tabkom
پنجشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۰ ۱۸:۱
سلام

در دقایق آخر فایل صوتی، آقای مصفا اشاره به مطلبی کردند که برای من خیلی روشنگر بود  .....  ایشان گفتند : " انسان هنگام تولد همه چیزش را با خودش داره ..... نفس کشیدن، قلب، عاطفه، شور زندگی یا عشق‌فطری، ( که اکتسابی و تربیتی و آموختنی  نیست ) ...... تنها چیزی که با خودش نداره اندیشه است  .... ابزار اندیشیدن را داره یعنی مغز .......... اما فعلا خالیه ............ بنابراین در ارتباطات اجتماعی ، از تنهاترین طریقی که بر انسان چیزی عارض میشه از طریق اندیشه است ..... " .

پاشنه آشیل انسان ......... مثل چاقوی دو دم است .........باید دقت کنی که از آن در جای مناسب استفاده کنی .... و از درگیر شدن بیهوده برکنارش داری ....
همچنین گفته‌های ایشان در مورد دوست داشتن و دوست داشته شدن .......  و غیر فطری و عارضی بودن این دو حالت ..... میتوان نتیجه گرفت فاتحه نود و نه درصد دوستی‌ها خوانده شده  ..... البته بیشتر دوستی‌هایی که مبتنی بر بهره کشی و نفع و مالکیت یک و یا دوجانبه می‌باشد ......نکته ظریف است و در صورتیکه دقیق درک شود، میتواند یک فراغ بال و آسودگی و آرامشی به انسان بدهد .......

ممنون
امین
پنجشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۰ ۲۰:۱۱
سلام

این مرد چقدر واضح و ساده حرف میزند!


بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید
که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان
چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا
بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید
چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگست
هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید

ممنون........
نیکلاس
پنجشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۰ ۲۰:۲۶
از زمانیکه بحث " هویت " یا " من " بعنوان اصل وجودی در جامعه بوجود آمد وادامه یافت تمام حرکت های انسان از موضع " من " انجام میشود .  عصاره این حرکت ها
تحت عنوان مالکیت در همه ابعاد معنا پیدا میکند و دیگر معنای انسان خود بخود محو
میشود . آنوقت ارزش هرفردی به مقدار چیزهایی که دارد تعیین میشود وبدون چیز که
شامل عشق! ( زن یا مرد ) زمین ، ساختمان ، پول و....... است فرد در درون خود ویا
درجامعه نمی تواند ظهور ویا تجلی نماید. اصولا وجود " من " ویا این بیماری در انسان
تمام تجلیات " من " را بدنبال دارد . چون وجود "من" در ذهن انسان یک لایه خشک و
سطحی است تمام تعلقات آن نیز سطحی می باشد. وقتی که فرد با " من " زندگی
می کند نه عشق دارد نه عاطفه دارد ونه هیچ چیز دیگر . او فقط در طی عمر می خواهد مالک باشد وبدون مالکیت درهمه ابعاد وجود " من " بی معناست . شاید به جرئت بتوان گفت که :  بت پرستی ، شرک  ، رقابت ، مقایسه ، حذف دیگران در زندگی ! عصبیت ، ترس ، اضطراب و........... همه در وجود " من " یا مالکیت بدین شکل گسترده معنا می یابد . بعبارتی زندگی فقط درحول مالکیت در همه ابعاد ارزش
می یابد وتمامی انسانیت در تمام حوزه ها فقط در قالب کلمات وجود دارند.
ش
جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰ ۹:۴۶
عکسی‌ که برای این یادداشت تان گذاشتید خیلی‌ پر معنی‌ است..

گل مصنوعی ... که زیبا هم نیست!

ناصر
جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰ ۱۰:۳
آقای پانویس، هنوز چشم انتظاریم به خبرنامه جلسات شرح مثنوی.

دیریست که دلدار پیامی نفرستد...

نکند دیگر قصد ندارید جلسه بگذارید؟!!

---
kheyr, Naser e aziz. majal nist va saraye dorosht ham kami nasazegari mikonad. va ella bandeh az Iran yek baghal file seda va film avardeam ke agar shod dar ekhtiar e doostan begzaram. amma felan ke nashode ast. ta bebinim che pish khahad amad.
morteza.deyanatdar
جمعه ۱۳ آبان ۱۳۹۰ ۱۴:۴
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضي ميگه:

در خصوص اين پست جايي براي کامنت و ابراز نظر نمانده چرا که تماما حق مطلب ادا شده در غير اين صورت عرض خود مي بريم و زحمت شما.

و اما جناب پانويس:

خوشتر ز عيش و صحبت و باغ و بهار چيست
سـاقـي کجـاست گـو سبب انـتظــار چيست
هر وقت خوش که دست دهـد مغتنم شـمار
کس را وقـوف نيـست کـه انجـام کار چيست

آخر از خدا که پنهان نيست از شما پنهان نماند:

چون کسي نيست که از عشق تو فرياد رسد
چــه کـنـم صـبر کـنـم گـر ز تـو بيـداد رسد
گر وصال تو به ما مي‌نرسد ما و خيال
آرزو گر به گدايان نرسد ياد رسد
چـه رسـيدسـت به لالـه ز رخـت جـز حـسرت
حسرت آنسـت که بر سـوسـن آزاد رسد
خاک درگاه ترا سرمه خود خواهم کرد
آري از خاک درت اين قدرم باد رسد
ازتو هرروزغمي مي‌طلبم از پي آنک
سيري دينه به امروز چه فرياد رسد

همين!!!
            
         
      
   
ناصر
شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۰ ۶:۵۹
عشق‌هایی‌ "کاز پی‌ رنگی‌" بود / عشق نبود عاقبت ننگی بود
سان شان
شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۰ ۸:۱۲
سلام
هرچند سبوي آب خدمت خليفه بردن است و همه چيز به زيبائي و روشني بيان شده است اما....
وابستگي و حس تملك در تمامي رابطه ها هست در رابطه زن و شوهر بدتر و شديدتر چرا كه وقتي من طرف مقابل را براي كسب ارزش و اعتبار اجتماعي و جبران ضعف هاي روحي و رواني وارد زندگيم مي كنم تا احساس هويت و هستي رواني كنم واضح است اگر ديگر او را در تملك خود نبينم ضعف هاي شخصيتي من كه با آمدن او به زندگيم ، به ضمير ناخودآگاه رانده شده بودند مجددا سرباز ميكنند حتي بدتر از زماني كه تنها بودم چون از دست دادن موضوع مالكيت من خود ضربه اي ديگر به شخصيت و حقير كردن من در انظار عمومي مي باشد كه حس حقارتي جديد به حسهاي بد ديگرم افزوده ميشود طوريكه اگر حداقل با خودم صادق باشم بخوبي مي بينم كه اگر ترس از قضاوت و نگرش ديگران نباشد وجود طرف در زندگي من خيلي اهميت ندارد و اگر من جائي بروم كه كسي مرا نشناسد براحتي مي توانم با اين قضيه كنار بيايم اما هويت فكري چنان به دروغ گفتن عادت كرده كه بدون اينكه خود متوجه باشد همه اينها را زير نام دوست داشتن پنهان كرده است البته اين موضوع در رابطه با ثروت و دوست و موقعيت اجتماعي نيز صدق ميكند يعني ترس از رفتن آبرو و حقير شدن در برابر ديگران. كساني كه حاكم انديشه شده اند چنان وجودشان سر شار از عشق و محبت ميشود كه نيازي به تلاش و جديت جهت جلب دوستي و محبت كسي در خود نمي بيينند افراد همدل و همجنس روحي خودبخود جذب يكديگر ميشودند
نوريان مر نوريان را طالبند
ناريان مر ناريان را جاذبند
محسن
شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۰ ۱۲:۴۲
سلام

عشق‌هایی‌ که از پی‌ رنگی‌ بود

عشق نبود، عاقبت ننگی بود...
ساحل آرام
یکشنبه ۱۵ آبان ۱۳۹۰ ۱۴:۲۶
جناب پانویس عزیز
باز هم بعنوان یک دوست داخل ایران درخواست لینک مستقیم فایل تصویری را دارم. (در صورت امکان). متشکرم

---
حجم فایل ویدیویی خیلی زیاد است، حدود 700 مگابایت، در حد یک سی دی فیلم. و بعید می‌دانم بتوانید با اینترنت کند ایران براحتی دانلود کنید.
اما بهرحال سعی می‌کنم بزودی لینک مستقیم را بگذارم.
ضمناً می‌توانید فایل صوتی این صحبت را با مراجعه به سایت آقای مصفا در قسمت مصاحبه‌ها (و اینک مهر) دانلود کنید.
.
سه شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۰ ۱۷:۴۶
من عرف نفسه فقد عرف ربّه

یعنی :

اين دگر من نيستم، من نيستم
حيف از آن عمري که با من زيستم
اي لبانم بوسه گاه بوسه ات
خيره چشمانم به راه بوسه ات
اي تشنج هاي لذت در تنم
اي خطوط پيکرت پيرهنم
آه  مي خواهم که بشکافم ز هم
شاديم يک دم بيالايد به غم
آه، مي خواهم که برخيزم ز جاي
همچو ابري اشک ريزم هاي هاي
مهشید
چهارشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۰ ۵:۵۹
سلام. ای کاش لینک مستقیم دانلود را هم بگذارید.
مرسی.
محمد
پنجشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۰ ۶:۳۴
آن که می گوید دوستت دارم
خنیاگر غم گینی ست
که آوازش را از دست داده
                               ای کاش عشق را زبان سخن بود



هزار کاکلی شاد در چشمان توست
هزار قناری خاموش در گلوی من
                          عشق را ای کاش زبان سخن بود
     


آنکه می گوید دوستت دارم
دل اندوه گین شبی ست
که مهتابش را می جوید
        ای کاش عشق را زبان سخن بود



هزار آفتاب خندان در خرام توست
هزار ستاره ی گریان
در تمنای من



عشق را ای کاش زبان سخن بود .
delbar72
دوشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۰ ۲۰:۴۱
امروز من در کلاس با یکی از دوستان شوخی میکردم و با او میگفتم فیافه اش مثل کار آگاه است! (همیشه پالتوی مشکی به تن دارد) او و دوست کناری اش میخندیدند
در این حین یکی از هم کلاسی ها مرا صدا زد. من رویم را به طرف او کردم او گفت: خیلی بی مزه بود (البته چشمان حالات قرمز و خشم آلود صورتش را هم به آن اضافه کنید) من سرم را به طرف تخته وایت برد بردم و .... در این حین یکی از دوستانی که من تا حالا ندیده ام کسی را دوست داشته باشد به طرف گفت: عیبه و ...
یکی از جلویی ها هم ادامه داد و از هویت عزیزم دفاع کرد...
حالا من یک سوال از دوستان دارم:
آیا آن افرادی که مرا دوست داشتند و به دفاع از هویت من پرداختند کار مفیدی برایم کردند یا نه؟ مطمئنا نه ... چرا...
چون وقتی همه به هویت ما توهین کنند ما کاملا متوجه پنداری بودن هویتمان هستیم
ولی وقتی کسانی از هویت ما دفاع میکنند ما بیشتر دوست داریم که هویت را واقعی بپنداریم... در واقع مشت اصلی را همان دوستان ما به ما میزنند...
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد