امین
دوشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۰ ۱۳:۰
سلام

می گویند انسان در زندان فرهنگ و زبان زنده گی می کند و هر کسی اهل هر فرهنگ و زبانی که باشد زندانی فرهنگ خویش است و جهان را در محدودهء فرهنگ خویش می بیند و می شناسد ، مثل کسی که در اتاقی در بسته با چهار دیوار و یک پنجره به اطراف می نگرد. او بخشی از پیرامون را می تواند ببیند اما توانایی آن را ندارد که در یک زمان تمام پیرامون را در نظر آورد. مگر آنکه برروی بام برآید واز روی بام بنگرد. آنجا که احصار دیوار ها و محدودهء پنجره ها دیگر وجود ندارد.

ممنون از ویدیوی زیبا
tabkom
دوشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۰ ۱۴:۵۲
با سلام

مثلا نظر ایرانی‌ها در مورد یکی از آداب مذهبی مسیحی‌ها چه میتواند باشد ؟  ... کدام ؟ ..... همان که میروند و پیش پدر مقدس به گناه خود اعتراف میکنند ............ البته تصور میکنم در ابتدا کشیش‌ها به این بهانه میخواستند سر از کار مردم در بیاورند و استفاده‌های آنچنانی کنند و الا بهتر است آدمی برای اعتراف به گناه نزد کسی برود که اشتباه و خلاف را در ارتباط با او انجام داده ................

اما نفس این کار که با شجاعت به اشتباهی که کرده‌ایم اعتراف کنیم نشان دهنده این میتواند باشد که بند و بست‌های هویت فکری در ما آنچنان محکم و جا افتاده نشده ........ و ما چیزی برای از دست دادن نداریم ..... مثل آبرو .....
یک پستی را از نوشته‌های آقای پانویس در مورد آقا معلم نمونه و دوست داشتنی  که دو تا از دخترهای خودش را برای بی عفتی !! سر بریده بود ......  به خاطر دارید ؟  کار کار همین جناب آبرو بوده .......

ممنون
سان شان
سه شنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۰ ۸:۰
سلام

فایل ویدوئی را ندیدم اما در ارتباط با جوامع و فرهنگ های متفاوت فکر می کنم وقتی انسان  برکه هویت را ترک کرده وارد دریای نامحدود بی هویتی میشود چشم قضاوتش بسته شده و دیده "هرچیزی را آنطور که هست می بیند " پیدا می کند دوستی دارم وقتی چیزی از وی می پرسم باخنده جواب میدهد از من نپرس من (البته بلانسبت همه) بی غیرت شده ام نمی دانم چی زشته و چی خوبه تا عصبانی ویا خوشحال شوم
tabkom
سه شنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۰ ۸:۵۹
با سلام

خانم سان شان ...... اگر بی غیرتی، تفکر منطقی و تصمیم گیری بر اساس عدل و انصاف باشد ، بنده هم بی غیرتم ......

این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می‌گفت
بر در میکده‌ای با دف و نی ترسایی

گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی

ممنون
برادر
چهارشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۰ ۳:۴۶
بله و شاید برای همین است که میگویند سفر خوبه؛
خلاصه:
در زمین بگردید تا ملت های مختلف و فرهنگ های متضاد را ببینید؛ آنگاه بفهمید که خیلی از موضوعات که ما دربند آن ها بوده ایم؛ پندار بوده است و؛
بس. خدانگهدار
نوژا
جمعه ۲۵ آذر ۱۳۹۰ ۷:۴۵
"                                نوشیدن یا شوریدن !
 


خیل جامعه همسر انتخاب می کنند برای پیاده کردن اهداف (نظریه ها عقاید)

یعنی

همسر که نه سیبل انتخاب کرده !

بیچاره همسر (سیبل)

حالا

اگر هر دو برای پیاده کردن اهدافشون همسر انتخاب بکنند

دو طرف هم سیبل اند و هم تیرانداز

چه کارزاری خواهد شد !

.

.

ساده باشیم

.

زندگی شستن یک بشقاب است

.

تمشک  لذت زیر دندان هم  آغوشی

.

کافی است دهان بگشایم

و در حیرانی گوش ونگاه  

هبوط زندگی که می ریزد

باران

زندگی دریافت پی در پی

کافی است دامن بگشایم"

http://www.drvishkhan.blogfa.com/post-82.aspx
نوژا
جمعه ۲۵ آذر ۱۳۹۰ ۷:۵۲
سفر
 


میلیاردها آدم (واقعا که میلیاردها آدم ! ) با هزینه ها ی هنگفت مالی , ابزاری زمانی  و با مشقت و سختی  فراوان و خطرناکی  به خیلی جاها  سفر می کنند

اما

چرا به درون خود (که ازهرنظرکمترین هزینه را دارا می باشد)  سفر نمی کنند !؟ واقعا" چرا !!؟ چرا !!؟



چرا !!!؟

http://www.drvishkhan.blogfa.com/post-87.aspx
برادر
یکشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۰ ۳:۴۴
احسنت به همگی دوستان
از خانم ها گرفته تا آقایان
بله بحث سفر بحث جالبیه مخصوصا اگه به جاهایی باشه که فرهنگ هاشون بلکل متضاد با فرهنگ ما باشه! جالبه نه؟ آدم به جایی سفر بکنه که فرهنگ اونجا با فرهنگ فبلیش متضاد باشه؛ مثلا تو ایران فنجان بلوری میخرند تا کلاس بزارن؛ استرالیا فنجان تخته ای!. آدم وقتی این دو "تضاد" رو میبینه، بهوش می آد... که نکنه اینا همش یه بازیه.
حالا که بحث آیه شده بذارید این آیه ی زیبا رو بنویسم؛
ترجمه: "اين زندگى دنيا جز سرگرمى و بازيچه نيست و زندگى حقيقى همانا [در] سراى آخرت است اى كاش مى دانستند"
اینکه من درگیر این موضوع هستم که فلان دوستم چه می اندیشد در مورد من؛ آیا از من بدش می آید؛ آیا خوشش می آید؛ در واقع من وارد یک بازی ذهنی شده ام؛ اینکه من فنجان شیشه ای میخرم تا با کلاس باشد در واقع من وارد یک بازی ذهنی شده ام. وقتی این بازی ذهنی را میفهمیم که برویم استرالیا ببینیم نه بابا اینجا که فنجان تخته ای میذارن! تا بریم تخته ایشو بخریم...!
خلاصه: زندگی با هویت فکری و خواسته هایش جز یک بازی نیست؛ و انسان وقتی سفر کند این موضوع را خوب متوجه میشود
تذکر: در تفسیر عرفانی، منظور از زندگی دنیا همان زندگی با هویت فکری است. و منظور از آخرت هم همان روزی است که قرار است فرد عرفانی کار حساب اعمالش دستش بیاید و وارد شادمانی شود و در کنار عشق؛ سکوت را تنفس کند؛ یا وارد عذاب شود و مجموعه ی پندارهایش را بالا بیاورد
برادر
یکشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۰ ۴:۱۲
این همه حرف زدم؛ اینم روش:
ما تا وقتی سفر نکرده ایم؛ فکر میکنیم هر چه از کودکی پذیرفته ایم عین واقعیت است و زندگی هم است که ما میبینیم؛ غال از اینکه نه خیر؛ زندگی آنی نیست که ما میبینیم؛ فرض کنید شما از کودکی عینک آبی به چشم میزده اید؛ و فکر میکرده بله زندگی همین است که من میبینم؛ بعد میرید استرالیا میبینید همه عینک قرمز زده اند! با خود میگویید این دیگر چه مسخره بازی است. همانجا عینک را خورد میکنید؛ همینکه ببیند عینک های قرمز رنگ هم وجود دارد خودش کافی است تا به خود بیایید؛ تا متوجه کلک خوردنتان بشوید. تا از این پس بی عینک باشید.
یگانه
یکشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۰ ۱۵:۴۹
باسفر کردن ما هم هویت شدگی هایمان را بیشتر می شناسیم و می بینیم که طور دیگه هم می شه زندگی کرد. از تنوع خوشمون میاد یه تصمیم هایی هم همونجا می گیریم اماهمینکه به شهر و محل زندگی خودمون برمیگردیم چون اسیر قضاوت و هم هویت شدگی هایمان هستیم بالاجبار روال عادی زندگی مون رو ادامه میدیم. شناخت تنها کافی نیست توی این مسیر باید همت کرد.
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد