نیکلاس
پنجشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۰ ۱۶:۰
اگر به ساختار زندگی اجتماعی خودمان در ایران نگاهی بیندازیم متوجه میشویم ما

ازبچگی فقط شنونده هستیم و مقلد واجازه تفکر به ما داده نشده است و بدلیل این

ساختار با همان اطلاعات شرطی میشویم ویک عمر درزندگی پرسه میزنیم بدون

اینکه درک درستی از پدیده ها داشته باشیم .به آموزش و پرورش و کتابهای درسی

مان نگاهی بیندازیم و انوقت خوب درک میکنیم که اشکال کجاست .

البته این هلیای ما که پدر من رو درآورده وهی میگه : بابا بیشتر معلمان ما ببخشید

دیوانه هستند و چرت وپرت میگویند و ... من هم خیره خیره نگاهش میکنم .
morteza deyanatdar
پنجشنبه ۲۵ فروردین ۱۳۹۰ ۱۶:۸
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
به نظر بنده انسان دچار هویت فکری اگر شیشه های رنگی را از جلو چشمش بردارد و حتی دو انگشتش هم بر چشمش نباشد باز چون برای خود هویتی موهوم قایل است دیده اش بس کژ بینانه تر است از آن که پیش چشمش شیشه ای رنگی دارد و کسی که دو انگشت بر چشم گذاشته بر او شرف دارد جرا که او اعتراف می کند که نمی بیند ولی انسان هویت فکری بر دیده کژ بین خود پافشاری می کند و چه بسا خونهای زیادی بر اثر این پافشاریها ریخته شود وروانهای بسیاری تخدیر و ویران می گردد.
پس چاره جز این نیست که.......
اصلا بیایید از خود مولوی مایه بگذاریم, می گوید:

دیدهٔ ما چون بسی علت دروست
رو فنا کن دید خود در دید دوست
دید ما را دید او نعم العوض
یابی اندر دید او کل غرض
طفل تا گیرا و تا پویا نبود
مرکبش جز گردن بابا نبود
چون فضولی گشت و دست و پا نمود
در عنا افتاد و در کور و کبود
جانهای خلق پیش از دست و پا
می‌پریدند از وفا اندر صفا
چون بامر اهبطوا بندی شدند
حبس خشم و حرص و خرسندی شدند
ما عیال حضرتیم و شیرخواه
گفت الخلق عیال للاله

البته جناب پانویس بنده در اینجا مشغول درس پس دادن هستم و الا حضرت عالی خود استاد الاساتید! هستید, باز بقول مولوی:

آن چیز که هست در سبد میدانی
از سر سبد تا بابد میدانی
هر روز بگویم به شبم یاد آید
شب نیز بگویم که تو خود هم دانی

همین!!!
ساناز م.
جمعه ۲۶ فروردین ۱۳۹۰ ۸:۳۸
عکس زیباییست. مفهوم معنوی ژرفی دارد.
فاطمه
جمعه ۲۶ فروردین ۱۳۹۰ ۱۰:۵۴
سلام آقای پانویس. من از خوانندگان سایت شما هستم. هرچند نظر نمی نویسم. تشکر از مطالب خوبتان.
لطفاً دکمه لایک بگذارید در سایتتان تا بتوانیم در فیس بوک قسمت کنیم با دوستانمان.
با تشکر.



سلام. دکمهء "اشتراک با دوستان" مخصوص این کار است.
حسین
جمعه ۲۶ فروردین ۱۳۹۰ ۱۲:۴۲
بیایید همه صورت مسئله ها را پاک کنیم. بیایید برای اینکه راحت بشویم همه مسائلمان که فقط با اندیشه میتوانیم بدانها بپردازیم را نادیده بگیریم. بیایید فقط جلوی دماغمان را ببینیم و فقط حواس پنج گانه را براه بیاندازیم و یک عمر خودمان را از شر اندیشه خلاص کنیم.
من "فکر" میکنم نوشته شما دقیقا بدین معناست.



خیر. دقیقاً اشتباه "فکر" می‌فرمائید.

یگانه
جمعه ۲۶ فروردین ۱۳۹۰ ۱۵:۵۴
به نظر من تا انسان مقام و جایگاه اصلیش را نشناخته و به معرفت ان نایل نشده  سخره گی و احولیت در وی کاملا طبیعی است و نمی توان به او ایراد گرفت . با معرفت شناخت خویش است که انسان پی میبرد که انچه در بیرون می جسته در درون بوده  و این تجربه زیبا را از هیچکس نمی توان اموخت یعنی اصلا اموختنی نیست بلکه یک حس منحصر به فرده . تجربه بزرگان و راهیان راه عشق همانند علایم راهنمایی در جاده  است که به ورای خود اشاره می کنند چراغی هستند که به مسیر زندگیمان تابیده اند و راه را برای ما هموار کرده اند . با خودمان رو راست باشیم چقدر تو این راه صادقیم؟
شهریار
جمعه ۲۶ فروردین ۱۳۹۰ ۱۷:۳۲
ببخشید اینقدر سوالم بی مورده فضولیم گل کرده ...


بله.
عطا
شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۰ ۱۴:۱
پدر بزرگ من 90 سال سن دارد. از 15 سالگی نماز می خوانده و روزه هم می گیرد. سواد ندارد و نماز خواندنش سوژه خنده و تفریح ما نوه هایش بوده است. عاشق نماز خواندنش هستیم برای اینکه عبارات نماز را بلند بلند و با غلطهای خنده دار می خواند توصیه های مکرر ما کارساز نشد و ایشان نماز را به سبک خودش می خواند. مثلا هنوز از سجده بلند نشده و در مسیر برخاستن تا رکعت بعدی بخشی از تسبیحات اربعه را می خوانده و یا اینکه در سلام نماز به امامها هم سلام می گوید خلاصه نماز خواندش خیلی شیرین است. گاهی وقتها دلم برای نماز خواندش تنگ می شود. چند سال پیش هم به مکه مشرف شده است. ظاهرش نورانی و دوست داشتنی شده است ...
هر وقت که پیشش می روم سوالهای فلسفی ازم می پرسد که مخم سوت می کشد چند تا از سوالهای تکراری اش را در زیر می آورم:
- اگر همه چیز را خدا آفریده، پس خدا از کجا آمده و الان کجاست؟!
- اینکه پس از مرگ آدم دوباره زنده می شود و از او سوال جواب می پرسند راست است یا دروغ؟!
- من که اسم امامها را بلند نیستم اون دنیا ازم سوال کردند چی جواب بدهم ؟
-
همین...
ناشناس
یکشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۰ ۷:۴۷
000وبنابراین وقتی همچنان به سئوالات این چنینی ادامه می دهم اعتراف می کنم که تا اینجا درسهایم را خوب یاد نگرفته ام اصلا برای یادگیری سر این سفره ننشسته ام بلکه هویت ذهنیم گرسنه غذائی از جنس دیگر بوده  و برای لذت و سیر کردن خودش من را به اینجاکشانده تا چند صباحی کام  تلخش را شیرین کند بعداز اینجا هم خدا کریم است درسته که مخلوقات خدا از آب و غذا و مسکن و بهداشت و هر آنچه که برای حفظ و سلامتی ارگانیسم لازم است محرومند اما تا دلمان بخواد سفره های رنگین  و باب طبع هویت فکری در نقطه نقطه زمین پهن است و همین مهم است وگرنه بنا به فرمایش بزرگان مادیات مال 00 است
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد