سمیرا
۱۰؍۹؍۱۳۹۰ ۷:۲۶
کلماتتیان به تک تک سلول های تنم و پیکره روحم رخنه می کند
tabkom
۱۰؍۹؍۱۳۹۰ ۱۱:۳۳
با سلام

اگر ذهن و هویت فکری یک پندار باشد که دیگر احترامی ندارد ...... و اگر انتظار احترام هم داشته باشد فقط یک توهم است ......  پس بد نیست همان بلانسبت را هم به او نگوییم بلکه با تلاطمی که ایجاد میشود ، تغییری پیش بیاید و دیگر در بر همان پاشنه سابق نگردد !!
عمل بر اساس فطرت حتما همه جانبه و شامل ادب به معنای عمیق آن نیز خواهد بود .

ممنون
عباس گلکار
۱۱؍۹؍۱۳۹۰ ۱۱:۳
با سلام

اگرچه قضاوت دیگران ما را به رقصی نامرئی وامی دارد با این حال همواره و در هر لحظه ما با قضاوت دیگران است که جایگاه و موقعیت وجودی خود را می سنجیم و از این قضاوت هاست که فیدبک می گیریم و بدون این فیدبک در یک احساس مبهم از بودن فرو می رویم  - احساسی که بی شباهت به قدم زدن در تاریکی نخواهد بود - تاثیر پذیری از قضاوت دیگران حتی برای عالی ترین انسان ها هم وجود دارد .
مولوی از شمس وقضاوت هایش تاثیر می پذیرد . یکی از مولوی تاثیر می گیرد و به همین شکل تداوم می یابد .
در یک کلام به جای بیزاری از رقص هویت فکری خویش در دستان قضاوت های دیگران
بیایی و خود را با رشته هایی به قضاوت های درست وابسته کنیم و با این رشته ها
خوب برقصیم - رقصی شادی آور و سرنوشت ساز - رقصی که در موزونی کامل با کل
رقص کائنات باشد .
ساناز
۱۱؍۹؍۱۳۹۰ ۱۱:۲۰
آقای گلکار بنظر می رسد شما آثار آقای مصفا را مطالعه نکرده باشید و یا مطالعه کرده اید و مطلب را نگرفته اید...
aidin
۱۲؍۹؍۱۳۹۰ ۱۳:۵۲
نمي دانم اين تور توهمي كه در آن گير افتاده ايم و شما سعي مي كنيد ما را از آن برهانيد چگونه دامي است كه ادم نمي فهمد چگونه مي رقصاندمان. انگار بيگانه اي است كه ما را مي رنجاند بي آنكه متوجه حضورش باشيم، انگار جايي قايم شده است و فقط زهر مي ريزد توي وجودمان ، چگونه چيزي با اين همه توليد رنج ، چيزي كه اين چنين مرا اسير كرده قايم  است و حتي متوجه حضورش نيستم ؟؟؟
آقاي مصفا لطفا راهنمايي ام كنيد
یک  دوست
۱۳؍۹؍۱۳۹۰ ۱۰:۰
در ادامه صحبت های آیدین من هم اضافه کنم که با این تور توهمی که در آن گیر افتاده ام  و مطالبی که از مصفای عزیز می خوانم واقعا دیگر نمی دانم کدام کارم  و کدام فکرم درست است کدامیک  غلط .  این را کاملا جدی می گویم. و باز به قول آیدین دلم می خواهد بگویم "آقاي مصفا لطفا راهنمايي ام كنيد" ولی می بینم مصفا هر چه باید می گفته، گفته. و بقیه اش با خودم هست.... افسوس
و این ندانستگی شاید بهتر از دانستن باشد. نمی دانم.
یک  دوست
۱۳؍۹؍۱۳۹۰ ۱۰:۱۳
یک مطلب دیگر هم اضافه کنم(مدیر محترم سایت اگر صلاح ندانستید انتشار ننمایید )
اوضاع ما خانم ها دیگر به مراتب بدتر از شما آقایان است. هم به خاطر ساختار ظریف ذهنی و هم ساختار جسمی مان. روزهایی هست که هورمون هایمان به هم می ریزد و بیخودی گرفته ایم،آرامش نداریم. این حساسیت ها دقیقا اثر معکوس بر روند خودشناسی مان دارد. تصور کنید بعضی وقتها که حالتان بد است، آیا می توانید با ذهنی روشن به خودشناسی بپردازید. برای ما این روند متاسفانه تکراری  و دوره ای است.
فکر می کنم به همین خاطر است که در طول تاریخ در عالم "خودشناسی" زنان جایگاهی نداشته اند.
آقای مصفا اگر توصیه ای دارید، لطفا بفرمایید. با تشکر از شما🌹
محمد
۱۴؍۹؍۱۳۹۰ ۴:۵۳
آقای مصفا سلام
حرفهای شما قابل قبول است اما انگار این نفس پلید چنان در وجود ما ریشه دوانده
که امید رهایی از آن محال به نظر می رسد مگر آنکه خدای بزرگ راه را چنان برما آشکار
نماید که دیگر جای هیچ بحثی نماندو این نفس پلید کیش و مات گردد انشاء الله
زید
۱۴؍۹؍۱۳۹۰ ۱۰:۲۴
بعد ازسلام
اینکه بگوئیم آقای مصفا همه حرفهایشان را زده اند وپایان یافته(بقول یک دوست) درست بنظر نمیرسد زیرا نکات معرفتی وزوایای آن پایان ناپذیر است ودر چاچوب خاصی قرار نمیگیرد وهرروز باقتضای شرایط باید بشکل ویژه  مطرح وبیان شود . ودراین تعلیمات بازنشستگی هم معنی ندارد.
مثال کلی  بزنم سخن عرفا تمام شدنی نبود(ونیز پیامبران)ومثلا میبینیم   داستان های مثنوی که آنقدر مفصل است  ناتمام  مانده است.
در جواب یک دوست
۱۵؍۹؍۱۳۹۰ ۱۵:۵۸
سلام و وقت بخیر
نظرات را میخواندم و نظری از یک دوست بسیار نظرم را جلب کرد ...
نوشته اند ما خانم ها از شما آقایان اوضاع بدتری داریم به خاطر ساختار ذهنی و هم ساختار جسمی ظریف!!!
نوشته اند که در طول دوران در خودشناسی زنان جایگاهی نداشته اند ...
جای بحث در این وبلاگ بنظرم زیاد است و متحیر از اینکه چرا جناب آقای مصفا با آن هم تالیفات و سخنرانی ها و مجالس گفتگو فقط به آوردن این نظرات بسنده کرده و در مقام شخیص خود راه سکوت را برگزیده اند ...
یک دوست عزیز
من خود در مقام یک زن ... آن هم از جنس لطیف و به قول شما ظریف !!! جا دارد جواب گفته هایتان را بسیار مودبانه بدهم ...
دوست گرامی
آنچه در مورد بافت جسمی زنان فرمودید بسیار درست و واضح و مبرهن است اما مگر مسائل عرفانی و خودشناسی زمان و مکان معینی را می طلبد ... که مثلا در فلان زمان و فلان تاریخ و فلان دقیقه نوری از بیرون بر دل بتابد و بگوید الان وقت وقت خودشناسی است ...! من خود علاقه مند به این مسائل عرفانی و حتی خودشناسی می باشم و کم و بیش حرکتهائی در این مسیر داشته ام ... اما هیچوقت نتوانسته ام که برای این مسائل حدود و زمان معین کنم ... همانوقت که باورت نمی شود و حتی در اوج خمودگی و بیحوصلگی هستی شاید کلامی ، جمله ای ، نوشته ای ، آیه ای ، عکسی و یا حتی میوه ای تو را از آن خمودگی بیرون کشیده و اسباب طی خودشناسی را برایت فراهم نماید ...
پس میتوانم بگویم کاملا با این حرف شما مخالفم و میدانم که در اعصار و قرون و سالهای قبل زنانی بوده اند که دستی در خودشناسی و عرفان داشته اند هرچند که شرایع جامعه و مقتضیات زمانه بخواهد آنها را در لایه های ذهن مدفون نماید ... برای مثال پروین اعتصامی یکی از کسانی است که دستی در مسائل خودشناسی داشته است و یا حتی خانم الهه قمشه ای ، حاجیه خانم امین و ....
پس به نظر شما آیا به جا نیست قبل از آنکه هویت الهی و خود حقیقی خود را اینگونه خار وخفیف نمائید کمی بیشتر به این گفته هایتان بیاندیشید و آن ها را بعد بر زبان و قلم جاری سازید ...!!؟؟
در جواب یک دوست
۱۵؍۹؍۱۳۹۰ ۱۶:۶
دوست عزیز جائی دیگر در کامنتتان فرموده بودید که جناب مصفای گرامی هر آنچه باید بگوید را گفته و بقیه اش با خود من است و اظهار افسوس کرده اید
به نظر شما مسائل عرفانی و خودشناسی چون یک کتاب داستان یا رمان است که جائی آغاز و جائی پایان یابد .؟
اگر اینگونه باشد که انسان یعنی موجودی که در جائی به سکون و ایستائی برسد در حالیکه انسان همیشه در حال پویائی و رشد و نمو است پس چنین مطالب عرفانی نیز هرگز پایان پذیر نیست و عرفا بایستی هر لحظه در حال پویائی باشند و در هر آن پنجره ای از پنجره های عرفان و خداشناسی و خود شناسی بر روی آنها باز شده و آن را در اختیار معرفت دوستان قرار دهند ...
در طلب عرفان و مسائل خودشناسی افسوس معنائی ندارد ... به نظر من افسوس یعنی اسیر نفس شدن و در چنگال نفس گیر افتادن ....
کمی بیشتر باید در این موارد اندیشید
کاش جناب مصفای گرامی هم در تایید و رد این نظرات چند خطی را می نوشتند ..!!
یک خواننده
۱۶؍۹؍۱۳۹۰ ۱۵:۹
سلام
باتوجه به بعضی اظهانظرها دراین قسمت چند نکته بنظرم رسید بااجازه آقای مصفا
مینویسم
در جائی خواندم که عارفی  مکزیکی بنام دون خوان طبق تجربیات خود به شاگردش کاستاندا گفته زنان بیش از مردان به عرفان ومعرفت عشق وعلاقه دارند وموفق ترند.( این فقط یک نقل است)
بعضی تحقیقات اجتماعی هم نشان داده که در اغلب کشورها زنان مذهبی تر از مردان هستند البته سابقا کمونیستها میگفتند این یعنی خرافاتی ترند . وجود خرافات هم درست است اما ریشه گرایشها عشق به حقیقت ورائی میتواند باشد (حرفی است نتیجه گیری نمیکنیم)
دیگر اینکه  مردانی که درطول تاریخ عارف شناخته شده اند مسلما از زنان بیشتراست اما باید در نظرداشت که زنانی که به خودشناسی وعرفان رسیده اند اغلب بواسطه شرایط اجتماعی  ونیز نداشتن تحصیلات رسمی سری از توی سرها درنیاورده وغالبا گمنام بوده اند وگرنه شاید از مردان کمتر نبوده اند درمیان مردان هم کسانی اهل معرفت دل بوده اند اما گوشه گیری کرده اند واسمشان سر زبانه نیفتاده ویا کسی آنهارا معرفی نکرده است زیادند. مثلا حسام الدین چلپی وصلاح الدین ایوبی از نظر مولوی اهل بصیرت وعرفان بوده اند و مولوی از عارفی یادکرده که سواد خواندن قرآن نداشته و اهل علم پیش او شاگردی میکرده اند اینهارا تصادفی مولوی متوجه شده واگراو نبود هیچ نامی از آنها نبود.و این سری آدمها اعم از زن ومرد زیادند
پس نباید تصور کرد آنهائی که مشهورند فقط اهل عرفان بوده اند شاید زبده تر از آنها هم کسانی بوده اند که هیچ شهرت نداشته اند  پس اطلاعاتی که جامعه با همه نارسائی هایش لیستی که از بزرگان و از مشاهیر بما میدهد ملاک کافی نیست وچه بسا ناقص است.وکسی هم گفته بود زنان چرا پیامبر نشدند اینجا ظرافت طبع زنان ومشکلات عظیم اینکار وشرایط زنان باید درنظرباشد وتوان گفت درشرایط اجتماعی مردان  بیش اززنان در اینکار میتوانستند موفق باشند.  وگرنه تفاوتی وتبعیضی در فطرت وخلقت بین آنها  درنظام خلقت نباید باشد
آرش
۱۷؍۹؍۱۳۹۰ ۱۱:۳۷
به نظر من خود باختگی نقش محوری در هویت فکری دارد.در واقع به علت آن که هویت فکری محتوایی ندارد ذهن از طریق یک مکانیسم به هویت اعتبار بخشیده است و آن مساوی دانستن قضاوت دیگران با هویت است.این مکانیسم مانند آن نمایشنامه معروف دکتر فاستوس است که برای بهره گرفتن از حداکثر لذایذ دنیوی روح خود را به شیطان فروخت. ما هم هسته وجودی خود را به دیگران فروخته ایم و در ازای آن موجودی پوشالی به اسم هویت فکری را از طریق تعبیری که متصل به قضاوت دیگران است موجودیت بخشیده ایم.آیا کل لذتهای هویت فکری می تواند برابری کند به این که شما یک کار انجام بدهید و هسته وجودی شما نگران قضاوتهای دیگران نباشد.آگاهی می تواند قراداد تنظیمی ما را با شیطان فسخ کند و نیروی خارق العاده هسته وجودی ما را به خود ما باز گرداند.
ف-ش
۱۷؍۹؍۱۳۹۰ ۱۵:۳۴
نظر آقای آرش کاملا درست است. خود فروختگی است که هویت خیالی را میسازد واین حالت بشکل ندانسته درطفولیت ایجاد میشود. یعنی طفل که قائم بذات نیست ومبدا خودرا نمیشناسد خودرا به اولیا وامینهد واز آنها ترس برمیدارد. در اصطلاح اسلامی بنده دون الله میشود که همان خود فروختگی بدیگرانست. واین حالت دراوشرطی میشودو پایدار میماند.
بدیهیست تا ریشه  پدیده هویت فکری بدرستی  شناخته نشود رفع آن مشکل یا ناممکن میگردد ومتاسفانه درآثار عرفا واهل نظرندیده ام این موضوع را  بوضوح باز کرده باشند.
....
یک  دوست
۱۹؍۹؍۱۳۹۰ ۹:۱۵
با سلام
ممنون از خانمی که وقت گذارده و به سوال من پاسخ داده اند.
1- بسیار خوشحال شدم که شما که یک خانم هستید، در این مورد نظر گذارده اید، چون یکی از هدف های من از طرح این مطلب، شنیدن صحبت بقیه هم جنسانم در این مورد بود. فکر می کنم تعداد خانم هایی که به خودشناسی می پردازند(حداقل در این سایت) از تعداد آقایان خیلی کمتر است (شاید هم اشتباه می کنم).
2-
یک  دوست
۱۹؍۹؍۱۳۹۰ ۹:۲۵
2- در مورد زمان های به تعبیر شما خمودگی و به اصطلاح  من بهم ریختن هورمون ها، از موقعی که در راه خودشناسی افتاده ام تا بحال، متوجه شده ام که در آن زمان های خاص آسودگی و فراغت کمتری برای پرداختن به "خودم" داشته ام و به طور کلی عصبی تر بودم. (که البته افراد با یکدیگر متفاوت هستند) گو اینکه در دین اسلام نیز در زمان های خاص زنان اعمال مذهبی همچون نماز را  نبایستی انجام دهند.(دلیل آن چیست؟)
3-
یک  دوست
۱۹؍۹؍۱۳۹۰ ۹:۴۱
3- در مورد خانم های فعلی یا خانم هایی که می گویید در طول تاریخ بوده اند، درست می گویید من اطلاعات زیادی ندارم . شاید افراد کاملا موفقی بوده اند و هستند که من نمی دانم.
4-در مورد این مطلبتان : "قبل از آنکه هویت الهی و خود حقیقی خود را اینگونه خار وخفیف نمائید "، قصد من خوار و خفیف کردن هویت الهی خودم( یا فطرتم) نبوده است، مسئله و سوالی در این مورد برای من پیش آمده و خواسته ام در این زمینه آگاه تر بشوم تا بلکه بتوانم بهتر از فطرتم مراقبت کنم.
5- از "یک خواننده" هم تشکر می کنم به خاطر نظری که گذاردند.
بيژن
۲۰؍۹؍۱۳۹۰ ۲:۵۹
وقتي نوشته هاي "يك دوست" را خواندم، اصلا بنظرم نيامد كه انسان خوار و خفيفي است. بر عكس، بنظرم آمد آدم متكبري نيست. با ديدي بدون ارزشگذاري به موضوع نگاه كرده كه بسيار هم مفيد است.
در مورد شرايط جسمي هم درست ميگويد. چه مرد و چه زن در شرايط كمبود انرژي يا آشفتگي، كمتر موضوعات را درك ميكنند.
و باز هم درست ميگويد كه مصفا آنچه را بايد، گفته. اين را بارها خود مصفا هم در كتابها و هم در جلساتش گفته كه اگر ما اهل عمل باشيم همين مطالب كافي است و پند سومي در كار نيست.
در جواب یک دوست
۲۰؍۹؍۱۳۹۰ ۶:۴۱
سلام و وقت بخیر به یک دوست عزیز🌹
گرامی از اینکه پاسخ ناقص مرا خوانده و آن هم به این دقت نشان از علاقه شما به اینگونه مسائل است ... و جای بسی خوشوقتی و مباهات است آن هم برای ما خانم ها که در اکثر محافل نادیده گرفته می شویم !
در مورد آن زمان های خاص و علت آن پرسیده بودید باید بگویم که در سوره نساء تقریبا توضیحاتی در مورد این دوران داده شده است .... هم بخاطر اذیتی که برای زنان دارد و بایستی در این زمان بیشتر در حالت استراحت باشند و هم حکمی که برای خواندن نماز و روزه در این مدت هست حتی در رساله های مجتهدین نیز به آن اشاره شده است ولی بازکردن بیش از این مسئله در اینجا و این وبلاگ کمی ناموزون بنظرم رسید اگر مایل باشید می توانید آدرسی بنویسید تا در آن جا برایتان بیشتر بنویسم ...
گرامی اگر من در نوشته ام از خوار شدن خود الهی سخن گفته ام منظورم این بوده است که نگوئیم ما نمی توانیم د رمسائل خودشناسی و عرفان کاری انجام دهیم چون خانم هستیم و همیشه مردها را بصورت برتر و والاتر از خود بدانیم چرا که در نزد خدای بزرگ همه یکسان هستند و ملاک برتری همان داشتن تقوای الهی است ... تقوا به معنای حقیقی نه تقوائی که این روزها ازش یاد میشه ...
همیشه این را به یاد داشته باشید که هر انسانی برای خود بزرگ و والا است و این مقام های اجتماعی و قبیله ای و جنسی است که گاهی نشان بزرگی ما می شود.
من هیچ قصدی از کوچک بودن هویت الهی شما نداشته و ندارم ...
همین نوع گفت و شنودهای منفی میتواند نفس را قوی و فربه و خود الهی یا همان هویت الهی را روزبروز ضعیف تر و ناتوان تر نماید ....
در مورد خانم های اهل عرفان نیز باید باز بگویم که از این دست خانم ها کم نبوده اند و برای اینکه بدانید ما خانم ها به مسائل عرفانی بیش از آقایان علاقه داریم و جادارد اینجا بگویم که گاهی وقتها این علاقه ما را به راههای خلافی چون خرافات و فال گرفتن ها نیز می کشاند که باید خیلی مراقب باشیم ...
برایتان آرزوی موفقیت و کامیابی در این مسیر را دارم .... با خدا مماس باشید🌹
پاسخی به آقای بیژن
۲۰؍۹؍۱۳۹۰ ۶:۴۵
در جواب جناب آقای بیژن نیز باید بگویم که خانم یک دوست برای من و حتما در نظر دیگر دوستانی که کامنت گذاشته اند خانمی بسیار متواضع و فروتن هستند و این را به خوبی میتوان از بین کلمات و نوشته های پاسخشان دریافت ...
شرایط جسمی هرکسی متفاوت است ولی نمیتوان گفت که برای خودشناسی و خداشناسی باید دارای شرایط جسمی و اجتماعی و خانوادگی خوبی بود که این توفیقات در زمانهائی بیشتر می شود که انسان از وابستگی هایش دل کنده باشد و به نوعی از دیگران مایوس شده باشد ... حتی در حالات آشفتگی هم خیلی وقتها یاد خدا آرام بخش ترین داروهاست ...( من خود این را دیده و باور کرده ام )
باز هم میگویم که در مسائل عرفانی راه انتهائی وجود ندارد چون انسان همیشه در حال تحرک و پویائی است .
با تشکر از شما بزرگوار
بيژن
۲۰؍۹؍۱۳۹۰ ۱۱:۵۱
آدم حداكثر اين است كه متكبر نباشد. متواضع و فروتن بودن واقعيت ندارد و يك وصله است.
آشفتگي از لحاظ فيزيولوژيك كمكي به آدم نميكند ولي از لحاظ ذهني، آرامش بعد از آشفتگي ميتواند فرصت خوبي براي درك مسايل باشد. مخصوصا براي كسانيكه با موضوعات خودشناسي آشنا هستند.
عرفان انتها ندارد ولي اين ربطي به من كه در خودم گير كرده ام ندارد. براي من كليد براي شناخت لازم است كه آنهم بقول مصفا حتي يكي هم ميتواند كافي باشد. اين ديگر به من بستگي دارد.
بیطرف
۲۲؍۹؍۱۳۹۰ ۱۰:۳۹
منفی ها ومثبتهارا باید باهم دید وبیشتر نظر بر مثبت کرد اهل معرفت را روش چنین است.
۲۲؍۹؍۱۳۹۰ ۲۲:۳
ممنون از آقا بیژن و خانم محترمی که وقت گذاشته اند و در مورد مطالبی که من نوشته ام، نظر گذاشته اند، نظراتشان برای من مفید بوده است.
فقط یک مطلبی را خدمتتان عرض کنم در مورد "عدم تکبری" که آقا بیژن به آن اشاره نموده اند:
دوست عزیز در واقع اگر من پیام هایم را با نام خودم در این سایت ها قرار می دادم، آن وقت می شد به درستی در این مورد قضاوت نمود، ولی من از ترس خدشه وارد شدن به آن شخصیت خیالی که برای خودم متصور شده ام، از بیان نام خودم عاجزم ....
اگر قرار بود با نام خودم پیام هایم را بگذار تنها سکوت اختیار می کردم...
ممنون
بيژن
۲۳؍۹؍۱۳۹۰ ۱۹:۲۰
بنظر من فرق زيادي ندارد. اگر با اسم واقعي هم خود را معرفي كنيم مساله اي از ما حل نميشود.
یک خواننده
۲۴؍۹؍۱۳۹۰ ۱۷:۳۱
بنام او
نکته ای درباره تواضع
تواضع در همه ادیان توصیه شده است و منظور همان بی تکبر بودن است منتها اگر ریاکارانه باشد معنی بد پیدا میکند واین حالت همانست که یک گرامی گفته اند واقعیت ندارد ویک وصله است وحتما منظورشان این نیست که کلمه تواضع باید از قاموس دین وخود شناسی حذف شود.
توان گفت یک راه مناسب برای علاج کبر یا کاستن آن تواضع است. کسیکه میخواهد تواضع کند معمولا متوجه است که خودرا زیاد حساب میکند وهمین آگاهی اهمیت دارد.
درنظر داشته باشیم که همه ما گرفتا نفس یا هویت خیالی هستیم ویکی از عوارض مهم نفس همین تکبر است که شیطانی ترین صفت بشر شناخته شده است. ودر علاجش خیلی خیلی باید گفتگو شود ودرباره اش تامل  شود وچون تکبردر روان ظهور کند تواضع یا تکبر نکردن  خوبست درنظر باشد و یا بی اساس بودن کبر بنظر آید شاید کارساز شود البته بشرطی که اینها عکس العمل خود تکبر نباشد .
همه توجهاتی که ما به خودسازی یا رفع مزاحمت هویت خیالی  داریم  دو وجه میتواند پیداکند یعنی ممکنست برآمده از هویت خیالی باشد یا درک درست مساله ومشکل. در مورد تواضع همینطوراست وصورت حقیقی ومجازی پیدا میکند
....
بيژن
۲۴؍۹؍۱۳۹۰ ۲۱:۶
"یک راه مناسب برای علاج کبر یا کاستن آن تواضع است".
لطفا در اين باره بيشتر توضيح بدهيد. يعني من كه خود را بزرگ فرض ميكنم حالا براي علاج آن در برابر شما خود را كوچك بدانم؟ خوب اين چه كاريست همشيره؟ چرا از اول خود را بزرگ فرض كنم؟
خواننده
۲۵؍۹؍۱۳۹۰ ۱۱:۳۴
جالب شد عزیز درستش این بود که برادر یا پدر خطاب میشدم تقصیر این بنده خداست که بی نام ونشان نوشته  سابقه  توجه من به خودشناسی شاید مقارن با  جناب مصفا یا قدیم تر باشد منتها مسیر ها به تعداد آدمها کم وبیش متفاوته  وهدف یکی( اینرابگویم پیرو هیچ مکتب دینی وعرفانی و یا عرفای تاریخی نیستم منتها گاه از همه بهره میبرم)  به بهانه سئوال شما  باز چیزی مینویسم شما معنی خوبی از بی تکبری درذهن دارید
بی تکبری وتواضع را هم میشود متفاوت گرفت وهم مترادف کلمات مهم نیستند تواضع وادب هم  فاصله ای ندارند منظور مهمست ومهم اینست که در ذهن چه اتفاقاتی میافتد نه کلماتی که بکار میرود این سئوال را از کریشنا مورتی هم  میباید پرسید که قبلا دیده ام در جائی تواضع حقیقی را ستوده بود همو  میگوید "به محض اینکه میخواهی کسی باشی دیگر کسی نیستی " ویا مولوی میگوید
ای  تواضعبرده پیش ابلهان
وی تکبر برده تو پیش شهان ( شهان :بزرگان اهل معرفت)
میبینید تواضع وتکبر را مقابل هم آورده در حدیث داریم مع المتکبر فتکبرا ومع المتواضع فتواضعوا
میبینیم این حرفا درست است و گفتنش عملا  درطول تاریخ مفید واقع شده
نظر شما از جهت منطقی  وعقلی  درست است تصدیق میکنم اما با یک وادی گسترده روبروئیم که کاربرد عقل کافی نیست چنانکه نمیتوان ریشه تکبر را  دید و بکلی قطع کرد مشکلات اجرائی درمیانست  
آدم بی تکبر شاید وجود ندارد واگر باشد ولی خدا میشود دراذای تکبر اقلا خوبست مفاهیمی مانند تواضع وخشوع وخضوع وفرو تنی وادب و خاکی بودن وافتادگی و.. بشکل درستش  مطرح باشد چنانکه هست اینها ممکنست آنتی تکبر شود

سخن پیامبراست که چون عصبانی شدید  اگر ایستاده اید بنشینید واگر نشسته اید بخوابید
خوب درمورد تکبر هم میشود کاری کرد مثلا بیریا پائین اطاق نشست وبه بالا وپائین اهمیت نداد ویا سر را خم کرد( نه اینکه خودرا کوچک کرد  متعادل شدن درست است )و یا به ا انتقاد دیگران گوش کرد یا اظهار ادب کرد این کارها را میتوان تواضع نامید یا هر نام دیگر
بيژن
۲۵؍۹؍۱۳۹۰ ۱۷:۱
پدرجان، حرف امثال مرا زياد جدي نگيريد. بهرحال سابقه ي عدم موفقيت شما در خودشناسي از سابقه ي ما هم بيشتر است.
بقول شما مهم اين است كه در ذهن چه اتفاقي ميافتد. مساله همين است. از همان اول كه بما گفتند تو ايني يا آني و ذهن ما را هدف گرفتند، اشتباه شروع شد. از اول آدرس اشتباهي به ما داده اند. هميشه ما را به ذهنمان ارجاع داده اند تا در آنجا ببينيم چه هستيم و چه نيستيم. تا وقتي من به اين آدرس مراجعه ميكنم و به چيزهايي كه فكر ميكنم آنجاست ور ميروم، با چيزي سروكار دارم كه ديگران در آن ريخته اند. واقعيت وجود من هر جا باشد در ذهن نيست.
بيژن
۲۵؍۹؍۱۳۹۰ ۱۷:۳۵
ببخشيد كه حرف بي معني ميگويم: "تا وقتي من به ذهن مراجعه ميكنم ...".
شايد بشود گفت: تا وقتي ذهن با خودش ور ميرود ...
۱۸؍۱۰؍۱۳۹۰ ۰:۴
خوشحال میشم ببینید و استفاده کنم..

http://sepehrfaridi.blogsky.com
نظر شما
😊
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد