پنجشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۰ ۱۵:۳۸
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
می نـدانی پانویسا کیمیا؟
می نـدانی پانویسا ریمیا؟
حتم دارم می بدانی هر دو را
جملگی با سیمیا با سیمیا
همین!!!
مرتضی میگه:
می نـدانی پانویسا کیمیا؟
می نـدانی پانویسا ریمیا؟
حتم دارم می بدانی هر دو را
جملگی با سیمیا با سیمیا
همین!!!
پنجشنبه ۱۹ آبان ۱۳۹۰ ۱۷:۱۴
تخصیص
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان،
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کین کیمیای هستی قارون کند گدا را
یعنی آن زمان که لشکر غم و بلا حمله میکند، سعی کن به شراب عدم پناه ببری تا مستانه بر لشکر آنها غلبه کنی ..........
غم زمانه که هیچاش کران نمیبینم
دواش جز می چون ارغوان نمیبینم
.................
دوستی بود که به نظریه جالبی رسیده بود ، میگفت : دوران قدیم وقتی میخواستند از خلق منقطع شوند و به کار دل بپردازند ، میرفتند به کوه دور افتادهای و خلاصه یک گوشه غاری را میجستند و ..........
اما حالا برای این کار لازم نیست به کوه و کمر زد ...... کافیست به یک کشور خارجی دور از موطن اصلی بروی و شرایط فراهم است ........
اوشو در یکی از کتابهایش تعریف میکرد که برای دیدن یک روحانی تارک دنیا که سالیان درازی را در غاری دور از مردم زندگی میکرده، با چند تن از دوستانش راهی میشوند ....... به غار مورد نظر میرسند و با آن شخص به گفتگو مینشینند ....... صحبت به درازا میکشد و آنها ناچار شب را در غار میمانند ...... در فردا روز هم آنجا بیتوته میکنند و چون از محیط طبیعی آنجا خوششان میآید به هم پیشنهاد میکنند که دو روز دیگر نیز بمانند که یکباره صدای جناب تارک دنیا درمیآید که نخیر حق ندارید اینجا بمانید این غار من است ...... بروید و برای خودتان یک غار دیگر پیدا کنید !!
کار ذهن را میبینید ، از کجا به کجا رسیدم !
ممنون
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان،
هنگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
کین کیمیای هستی قارون کند گدا را
یعنی آن زمان که لشکر غم و بلا حمله میکند، سعی کن به شراب عدم پناه ببری تا مستانه بر لشکر آنها غلبه کنی ..........
غم زمانه که هیچاش کران نمیبینم
دواش جز می چون ارغوان نمیبینم
.................
دوستی بود که به نظریه جالبی رسیده بود ، میگفت : دوران قدیم وقتی میخواستند از خلق منقطع شوند و به کار دل بپردازند ، میرفتند به کوه دور افتادهای و خلاصه یک گوشه غاری را میجستند و ..........
اما حالا برای این کار لازم نیست به کوه و کمر زد ...... کافیست به یک کشور خارجی دور از موطن اصلی بروی و شرایط فراهم است ........
اوشو در یکی از کتابهایش تعریف میکرد که برای دیدن یک روحانی تارک دنیا که سالیان درازی را در غاری دور از مردم زندگی میکرده، با چند تن از دوستانش راهی میشوند ....... به غار مورد نظر میرسند و با آن شخص به گفتگو مینشینند ....... صحبت به درازا میکشد و آنها ناچار شب را در غار میمانند ...... در فردا روز هم آنجا بیتوته میکنند و چون از محیط طبیعی آنجا خوششان میآید به هم پیشنهاد میکنند که دو روز دیگر نیز بمانند که یکباره صدای جناب تارک دنیا درمیآید که نخیر حق ندارید اینجا بمانید این غار من است ...... بروید و برای خودتان یک غار دیگر پیدا کنید !!
کار ذهن را میبینید ، از کجا به کجا رسیدم !
ممنون
جمعه ۲۰ آبان ۱۳۹۰ ۱۱:۵
ایولله! 

جمعه ۲۰ آبان ۱۳۹۰ ۱۱:۵۷
سلام
دست شما درد نکند کار بسیار قشنگی کردید همیشه با خودم فکر میکردم چطور میشود هر زمان که وارد سایت آقای پانویس عزیز میشوی حضور ایشان را تازه به تازه احساس کنی از آنجائیکه از تکنولوژی روز عقب هستم چیزی به ذهنم نمی رسید حدود 8 صبح امروز که این پست را دیدم خیلی خوشحال شدم قدر این لحظه های خوب و صمصمی را باید دانست اینهم از معجزات خودشناسی است که وقتی حجاب هویت فکری را کنار میزنی با آدمی مواجه میشوی که براحتی میتواند خود را در کنار شما عزیزان ببیند و شاد باشد بی آنکه نیازی باشد ظاهر سازی کند ویا برنگ کسی دیگر دربیاید
درخصوص پست تخصیص که خیلی زیبا و عمیق بود و به دل نشست آیا راهی هست که فایل صوتی را دانلود کرد چون لینک دانلود مستقیم نداشت
ممنون
---
لینک مستقیم گذاشته شد.
دست شما درد نکند کار بسیار قشنگی کردید همیشه با خودم فکر میکردم چطور میشود هر زمان که وارد سایت آقای پانویس عزیز میشوی حضور ایشان را تازه به تازه احساس کنی از آنجائیکه از تکنولوژی روز عقب هستم چیزی به ذهنم نمی رسید حدود 8 صبح امروز که این پست را دیدم خیلی خوشحال شدم قدر این لحظه های خوب و صمصمی را باید دانست اینهم از معجزات خودشناسی است که وقتی حجاب هویت فکری را کنار میزنی با آدمی مواجه میشوی که براحتی میتواند خود را در کنار شما عزیزان ببیند و شاد باشد بی آنکه نیازی باشد ظاهر سازی کند ویا برنگ کسی دیگر دربیاید
درخصوص پست تخصیص که خیلی زیبا و عمیق بود و به دل نشست آیا راهی هست که فایل صوتی را دانلود کرد چون لینک دانلود مستقیم نداشت
ممنون
---
لینک مستقیم گذاشته شد.
جمعه ۲۰ آبان ۱۳۹۰ ۱۲:۵۶
Varid
سلام
پادکست عالیست!
گاو در بغداد آید ناگهان
بگذرد او زین سران تا آن سران
از همه عیش و خوشیها و مزه
او نبیند جز که قشر خربزه
ممنون
سلام
پادکست عالیست!
گاو در بغداد آید ناگهان
بگذرد او زین سران تا آن سران
از همه عیش و خوشیها و مزه
او نبیند جز که قشر خربزه
ممنون
جمعه ۲۰ آبان ۱۳۹۰ ۱۳:۲۸
سلام!! خیلی عالیست! من هر دو پادکست را براحتی توانستم بشنوم و دانلود کنم.
nasim و varid
گوش دادن بصدای شما و مطالبتان همیشه برایم ارامش آورده.
سپاس
nasim و varid
گوش دادن بصدای شما و مطالبتان همیشه برایم ارامش آورده.
سپاس

جمعه ۲۰ آبان ۱۳۹۰ ۱۴:۲۴
هادی کفش دوز صدام زد , با اون لکنت زبونش که بین همه کلمه هاش لا لا داشت گویی لا اله الا الله میگفتی, گویی وحی بود و می گفتت: لالالا
گفت :باز هم بخونش : چشم م م شه را شه را شناخت .....
خوندم:
چشم من ره برد شه را شناخت
جمله شب باروی ماهش عشق باخت
گفت میدونی یه بار دیدن چقدر خوبه ؟اول اینکه منتظر میشینی دوم خیالت راحته اگه یه روزی یه وقتی اونو بین هزار هزار آدم وغانم , حتی پشت سر همه فقط یه سرکی بکشه چشمم به اون جمال بیفته میشناسمش , چون یه بار دیدمش
بدو میرم از بین همه دامنشو میگیرم میگمش ......
خوندم :
هین مران از روی خود او را بعید
آنکه او یکبار روی تو بدید
.
پیرمرد دیگه اشک مجالش نداد ...
گفت :باز هم بخونش : چشم م م شه را شه را شناخت .....
خوندم:
چشم من ره برد شه را شناخت
جمله شب باروی ماهش عشق باخت
گفت میدونی یه بار دیدن چقدر خوبه ؟اول اینکه منتظر میشینی دوم خیالت راحته اگه یه روزی یه وقتی اونو بین هزار هزار آدم وغانم , حتی پشت سر همه فقط یه سرکی بکشه چشمم به اون جمال بیفته میشناسمش , چون یه بار دیدمش
بدو میرم از بین همه دامنشو میگیرم میگمش ......
خوندم :
هین مران از روی خود او را بعید
آنکه او یکبار روی تو بدید
.
پیرمرد دیگه اشک مجالش نداد ...
جمعه ۲۰ آبان ۱۳۹۰ ۱۴:۲۴
پادکست varid ?
با سلام ....... روش خوبی است مخصوصا که صدای شما را هم همراه دارد.... و به جهت سهولت بیشتر، حتما بعد از این بیشتر به کار خواهد رفت .... اما عکسی که گذاشته اید خیلی کم حجم و نابیناست .... البته میبخشید ایراد گرفتم ، برای رفع اشکال است..... از لطف شما ممنون .
این اشاره ای هم که در مورد بیخبری از درون خودمان داشتید ، بله براستی قابل تعمق است ..... یک لحظه گریه ام گرفت .... یعنی انگار یک دوست خوب و مهربان و دلسوز و صمیمی، یک عمر آنجا منتظر نشسته و ما هر روز بلند میشویم و هزار کار میکنیم و به هزار جا سر میزنیم و دائم بی اعتنا از کنار او میگذریم بدون حتی کوچکترین اشاره و توجهی ..... چه بی معرفتی بزرگی !!
ممنون
---
سلام. کیفیت عکس مناسب است. باید روی آن کلیک کنید و بعد، دوباره روی آن در قسمت بالا کلیک کنید تا با کیفیت خوب و اندازهء بزرگ ببینید.
با سلام ....... روش خوبی است مخصوصا که صدای شما را هم همراه دارد.... و به جهت سهولت بیشتر، حتما بعد از این بیشتر به کار خواهد رفت .... اما عکسی که گذاشته اید خیلی کم حجم و نابیناست .... البته میبخشید ایراد گرفتم ، برای رفع اشکال است..... از لطف شما ممنون .
این اشاره ای هم که در مورد بیخبری از درون خودمان داشتید ، بله براستی قابل تعمق است ..... یک لحظه گریه ام گرفت .... یعنی انگار یک دوست خوب و مهربان و دلسوز و صمیمی، یک عمر آنجا منتظر نشسته و ما هر روز بلند میشویم و هزار کار میکنیم و به هزار جا سر میزنیم و دائم بی اعتنا از کنار او میگذریم بدون حتی کوچکترین اشاره و توجهی ..... چه بی معرفتی بزرگی !!
ممنون
---
سلام. کیفیت عکس مناسب است. باید روی آن کلیک کنید و بعد، دوباره روی آن در قسمت بالا کلیک کنید تا با کیفیت خوب و اندازهء بزرگ ببینید.
جمعه ۲۰ آبان ۱۳۹۰ ۲۰:۱۳
nasim
با دردود فراوان
واقعا کار زیبایی انجام دادین .صمیمانه سپاسگزارم
با دردود فراوان
واقعا کار زیبایی انجام دادین .صمیمانه سپاسگزارم
جمعه ۲۰ آبان ۱۳۹۰ ۲۳:۵۰
Varid
شوک عجیبی بمن وارد شد وقتی تاویل را شنیدم. واقعا باید روی این موضوع فکر کرد...
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار...
مرسی.
شوک عجیبی بمن وارد شد وقتی تاویل را شنیدم. واقعا باید روی این موضوع فکر کرد...
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار...
مرسی.
شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۰ ۰:۳۲
varid
وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ ﴿ق: ١٦﴾
وای بحال انسانی که همه عمر حق در کنارش است اما هیچ "تجربه شخصی و خصوصی" از آن ندارد!!
تشکر بخاطر یادآوری. خداوند نگهدارت باشد و نور قوتت.
وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ ﴿ق: ١٦﴾
وای بحال انسانی که همه عمر حق در کنارش است اما هیچ "تجربه شخصی و خصوصی" از آن ندارد!!
تشکر بخاطر یادآوری. خداوند نگهدارت باشد و نور قوتت.
شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۰ ۱۳:۴۷
Atash
سلام
رفتن به مسافرت و تنهایی برای روشن کردن آتش درون ..... عقل میگوید : مثل وقتی میخواهیم رانندگی یاد بگیریم، مربی تعلیم رانندگی ابتدا ما را به خیابانهای خلوت و کم رفت و آمد میبرد و شروع به آموزش میکند، پس از مدتی تمرین کردن، ما میتوانیم در جاهای شلوغ هم با اعتماد به نفس بالا ، به راحتی و با تسلط کامل رانندگی کنیم .....
ذهن میگوید : یادش به خیر چند سال پیش عید سال هشتاد و پنج با خانواده سر راه جنوب رسیدیم به یزد ، رفتیم آتشکده معروفی که میگفتند آتشی که درون آن روشن است ادامه همان آتشی است که سه هزار و اندی سال قبل احتمالا توسط زرتشت روشن شده ........ خوب ما هم زیارتی کردیم و طوافی ...... بیرون که آمدیم به خانمام گفتم اگر بنا را بر این بگذاریم که اجداد ما زرتشتی بودهاند و آتش هم سمبل زرتشتی بودن است الان ما برای خودمان یک پا حاجی شسته رفته شدهایم ..... البته با ورژن زرتشتی .....
از شوخی گذشته یک موضوع جالبی که در آنجا دیدم لباس موبدان یا روحانیان زرتشتی بود ... خیلی جالب بود شما هم رفتید دقت کنید ... لباسی سفید و خیلی شبیه لباسهای پزشکان در تن داشتند .... الحق که فکر میکنم لباسی در خور و مناسب باشد !!!
راستی آقای پانویس یک فکری هم باید برای جای مخصوص کامنتهای هر پادکست به طور جداگانه بکنید، فکر میکنم یک جای مشترک برای همه، شدنی نباشد .....
ممنون
---
فکر نمیکنم بهمین روش که دوستان ابتدا نام پادکست را بنویسند و بعد نظر را، اشکالی داشته باشد. بهرحال راه دیگری نمیشناسم. اگر کسی میداند خبرم دهد. یا احیاناً سرویسهای بهتری برای پادکست اگر کسی میشناسد، اطلاع دهد.
سلام
رفتن به مسافرت و تنهایی برای روشن کردن آتش درون ..... عقل میگوید : مثل وقتی میخواهیم رانندگی یاد بگیریم، مربی تعلیم رانندگی ابتدا ما را به خیابانهای خلوت و کم رفت و آمد میبرد و شروع به آموزش میکند، پس از مدتی تمرین کردن، ما میتوانیم در جاهای شلوغ هم با اعتماد به نفس بالا ، به راحتی و با تسلط کامل رانندگی کنیم .....
ذهن میگوید : یادش به خیر چند سال پیش عید سال هشتاد و پنج با خانواده سر راه جنوب رسیدیم به یزد ، رفتیم آتشکده معروفی که میگفتند آتشی که درون آن روشن است ادامه همان آتشی است که سه هزار و اندی سال قبل احتمالا توسط زرتشت روشن شده ........ خوب ما هم زیارتی کردیم و طوافی ...... بیرون که آمدیم به خانمام گفتم اگر بنا را بر این بگذاریم که اجداد ما زرتشتی بودهاند و آتش هم سمبل زرتشتی بودن است الان ما برای خودمان یک پا حاجی شسته رفته شدهایم ..... البته با ورژن زرتشتی .....
از شوخی گذشته یک موضوع جالبی که در آنجا دیدم لباس موبدان یا روحانیان زرتشتی بود ... خیلی جالب بود شما هم رفتید دقت کنید ... لباسی سفید و خیلی شبیه لباسهای پزشکان در تن داشتند .... الحق که فکر میکنم لباسی در خور و مناسب باشد !!!
راستی آقای پانویس یک فکری هم باید برای جای مخصوص کامنتهای هر پادکست به طور جداگانه بکنید، فکر میکنم یک جای مشترک برای همه، شدنی نباشد .....
ممنون
---
فکر نمیکنم بهمین روش که دوستان ابتدا نام پادکست را بنویسند و بعد نظر را، اشکالی داشته باشد. بهرحال راه دیگری نمیشناسم. اگر کسی میداند خبرم دهد. یا احیاناً سرویسهای بهتری برای پادکست اگر کسی میشناسد، اطلاع دهد.
شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۰ ۱۴:۳۵
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
عطش
بداهه ای چکیده از این جلیس هدیه به پیشگاه انور پانویس:
آتشی در دل بود باشد گلستان خلیل
گشته هر نمرود نفسی پای آن خوار و ذلیل
گفته داود هر که این آتش درونش سرد شد
بایدش دوری ز هر جمعیت و هر قال و قیل
واما جهت تشکر وقدر دانی قصیده ای مختصر شده از سعدی با یک بیت اضافه در آخر از حقیر:
تبارک الله از آن نقشبند ماء مهین
که نقش روی تو بستست و چشم و زلف و جبین
حکایت لبت اندر دهان نمیگنجد
لب و دهان نتوان گفت در درج ثمین
بیا بیا که به جان آمدم ز تلخی هجر
بگوی از آن لب شیرین حکایتی شیرین
دریغ اگر قدری میل از آن طرف بودی
کزین طرف همه شوقست و اضطراب و حنین
تو را سریست که با ما فرو نمیآید
مرا سری که حرامست بیتو بر بالین
میان حظ من و دشمنانت فرقی نیست
منت به مهر همی میرم و حسود به کین
اگر تو بر دل مسکین من نبخشایی
چه لازمست که جور و جفا برم چندین
قضا موافق رایت بود که نتوان بود
خلاف رای تو رفتن مگر ضلال مبین
مخالفان تو را دست و پای اسب مراد
بریده باد که بیدست و پای به تنین
تمام ذکر تو ناگفته ختم خواهم کرد
که خوض کردم و دستم نمیدهد تبیین
کمال فضل تو را من به گرد مینرسم
مگر کسی کند اسب سخن به زین به ازین
برای مجلس انست گلی فرستادم
که رنگ و بوی نگرداندش مرور سنین
بلی به یک حرکت از زمانه خرسندم
که روزگار به سر میرود به شدت و کین
دوای خسته و جبر شکسته کس نکند
مگر کسی که یقینش بود به روز یقین
سخن بلند کنم تا بر آسمان گویند
دعای دولت او را فرشتگان آمین
همیشه خاتم اقبال در یمین تو باد
به عون ایزد و در چشم دشمنانت نگین
به رغم دشمن و اعجاب دوستان بادا
همیشه چشمهٔ رزقت معین و بخت معین
حزین نشسته حسودان دولتت همه سال
تو گوش کرده بر آواز مطربان حزین
مباد دشمنت اندر جهان وگر باشد
به زندگانی در سجن و مرده در سجین
دوان عیش تو بادا پس از هلاک عدو
چنانکه پیش تو دف میزنند و خصم دفین
ز دوستان تو آواز رود و بانگ سرود
بر آسمان شده وز دشمنان زفیر و انین
هزار سال جلالی بقای عمر تو باد
شهور آن همه اردیبهشت و فروردین
"تو شان انتخاب قصیده را بنگر
که گلی بود از طرف مرتضی و همین!!!"
مرتضی میگه:
عطش
بداهه ای چکیده از این جلیس هدیه به پیشگاه انور پانویس:
آتشی در دل بود باشد گلستان خلیل
گشته هر نمرود نفسی پای آن خوار و ذلیل
گفته داود هر که این آتش درونش سرد شد
بایدش دوری ز هر جمعیت و هر قال و قیل
واما جهت تشکر وقدر دانی قصیده ای مختصر شده از سعدی با یک بیت اضافه در آخر از حقیر:
تبارک الله از آن نقشبند ماء مهین
که نقش روی تو بستست و چشم و زلف و جبین
حکایت لبت اندر دهان نمیگنجد
لب و دهان نتوان گفت در درج ثمین
بیا بیا که به جان آمدم ز تلخی هجر
بگوی از آن لب شیرین حکایتی شیرین
دریغ اگر قدری میل از آن طرف بودی
کزین طرف همه شوقست و اضطراب و حنین
تو را سریست که با ما فرو نمیآید
مرا سری که حرامست بیتو بر بالین
میان حظ من و دشمنانت فرقی نیست
منت به مهر همی میرم و حسود به کین
اگر تو بر دل مسکین من نبخشایی
چه لازمست که جور و جفا برم چندین
قضا موافق رایت بود که نتوان بود
خلاف رای تو رفتن مگر ضلال مبین
مخالفان تو را دست و پای اسب مراد
بریده باد که بیدست و پای به تنین
تمام ذکر تو ناگفته ختم خواهم کرد
که خوض کردم و دستم نمیدهد تبیین
کمال فضل تو را من به گرد مینرسم
مگر کسی کند اسب سخن به زین به ازین
برای مجلس انست گلی فرستادم

که رنگ و بوی نگرداندش مرور سنین
بلی به یک حرکت از زمانه خرسندم
که روزگار به سر میرود به شدت و کین
دوای خسته و جبر شکسته کس نکند
مگر کسی که یقینش بود به روز یقین
سخن بلند کنم تا بر آسمان گویند
دعای دولت او را فرشتگان آمین
همیشه خاتم اقبال در یمین تو باد
به عون ایزد و در چشم دشمنانت نگین
به رغم دشمن و اعجاب دوستان بادا
همیشه چشمهٔ رزقت معین و بخت معین
حزین نشسته حسودان دولتت همه سال
تو گوش کرده بر آواز مطربان حزین
مباد دشمنت اندر جهان وگر باشد
به زندگانی در سجن و مرده در سجین
دوان عیش تو بادا پس از هلاک عدو
چنانکه پیش تو دف میزنند و خصم دفین
ز دوستان تو آواز رود و بانگ سرود
بر آسمان شده وز دشمنان زفیر و انین
هزار سال جلالی بقای عمر تو باد
شهور آن همه اردیبهشت و فروردین
"تو شان انتخاب قصیده را بنگر
که گلی بود از طرف مرتضی و همین!!!"
شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۰ ۲۳:۳۹
Atash
این صحبت شما من را یاد مطلبی که درباره کوچه های آشتی یزد نوشته بودید انداخت و اشکم را در آورد...
این صحبت شما من را یاد مطلبی که درباره کوچه های آشتی یزد نوشته بودید انداخت و اشکم را در آورد...
یکشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۰ ۰:۳۹
Bahar
سلام
خیلی علیست!!
خانهای را کش دریچهست آن طرف
دارد از سیران آن یوسف شرف
هین دریچه سوی یوسف باز کن
وز شکافش فرجهای آغاز کن
عشقورزی آن دریچه کردنست
کز جمال دوست سینه روشنست
پس هماره روی معشوقه نگر
این به دست تست بشنو ای پدر
راه کن در اندرونها خویش را
دور کن ادراک غیراندیش را
چون شدی زیبا بدان زیبا رسی
که رهاند روح را از بیکسی
ممنونم
سلام
خیلی علیست!!
خانهای را کش دریچهست آن طرف
دارد از سیران آن یوسف شرف
هین دریچه سوی یوسف باز کن
وز شکافش فرجهای آغاز کن
عشقورزی آن دریچه کردنست
کز جمال دوست سینه روشنست
پس هماره روی معشوقه نگر
این به دست تست بشنو ای پدر
راه کن در اندرونها خویش را
دور کن ادراک غیراندیش را
چون شدی زیبا بدان زیبا رسی
که رهاند روح را از بیکسی
ممنونم
یکشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۰ ۷:۵
آتش
سلام
پاسبان حرم دل شده ام شب هه شب
تا دز اين پرده جز انديشه او نگذارم
سلام
پاسبان حرم دل شده ام شب هه شب
تا دز اين پرده جز انديشه او نگذارم
یکشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۰ ۷:۳۹
بهار
اي انديشه نگذار پا در حريم يار من
حتما صداي پاي تو او را گريزاند زمن
اي انديشه نگذار پا در حريم يار من
حتما صداي پاي تو او را گريزاند زمن
یکشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۰ ۱۱:۵۸
بهار
با سلام
با خود فکر میکردم ، با کدام معیار میتوانم بسنجم و بفهمم ، آیا تا به حال شده که، باد بهاری درون من وزیده و من غافل بودهام ؟ ....... با کدام معیار میتوان آن لحظه را شناخت ...... تا بتوان خود را برهنه در معرض آن قرار داد ؟ .... اما دیدم حکایت باد و پشه میشود ..... و آمدن باد بهاری ، پشۀ فکر را میبرد .... یا فکر و آن نفخه با هم جمع نمیشوند ......
شاید فقط بتوان آثاری را در کنش بیرونی و روحیات خودمان و تغییراتی را به تدریج احساس کنیم ....... مثل این مورد که رفتار و حرکاتمان با تأنی و آرامش بیشتری همراه میشود و عجول بودن از کارهایمان فاصله میگیرد ......حتی شاید در اموری جزئی، مثلا من دارم علاقه ام را به جمع آوری و سیو کردن دادههای اینترنتی از دست میدهم ...... و آنرا کاری اضافه میبینم ... دارم معتقد میشوم ، آنچه را در لحظه دریافت میکنم و میبینم و می خورم و میپوشم ، همان برای من لازم است ..... شاید یک جور اقناع اسمش را بشود گذاشت .......
مثل آموزش موسیقی در ایران قدیم ، روش سینه به سینه ، شاگردان گرد مینشستند و استاد فیالبداهه قطعه ای را در مایه ای مینواخت .... و دیگران حدود آنرا تک به تک اجرا میکردند .... و هر کس چیزی را که گرفته بود میرفت و در خلوت منزل تکرار میکرد ... و در جلسه بعدی در جمع مینواخت و ایراد آن توسط استاد اصلاح میشد ... و اجرای هر کس متأثر از روح و روان همان شخص میشد و رنگ و بویی متفاوت از دیگری داشت گرچه همه در یک مایه و بر یک پایه بودند ...... مثل یک بوته گل که خوشه های فراوانی دارد و هر کدام هم حالت و دسته بندی گلهایش با خوشه جانبی متفاوت میشود ....
یا به مجموع صفحاتی که در وب هست فکر میکنم و ازدیاد ثانیه ای آن ....... و مجموعه کتابها و دانش تجربی بشر .... چقدر من میتوانم گنجایش یا فرصت داشته باشم که آنها را بدانم یا بخوانم و یا اصلا حرص در این زمینه ها، کجا به کار میآید ...... آیا بهتر نیست با تأنی و آرامش، آن اندازه ای که به من میرسد را هضم کنم و درست به کار ببرم ؟ تا اینکه با حرص، تلنباری از اطلاعات جویده نشده را به زور قورت بدهم ؟
ممنون
با سلام
با خود فکر میکردم ، با کدام معیار میتوانم بسنجم و بفهمم ، آیا تا به حال شده که، باد بهاری درون من وزیده و من غافل بودهام ؟ ....... با کدام معیار میتوان آن لحظه را شناخت ...... تا بتوان خود را برهنه در معرض آن قرار داد ؟ .... اما دیدم حکایت باد و پشه میشود ..... و آمدن باد بهاری ، پشۀ فکر را میبرد .... یا فکر و آن نفخه با هم جمع نمیشوند ......
شاید فقط بتوان آثاری را در کنش بیرونی و روحیات خودمان و تغییراتی را به تدریج احساس کنیم ....... مثل این مورد که رفتار و حرکاتمان با تأنی و آرامش بیشتری همراه میشود و عجول بودن از کارهایمان فاصله میگیرد ......حتی شاید در اموری جزئی، مثلا من دارم علاقه ام را به جمع آوری و سیو کردن دادههای اینترنتی از دست میدهم ...... و آنرا کاری اضافه میبینم ... دارم معتقد میشوم ، آنچه را در لحظه دریافت میکنم و میبینم و می خورم و میپوشم ، همان برای من لازم است ..... شاید یک جور اقناع اسمش را بشود گذاشت .......
مثل آموزش موسیقی در ایران قدیم ، روش سینه به سینه ، شاگردان گرد مینشستند و استاد فیالبداهه قطعه ای را در مایه ای مینواخت .... و دیگران حدود آنرا تک به تک اجرا میکردند .... و هر کس چیزی را که گرفته بود میرفت و در خلوت منزل تکرار میکرد ... و در جلسه بعدی در جمع مینواخت و ایراد آن توسط استاد اصلاح میشد ... و اجرای هر کس متأثر از روح و روان همان شخص میشد و رنگ و بویی متفاوت از دیگری داشت گرچه همه در یک مایه و بر یک پایه بودند ...... مثل یک بوته گل که خوشه های فراوانی دارد و هر کدام هم حالت و دسته بندی گلهایش با خوشه جانبی متفاوت میشود ....
یا به مجموع صفحاتی که در وب هست فکر میکنم و ازدیاد ثانیه ای آن ....... و مجموعه کتابها و دانش تجربی بشر .... چقدر من میتوانم گنجایش یا فرصت داشته باشم که آنها را بدانم یا بخوانم و یا اصلا حرص در این زمینه ها، کجا به کار میآید ...... آیا بهتر نیست با تأنی و آرامش، آن اندازه ای که به من میرسد را هضم کنم و درست به کار ببرم ؟ تا اینکه با حرص، تلنباری از اطلاعات جویده نشده را به زور قورت بدهم ؟
ممنون
یکشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۰ ۱۴:۳۲
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
موضوع: ورید عطش پیدای پنهان
بداهه
غایب است اما دو دیده پر از او
آتش دل را ببین گر گر از او
مرتضی خاموش باش و گوش دار
دایما در گوش تو صر صر از او
همین!!!
مرتضی میگه:
موضوع: ورید عطش پیدای پنهان
بداهه
غایب است اما دو دیده پر از او
آتش دل را ببین گر گر از او
مرتضی خاموش باش و گوش دار
دایما در گوش تو صر صر از او
همین!!!
یکشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۰ ۱۵:۲۲
پنهانِ پیدا
با سلام
به به ، چه صفایی ..... واقعا به من ثابت شد .... آفتاب آمد دلیل آفتاب ...... الان عرض میکنم ....
کامنت قبلی در مورد پادکست بهار را تمام کردم و فرستادم و دیگه وقت ناهار شده بود ... جای شما خالی سفارش جوجه با پلو داده و درب مغازه رو بسته و منتظر بودم که برسد .... که یکدفعه دیدم آقا پانویس یک پادکست دیگر به نام پیدا و پنهان را رو سایتاش گذاشته ...... تو شش و بش این بودم که ببینم در چه موردی هست که دیدم بعله غذا رسید و من هم ظرف غذا را تحویل گرفته و پرده از روی دل افروزش بر گرفتم و میخواستم مشغول خوردن شوم که یکدفعه یاد پادکست پیدای پنهان افتادم ..... دگمه را زدم و در حالیکه شروع به خوردن کرده بودم ،موسیقی آغاز شد .....
از قسمت و روزی و اندازه میگفتم و رسیدن به موقع هر چیز و لزوم حرص نزدن و عجله ...... دردسرتان ندهم با شروع موسیقی و دکلمه آقای پانویس و در ادامه ترانه ، چنان این فرصت غذا خوردن به بنده خوش گذشت که شاهان اگر بدانند برای آن شمشیرها خواهند کشید ....... و ایضاً دیکتاتورها ... یعنی خودم رو در بهترین رستوران سنتی تهران میدیدم ...
امتحان آن هم کاری ندارد ، بفرمایید امتحان کنید !!
اما نمیدانم این خدا و هستی چه موقع یقه بنده را بگیرد و بپرسد : مرد ناحسابی ، این همه فرصت و مهلت و معلم برای خود سازی به تو دادیم و آخرش تو هنوز هیچکاره ای ؟؟!! .... حالا که همه اینها را نفله کردی آماده باش که میخواهیم نفلهات کنیم !!
ممنون
با سلام
به به ، چه صفایی ..... واقعا به من ثابت شد .... آفتاب آمد دلیل آفتاب ...... الان عرض میکنم ....
کامنت قبلی در مورد پادکست بهار را تمام کردم و فرستادم و دیگه وقت ناهار شده بود ... جای شما خالی سفارش جوجه با پلو داده و درب مغازه رو بسته و منتظر بودم که برسد .... که یکدفعه دیدم آقا پانویس یک پادکست دیگر به نام پیدا و پنهان را رو سایتاش گذاشته ...... تو شش و بش این بودم که ببینم در چه موردی هست که دیدم بعله غذا رسید و من هم ظرف غذا را تحویل گرفته و پرده از روی دل افروزش بر گرفتم و میخواستم مشغول خوردن شوم که یکدفعه یاد پادکست پیدای پنهان افتادم ..... دگمه را زدم و در حالیکه شروع به خوردن کرده بودم ،موسیقی آغاز شد .....
از قسمت و روزی و اندازه میگفتم و رسیدن به موقع هر چیز و لزوم حرص نزدن و عجله ...... دردسرتان ندهم با شروع موسیقی و دکلمه آقای پانویس و در ادامه ترانه ، چنان این فرصت غذا خوردن به بنده خوش گذشت که شاهان اگر بدانند برای آن شمشیرها خواهند کشید ....... و ایضاً دیکتاتورها ... یعنی خودم رو در بهترین رستوران سنتی تهران میدیدم ...
امتحان آن هم کاری ندارد ، بفرمایید امتحان کنید !!
اما نمیدانم این خدا و هستی چه موقع یقه بنده را بگیرد و بپرسد : مرد ناحسابی ، این همه فرصت و مهلت و معلم برای خود سازی به تو دادیم و آخرش تو هنوز هیچکاره ای ؟؟!! .... حالا که همه اینها را نفله کردی آماده باش که میخواهیم نفلهات کنیم !!
ممنون
یکشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۰ ۱۶:۲۳
سلام
پنهان پيدا
قيامت شد و پرده هاي توهم از هم دريد، راستها دروغ شد و زشتي ها آشكار
پنهان پيدا
قيامت شد و پرده هاي توهم از هم دريد، راستها دروغ شد و زشتي ها آشكار
دوشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۰ ۰:۵۱
penhan e peyda


........


........دوشنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۰ ۳:۱۴
Bahar
آقای پانویس اگر درست شنیده باشم گفته اید در highway بزرگراه در حال گفتن این پادکست هستید؟! صدای ماشین ها و راهنما زدن می آید! مواظب خودتان باشید.
آدم حس می کند همانجا همراه شما هستیم!

---
سلام. ساناز خانم. امیدوارم همراه با خانواده خوب باشید و سلامت.
بزرگراه خیلی خلوت بود و خطری نداشت. چون یکشنبه بود و صبح زود. خوشبختانه از پلیس هم خبری نبود!
آقای پانویس اگر درست شنیده باشم گفته اید در highway بزرگراه در حال گفتن این پادکست هستید؟! صدای ماشین ها و راهنما زدن می آید! مواظب خودتان باشید.
آدم حس می کند همانجا همراه شما هستیم!

---
سلام. ساناز خانم. امیدوارم همراه با خانواده خوب باشید و سلامت.
بزرگراه خیلی خلوت بود و خطری نداشت. چون یکشنبه بود و صبح زود. خوشبختانه از پلیس هم خبری نبود!
سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰ ۱۶:۳۰
سلام دوستان .......
در سلسله جلسات شرح مثنوی به مبحثی به نام سنسیشن و فیلینگ ، sensation & filling ، برخوردم و مقایسه آنها با هم و تفاوت شان با همدگر ........
اگر درست یادم باشد واژه فیلینگ معرف احساسهایی در ماست که منشایی مبتنی بر فطرت اصیل درونی داشته و نیازی به محرک بیرونی ندارد ، مثل حکایت آن صوفی که در باغ و گلستان بود و سر به درون داشت و در جواب مدعی که او را به دیدن زیبایی های آن منظره بیرونی دعوت میکرد پاسخ داد که همه این نمایشات بیرونی عکس و تصویری است از آن حقیقت درون و ...........
و واژه سنسیشن نماینده لذت ها و خوشی های آنی و زودگذری است که از خوراک های هویت فکری و نفس و مبتنی بر ارزشها و اعتباریاتی میباشد که در طول زمان، ساختار روابط جوامع و انسانها را شکل داده است .....
مثال برای سنسیشن : من خودم را به آب و آتش میزنم تا بتوانم یک اتوموبیل مدل بالا و مارک دار ( این مارک و مارک داری هم برای خودش عجیب دارد لشکر جمع میکند ) خریداری کنم تا با نمایش آن در میان اطرافیان به یک اقناع و لذتی برسم .......البته لذتی تخدیر کننده که نشئگی آن هم زود میپرد و اضافه بر آن خطر سرخوردگی هم در آن وجود دارد .... مثل وقتی که من با دستی بالاتر مواجه میشوم و در رقابت کم میآورم و بالطبع رنج و درد حاصل از سرخوردگی، آرامش نداشته مرا نداشتهتر میکند.......
علت طرح این نکات ؟ ....
من در روزی مناسبت دار با خریدن میوه و شیرینی به دیدار پدر و مادرم یا خانه سالمندان میروم و با حضور در کنار آنها به خودم و آنها خیلی خوش میگذرد و خلاصه از اینکه کاری این چنین خیر و خوب انجام داده ام ساعتهای متمادی خوش هستم و در روزهای دیگر هم گاه گداری ذهنم با یادآوری این کار اشغال میشود و لذت میبرم ...... حالا
در اینکه این لذت هیچ سودی در جهت خود سالم سازی ندارد، بحثی نیست ...... اما میخواستم بدانم وقتی لذتی را که از کاری که مطمئن هستیم به اجبار منفعت طلبی نفس از ما سر نزده ، مزه مزه میکنیم ، میتواند برای ما ضرری داشته باشد ؟
یا اینکه این خوشی در کدامین دسته قرار میگیرد، filling or sensation ? ، با در نظر گرفتن این نکته که محرک، عشق و انبساط درونی بوده است .
ممنون
در سلسله جلسات شرح مثنوی به مبحثی به نام سنسیشن و فیلینگ ، sensation & filling ، برخوردم و مقایسه آنها با هم و تفاوت شان با همدگر ........
اگر درست یادم باشد واژه فیلینگ معرف احساسهایی در ماست که منشایی مبتنی بر فطرت اصیل درونی داشته و نیازی به محرک بیرونی ندارد ، مثل حکایت آن صوفی که در باغ و گلستان بود و سر به درون داشت و در جواب مدعی که او را به دیدن زیبایی های آن منظره بیرونی دعوت میکرد پاسخ داد که همه این نمایشات بیرونی عکس و تصویری است از آن حقیقت درون و ...........
و واژه سنسیشن نماینده لذت ها و خوشی های آنی و زودگذری است که از خوراک های هویت فکری و نفس و مبتنی بر ارزشها و اعتباریاتی میباشد که در طول زمان، ساختار روابط جوامع و انسانها را شکل داده است .....
مثال برای سنسیشن : من خودم را به آب و آتش میزنم تا بتوانم یک اتوموبیل مدل بالا و مارک دار ( این مارک و مارک داری هم برای خودش عجیب دارد لشکر جمع میکند ) خریداری کنم تا با نمایش آن در میان اطرافیان به یک اقناع و لذتی برسم .......البته لذتی تخدیر کننده که نشئگی آن هم زود میپرد و اضافه بر آن خطر سرخوردگی هم در آن وجود دارد .... مثل وقتی که من با دستی بالاتر مواجه میشوم و در رقابت کم میآورم و بالطبع رنج و درد حاصل از سرخوردگی، آرامش نداشته مرا نداشتهتر میکند.......
علت طرح این نکات ؟ ....
من در روزی مناسبت دار با خریدن میوه و شیرینی به دیدار پدر و مادرم یا خانه سالمندان میروم و با حضور در کنار آنها به خودم و آنها خیلی خوش میگذرد و خلاصه از اینکه کاری این چنین خیر و خوب انجام داده ام ساعتهای متمادی خوش هستم و در روزهای دیگر هم گاه گداری ذهنم با یادآوری این کار اشغال میشود و لذت میبرم ...... حالا
در اینکه این لذت هیچ سودی در جهت خود سالم سازی ندارد، بحثی نیست ...... اما میخواستم بدانم وقتی لذتی را که از کاری که مطمئن هستیم به اجبار منفعت طلبی نفس از ما سر نزده ، مزه مزه میکنیم ، میتواند برای ما ضرری داشته باشد ؟
یا اینکه این خوشی در کدامین دسته قرار میگیرد، filling or sensation ? ، با در نظر گرفتن این نکته که محرک، عشق و انبساط درونی بوده است .
ممنون
سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰ ۱۶:۵۵
تبکم عزیز، آیا شما نفس کشیدن (تنفس) خودتان را بخودتان یادآوری میکنید و از بیاد آوردن اینکه دیروز یا چند دقیقه پیش نفس کشیدهاید، لذت میبرید؟!
سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰ ۱۹:۵۱
سلام .....
از پاسخ شما ممنون .....
نمیدانم این بیت از مولوی است ..... ؟
اگر لذت ترک لذت بدانی
دگر لذت نفس لذت ندانی
باید ورای همه این خوش آمدن ها چیزی باشد که ناب تر از همه باشد ...... ناب که عرض میکنم به همان معنی اصلی اش یعنی خالص و بدون اضافات ..... مثل میوه های بهشتی که میگویند درونش هسته ندارد ...... حتما تأویلش این است .... لذت ناب .... بدون هر چیزی اضافه .....
ممنون
از پاسخ شما ممنون .....
نمیدانم این بیت از مولوی است ..... ؟
اگر لذت ترک لذت بدانی
دگر لذت نفس لذت ندانی
باید ورای همه این خوش آمدن ها چیزی باشد که ناب تر از همه باشد ...... ناب که عرض میکنم به همان معنی اصلی اش یعنی خالص و بدون اضافات ..... مثل میوه های بهشتی که میگویند درونش هسته ندارد ...... حتما تأویلش این است .... لذت ناب .... بدون هر چیزی اضافه .....
ممنون
سه شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۰ ۲۱:۴۳
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
موضوع تسلیت
بدون مقدمه
مولوی مثنوی معنوی دفتر اول
بخش ۹۵ - مضرت تعظیم خلق و انگشتنمای شدن
تن قفسشکلست تن شد خار جان
در فریب داخلان و خارجان
اینش گوید من شوم همراز تو
وآنش گوید نی منم انباز تو
اینش گوید نیست چون تو در وجود
در جمال و فضل و در احسان و جود
آنش گوید هر دو عالم آن تست
جمله جانهامان طفیل جان تست
او چو بیند خلق را سرمست خویش
از تکبر میرود از دست خویش
او نداند که هزاران را چو او
دیو افکندست اندر آب جو
لطف و سالوس جهان خوش لقمهایست
کمترش خور کان پر آتش لقمهایست
آتشش پنهان و ذوقش آشکار
دود او ظاهر شود پایان کار
تو مگو آن مدح را من کی خورم
از طمع میگوید او پی میبرم
مادحت گر هجو گوید بر ملا
روزها سوزد دلت زان سوزها
گر چه دانی کو ز حرمان گفت آن
کان طمع که داشت از تو شد زیان
آن اثر میماندت در اندرون
در مدیح این حالتت هست آزمون
آن اثر هم روزها باقی بود
مایهٔ کبر و خداع جان شود
لیک ننماید چو شیرینست مدح
بد نماید زانک تلخ افتاد قدح
همچو مطبوخست و حب کان را خوری
تا بدیری شورش و رنج اندری
ور خوری حلوا بود ذوقش دمی
این اثر چون آن نمیپاید همی
چون نمیپاید همیپاید نهان
هر ضدی را تو به ضد او بدان
چون شکر پاید نهان تاثیر او
بعد حینی دمل آرد نیشجو
نفس از بس مدحها فرعون شد
کن ذلیل النفس هونا لا تسد
تا توانی بنده شو سلطان مباش
زخم کش چون گوی شو چوگان مباش
ورنه چون لطفت نماند وین جمال
از تو آید آن حریفان را ملال
آن جماعت کت همیدادند ریو
چون ببینندت بگویندت که دیو
جمله گویندت چو بینندت بدر
مردهای از گور خود بر کرد سر
همچو امرد که خدا نامش کنند
تا بدین سالوس در دامش کنند
چونک در بدنامی آمد ریش او
دیو را ننگ آید از تفتیش او
دیو سوی آدمی شد بهر شر
سوی تو ناید که از دیوی بتر
تا تو بودی آدمی دیو از پیت
میدوید و میچشانید او میت
چون شدی در خوی دیوی استوار
میگریزد از تو دیو نابکار
آنک اندر دامنت آویخت او
چون چنین گشتی ز تو بگریخت او
همین!!!
مرتضی میگه:
موضوع تسلیت
بدون مقدمه
مولوی مثنوی معنوی دفتر اول
بخش ۹۵ - مضرت تعظیم خلق و انگشتنمای شدن
تن قفسشکلست تن شد خار جان
در فریب داخلان و خارجان
اینش گوید من شوم همراز تو
وآنش گوید نی منم انباز تو
اینش گوید نیست چون تو در وجود
در جمال و فضل و در احسان و جود
آنش گوید هر دو عالم آن تست
جمله جانهامان طفیل جان تست
او چو بیند خلق را سرمست خویش
از تکبر میرود از دست خویش
او نداند که هزاران را چو او
دیو افکندست اندر آب جو
لطف و سالوس جهان خوش لقمهایست
کمترش خور کان پر آتش لقمهایست
آتشش پنهان و ذوقش آشکار
دود او ظاهر شود پایان کار
تو مگو آن مدح را من کی خورم
از طمع میگوید او پی میبرم
مادحت گر هجو گوید بر ملا
روزها سوزد دلت زان سوزها
گر چه دانی کو ز حرمان گفت آن
کان طمع که داشت از تو شد زیان
آن اثر میماندت در اندرون
در مدیح این حالتت هست آزمون
آن اثر هم روزها باقی بود
مایهٔ کبر و خداع جان شود
لیک ننماید چو شیرینست مدح
بد نماید زانک تلخ افتاد قدح
همچو مطبوخست و حب کان را خوری
تا بدیری شورش و رنج اندری
ور خوری حلوا بود ذوقش دمی
این اثر چون آن نمیپاید همی
چون نمیپاید همیپاید نهان
هر ضدی را تو به ضد او بدان
چون شکر پاید نهان تاثیر او
بعد حینی دمل آرد نیشجو
نفس از بس مدحها فرعون شد
کن ذلیل النفس هونا لا تسد
تا توانی بنده شو سلطان مباش
زخم کش چون گوی شو چوگان مباش
ورنه چون لطفت نماند وین جمال
از تو آید آن حریفان را ملال
آن جماعت کت همیدادند ریو
چون ببینندت بگویندت که دیو
جمله گویندت چو بینندت بدر
مردهای از گور خود بر کرد سر
همچو امرد که خدا نامش کنند
تا بدین سالوس در دامش کنند
چونک در بدنامی آمد ریش او
دیو را ننگ آید از تفتیش او
دیو سوی آدمی شد بهر شر
سوی تو ناید که از دیوی بتر
تا تو بودی آدمی دیو از پیت
میدوید و میچشانید او میت
چون شدی در خوی دیوی استوار
میگریزد از تو دیو نابکار
آنک اندر دامنت آویخت او
چون چنین گشتی ز تو بگریخت او
همین!!!
چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۰ ۹:۳۳
تسلیت
سلام
بنده هم عرض تسلیت دارم و در ضمن چه میتوان گفت ، گفتنی ها را خیلی ها گفتهاند ، مثل شعرمناسبی که آقا مرتضی از مثنوی آورده ... اما تکرار آن خیلی خوب است .... به قول معروف ، آدمی محل نسیان است ......
ممنون
سلام
بنده هم عرض تسلیت دارم و در ضمن چه میتوان گفت ، گفتنی ها را خیلی ها گفتهاند ، مثل شعرمناسبی که آقا مرتضی از مثنوی آورده ... اما تکرار آن خیلی خوب است .... به قول معروف ، آدمی محل نسیان است ......
ممنون
چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۰ ۱۴:۳۲
Tasliat
سلام
پانویس جان اول اینکه خیلی خندیدم دوم اینکه نگفتی ولا چی بگیم!
من آنم که رستم بود پهلوان.
بر خيالى صلحشان و جنگشان
واز خيالى فخرشان و ننگشان
جمله خلقان سخرهء انديشهاند
زاين سبب خسته دل وغم پيشهاند

سلام
پانویس جان اول اینکه خیلی خندیدم دوم اینکه نگفتی ولا چی بگیم!
من آنم که رستم بود پهلوان.
بر خيالى صلحشان و جنگشان
واز خيالى فخرشان و ننگشان
جمله خلقان سخرهء انديشهاند
زاين سبب خسته دل وغم پيشهاند

چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۰ ۱۵:۲
Tasliat
افتخار 214 کیلویی!!!



افتخار 214 کیلویی!!!




چهارشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۰ ۱۷:۳۹
سلام
تسليت
عكس من در آينه جان
بظاهر آدم و بباطن شيطان
تسليت
عكس من در آينه جان
بظاهر آدم و بباطن شيطان
پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۰ ۹:۴۲
Delbordegi
سلام
سنگريزه در دستان پيامبر شهادت ميدهد ستون حنانه در فراقش ميگريد و سليمان با هد هد سخن ميگويد.
اگر درست شنيده باشم در مراسم حج نبايد پا روي علف و گياه گذاشت و هيچ موجود زنده اي را نبايد كشت ويا ندانسته زيرپا له كرد و از كارهائي كه نفس از آن لذت ميبرد بايستي اجتناب كرد. بنظر من اين نوع ارتباط با هر موجود جاندار و بيجان بظاهر جماد زماني برقرار ميشود كه انسان از هويت فكري ، از توهمات و تصورات و حرص و طمع هاي ذهني بريده و به آن موجود نازنين درون پيوسته باشد چرا كه اوست كه با آنها همجنس و هم شعور است اما زمانيكه خاطر انسان بواسطه خواسته ها و ناخواسته هاي هويت فكري ملول و گرفته است اگر نابترين و زيباترين مناظر را هم به او نشان دهند چنين ارتباط دروني وجود نخواهد داشت .
سلام
سنگريزه در دستان پيامبر شهادت ميدهد ستون حنانه در فراقش ميگريد و سليمان با هد هد سخن ميگويد.
اگر درست شنيده باشم در مراسم حج نبايد پا روي علف و گياه گذاشت و هيچ موجود زنده اي را نبايد كشت ويا ندانسته زيرپا له كرد و از كارهائي كه نفس از آن لذت ميبرد بايستي اجتناب كرد. بنظر من اين نوع ارتباط با هر موجود جاندار و بيجان بظاهر جماد زماني برقرار ميشود كه انسان از هويت فكري ، از توهمات و تصورات و حرص و طمع هاي ذهني بريده و به آن موجود نازنين درون پيوسته باشد چرا كه اوست كه با آنها همجنس و هم شعور است اما زمانيكه خاطر انسان بواسطه خواسته ها و ناخواسته هاي هويت فكري ملول و گرفته است اگر نابترين و زيباترين مناظر را هم به او نشان دهند چنين ارتباط دروني وجود نخواهد داشت .
پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۰ ۱۱:۱۷
دل بُردگی
با سلام
غیر از قرابت و نزدیکی و اصلا همشکل و هم ریشه بودن انسان با طبیعت ، علت جاذبه آن میتواند برخاسته از شکوه و جلال طبیعت باشد .... احساس اینکه چقدر کامل و بی نیاز است و استوار ..... و جاذبهاش حاصل ارسال پیامهایی انرژیمندی است که به جسم و روان ما میفرستد ....... دقیقا در معیت انسانهای سالم و پاک هم این حالت به ما دست میدهد .... و البته تاثیر آن تا مدتی با ما میماند ...... مثل وقتی که یک شیء را چند صباحی کنار یک صابون عطردار قرار میدهیم .... و عطر آن را به خود میگیرد.....
البته مقدار درک و دریافت به قابلیت و آمادگی و پذیرش خود فرد هم بستگی دارد ....
قابل توجه اینکه اغلب مکانهایی که برای خود سالم سازی و آموزشهای معنوی در نظر گرفته میشوند همیشه در کنار محیطهای طبیعی و اغلب سرسبز واقع شدهاند ....
نقل قول :
" لاله های صحرائی و نیلوفرهای آبی،
آبهای صاف و شفاف جاری،
نغمه های پرندگان،
جلال فرو رفتن و بر آمدن خورشید و ماه در افق دریا،
جلوه شکوفه های بهاری،
تلالو قطرات شبنم بر رخسار چمن ها و هزاران تجلی دیگر،
آهنگهای صامت خدایانند که در پرده های طبیعت مخفی شده اند . "
ممنون
با سلام
غیر از قرابت و نزدیکی و اصلا همشکل و هم ریشه بودن انسان با طبیعت ، علت جاذبه آن میتواند برخاسته از شکوه و جلال طبیعت باشد .... احساس اینکه چقدر کامل و بی نیاز است و استوار ..... و جاذبهاش حاصل ارسال پیامهایی انرژیمندی است که به جسم و روان ما میفرستد ....... دقیقا در معیت انسانهای سالم و پاک هم این حالت به ما دست میدهد .... و البته تاثیر آن تا مدتی با ما میماند ...... مثل وقتی که یک شیء را چند صباحی کنار یک صابون عطردار قرار میدهیم .... و عطر آن را به خود میگیرد.....
البته مقدار درک و دریافت به قابلیت و آمادگی و پذیرش خود فرد هم بستگی دارد ....
قابل توجه اینکه اغلب مکانهایی که برای خود سالم سازی و آموزشهای معنوی در نظر گرفته میشوند همیشه در کنار محیطهای طبیعی و اغلب سرسبز واقع شدهاند ....
نقل قول :
" لاله های صحرائی و نیلوفرهای آبی،
آبهای صاف و شفاف جاری،
نغمه های پرندگان،
جلال فرو رفتن و بر آمدن خورشید و ماه در افق دریا،
جلوه شکوفه های بهاری،
تلالو قطرات شبنم بر رخسار چمن ها و هزاران تجلی دیگر،
آهنگهای صامت خدایانند که در پرده های طبیعت مخفی شده اند . "
ممنون
پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۰ ۱۳:۱۸
Delbordagi
سلام
دل بردگی مرا یاد این ابیات مولانا انداخت.
چه عجب گر روح موطنهای خویش
که بدستش مسکن و میلاد پیش
مینیارد یاد کین دنیا چو خواب
میفرو پوشد چو اختر را سحاب
خاصه چندین شهرها را کوفته
گردها از درک او ناروفته
آمده اول به اقلیم جماد
وز جمادی در نباتی اوفتاد
سالها اندر نباتی عمر کرد
وز جمادی یاد ناورد از نبرد
وز نباتی چون به حیوانی فتاد
نامدش حال نباتی هیچ یاد
جز همین میلی که دارد سوی آن
خاصه در وقت بهار و ضیمران
همچو میل کودکان با مادران
سر میل خود نداند در لبان
همچو میل مفرط هر نو مرید
سوی آن پیر جوانبخت مجید

سلام
دل بردگی مرا یاد این ابیات مولانا انداخت.
چه عجب گر روح موطنهای خویش
که بدستش مسکن و میلاد پیش
مینیارد یاد کین دنیا چو خواب
میفرو پوشد چو اختر را سحاب
خاصه چندین شهرها را کوفته
گردها از درک او ناروفته
آمده اول به اقلیم جماد
وز جمادی در نباتی اوفتاد
سالها اندر نباتی عمر کرد
وز جمادی یاد ناورد از نبرد
وز نباتی چون به حیوانی فتاد
نامدش حال نباتی هیچ یاد
جز همین میلی که دارد سوی آن
خاصه در وقت بهار و ضیمران
همچو میل کودکان با مادران
سر میل خود نداند در لبان
همچو میل مفرط هر نو مرید
سوی آن پیر جوانبخت مجید

پنجشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۰ ۱۴:۱۰
موضوع دلبردگی
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
همین!طوری
بدون ربط
ویا شاید هم شدیدا مرتبط
بداهه
دل از ما بردی و رفتی به سید نی
الـهی جـز خـوشـی جـیزی نـبینی
دوبـاره پشـت شـیشه وقـت بارون
دل مـــا بــردی از بـس نــازنـیـنـی
همین!!!





با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
همین!طوری
بدون ربط
ویا شاید هم شدیدا مرتبط
بداهه
دل از ما بردی و رفتی به سید نی
الـهی جـز خـوشـی جـیزی نـبینی
دوبـاره پشـت شـیشه وقـت بارون
دل مـــا بــردی از بـس نــازنـیـنـی
همین!!!





جمعه ۲۷ آبان ۱۳۹۰ ۱۱:۲۴
موضوع فساد
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
جناب پانویس; عزیز دل برادر
غم زمانه که هیچش کران نمیبینم
دواش جز می چون ارغوان نمیبینم
وبنده شخصا
به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت
چرا که مصلحت خود در آن نمیبینم
و توصیه بنده کمترین
ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر
چرا که طالع وقت آن چنان نمیبینم
و همچنین
نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار
که در مشایخ شهر این نشان نمیبینم
و اما مع الوصف
بدین دو دیده حیران من هزار افسوس
که با دو آینه رویش عیان نمیبینم
چرا که
قد تو تا بشد از جویبار دیده من
به جای سرو جز آب روان نمیبینم
واکنون
در این خمار کسم جرعهای نمیبخشد
ببین که اهل دلی در میان نمیبینم
واما
نشان موی میانش که دل در او بستم
ز من مپرس که خود در میان نمیبینم
و آخر کلام اینکه
من و سفینه حافظ که جز در این دریا
بضاعت سخن درفشان نمیبینم
همین!!!
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
جناب پانویس; عزیز دل برادر
غم زمانه که هیچش کران نمیبینم
دواش جز می چون ارغوان نمیبینم
وبنده شخصا
به ترک خدمت پیر مغان نخواهم گفت
چرا که مصلحت خود در آن نمیبینم
و توصیه بنده کمترین
ز آفتاب قدح ارتفاع عیش بگیر
چرا که طالع وقت آن چنان نمیبینم
و همچنین
نشان اهل خدا عاشقیست با خود دار
که در مشایخ شهر این نشان نمیبینم
و اما مع الوصف
بدین دو دیده حیران من هزار افسوس
که با دو آینه رویش عیان نمیبینم
چرا که
قد تو تا بشد از جویبار دیده من
به جای سرو جز آب روان نمیبینم
واکنون
در این خمار کسم جرعهای نمیبخشد
ببین که اهل دلی در میان نمیبینم
واما
نشان موی میانش که دل در او بستم
ز من مپرس که خود در میان نمیبینم
و آخر کلام اینکه
من و سفینه حافظ که جز در این دریا
بضاعت سخن درفشان نمیبینم
همین!!!
جمعه ۲۷ آبان ۱۳۹۰ ۱۲:۳۱
فساد
با سلام ....
به یاد فیلم ماتریکس افتادم ....... اگر اشتباه نکنم استدلال مهاجمین فضائی به زمین این بود که : انسانها مثل ویروس هستند ...... برای رشد، از منابع موجود در محیط زندگی استفاده همه جانبه میکنند ..... و بعد از رسیدن به گستردگی در حد انفجار، شروع به تخریب و آلوده کردن زیستگاه خود مینمایند ....
اما اشکالات رفتارهای جمعی در جامعه همیشه به درون و ساختار روحی و شخصیتی افراد برمیگردد .... مثلا تصور کنید اگر منابع موجود و توانایی های بالقوه تولید را در نظر بگیریم و منصفانه، امکانات را تقسیم کنیم ، چه کسی محروم باقی میماند ؟؟ ..... در حداقل شرایط، فکر میکنم به هر نفر دو برابر نیازش تعلق بگیرد ..... اما حرص و زیاده خواهی ( از بس این واژه ها رامکرر شنیده ایم و گوشها پر شده و هیچ حرکتی برای درمان این عیبها نکرده ایم، حال تهوع به آدم دست میدهد !! ، نمیدانم شاید بهتر باشد واژه های جدیدی اختراع شود تا حساسیت گوشها و درونها نسبت به آنها بالاتر برود شاید موثر شود ) .....
بله حرص اگر به منبع مورد نظر برسد شروع به جمع کردن میکند ، که البته سیری ناپذیر است و یا اینکه به کمبود و مانع برخورد میکند که آن موقع آغاز تهاجم لشکر غم و نومیدی و در ادامه، خشم است .... در هر دو صورت، عوارضی مخرب به دنبال دارد ......
توضیح روشن و دقیق این اشکال را آقای بنانی در تعریف آونگی که دائم در نوسان بوده و یکسر آن خشم و نقطه مقابلش حرص میباشد به خوبی داده اند ( احتمالا در جلسه هشتاد و چهارم شرح مثنوی ) ....... اگر دوستان مراجعه کنند و کمی دقت و وقت بگذارند .... به روشنی به یک اشکالی که در اغلب ما هست پی میبرند و با کار کردن و حل این مشکل چند قدمی به آرامش و شادمانی همیشگی نزدیک خواهند شد ..... به شرط اینکه در زمان گوش کردن ، اجازه ندهند ذهن شان به بازیگوشی و ورجه وورجه کردن همیشگیاش ، ادامه دهد ......
ممنون
با سلام ....
به یاد فیلم ماتریکس افتادم ....... اگر اشتباه نکنم استدلال مهاجمین فضائی به زمین این بود که : انسانها مثل ویروس هستند ...... برای رشد، از منابع موجود در محیط زندگی استفاده همه جانبه میکنند ..... و بعد از رسیدن به گستردگی در حد انفجار، شروع به تخریب و آلوده کردن زیستگاه خود مینمایند ....
اما اشکالات رفتارهای جمعی در جامعه همیشه به درون و ساختار روحی و شخصیتی افراد برمیگردد .... مثلا تصور کنید اگر منابع موجود و توانایی های بالقوه تولید را در نظر بگیریم و منصفانه، امکانات را تقسیم کنیم ، چه کسی محروم باقی میماند ؟؟ ..... در حداقل شرایط، فکر میکنم به هر نفر دو برابر نیازش تعلق بگیرد ..... اما حرص و زیاده خواهی ( از بس این واژه ها رامکرر شنیده ایم و گوشها پر شده و هیچ حرکتی برای درمان این عیبها نکرده ایم، حال تهوع به آدم دست میدهد !! ، نمیدانم شاید بهتر باشد واژه های جدیدی اختراع شود تا حساسیت گوشها و درونها نسبت به آنها بالاتر برود شاید موثر شود ) .....
بله حرص اگر به منبع مورد نظر برسد شروع به جمع کردن میکند ، که البته سیری ناپذیر است و یا اینکه به کمبود و مانع برخورد میکند که آن موقع آغاز تهاجم لشکر غم و نومیدی و در ادامه، خشم است .... در هر دو صورت، عوارضی مخرب به دنبال دارد ......
توضیح روشن و دقیق این اشکال را آقای بنانی در تعریف آونگی که دائم در نوسان بوده و یکسر آن خشم و نقطه مقابلش حرص میباشد به خوبی داده اند ( احتمالا در جلسه هشتاد و چهارم شرح مثنوی ) ....... اگر دوستان مراجعه کنند و کمی دقت و وقت بگذارند .... به روشنی به یک اشکالی که در اغلب ما هست پی میبرند و با کار کردن و حل این مشکل چند قدمی به آرامش و شادمانی همیشگی نزدیک خواهند شد ..... به شرط اینکه در زمان گوش کردن ، اجازه ندهند ذهن شان به بازیگوشی و ورجه وورجه کردن همیشگیاش ، ادامه دهد ......
ممنون
جمعه ۲۷ آبان ۱۳۹۰ ۱۲:۴۴
چطور میشه یه صوتی که آنلاین داره گوش میدی رو عقب برد طوریکه مجددا نخواد دانلود کنه و از بافرش بخونه ...
جمعه ۲۷ آبان ۱۳۹۰ ۱۳:۱۷
Fesad
سلام
خویشتن نشناخت مسکین آدمی!!
سلام
خویشتن نشناخت مسکین آدمی!!
جمعه ۲۷ آبان ۱۳۹۰ ۲۱:۳۵
موضوع فساد
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
به نظر بنده هر فسادی یک فَصّادی میخواهد.
همین!!!
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
به نظر بنده هر فسادی یک فَصّادی میخواهد.
همین!!!
شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۰ ۱۹:۰
سلام
فساد
بنظر من جز عرفان و خودشناسی که انسان را به سوی عقل و خرد و واقع بینی هدایت می کند حز پرتاب شهاب سنگ جهت خلاصی این کره زیبا از دست این جرثومه فساد راه دیگری باقی نمی ماند که در هر دو صورت جهانی دیگر با نظم و نظامی دیگر خلق خواهد شد چون دنیای این چنینی بر این نوع روابط استوار است به اندازه قد تاریخ ایسم ها و دین ها آمده و رفته اما کاری جز مجکمتر کردن و پیچیده تر ساختن روابط کنونی آدمها انجام نداده است
فساد
بنظر من جز عرفان و خودشناسی که انسان را به سوی عقل و خرد و واقع بینی هدایت می کند حز پرتاب شهاب سنگ جهت خلاصی این کره زیبا از دست این جرثومه فساد راه دیگری باقی نمی ماند که در هر دو صورت جهانی دیگر با نظم و نظامی دیگر خلق خواهد شد چون دنیای این چنینی بر این نوع روابط استوار است به اندازه قد تاریخ ایسم ها و دین ها آمده و رفته اما کاری جز مجکمتر کردن و پیچیده تر ساختن روابط کنونی آدمها انجام نداده است
یکشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۰ ۱۱:۱۱
Parole
سلام
یعنی مگر فرقی هم میکنه که من فقط بگم حرف حرف ، یا یکسری واژههایی را طبق قراردادی پشت سر هم ردیف کنم و سعی بر انتقال مطلبی داشته باشم ........ انتقال مطلب به کجا ؟؟ میشه همین حرف حرف را هم به همونجا انتقال داد ..... آب هم از آب تکون نمیخوره ... یعنی برای ذهن فرقی نمیکنه .....
به قول آقای مخمور، خیلی قشنگ و دقیق و اتوماتیک، کار خودش رو انجام میده ..... اما نه، شاید این دفعه وقتی بخواهی این حرف حرف را به ذهن تحویل بدهی یک کمی جا بخوره .... و با قیافه ای متفکرانه سرش رو بخاراند و با خود بگوید : انگار این بسته امروزی یک خورده عجیب غریبه ..... کمی آنرا ورانداز میکند و دور و برش میچرخد و.......... آیا فکر میکنید چند دقیقه یا چند ساعت یا چند روز، برای کشف رمز و راز این محموله دست از روند همیشگی و اتوماتیک خودش برمیداره ....... گمان نکنم خیلی مشغولش کنه ..... شاید به چشم به هم زدنی برگردد سرکار همیشگی خودش ..... چون محمولههای جذابتری رسیده و خیلی دیگرهم در راه هستند !! اما کاش کمی بیشتر صبر کند، شاید دریچه ای باز شود ......
در خانه اگر کس است ..... یک حرف بس است
فدای دوستان ، بنده روایت نفس میکردم ، کسی دلگیر نشود .
ممنون
سلام
یعنی مگر فرقی هم میکنه که من فقط بگم حرف حرف ، یا یکسری واژههایی را طبق قراردادی پشت سر هم ردیف کنم و سعی بر انتقال مطلبی داشته باشم ........ انتقال مطلب به کجا ؟؟ میشه همین حرف حرف را هم به همونجا انتقال داد ..... آب هم از آب تکون نمیخوره ... یعنی برای ذهن فرقی نمیکنه .....
به قول آقای مخمور، خیلی قشنگ و دقیق و اتوماتیک، کار خودش رو انجام میده ..... اما نه، شاید این دفعه وقتی بخواهی این حرف حرف را به ذهن تحویل بدهی یک کمی جا بخوره .... و با قیافه ای متفکرانه سرش رو بخاراند و با خود بگوید : انگار این بسته امروزی یک خورده عجیب غریبه ..... کمی آنرا ورانداز میکند و دور و برش میچرخد و.......... آیا فکر میکنید چند دقیقه یا چند ساعت یا چند روز، برای کشف رمز و راز این محموله دست از روند همیشگی و اتوماتیک خودش برمیداره ....... گمان نکنم خیلی مشغولش کنه ..... شاید به چشم به هم زدنی برگردد سرکار همیشگی خودش ..... چون محمولههای جذابتری رسیده و خیلی دیگرهم در راه هستند !! اما کاش کمی بیشتر صبر کند، شاید دریچه ای باز شود ......
در خانه اگر کس است ..... یک حرف بس است
فدای دوستان ، بنده روایت نفس میکردم ، کسی دلگیر نشود .
ممنون
یکشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۰ ۱۳:۴۵
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
میخواستم کمی راجع به موضوع اخیر بپردازم اما دیدم که ممکن است که گفته هایم به نقض غرض منتهی شود پس دست به کار شدم به برکت سایت رنجور تفالی به دیوان شمس زدم که این رباعی زیبا آمد:
میخوردم باده بابت آشفته
خوابم بربود حال دل ناگفته
بیدار شدم ز خواب مستی دیدم
دلبر شده شمع مرده ساقی خفته
اما با این وصف باز این غزل شیوا را از فیض کاشانی در اینجا می آورم:
بلبل از گلزار میگوید سخن
کرکس از مردار میگوید سخن
گل ز لطف رنگ و بو دم میزند
خار از آزار میگوید سخن
یار حرف یار دارد بر زبان
غیر از اغیار میگوید سخن
زاهد از حور و قصور و انگبین
عشق از دیدار میگوید سخن
عابد از سجاده و تسبیح و ذکر
کافر از زنار میگوید سخن
عاقل از ناموس و رسم و نام و ننگ
مست از خمار میگوید سخن
پادشاه از تاج و تخت و لشکری
لشکر از پیکار میگوید سخن
اهل علم از درس و بحث و مدرسه
تاجر از تجار میگوید سخن
در طبیعی بحث دارد فلسفی
صوفی از اسرار میگوید سخن
عارف از حق واعظ عقبی پرست
از بهشت و نار میگوید سخن
مفتی از دستار و ریش و طیلسان
قاضی از دینار میگوید سخن
بانو از اسباب طبخ آش و نان
خواجه از بازار میگوید سخن
شاعر از رخساره و زلف بتان
هرزهگو بسیار میگوید سخن
هر کسی کاری که دروی ماهر است
بیشکی ز آن کار میگوید سخن
چون نصیبی دارد از هر پیشه فیض
در همه اطوار میگوید سخن
همین!!!
مرتضی میگه:
میخواستم کمی راجع به موضوع اخیر بپردازم اما دیدم که ممکن است که گفته هایم به نقض غرض منتهی شود پس دست به کار شدم به برکت سایت رنجور تفالی به دیوان شمس زدم که این رباعی زیبا آمد:
میخوردم باده بابت آشفته
خوابم بربود حال دل ناگفته
بیدار شدم ز خواب مستی دیدم
دلبر شده شمع مرده ساقی خفته
اما با این وصف باز این غزل شیوا را از فیض کاشانی در اینجا می آورم:
بلبل از گلزار میگوید سخن
کرکس از مردار میگوید سخن
گل ز لطف رنگ و بو دم میزند
خار از آزار میگوید سخن
یار حرف یار دارد بر زبان
غیر از اغیار میگوید سخن
زاهد از حور و قصور و انگبین
عشق از دیدار میگوید سخن
عابد از سجاده و تسبیح و ذکر
کافر از زنار میگوید سخن
عاقل از ناموس و رسم و نام و ننگ
مست از خمار میگوید سخن
پادشاه از تاج و تخت و لشکری
لشکر از پیکار میگوید سخن
اهل علم از درس و بحث و مدرسه
تاجر از تجار میگوید سخن
در طبیعی بحث دارد فلسفی
صوفی از اسرار میگوید سخن
عارف از حق واعظ عقبی پرست
از بهشت و نار میگوید سخن
مفتی از دستار و ریش و طیلسان
قاضی از دینار میگوید سخن
بانو از اسباب طبخ آش و نان
خواجه از بازار میگوید سخن
شاعر از رخساره و زلف بتان
هرزهگو بسیار میگوید سخن
هر کسی کاری که دروی ماهر است
بیشکی ز آن کار میگوید سخن
چون نصیبی دارد از هر پیشه فیض
در همه اطوار میگوید سخن
همین!!!
یکشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۰ ۱۳:۴۸
Parole
سلام
بیست و پنج ساعت در روز پچ پچ کردن.
مولانا میگه
ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این
بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش

سلام
بیست و پنج ساعت در روز پچ پچ کردن.
مولانا میگه
ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این
بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش

یکشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۰ ۱۴:۲۲
باسلام
parole
هرکاری ، هر هنری و هر عملی که از انسان سر میزند وحرف زدن هم یکی از انهاست اگر محرکش جن و انس و اوهام درونی و بیرونی باشد کم اش هم زیاد بوده و وبال جان است و علیه خودش بکار میرود اما اگر جان شیرین دهان او را باز کند آن دیگر ح-ر-ف-نیست در و گوهریست مایه روشنی فهم و خرد کسی که گوش شنوا و چشم بینا دارد.
parole
هرکاری ، هر هنری و هر عملی که از انسان سر میزند وحرف زدن هم یکی از انهاست اگر محرکش جن و انس و اوهام درونی و بیرونی باشد کم اش هم زیاد بوده و وبال جان است و علیه خودش بکار میرود اما اگر جان شیرین دهان او را باز کند آن دیگر ح-ر-ف-نیست در و گوهریست مایه روشنی فهم و خرد کسی که گوش شنوا و چشم بینا دارد.
دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۰ ۵:۲۶
سلام از جمیله به دوستان عزیز
تسلیت: این فیلم را به یاد من آورد.
The Wave (Die Welle)
Production year: 2008
Countries: Germany, Rest of the world
Directors: Dennis Ganse
تسلیت: این فیلم را به یاد من آورد.
The Wave (Die Welle)
Production year: 2008
Countries: Germany, Rest of the world
Directors: Dennis Ganse
دوشنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۰ ۱۹:۴۳
سلام
parole
ما آدمها اکثریت فراوان حرف میزنیم و کم عمل می کنیم ، عهد می بندیم و بر سر پیمان نمی مانیم کاش میشد نفس را زیر تیغ جراحی برد و خلاص شد آنوقت تا می گفتیم کن در یک چشم بر هم زدن میشد فیکن
parole
ما آدمها اکثریت فراوان حرف میزنیم و کم عمل می کنیم ، عهد می بندیم و بر سر پیمان نمی مانیم کاش میشد نفس را زیر تیغ جراحی برد و خلاص شد آنوقت تا می گفتیم کن در یک چشم بر هم زدن میشد فیکن
سه شنبه ۱ آذر ۱۳۹۰ ۰:۳۴
سلام
صبح بخیر
عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد
عشق دیده زان سوی بازار او بازارها

صبح بخیر
عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد
عشق دیده زان سوی بازار او بازارها

سه شنبه ۱ آذر ۱۳۹۰ ۷:۱۲
آزار (یا آذر؟)
متاسفانه درست می فرمائید!

متاسفانه درست می فرمائید!

سه شنبه ۱ آذر ۱۳۹۰ ۹:۲۹
سلام
آزار
خیلی درست است فکر هیچ میانه خوبی حتی با sensationهای سطحی نیز ندارد و فی الفور چرت حال خوب را پاره می کند مگر پای دیگری در بین باشد اتفاقا یکی دو روز پیش در ذهنم دلایلی که فکر همیشه بواسطه آنها ملامتم کرده است را زیر و رو می کردم که از بین آنها یکی خیلی توجهم را جلب کرد اینکه وقتی من بطور ناشناس دست به کار خوب و پسندیده ای میزنم و یا ایده خوبی ارائه میدهم که کسی نمی داند کننده آن من هستم بی تفاوت از کنارش میگذرم یعنی فکر وقتی نفر دومی نباشد حاضر نیست بی غرض خوشحالم کند حاضر نیست به من القا کند که شاید دیگران هم متوجه شده اند اما وقتی رفتار و گفتار غلطی از من سر میزند و احدی مطلع نیست که من بوده ام فکر یکریز سرزنشم میکند و القا می کند که حتما همه پی برده اند صاحب آن کالای بد من هستم انگار فکر خمیره و سرشتش فقط و فقط از خشم و ملامت درست شده ، سکه ایست که یا هر دوطرفش از ملامت است و یا اگر یک طرفش ایجاد حس خوب است طرف دیگرش حتما پز دادن و چزاندن دیگریست
آزار
خیلی درست است فکر هیچ میانه خوبی حتی با sensationهای سطحی نیز ندارد و فی الفور چرت حال خوب را پاره می کند مگر پای دیگری در بین باشد اتفاقا یکی دو روز پیش در ذهنم دلایلی که فکر همیشه بواسطه آنها ملامتم کرده است را زیر و رو می کردم که از بین آنها یکی خیلی توجهم را جلب کرد اینکه وقتی من بطور ناشناس دست به کار خوب و پسندیده ای میزنم و یا ایده خوبی ارائه میدهم که کسی نمی داند کننده آن من هستم بی تفاوت از کنارش میگذرم یعنی فکر وقتی نفر دومی نباشد حاضر نیست بی غرض خوشحالم کند حاضر نیست به من القا کند که شاید دیگران هم متوجه شده اند اما وقتی رفتار و گفتار غلطی از من سر میزند و احدی مطلع نیست که من بوده ام فکر یکریز سرزنشم میکند و القا می کند که حتما همه پی برده اند صاحب آن کالای بد من هستم انگار فکر خمیره و سرشتش فقط و فقط از خشم و ملامت درست شده ، سکه ایست که یا هر دوطرفش از ملامت است و یا اگر یک طرفش ایجاد حس خوب است طرف دیگرش حتما پز دادن و چزاندن دیگریست
نظر شما