پاییز است و فصل هر دو.





 از همه چیز می‌گوید، بخصوص از وضع زندگی در جوانی‌اش و مقایسهٔ آن با زندگی‌های امروزی. در حرف‌هایش چیزی توجهم را جلب می‌کند. برخلاف همه که از وضعیت بد اقتصادی می‌نالند، او راضی‌ست! می‌گوید: «تا بوده وضع اقتصادی کم و زیاد همین بوده. اما زندگی‌های قدیم خیلی سخت‌تر بود. امکاناتی که الان هست، آن موقع‌ها نبود. آن موقع‌ها یک بیماری ساده ممکن بود بچه‌تان را از شما بگیرد. لامپ و برق نبود. ماشین برای حمل و نقل نبود. و خیلی چیزهای دیگر. الان آدم خیلی راحت زندگی می‌کند.»

   حرف‌هایش ناخودآگاه مرا یاد روزهایی می‌اندازد که می‌رفتیم پیش محمدجعفر مصفا. آن موقع‌ها فکر می‌کردم بطور اتفاقی است که بیشتر اوقات که پیش او می‌رویم صحبت از وضع زندگی‌اش در دوران کودکی‌اش می‌کرد. از فقر، از بیماری، از تبعیض‌های شدید اجتماعی و طبقاتی، از نبود امکانات زندگی به شکل امروزی. و از اینکه انسان امروزی این همه وسایل عالی برای رفع احتیاجاتش دارد اما ناراضی‌ست. احساس ناخوشبختی دارد.

    گاهی اوقات که خل بازی‌هایم گل می‌کند، تصمیم می‌گیرم یک روز تمام را که تعطیل هستم خودم را جای یک نابینا بگذارم. البته شاید تو هم امتحان کرده باشی. از صبح تا شب یک دستمال به چشمت ببندی و کار‌هایت مثل غذا خوردن و راه رفتن را بدون دیدن انجام دهی. و شب وقتی چشمت را باز می‌کنی شاید قدر یک تلنگر بفهمی چشم داشتن یعنی چه.

    انسانی ناراضی از همه چیز ناراضی‌ست. امکانات دور و برش را نمی‌بیند. توجه ندارد نه تنها در صد یا دویست سال گذشته بلکه در هزاران سال پیش چطور می‌زیسته. در غار و بی‌سرپناه زندگی می‌کرده‌ایم. حتی یک سقف و دیوار درست و حسابی نداشته‌ایم. ظرف و ظروف درست درمانی هم نداشته‌ایم. چه برسد به اینکه الان آب را در کتری می‌ریزیم و با پیچاندن دکمه‌ای، سریع جوش می‌آید و آب گرم برای نوشیدن در لیوانمان داریم! آیا این‌ها کم امکاناتی‌ست؟! حمام داغ، دیوار، لیوان، جای گرم برای خوابیدن، لباس و خیلی چیزهای سادهٔ دیگر.

    نارضایتی البته فقط در این امور نیست. وقتی من از این همه موهبت مادی ناراضی باشم، قطعاً آن را به دنیای درونم هم تسری می‌دهم. انسان در قدم بقدم زندگی معنوی‌اش نیز آگاه نیست که نپذیرفتن خودش، همینطور که هست، چه رنجی دارد. اندیشهٔ «شدن»، اینکه من خودم را همینطور که هستم نمی‌پذیرم، انتظار دارم «تکامل معنوی» پیدا کنم، «چیزی» بشوم و نتیجتاً از خودم و زندگی ناراضی می‌شوم، بلای بزرگی است که خودم بجان خودم می‌اندازم.

    چنین جملاتی را زیاد می‌شنویم، هم درون ذهن خودمان و هم از زبان همدیگر، که: «من هنوز اونی که باید می‌شدم، نشده‌ام»، «احساس می‌کنم شخصیتم ناقص است». این یعنی نارضایتی و نپذیرفتن خودم و زندگی. و ناگزیر هزار رنج و افسردگی و خمودگی بدنبال دارد.

    من حتی از مطالب عرفانی و خود‌شناسی که قاعدتاً باید مرا از اندیشهٔ «چیزی شدن» خلاص کند، وسیله‌ای ساخته‌ام برای تداوم حس نارضایتی‌ام. «باید به عشق برسم»، «باید به فطرتم برگردم»، «باید به رهایی برسم»، «تعالی روحی روانی و معنوی را باید حاصل کنم» باعث ساختن اتوپیای کمال و مدینهٔ فاضله از رهایی، فطرت و از کیفیت عشق است. حرف زدن از فطرت، سخن گفتن از عشق، ناخودآگاه این مدینهٔ‌فاضله‌سازی را در پی دارد.

    چهار تا دکان‌دار مانند پانویس و امثال او هم برای اینکه دکانشان از رونق نیافتد و همیشه مشتری داشته باشند، به زیرکی و پدرسوختگی تمام، از این موضوع باخبرند و پنهانی اندیشهٔ «عشق»، «فطرت»، «رهایی» و امثالهم را به جان انسان‌ها می‌اندازند تا مشتری یک وقت نرود و برنگردد! مشتری اگر از خودش راضی باشد و خودش را همینطور که هست بسادگی بپذیرد و نخواهد «چیزی» شود، دیگر چه نیاز به دکان خود‌شناسی پانویس دارد؟! پس باید با چند تا شعر و استفاده از ادبیات، کاری کرد که او همچنان از خودش ناراضی باشد. بخواهد! و برای همین باز برگردد دم دکان!

    خلاصه اینکه ما انسان‌ها حتی از خود‌شناسی نیز چیزی درمی‌آوریم که نارضایتی از وضعیت موجود و نپذیرفتن خودمان را استمرار دهیم. به هر قیمت، وسیله و ترفند که بشود.



+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت   توسط Panevis  | 



با تشکر از تبکم،  بهار و رضای عزیز در نوشته قبلی، و با سلام و آرزوی شادی برای همه؛ جواب رضای عزیز کمی طولانی شد برای همین در اینجا ارائه می نمایم:
رضا گفت:" سلام
مدتی است در تناقضی گرفتار شدم از یک سو در خودشناسی میگویم چیزی وجود ندارد و اساسا منی در کار نیست و همه اینها زاییده فکر و ذهن من استاز طرفی اگر همه چیز این شکلی است و من هم وجود خارجی ندارد پس هویت من چه میشود . اگر به این پیش فرض من وفادار باشید پس لطفا من را تعریف کنید . واقعا ما و من چه هستیم ؟
مجموعه ای از چه هستیم ؟ 
بعد این من (که هیچی نیست ) باید بدنبال چه باشد . چه را بشناسد .بعد معنای زندگی چیست ؟
لطفا توضیح ارائه بدهید تا بفهمم این شور زندگی را با در نظر گرفتن این شیوه در چیست؟"

پاسخ:


در خصوص من و توهم آن نمی توان نسخه کلی صادر کرد. برخی افراد ممکن است اختلال روانی خاصی داشته باشند که بین دنیای درونی و بیرونی تمایز قائل نشوند. فرد سالم باید واقعیت دنیای درون و بیرون و تمایز این دو را خوب درک کند. این از بحث ما خارج است ودر تخصص ما هم نیست. و مشخصه آن هم رنج و عذاب خود یا دیگران است، اینها باید به متخصص رجوع کنند و ممکن است مشاهده گری حتی برای این افراد مضر هم باشد! ( در این خصوص شاید مطلبی در آینده ارائه گردد) درست مثل ورزشهای خم به جلو که برای مبتلایان به دیسک کمر مناسب نیست!
اینکه می گویید "چیزی وجود ندارد" یا "همه چیز این شکلی است" را متوجه نشدم!

اما نکته ای که نظر شخصی بنده است اینکه در مورد کسانی که خودشناسی می کنند، وظیفه شان: تمرین مشاهد ه گری بدون قضاوت دنیای درون و بیرون ( که واقعی هستند و وجود دارند!) و بودن در حال و از این طریق نوعی ورزش و تمرین برای پرورش مغز است. مثل سایر ورزشها برای سایر قسمتهای بدن. که فواید بی شماری هم دارد از جمله همین مقاله علمی مورد اشاره در قسمت قبلی که ثابت می کند، تمرین مغز برای بدن هم بسیار مفید است.

خوب با تمرین و تمرین بودن در حال و مشاهده گری بدون قضاوت و مراقبه بصیرت، ذهن به تدریج قوی و پاک شده و بر هیجانهای نامناسب (ترس،خشم و..) مسلط می شود و همینطور بر افکار منفی و.. در نتیجه از برخی درد ها خلاص شده و شور زندگی را بیشتر و بیشتر درک می کند. مغز ما از دو قسمت درست شده یک مغز هیجانی یا مغز حیوانی ( دستگاه لیمبیک وآمیگدالا که متخصص واکنش سریع و بدون تعقل است.) یکی هم مغز عقلانی و متفکر یا انسانی( نئو کورتکس) است. هدف از تمرین مشاهده گری؛ در واقع پرورش و تقویت  مغز عقلانی و تسلط بیشتر بر مغز هیجانی است.  با این کار آگاهی و مشاهده و صبر تقویت شده و در واقع هوش هیجانی پرورش می یابد.

تنها پس از تمرین درست، ممکن است حسی به آدم دست بدهد: اینکه لازم نیست هر تجربه خوب یا بد را به منیت یا خود منتسب کنیم! فرد ممکن است حالت توهمی بودن من را درک کند و از آن هم سود  برد چون درک می کند که ورای فکر و ورای منیت یا خود، قدرتهای دیگری هم دارد. به درک و شهود و آگاهی و شور و شوق در اعماق وجودش پی می برد. از مزاحمت منیت یا افکار هم می تواند راحت می شود، البته در جایی که مزاحم هستند! اما همین افکار ( از نوع منطقی اش)  در مواردی از زندگی حتماً به درد می خورد و باید هم از آنها استفاده نمود و باید با مشکلات مواجه شد.
بر اساس گزارش محققین، تمرین مشاهده گری در کنار درمان تخصصی، برای برخی بیماریهای روانی هم بسیار مفید و شاید لازم هم باشد. زیرا هجوم و تکرار افکار منفی که منجر به برخی اختلالها می شود؛ با مشاهده گری کنترل می گردد.

اما قبل از تمرین و بدون تمرین "فقط" در تئوری بگوییم منیت یا فکر نیست یا هست توهمی است یا نه.. دردی را دوا نمی کند...یا صرفاً بحثی فلسفی و خارج از تخصص اینجانب است. خواندن کتابهای عرفانی هم باید همراه با تمرین مشاهده گری باشد، تا اثر کند.  

هدف بنده از این گفته ها تشویق افراد به تمرین و ورزش درست ذهن و مغز ، بر اساس گفته حکمای مشرق زمین و علمای غربی است، تا کمکی باشد برای رهایی از برخی رنجها و اعتیادهای مضر و کسب برخی فواید..مشاهده و توجه به نفس(دم) طبیعی که وارد می شود و نفسی(بازدم) که خارج می شود بدون دخالت در آن، روزانه نیم ساعت یا بیشتر! و تا جایی که ممکن است، حضوری آگاهانه و با شش دانگ حواس ولی بی غرض و قضاوت، در کار و تفریح و.. به قول آقا مرتضی همین!





+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت   توسط Panevis  | 

فواید مراقبه ی مشاهده گری از دیدگاه دانشمندان غربی 4

فواید مراقبه ی مشاهده گری mindfulness)) از دیدگاه دانشمندان غربی 4  

 مشاهده گری علیه ایدز
مشاهده گری بی غرض در کنار دعا بزرگترین سلاح بشر در ریشه کنی پلیدی ها و اغراض نفسانی ست. با کمک این سلاح به طور ریشه ای با انواع اعتیاد به انحراف جنسی و مواد مخدر و..و ریشه ای تر از آن با اعتیاد به خشم و حرص و شهوت مبارزه می شود. مشاهده گری در تعلیق رفتار پر خطر منجر به ایدز کارایی فراوانی دارد. از طرف دیگر مشاهده گری در مورد قربانیان این اعتیادها هم قدرت فراوانش را نشان داده است و می تواند به درمان مبتلایان به اعتیاد و ایدز هم کمک نماید. در اینجا یک نمونه از تأثیر مشاهده گری یا مراقبه بصیرت، در کمک به درمان بیماری ایدز ارائه می شود. این پژوهش علمی بسیار قابل توجه؛ اخیراً بوسیله دانشمندان یکی از دانشگاههای امریکا انجام شده است. قبل از آن مقدمه ای از نحوه عمل ویروس عامل بیماری ارائه می شود:
ویروس عامل ایدز و کاهش سلولهای لمفوسیت CD4 مثبت
ویروس عامل ایدزHIVکه مخفف: ویروس کاهش دهنده سیستم ایمنی انسان است) است، عفونتی است که منجر به ایدز (یا سندرم کمبود یا نقص ایمنی اکتسابی ) می شود. یک فرد با اچ آی وی مثبت، زمانی به ایدز مبتلا می شود که سیستم ایمنی بدنش آنقدر آسیب ببیند که تعداد سلولهای در نزاع با عفونت بدنش کمتر از یک حد تعیین شده بشوند. اما چگونه این عفونت باعث کمبود سیستم ایمنی می شود؟


گلبولها ي سفيد خون (WBC، اجزاي اصلي سيستم ايمني بدن هستند و انواع گوناگون دارند. آنها  وظيفه ی مقابله با عفونتهاي بيماريزاي ويروسي، باكتريايي، انگلي، قارچي و همينطور مبارزه با سلولهاي تغيير شكل يافته سرطاني را به عهده دارند. لمفوسيتها، گروهي از گلبولهاي سفيد خون هستند كه در دو دسته عمده تقسيم بندي مي شوند: اول؛ لمفوسيت هاي B ( بی مخفف بورس فابریسیوس پرندگان است که  جایگاه اولیه برای بلوغ این سلولها در پرندگان است در پستانداران مغز استخوان، محل بلوغ سلولهای بی است.) كه توليد و ترشح پادتن يا آنتي بادي را به عهده دارند و ايمني همورال را بيشتر عليه باكتريها اعمال مي نمايند. دوم؛ لمفوسيت هاي  ( تی مخفف تیموس است که جایگاه اولیه این سلولهاست.) كه مسؤول بر قراري ايمني با واسطه سلولي هستند و بيشتر عليه ويروسها و سلولهاي سرطاني عمل مي كنند. سلولهاي تي لمفوسيت علاوه بر مبارزه مستقیم با عوامل آسیب رسان، وظيفه هدايت و رهبري سيستم ايمني را هم به عهده دارند. گروهي از لمفوسيتهاي تي، به نام CD 4 يا T4  يا سلولهاي كمك كننده helper cell)) ناميده مي شوند. CD4 در واقع پروتئيني است كه بر روي حدود 65 درصد از سلولهاي لمفوسيت گروهT قرار دارد.
لمفوسيتهايي كه از نظر پروتئين CD4 مثبت هستند، در واقع "مغز متفکر" سيستم ايمني هم ناميده مي شوند؛ زيرا كار هماهنگي پیچیده انواع سلولهاي ايمني را در مقابله با عوامل آسیب زا ، به عهده دارند. ويروس بيماري ايدزAIDS يا ويروس HIV ، لمفوسيتهاي CD4  مثبت را مورد حمله قرار مي دهد و در واقع پروتئين CD4، که در سطح این سلولها قرار دارد، به عنوان گيرنده (یا رسپتور) ويروس HIV هم عمل می کند و ويروس از آن طريق وارد اين گروه از لمفوسيتها مي شود. ويروس به آهستگي اين دسته از سلولهاي ايمني را از بين برده و سيستم ايمني را از كار مي اندازد و بیمار را در مقابل انواع عفونتها بی سلاح می نماید.
نكته مهم اينكه سيستم ايمني بيمار مبتلا به اين ويروس، يك دشمن ديگر هم به نام "استرس" دارد. استرس هم مانند ويروس HIVسبب كاهش لمفوسيتهاي  حاوی CD4 مي شود.
مراقبه بصیرت و عدم کاهش سلولهای CD4 مثبت
یکی از فواید مراقبه بصیرت، کنترل استرس می باشد. مراقبه بصیرت (mindfulness) ، تمرین آگاهی و حضور در لحظه حال و اجتناب از تفکر زائد در مورد گذشته یا نگرانی از آینده است. این کار با مشاهده ی بدون قضاوت تنفس، حس های بدنی و محتویات ذهن انجام می شود. یکی از پیامدهای این نوع مراقبه یا مشاهده گری بی غرض، کاهش استرس و ارتقاء سلامتی و کارایی بهتر سیستم ایمنی بدن است.
محققین روانپزشکی و علوم رفتاری دانشگاه لوس آنجلس کالیفرنیا در یک تحقیق در سال 2009 اثبات کردند که مراقبه بصیرت، مانع پیشروی بیماری ایدز می شود. این پژوهش بر روی 48 نفر بزرگسال مبتلا به ایدز (HIV مثبت)  صورت گرفت. در این مطالعه، لمفوسیتهای CD4 مثبت؛ در مبتلایان به عفونت HIV که در برنامه 8 هفته ای مراقبه بصیرت شرکت کرده بودند، کاهش نیافتند. اما در گروه شاهد، یعنی افراد مبتلا که در برنامه تمرین مراقبه شرکت نکرده بودند، به طور معنی داری کاهش سلولهای  CD4مثبت دیده شد. این سلولها هدف اصلی حمله ویروس HIV هستند و کاهش این سلولها، از علائم برجسته پیشروی بیماریHIV/AIDS است.
مراقبه بصیرت در این تحقیق در چهارچوب برنامه 8 هفته ای MBSR پروفسور کابات زین به کار رفت که شامل یک مراقبه گروهی یک روزه در طول 8 هفته، و  مراقبه انفرادی، به مدت روزانه نیم ساعت و شرکت درکلاسهای هفته ای به مدت 5/2 ساعت بود ( ر.ک. به نوشته های پیشین). دیوید کرسول ( Creswell ) و همکارانش که این پژوهش را انجام دادند؛ اظهار می دارند که برنامه مراقبه بصیرت، یک راه درمان ارزان قیمت است و در این تحقیق اثبات شد که مانع پیشرفت بیماری ایدز می شود و اگر در تحقیقات دیگر و با تعداد نمونه بیشتری، این نتیجه جالب توجه تکرار شود، امیدواری جدیدی در مورد درمان مکمل بیماری ایدز (در کنار دارو درمانی فعلی) پدیدار می گردد. یافته دیگر این محققین این بود که هر چه مدت انجام مراقبه و حضور در کلاس MBSR بیشتر بود؛ سلولهای T CD4  بیشتری هم در خون افراد تحت آزمایش مشاهده می گردید.   
   
منبع مورد استفاده:

Creswell, J.D., Myers, H.F., Cole, S.W., & Irwin, M.R. (2009). Mindfulness meditation training effects on CD4+ T lymphocytes in HIV-1 infected adults: A small randomized controlled trial. Brain Behav Immun 23(2):184-8.



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت   توسط Panevis  | 

بسر نمی‌شود




   اگرچه ارتباط اصیل با موسیقی (و هر چیز) ارتباط بدون دخالت الفاظ است، اما اگر شما هم خواستی مثل من فضولی کنی و از بهشت زیبای این آواز خارج شوی، ترجمهٔ آن را از فرشتهٔ عزیز تقاضا کردم و محبت کرده‌اند برایم نوشته‌اند:


سامبای امید من مثل یک عشق طلوع خواهد کرد
خواب می‌بینم، خواب می‌بینم که روحم گاهی بدون شکوفه کردن می‌میرد

برای تو سامبا می‌خوانم
برای تو آواز عشق را می‌خوانم
و نوازش دستمال تو، که قلب من را در بر می‌گیرد

ستاره، تو که دیدی، تو که (داستان) رنج من را شنیدی
ستاره، بگذار تا بخوانم
بگذار به آن چیزها که می‌شناسم عشق بورزم

زمان می‌گذرد، مانند زندگی، دیگر برنمی‌گردد
زمان مرا از بین می‌برد و عشق تو می‌ماند، می‌ماند

غرق شده در افقها
من گرد و غباری هستم که با باد می‌رود
سامبا، مرا تنها نگذار
من بدون آواز تو دیگر وجود ندارم


توضیحی دربارهٔ سامبا(همان موسیقی)، باز از فرشتهٔ عزیز:

   "Samba رقص و موسیقی معروف برزیله. اما Zamba رقص و موسیقی محلی آرژانتینه. که زوج در حال رقص یه دستمال ابریشمی دستشون می‌گیرن و روبروی همدیگه به شکل دایره‌ای می‌رقصن. کلاً این نوای عاشقانه‌ی آرژانتینی‌هاست و عاشق هر چیزی که باشن (شراب، کشور، زن) براش یه سامبا درست می‌کنن."

و  Zamba:


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت   توسط Panevis  | 

دربارهٔ زندگینامه و تربیت

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت   توسط Panevis  |