tabkom
سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۱ ۸:۴۸
تمایز

با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان.....

اول من را درست میکنیم یا بهتر بگویم، با همکاری معصومانه ما در کودکی برایمان درست میکنند....و با برپا شدن این ساختار، نیاز به ممتاز شدن هویدا میگردد....چون من بدون فردیتی خودخواهانه و ممتاز، نمیتواند زمینه‌ای برای موجودیت و حیات داشته باشد.....و بعدها با این من به مدرسه میرویم و به دانشگاه و صاحب شغل میشویم و تشکیل خانواده میدهیم  و در همه این شدن‌ها اطرافمان پر است از المانهایی که هر چه بیشتر ما را در این مسیر به جلو میراند....و هیچگاه تنها نیستیم....حتی وقتی صبح اول وقت در صف نانوائی بربری عجله داریم که زودتر نوبت به ما برسد و وقتی نفر جلوئی ده تا نان میخواهد به او چشم غره میرویم و زیر لبی غر میزنیم که چه خبره....مگر از قحطی آمدی.....در صورتیکه واژه‌های مخملی صبر و تسلیم به معنی قبول کردن آنچه در حال گذر است و پذیرفتن و راضی بودن به آنچه میتوانیم انجام بدهیم، در حاشیه ذهن ما منتظر احضار و استفاده هستند و ما آنها را ندیده میگیریم.....و من نمیدانم به کجا چنین شتابان؟!
بیائید دنیایی بهتر و دوست داشتنی بسازیم.....باران از به هم پیوستن مولکول‌های آب تشکیل میشود و جالب است که یک مولکول منفرد آب هم همان آب است و خاصیت آب را دارد، حالا یا  فرصت  به هم پیوستن و باران شدن را پیدا میکند،  یا اینکه حداقل برای خودش آب است و آبگونه زندگی می‌کند!...آب پیام آور حیات و سرزندگی......

ممنون
سان شان
سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۱ ۱۲:۲۱
سلام
تمایز


پیش رو آیینه بگرفت آن عجوز

تا بیاراید رخ و رخسار و پوز

تا که سفرهٔ روی او پنهان شود

تا نگین حلقهٔ خوبان شود
پرما
سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۱ ۱۲:۳۳
بازیچه
واقعا همینطوره....و بنوعی دیگر میتوان گفت: انسان در دست منیت اسیر است و این منیت انسان را روی دست خود می چرخاند.
tabkom
سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۱ ۱۳:۳۶
با سلام

من آخرش نفهمیدم پلوخورش قورمه سبزی را بیشتر دوست دارم یا پلوخورش قیمه را؟؟!!.......البته گاهی بستگی به جَو و شرایط بیرونی هم  دارد......
همین حکایت را در یکی از افراد فامیل دیده‌ام ولی در زمینه‌ای متفاوت....
ایشان در عین حالی که یک فرد مذهبی و متشرع هستند گوشه چشمی هم به ملی گرائی و ملت‌پرستی دارند.....و من با این عقل ناقص خود متوجه تناقضی آشکار(حالا برایتان عرض میکنم) در ابراز نظراتی که میکند شده‌ام اما وقتی برایش توضیح میدهم مطلب را نمیگیرد.....و در نظر او این من هستم که خیلی سیب‌زمینی و بی‌رگ تشریف دارم....
ایشان وقتی از جنبه دینی به اعراب نگاه میکند با آنها احساس نزدیکی و قوم و خویشی میکند و آنها را دوست دارد (البته شیعیان عرب را)....اما وقتی در جَو ملی‌گرائی قرار میگیرد البته که اعراب ملتی هستند منفور (بنده خداها) که ایرانی‌ها را عجم خوانده‌اند و چنین مردمی حتی لیاقت همسایگی را هم ندارند..............تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل!

ممنون
morteza.deyanatdar
چهارشنبه ۱۶ فروردین ۱۳۹۱ ۲۱:۵۴
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

دوستان وقت بهار است و گل و سرو و چمن
جامه ای سبز، طبیعت به برش جای کفن
آن سپیدی دی و بهمن و اسفند بشد
سبز از فرودین و اردی و خرداد وطن
همه جا رایحه از نوع گل آمد به مشام
گل نسرین و گل نسترن و هم سوسن
هر کجا می نگری ردی از پای بهار
هم به صحرا و برو باغ و درو دشت و دمن
شده هنگامه عیش و طرب و نوشانوش
گو به مطرب که دف و چنگ و نی و بربط زن  
پنجره دل بگشا سوی گل و گلشن و هم
سوی شمس شرف الدین بنما تو روزن
مرتضی طرفه نگاری به بر خود بنشان
در خموشی بگذارش تو دهن را به دهن

همین!!!
مصطفی جمشید
پنجشنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۱ ۱۰:۱۸
تمایز
یعنی نمیشه تمایز باشه اما برتری طلبی نباشه؟!!
یعنی تمایز بدون رقابت!!!!!!
تمایز بدون مقایسه؟!!
نمیدونم
morteza.deyanatdar
جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۹۱ ۱۱:۱۷
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

روز وصلم میرسد بار دگر --------البته با تو نه با یار دگر
می نشینم منتظر بر راه تو------تا فتد بختم به دیدار دگر
یوسف ما مال مایی مال ما---این منم من یک خریدار دگر
می فروشندت به یک پول سیه---در کمینم من به بازار دگر
دایماً فکر وصالت با من است-------غیر وصل تو نه افکار دگر
روز و سب مشغول افکار توام-------غیر کار تو نه بر کار دگر
در کجا داری سراغ ای نازنین--غیر من جانا تو غمخوار دگر
بارها گفتم که نازت میخرم-خوش بگویم من به اظهار دگر
هر طرف رو آوری در هر کجا-----غیر من نبود طرفدار دگر
مرتضی دامان وصلش را بگیر------غیر او نبود ترا یار دگر

نکته:
در غزل فوق یک کژتابی وجود دارد با ذکر آن مورد و جزییات آن یک دو بیتی ناقابل جایزه بکیرید.

همین!!!
tabkom
جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۹۱ ۱۴:۴۷
با سلام خدمت آقا مرتضی

کژتابی در بیت اول است که دو صورت می‌تواند داشته باشد :

ا- روز وصلم میرسد بار دگر..............البته با تو نه، با یار دگر
2- روز وصلم میرسد بار دگر..............البته با تو، نه با یار دگر

نمیدانم این پاسخ را الان بفرستم یا بعدا، که بقیه دوستان هم فرصت جستجو و اظهار نظر داشته باشند، تصمیم آن با آقای پانویس.......

ممنون
مصطفی جمشید
جمعه ۱۸ فروردین ۱۳۹۱ ۲۳:۴۲
دایماً فکر وصالت با من است-------غیر وصل تو نه افکار دگر
morteza.deyanatdar
شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۱ ۱۵:۲۲
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

سلام ویژه خدمت آقایان تبکم و جمشید گرامی،ممنون از اینکه مرا بی پاسخ نگذاشتید.

جناب تبکم از آنجا که قول یک دو بیتی ناقابل داده بودم(در حقیقت زیره به کرمان میبرم)الوعده وفا:

هفت ساله میی که اندر آن خُم باشد---------استاد غزل بدان که تبکُم باشد
گفتم که به مرتضی برو خوش بنشین-----------شعر چو تویی دربر او کُم باشد

واما جناب آقا مصطفی این بیت را جهت تاکید آورده بودید و یا پاسخ سوال بود در این صورت بنده در این بیت کژتابیی منظور نکرده بودم ممنون میشوم اگر راهنمایی کنید.

همین!!!
tabkom
شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۱ ۱۶:۶
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان

و سلام خدمت آقا مرتضی و تشکر از دوبیتی.......
این چند بیت هم از بنده خدمت شما....

آهو

تویی آن آهوی دشت خدایی
منم آن جویبارم، کی می‌آیی

دویده آب خوش بر بستر من
چو اشک دیده در روز جدایی

گذشتم کو به کو صحرا به صحرا
کجایت بینُم و کی پیشُ‌م آیی

چو بر من باره آن ابر بهاری
سراغت گیرم و پرسم کجایی

اگر خواهی بدونی حال و روزُم
ندونی و نپرس از بیوفایی

چراغ قلب من تا صبح به راهت
به سوزه،  تا بیای در روشنایی

فدایت گردم آن دم که بدونُم
که با من همدمی و همنوایی

6/4/90

ممنون
سان شان
یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۱ ۷:۴۲
سلام
اتوپیا

عصر دیروز در مطب دانپزشکی منتظر نشسته بودم که نوبتم شود پسر بچه ای سخت بی تابی میکرد و نق زدن به مادرش که بلند شو بریم ، با زل زدن و نگاه طولانی توجهش را جلب کردم از حالت تعجبی که بر چهره اش نشسته بود زدم زیر خنده خودش هم به شدت خندید دیگر دعوا و نق زدن ها فراموشش شد مدتی با من سرگرم شد گاه به عمد نگاهش نمی کردم کمی صبر میکرد و می دید خبری نیست رو به مادرش میکرد که دوباره کاری میکردم که برگردد یاد مجنون و ناقه اش در مثنوی افتادم که تا مجنون غفلت میکرد ناقه به سوی کره اش بر می گشت بلاخره از من هم خسته شد خانمی بغل دست من شکلاتی از کیفش در آورده و به او داد مدتی هم با شکلات سرگرم بود که موقع خندیدن قسمتی از شکلات از دهانش افتاد زمین ،بسرعت برداشت دهانش بگذارد که مادرش از دستش گرفت دیگر تمام شده بود هیچکس نمی توانست ساکتش کند شکلات دیگری هم در کار نبود وتا آخرش تسلیم نشد که نشد.
این ذهن هم هرکاری بکند ویا هیچ کاری نکند همچنان چشمش به مکان و لامکان است که لقمه های جورواجور بگیرد انگار خودش هم میداند میمیرد اگر ساکت شود و یا تسلیم شود و همه چیز را همانطور که هست بپذیرد ، نه بگوید اینجوری میخواهم و نه بگوید آنطوری نمیخواهم ، حتی اگر "نه بگوید" را هم نتوانست،دستهایش را به حالت تسلیم بالا برده و بگوید همین است که هست، نمی توانم ساکت شوم
مصطفی جمشید
یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۱ ۱۳:۵۱
گشایش
ممنون پانویس عزیز
آره شاید اگه رشدی توان متصور شد چرا که نه حتما
اما چیزی که برام جالب بود این اصطلاح گُله به گُله زندگی...
خیلی وقت بود نشنیده بودم ...گُله به گُله خیلی باحاله
################################
آره فک کردم جواب مسابقه است البته خودمم الان کژتابی توش نمی بینم  
احتمالا خواستم تیر در تاریکی باشه نمیدونم شاید واسه همین مثه تبکم عزیز توضیح ندادم...
البته دو بیت :
دایماً فکر وصالت با من است-------غیر وصل تو نه افکار دگر
روز و شب مشغول افکار توام-------غیر کار تو نه بر کار دگر
به شکلی مشابه چیزی که تبکم فرمودند میتونن دچار کژتابی بشن حالا شما می فرماید منظورتون نبوده خب نبوده دیگه
morteza.deyanatdar
یکشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۹۱ ۱۴:۴۰
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

مرسی پانویس عزیز مختصر و خیلی خیلی مفید بود؛ که الهی زنده و شاد باشی.
این غزل از سعدی هم جهت تشکر:

یار باید که هر چه یار کند--------------بر مراد خود اختیار کند
زینهار از کسی که در غم دوست-----پیش بیگانه زینهار کند
بار یاران بکش که دامن گل-----------آن برد کاحتمال خار کند
خانه عشق در خراباتست--------نیک نامی در او چه کار کند
شهربند هوای نفس مباش--سگ شهر استخوان شکار کند
هر شبی یار شاهدی بودن-----------روز هشیاریت خمار کند
قاضی شهر عاشقان باید------که به یک شاهد اختصار کند
سر سعدی سرای سلطانست---نادر آن جا کسی گذار کند

همین!!!
خوب
دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۱ ۲:۴۴
در باب صحبتی از تبکم:
صاحبخانه امان یک نوه دارد که وصف دلبری اش ز حد توان بیرون است. او علاقه ی شدیدی به من دارد. مادرم میگوید: او تو را بسیار دوست دارد اما ما را دوست ندارد! من میگویم: من او را بغل میکنم، میگردانم، می رقصانم، غذا میدهم، آواز میخوانم، اسامی اشیا را یادش میدهم، او را در سبد میگذارم و میچرخانم. حالا میخواهید مرا دوست نداشته باشد!؟
یا یک پسر دیگر که البته مربوط به دو سال قبل است و او را هر روز با موتور میگرداندم.
ازش پرسیدم منو بیشتر دوست داری یا موتورمو؟ گفت: موتورتو!
خلاصه: بچه ها هیچ ارادت خاصی به کسی ندارند! (البته به جز مادرشان و...) و اگر هم با کسی دوست هستند یا طرف موتور دارد! یا سبد دارد! یا هم هیچی ندارد و بچه ها الکی خواسته اند یک عنایتی به طرف بکنند!
خوب
دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۱ ۳:۱
در باب یاد داشت مرتضی:
عجب جایزه هایی این روزا تعیین میشه! یک دوبیتی... به حق چیزای نشنیده!
باز از اون جایزه هایی بهتره که تعیین میشه و داده نمیشه!
این هم یک جایزه برای شما:
مرتضی جان شعرهایت زیبا بود
نرمی اش چون نرمی دیبا بود!
در پس آن الفاظ و نقوش
روح زیبایت پیدا بود!
گرچه بسیار دارمت دوست
ولی قدرت شعریم همین ها بود!
استخر مجهز
دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۱ ۳:۱۲
گشایش / goshayesh
من یکی از کسانی ام که وقتی کسی با حرفم مخالفت میکند ذهنم شروع میکند به پاسخ گویی.
و علت این کار ذهن، دفاع از موجود لاشئ ایست که متصور شده است. دفاع از نفس!. به نظر من این پادکست بسیار غنی بود. شخصا حال کردم! زیرا بعد از گوش دادن آن، خواهرم را دیدم و او گفت: این حرفت درست نیست. و ... و...
من گفتم خیلی خوب پس همین کار را بکن.
و او آرام شد.
در تمام این لحظات من حواسم کاملا به ذهن بود
سان شان
دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۱ ۱۰:۳۸
سلام
گشایش

افکار توهمی که به هنگام مشاهده محیط بیرون و درون،  حواس فرد را پرت کرده و مانع حضور در لحظه و موجب رفتن به گذشته و آینده میشود، به هنگام شنیدن  عقاید و نظرات مخالف دیگران نیز چندین برابر  تحریک شده و رابطه انسان را با همه چیز قطع کرده واو را بصورت یک واکنش محض در می آوردکه ذره ای حضور و هشیاری در آن نیست. ذهن در این حالت به زمین مین گذاری شده می ماند که شنیدن و ورود افکار مخالف دیگران به آن ، مستقیم به مین ها برخورد کرده و یکی پس از دیگری آنها را منفجر میکند .ساکت ماندن و قضاوت نکردن در چنین شرایطی واقعا سخت است اما اگر بتوان به هنگام گوش دادن به حرفهای دیگران این مین های توهمی را زیر مشاهده گرفت و یا پذیرفت که توهم پایه و اساس واقعی ندارد و ساخته و پرداخته ذهن است، خودبخود خنثی می شوند و هرکس هرچه که دلش خواست بگوید بی آنکه به مانعی برخورد کند انگار که ذهن جا باز کرده و یا بزرگ شده آن را در خود جای می دهد. هر چند این جور مواقع بنظر میرسد ذهن بی غیرت شده و تعصب حالیش نیست  و یا بخودش ارزش قائل نیست!!! اما حتی اگر آدم بخواهد برای جلوگیری از اتلاف وقت هم در برود بهتر است اینکار را نکند و بماند چون این نوع مشاهده و در سکوت ماندن واقعا گشایشگراست.
tabkom
دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۱ ۱۵:۵۱
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان

این پادکست " با بید در باد " برای من خیلی جذاب و در حال و هواست.....هم موسیقی آن که انگار داره همون مطالب پادکست رو میگه البته در قالب نت و موسیقی و هم مطلب اون....و دیگری  پادکست  " حادثه "........به خوانندگی خانم رئیس سادات......که به زیبائی حق بیات ترک را در این خوانندگی ادا کرده.....خدا بیشتر کند این خواننده‌ها را.....اگر اشتباه نکنم در یک فیلم از ایشان دیدم که در ایتالیا کلاس آواز دارد و در حال آموزش به ایتالیائی زبانها بود....البته آواز ایرانی را.....باید واقعا مثل " بلبل " بخوانی که صاحب هر فرهنگ و زبانی از خواندن تو به وجد آید....
البته الان با این پادکست با بید درباد کار دارم......که مطلبش به کار من میخوره که میخواهم با داشتن اهل و عیال در راه عرفان پیشروی کنم.....حسابش را کن با زن و فرزند طرف حساب هستی که از تو پول میخواهند و نان...... و امان هم به تو نمیدهند....فقط کرام الکاتبین حال ترا درک میکند.....
آن روز دخترم میگفت بابا نکنه با پیشرفت در مسیر عرفان بخواهی ماهارو به امان خدا ول کنی و بگی میخواهم به کوه و دشت بزنم؟!.......گفتم نه بابا من چکهایی رو که کشیدم پاس میکنم و در مورد تک‌تک آنها متعهدم اما غلط کنم از حالا به بعد دیگه چک بکشم.....مگر بی کارم....یا دیوانه؟!!......

ممنون
morteza.deyanatdar
دوشنبه ۲۱ فروردین ۱۳۹۱ ۱۵:۵۹
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

این هم جایزه خوب عزیز:

اهل شرقی یا شمالی یا جنوب--------------یا که اهل مغربی ای خوب خوب
ساکن هر جا که هستی خوش بروب--------دل زغیر او سپس دستی بکوب

همین!!!
خوب
سه شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۱ ۱۶:۵۹
...
  .........
...............
.:.:.OK.:.:.
...............
 ..........
   ......
    ...
     .
morteza.deyanatdar
سه شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۱ ۲۱:۸
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

دوش آن حادثه عشق تو چشمم تر کرد-----------خواب چشمم بربود و به دلم آذر کرد
غم عشق تو رخ همچو گل سرخ مرا------------------زرد و پژمرده بسان گلک زعفر کرد
طبل رسوایی ما را بزدی در همه شهر---------کوس رسوایی ما گوش فلک را کر کرد
طشت این عشق زبام فلک افتاد چنانک--------شب آرام مرا همچو شب محشر کرد
آنچه با عشق خودت بر سر من آوردی------چه کسی بر سر آن گبری و آن کافر کرد
آتش آه من از آتش عشق تو گذشت---------------------آتش آه من آن دامن تو آذر کرد
مرتضی در خمشی مابقی عمر عزیز-------------خانه در آتش عشق تو چو سامندر کرد

همین!!!
morteza.deyanatdar
سه شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۱ ۲۳:۳۷
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

آگهی

"در غزل بالا یک کژتابی نهان شده است از یابنده خواهشمند است که با ذکر نشانی و جزییات آن یک دو بیتی ناقابل جایزه بگیرد."  

همین!!!
tabkom
چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۱ ۱۰:۴۳
با سلام

آنچه با عشق، خودت بر سر من آوردی
یا
آنچه با عشقِ خودت بر سر من آوردی

البته مرتضی جان کژتابی اش خیلی هم کج نیست ها!!!
یه نمه دوی دگی مختصر داره.....فقط......

ممنون
morteza.deyanatdar
چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۱ ۱۴:۸
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

جناب تبکم متاسفم،کژتابی نهان شده من این نبود!

همین!!!
دلبر
پنجشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۱ ۱۰:۳۴
سلام آقای تبکم خوبید؟
در مورد تضاد صحبت کردید.
یک تضاد جالب دیگر:
در منطقه ی ما پولدار بودن یک ارزش است.
از طرفی خیر بودن (سخاوت مند بودن) هم یک ارزش است. حالا این انسان از یک طرف دوست دارد پولش را بیشتر کند ولی از طرف دیگر دوست دارد خیر باشد. در نتیجه مثلا اگر 50 میلیون پول دارد؛ با حقه و فریب آنرا تبدیل به 150 میلیون میکند و بعد 50 میلیون آنرا در راه خدا(!) خرج میکند. که هم پولدار شده باشد هم خیر!
دلبر
پنجشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۱ ۱۰:۴۳
خواب، چشمم بربود و به دلم آذر کرد.
خواب چشمم بربود و به دلم آذر کرد.
morteza.deyanatdar
پنجشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۱ ۱۳:۵۷
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

غنچه دل پیرهنش چاک شد------همچو ملک گشت و بر افلاک شد
بلبل جان از پس افسردگی------------مست و غزلخوان و طربناک شد
گرد و غبار و غم و دلمردگی-----------------پاک از آن چهره غمناک شد
این دل صحرایی بی آب و خشگ--سبز شد و بی خس و خاشاک شد
این بدن خسته رنجور زار--------------------------از قدم یار چه چالاک شد
تا که قدم رنجه نمود آن عزیز----------------روشن از او دیده نمناک شد
چرخ زنان دایره بر دور جان-----------------موقع خوش گفتن لولاک شد
باد مبارک به تو ای مرتضی--------------چونکه لما خلقت الافلاک شد

همین!!!
morteza.deyanatdar
پنجشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۱ ۱۵:۵۶
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

این هم جایزه دلبر:
دلبر خوش دل که دل اندر برش--------می شود آرام، ز خاک درش
سرمه بسازم جهت چشم خود--------تا که ببینم همه پا تا سرش

همین!!!
tabkom
پنجشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۱ ۱۶:۲۲
سلام دلبر عزیز....

در قمار زندگی جانا تقلب تا به کی؟!!

همین الان که این مطلب را داشتم مینوشتم به من خبر دادند که یکی از بستگان همسر فوت شد......نمیدانم اینقدر مهلت بازی به ما میدهند که تا مدتها اینجوری زیر و رو بکشیم؟!

عمرت دراز بادا
دلبر
یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۱ ۰:۳۱
عمرت عریض بادا آقای تبکم!
به مرتضی: مطمئنا شما اگر مرا میدیدید هیچ وقت این حرف را نمیزدید. بنده به غایت زشت هستم البته مردم میگن. وگرنه خودم که به نظرم خیلی قشنگم
در ضمن آقای تبکم معنی مصراع زیر را بنویسید
در قمار زندگی جانا تقلب تا به کی؟!
morteza.deyanatdar
یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۱ ۲۲:۲۲
بقول حافظ
الا ای آهوی وحشی کجایی؟
مرا با.......................والخ
tabkom
دوشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۱ ۱۸:۳۲
با سلام خدمت دلبر گرامی

منظورم از مصرع مذکور این است که بنده هم مثل آقای پانویس هر وقت با دوستان مشغول مثلا ورق بازی میشدم از اینکه حریفم دستش را شل میگرفت و من میتوانستم دست او را بخوانم هیچ خوشم نمیآمد و دائم به او تذکر میدادم که بابا دستت را درست نگهدار.....
حالا این زندگی که ما می کنیم احتمالا  سر تا پاش دروغ و کلک و حقه بازیه که هم خود و هم دیگران را داریم گول میزنیم....معذرت میخواهم دور از جون همه اما دیگه خیلی خریت میخواد که در این قمار  تقلب هم بکنیم !!
یعنی کلاه تو کلاه میشه...البته کار آن همشهری شما را عرض میکنم که صد میلیون خود را با تقلب 150 میلیون میکرد و با بذل و بخشش دو سره میبرد....

ممنون
morteza.deyanatdar
دوشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۱ ۱۹:۱۹
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی از قول سهراب میگه:

من به ایوان چراغانی دانش رفتم.
رفتم از پله مذهب بالا.
تا ته کوچه شک ،
تا هوای خنک استغنا،

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.
واژه ها را باید شست .
واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.
چترها را باید بست.
زیر باران باید رفت.
فکر را، خاطره را، زیر باران باید برد.
با همه مردم شهر ، زیر باران باید رفت.
دوست را، زیر باران باید دید.
عشق را، زیر باران باید جست.
زیر باران باید با زن خوابید.
زیر باران باید بازی کرد.

همین!!!
morteza.deyanatdar
سه شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۱ ۱۰:۲۸
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

من خمار غزلم غیر غزل هیچ مگو-------------پیش من از ابد و هم ز ازل هیچ مگو
همه از حال بگو از زر و از مال مگو--------------برو ای تیزی شمشیر اجل هیچ مگو
سخن هزل مگو از نسب و نسل مگو-------سخن سهل بگو جنگ و جدل هیچ مگو
همه محتاط شدم بس که بود دوز و دغل---برو از پیش من ای دوز و دغل هیچ مگو
دگر از حبس مگو تو سخن نحس مگو----------برو ای نحسی کیوان و زحل هیچ مگو
سخن از بلخ بگو تو سخن تلخ مگو--------پیش من جز سخن قند و عسل هیچ مگو
دگر از دیو مگو هین سخن ریو مگو-------------نزد من جز سخن عز و جل هیچ مگو
مرتضی گفت مگو رو سخن مفت مگو-----پس از این در بر من غیر عمل هیچ مگو

همین!!!

روزن
سه شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۱ ۲۲:۳۷
روزن
سلام به همه ی دوستان ناپیدا!


تایید نکردن و توامان رد نکردن عالیه جواب همه سوالای بی جواب دنیاست
واقعا چرا وقتی دنبال کلمه مناسب تری برای قلب و دل هستیم چیزی گیرمون نمیاد...!؟

فک کنم واسه اینه که اصن این چیزا از مسائل گفتنی نیست به زبان نمیاد... خوبه بعضی چیزا نگفتنی هس خیلی خوبه شاید بیشتر چیزا نمیدونم واسه من که بهترین چیزا نگفتنی بوده و هست واسه شما چطور؟
دلبر
سه شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۱ ۲۳:۴۱
آقا مرتضی سلام. نوشته اید:
"زیر باران باید با زن خوابید"
جمله ی شما را اینگونه تصحیح میکنم:
زیر باران باید با نامزد خوابید!
دلبر
چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۱ ۰:۶
بله آقای تبکم. ممنون از جوابتون. حالم بده آقای تبکم! دو روزه حالم گرفتست. همش به خاطر مسائل هویتیه. ولی از اونجایی که بنده خودم رو کاملا خوب و فایق میدونم میگم: این حالت قبضه. برام دعا کنید تا شر این عجوزه رو کم کنم. شب بخیر.
آها راستی یک سوال از شما و بقیه:
در ایران جوانان سنین 17 تا 20 سال عملا امکان ارتباط جنسی با جنس مخالف را ندارند. با توجه به این موضوع چه نظری در این رابطه دارید؟ آیا میل جنسی در این جوانان بیگناه به خودارضایی کشیده نخواهد شد؟ و این جوانان بیگناه مجبور نخواهند شد با تصاویر و فیلم خودشان را ارضا کنند؟ چه نظر و پیشنهادی برای این جوانان دارید؟
عیسی
چهارشنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۱ ۱۴:۳۷
khoda nashenas
خدایی که مخلوق ذهن تو و من است
نباشد بهتر است ازیرا او ابتر است
ندارد جوششی و بخشایشی و رحم
لیکن همی پتک تیزش بر سر است
رو بی خدا شو تا خدا راضی شود
کین جانور کش میپرستی ای جان، خر است
همچو آن خری که نفس نام دارد
این دیگر خر است و صدایش عرعر است
بگذر ز خرها ای عیسی صفت
آنگه بینی تو را ششصد پر است.
گرچه آن پرها از لطف خداست
لیک خامش باش. در خامشی زر است.
...!
پنجشنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۱ ۱۵:۶
khoda nashenas
آقاي عيسي(يا خر عيسي!)خداييش اين شعري! که آوردي به اين پست و عنوان ميخوره.
عیسی
شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲:۱
نه. به هیچ وجه!
البته بی ربط هم نیست. تصویر داشتن از حقیقت بی احترامی به حقیقت است. بنده تو شعرم تصویر حقیقت رو (و نه خود حقیقت رو) به خر تشبیه کردم. تصویری که ما از حقیقت داریم مثل یک خره. تصویری که ما از خودمون داریم هم مثل خره. حالا اگه نه از خودمون تصویر داشته باشیم نه از حقیقت تصویر داشته باشیم اون وقت خیلی خوبه
...!
شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۳:۵۱
به خر عیسی
شعرتون!!!!؟  الحق که همش به هم میاد.
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد