tabkom
چهارشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۰ ۱۱:۵۰
با سلام .......

غیر از لم توجه به افکار، بدون بد و خوب انگاشتن آنها که برای علاج درد میتواند موثر باشد ..... شاید اگر با یک شیرجه کوچک و سریع ( بدون درگیر شدن طولانی با افکار ) به خاستگاه اندیشه‌های بیهوده برویم ، برای شناسائی و علاج آنها بد نباشد ....
ما همگی به لحاظ  شکل زندگی و شخصیتی ( هویت ساخته شده‌ای ) که داریم ممکن است دارای زمینه افکار متفاوتی باشیم .... که باز هم به همان لحاظ ، تابوهایی را  در اعماق ذهن برای خود ساخته‌ایم ، بنابراین نمیتوانیم ریشه بعضی افکار را به راحتی بخشکانیم ...
نمونه آنرا من در خودم سراغ دارم .... افکار برخاسته از احساس دین داشتن به دیگران ...... دین داشتن .... یعنی مدیون بودن ....
ما دراین افکار هیچ ایرادی نمی‌بینیم ..... و برای ما خیلی محترم هستند... ایراد هم در همین احترام است ........... مورد دیگر خیلی جالب است که حتی بعد از عمل به  وظایف ، فکر آن‌ها‌ست که ممکن است در ذهن ما دائما زیر و بالا شود .... آقا جان کار را انجام بده و دیگر رهایش کن .... مثل اینکه صبح ناشتا و گرسنه بروی کله پزی و سیر و پُر بخوری و آخرش لقمه دم دخل را هم بگیری و بیایی بیرون و در ادامه دائم مزه آنرا با خودت یادآوری کنی و زیر لب تکرار کنی که : عجب خوشمزه بود !

به یاد آموزشهای دون خوان افتادم که به کاستاندا توصیه میکرد اعمال خود را به شکلی انجام بده انگار داری روی صحنه تئاتر نقش بازی میکنی .......  کامل و دقیق و با پذیرش مسئولیت آن ...... به نظر خشک و بیروح می‌آید ..... اما اگر همراه با احساسات باشد چه  ؟ ...  چقدر فرق میکند .....بدون احساسات  دنیا به آخر میرسد ؟ .... اما مواظب باشید همسرتان به اجرای لم شما پی نبرد ، .... در این صورت عواقب آنرا باید بپذیرید !!

ممنون
امین
چهارشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۰ ۱۶:۲۸
سلام

بله، کارد نفس پلید باید تا استخوان برسد!!

ممنون
زهرا
چهارشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۰ ۱۷:۲
سلام آقای پانویس دلیل این همه تعبیر و چیه ؟که چی بشه ؟
چهارشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۰ ۱۸:۴۶
من همیشه میمونم که این نفس به جسم هم رحم نمیکنه
واقعا عجیبه...
یاحق مدد
ساناز م.
چهارشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۰ ۱۸:۴۸
عکس فوق العاده ای گذاشته اید. در نگاه اول معلوم نیست و به نظر میرسد سیگار باشد ولی بعد از دقت مشخص میشود انسانی کفن پیچیده است... مفهومی است.
sama
پنجشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۰ ۱۲:۱۹
سپاس
sama
پنجشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۰ ۱۸:۴۹
سلام من اجازه دارم بخش دوم این مطلب را در جای دیگر(وبلاگ) استفاده کنم

---
بله که اجازه دارید. فقط استفادهء تجاری نکنید. اگر هم کردید سودش نصف نصف.
آتئیست
پنجشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۰ ۱۹:۱۰
دوستان این مطلبی که جناب پانویس نوشتن درسته. ولی به نظر شما چرا اینطوریه؟ علت اینکه به قول ایشون درکمان در سطح دانستنه نه بینش شخصی چیه؟
به نظر شما درسته که بگیم طی این یک و نیم میلیون سال اینجوری تکامل پیدا کردیم؟ و شاید نشه کاریش کرد؟
delbar72
پنجشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۰ ۲۰:۴۶
بله آقای پانویس همینطور است
اما الآن من ذهنم متوجه موضوع دیگری است! بگویم؟ باشد میگویم:
جلسه داریم این هفته؟ خدا بد نده اتفاقی افتاده؟ آفتاب از طرف دیگه ای درومده؟ یعنه شما کارتون تموم شد و تونستید جلسه بذارید؟ نه هنوز باور نمیکنم
بحر حيران
شنبه ۱۷ دی ۱۳۹۰ ۸:۳۸
واقعا همين طوره! شب ها از دست خودم به عذاب مي خوابم كه چرا اينقدر "مي خواهم" و تا صبح هم همه اون "خواسته هايم" مثل اژدها به دورم حلقه مي زنند و نفسم رو بند مي آورند. آگاهي دردناك، نعمت بزرگيه! مثل قانون فواره ولي فكر كنم اين درد بايد به اوجش برسه! تا بلاخره آگاهي به درك برسه و آروم بشم!
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد