tabkom
شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۰ ۱۰:۵۵
یتیم ...

با سلام به آقای پانویس و همه دوستان .....

اگر از منظر روابط ساخته شده جامعه و قراردادهای اجتماعات به مسئله نگاه کنیم :
همه از پدر گفته شد .....  اما بد هم نیست مقداری هم از نبود مادر گفته شود .... من خود هم پدر و هم مادر را داشته‌ام ... و حالا هم در سن هشتاد و پنج و هفتاد و پنج هستند ...... جالب است که  در بعضی مواقع به این سنین که میرسند ، اولاد‌های بزرگتر حکم مامان و  بابا را برای آنها پیدا میکنند .... به این صورت که  وقتی  به خانه من می‌آیند تا زمانیکه من به خانه و نزد آنها نرفته‌ام ، احساس غریبی میکنند و به محض دیدن من شاد و شکوفا میشوند ....
باید از مادر هم گفت و نقشی که دارد ....  البته موارد با هم  فرق میکنند ... اما به نظر بنده نقش مادر را نمیتوان نادیده گرفت .... نبود مادر با نبودن پدر اصلا قابل قیاس نیست ...  مرد حتی شاید در همسر هنوز به دنبال مادر باشد .... و زن هم در همسر بودن ، دنبال ادامه مادر بودن خود میگردد ... و بیشتر ازدواجهای موفق ، جا افتادن این دو تا کارکتر است ..... ( البته این تئوری را هم از صندوقچه فرضیه‌های خودم بیرون آوردم ) ......

ولی اگر از دیدگاه خودشناسانه و درونی به این ماجرا بنگریم :
بچه‌های بدون پدر مانده را ، بیشتر حرف‌ها و ابراز نظرهای اطرافیان ممکن است آزار بدهد و تاثیر مخرب داشته باشد ، تا واقعیتی تحت عنوان ، نداشتن پدر ..... و آنطور که من تا به حال از این جلسات آموخته‌‌ام ، بچه نیازی به تربیت به عنوان اینکه چیزی بر او بیافزاییم ندارد ... مگر لازم باشد از اضافه شدن چیزهای غیر لازم به او جلوگیری کنیم ( که این هم نیاز به یک نظر درست و صائب دارد و نباید بر اساس منیت‌های ما باشد ) .....  دیگر اینکه مراقب باشیم  خودمان روی او تاثیر مخرب نگذاریم ....

ممنون و خسته نباشید
حمید
شنبه ۱۰ دی ۱۳۹۰ ۱۳:۵۵
چرا "شانس میارن"؟!

---
صبر کنید تا دلیل ایشان را در پرسش‌پاسخ مذکور بشنوید.
مریم
دوشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۰ ۲۲:۵۶
یتیم

پسرکی را به مکتب خانه فرستادند . روز اول خوش بود چون با بچه های هم سن و سالش بازی می کرد اما از روزهای بعد رنج مشق و مگنه شدن به یک جا به او دشوار آمد . بدین خاطر دیر به مکتب می رفت و زود برمیگشت .
معلم روزی به او گفت : می دانی به بچه های مثل تو چه میگویند؟
- چه میگویند ؟
میگویند بچه تنبل. حالا گر دوست نداری به تو این حرف را بگویند ، درس بخوان
پسرک گفت : من تنبل نیستم ، من درس نمیخوانم .
_ و حتما هم مثل شکرستانی ها راهش رو گرفت و  رفت _
هر تنبیهی بی فایده بود . و معلم خسته از رفتار پسرک ، او را به حال خود رها کرد تا چه پیش می آید .
روزی دیگر معلم دید لب های پسرک آهسته می جنبد
خوشحال شد که پسر درس میخواند این بود که صدایش زد و گفت اگر همین طوذ دری بخوانی شاگرد زرنگی می شوی . آ باریکلا
- من درس نمیخواندم
- پس چه میکردی
-نمیتوانم بگویم
پسرک به سیلی ای محکم مهمان می شود و معلم برای اینکه سر کار پسرک در بیاورد او را کنار دست خود نشاند . و عاقبت می شنود که پسرک چه می گوید: " خدایا بمیرد ، خدا یا بمیرد "
معلم فهمید پسرک نفرین می کند  زود پرسید "کی بمیرد ؟"
پسرک ناخواسته گفت : دعا میکنم توبمیری تا از درس و مکتب خانه راحت شوم
مهلم بلند خندید و گفت : دعا کن پدرت بمیرد و گر نه تا پدرت زنده است من نباشم ، یک معلم دیگر .
شهرام
سه شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۰ ۱۵:۴۳
پانويس جان ... اين كه فرمودي تلوزيونها به من پيشنهاد دادند و من قبول نكردم ... از جهتي كه اون رو گفتي حرفت رو قبول ندارم اما از جهت ديگه اي من هم اگر بودم با اين كار مشكل پيدا مي كردم ...
چون اين رسانه ها شخصيتهاي مستقلي نيستند كه خط مشي مشخصي داشته باشند .. رسانه يه تريبونه مثل همين اينترنت .. و هر برنامه سازي بر اساس خط مشي و نظر خودش كه البته از فيلتر رييس رسانه رد مي شه مياد برنامه اش رو ارايه مي ده ...حالا يك نفر مياد درباره من صحبت مي كنه و يك نفر درباره خودشناسي ...
اما از نظر ديگه اي  اگه بحثهاي خودشناسي بخواد جنبه شغل پيدا كنه و انسان از اون درآمد داشته باشه به نظرم يكم مشكل زا مي شه ...چون وقتي انسان پول مي گيرد مجبور است كه كمي هم به ساز پول دهنده برقصد ...
اما در هر حال اگه قبول مي كردي اين كار رو شايد كمي شان و منزلت اين جلسات پايين مي آمد اما حداقل تعداد افراد بيشتري از عامه مردم هم با اين بحثها آشنا مي شدند ...
delbar
جمعه ۱۶ دی ۱۳۹۰ ۱:۱۰
اینایی که پدرشون زود میمیره... شانس میارن.. بله... و یکی از دلایل بت پرست نشدن محمد این بود که پدرش زود مرد و او مجبور شد زندگی را در بیابان ها به همراه گوسفندان ادامه بدهد این عکسی که گذاشتید خیلی زیباست خیلی خیلی ...
راستی آقای پانویس لهجه ی آن پیرمرد خیلی شیرین است مگنه؟
delbar
جمعه ۱۶ دی ۱۳۹۰ ۱۴:۰
بله در روستای ما میگویند زمان قدیم یک ترکی بود به نام ... که سر آمد همه ی دزدان بود و همه ی دزدان او را میشناختند البته میگویند تاحدودی دلسوز هم بود!
مادر بزرگم میگفت:
یک زمانی بز هایمان را دزد برد رفتیم پیش همین آقا دزده و گفتیم که اگر بتواند بزهایمان را از دزدها پس بگیرد مقداری پول به خودش میدهیم
میگفت او که با همه ی دزد های معروف دوست بود پا در میانی کرد و بزهای ما را پس گرفت
اشعار زیر را نوه ی همین دزد در وصف پدر بزرگ دزد خویش سروده است:
رفتی و همه از دوری تو می نالند
بلبلان فلک از دوری تو بی بالند!
گفتم ای مرشد خوبم به کنارم بنشین
گفت تنگ است زمان من که روم سوی برین!
(از کی تا حالا دزدا رو میبرند بهشت؟!)
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد