دوشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۰ ۱:۴۲
نه شاعر خوبی هستم و نه مترجم خوبی ولی به عشق حضرت مولانا و پانویس و بقیه دوستان، این ترجمه را تقدیم می کنم!
این گونه باش عزیزم
زآن شعله های رقصان
از عشق داغ وسوزان
با رقص و پای کوبان
بگذر چو مرد میدان
این گونه باش عزیزم         در راه عشق جانان
آن ذوق شمع گریان
محو جمال جانان
از خود گذر چو آن شمع
بی خود شو و پریشان
این گونه باش عزیزم         در راه عشق جانان
در راه عشق لنگان
گاهی چو گوی غلطان
هرگز مباد غفلت
یا خواب شامگاهان
این گونه باش عزیزم         در راه عشق جانان
در میکده  مستان
چون طبل شود کوبان
پلک بر هم ننهد سالک
بی خود بود و حیران
این گونه باش عزیزم         در راه عشق جانان
رودی رها به دریا  در لا یتناهی
مجنون نه!   اوست لیلا در لایتناهی
بوس و کنار ماه نور افزا
با آن ستاره ها در لایتناهی
این گونه باش عزیزم         در راه عشق جانان
روز است یا شب است این
بالاست یا که پایین
آن شاه فرد بی کین
در ذره ذره ها بین
این گونه باش عزیزم         در راه عشق جانان
شب و فوج این سالکان
شوق لحظه و این مکان
کنار یار خوب مهربان
پریده خواب و غفلت نهان
این گونه باش عزیزم         در راه عشق جانان
شمس در همه فروزان
رقصد چو شمع سوزان
گاهی زبان شاعر
گه گریه های باران
این گونه باش عزیزم         در راه عشق جانان
هرآن چه حس شود لمس کنان
یا که نظری بیفتد بر آن
آتش عشق می شود
سیلان عشق سوزان
این گونه باش عزیزم         در راه عشق جانان
سان شان
دوشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۰ ۸:۱۶
سلام
این ترجمه را که مثل کامنتهایم به انشای اول ابتدائی ها می ماند تقدیم می کنم
ای جان چون شعله رقصان عشق باش برای من
ای جان چون گرمای سوزان آتش باش برای من
چون شمع باش که با شوق می سوزد و می نالد و آب می شود
اکنون که دل به عشق نهاده ام
خواب شبانگاهی را بر چشمانم راه نیست
ای جان چون طبل زن میکده مستان باش که بر طبل می کوبد و گوید
شب تاریک است و عشاق بیدار
ای خواب آنها را میازار
بگذار که بر ما باشند امشب
ای جان چون رود بیقرار به دریای جانان وصل شو و ارام گیر
همچون مه که امشب برستارگان بوسه زند
همچون مجنون که لیلا شود
جان ذرات سرشار از دوست است
این سروده نظرگاه دوست است
خوب بنگر که مکان و لامکان آتش عشق است
ای جان برای من این گونه باش
tabkom
دوشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۰ ۱۰:۳۷
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان .....

البته بنده هم عربی را با قرآن میشناسم اما به ضرب و زور دیکشنری‌های آنلاین و آفلاین ، کمی تا حدودی  مطلب به دستم آمد و برای اینکه لبیکی به درخواست آقای پانویس گفته باشم و عریضه بیش از این خالی نماند ، با اجازه از محضر مولانا و دوستان جسارتا چند بیتی سرهم  کردم ......

در آتش‌ام بسوزان ای آفت دل و جان
کن محو ، عقل پرسان ، ای ساقی فقیران

چون شمع در فراقت ، آتش به سر گرفتم
بنگر به اشک و آهم ، ای مقتدای ایمان

در محفل شبانه ، چنگ و می و چَغانه
هان تا عبث نمانی ، هُشدار از حریفان

ای عاشقان برآیید ، وَز خواب برتر آیید
زیر سپر چرائید ؟! بزم شه و تو پنهان ؟!

مجنون‌تر از جنونم ، لیلاست  در درونم
غافل مشو ازامروز، فرداست از تو پنهان

شمس الشموس عالم ، یک نقطه در دل توست
عقلی از آن  بسوزان ، عشقی  از آن بر افشان

موسی به راه طور است ، هنگامۀ ظهور است
گر چون خلیل باشی ، آتش شود گلستان

ممنون
دوشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۰ ۱۸:۲۱
بنظر می رسد که کار آقای تبکم عزیز درست بود که مستقیم از عربی اقدام کرد نه کار بنده که از انگلیسی ترجمه کردم؛ آن هم نه ترجمه وفادارانه به متن اصلی و نه ترجمه نثر روان! بلکه نظم بی نظم و قاعده!
به احتمال زیاد، ترجمه انگلیسی از عربی با دخل و تصرفاتی هم همراه بوده است و سپس ترجمه فارسی آن هم با کم و زیادهایی اگر همراه شود؛ قضیه یک کلاغ چل کلاغ پیش می آید! ظاهرن آقای پانویس با ترجمه روان انگلیسی مشکلی نداشته( از ایشان می خواهم در صورت امکان خودشان هم ترجمه شعر انگلیسی را به نثر روان ارائه دهند) و ظاهرن اگر درست متوجه شده باشم؛ ایشان  ترجمه روان از عربی را از یک مترجم عربی خواسته اند.

البته جاذبه ی پر انرژی و کوبنده شعر در متن انگلیسی هم وجود دارد و بنظرم روح مطلب مولانا در ضرورت تغییر و اتکاء به قدرت لایزال درون و...، و انرژی گرفتن از آن برای خود شناسی، بسیار مهمتر از شکل ظاهری شعر است.
سوگند
سه شنبه ۲۰ دی ۱۳۹۰ ۸:۲۷
ترجمه های بسیار زیبایی بودند...
ممنون از شما
tabkom
سه شنبه ۲۰ دی ۱۳۹۰ ۹:۱۷
با سلام  خدمت آقای پانویس و آقای بنانی و همه دوستان ......

دیروز برای این کار ترجمه به این فکر میکردم که این طرحی که آقای پانویس برانداخته باید یک لم مخفی در آن باشد ( شده‌ام کارآگاه  پوآرو ) ، اما گذشته از شوخی در این فکر بودم که به کجای داستان درون میتواند ربط داشته باشد این برگرداندن یک زبان به یک زبان دیگر ..... قراردادی را با قراردادی  دیگر بیان کردن ...... فکر میکنم خیلی از مقصود دور کند ......   مثل حکایتی که مولانا دارد  از چهار نفری که هر کدام به یک زبان همان انگور را میخواستند اما در عین توافق ، با هم مشکل داشتند .... حالا ترجمه با احساسی که شما کردید مثل این است که برای شنیدن وصف زیبائی یک باغ به نفر دوم  مراجعه کرده‌اید و بنده به همان کسی که اول باغ را دیده و وصف کرده ..... هرچند با لال بازی و ایما و اشاره ......
در مورد هنر یک مطلب و پرسش‌هایی  به نظرم رسیده که در پادکست " خودت باش " آقای پانویس خواهم گذاشت .

ممنون
delbar
جمعه ۲۳ دی ۱۳۹۰ ۰:۵۶
پرسش پاسخ شماره 23 کی آماده میشود؟

---
همین یکشنبه.
delbar72
جمعه ۲۳ دی ۱۳۹۰ ۶:۱۱
سلام آقای پانویس عزیز
امشب پادکست "خلوت" و "حسن آقا!" رو گوش کردم بعد از شنیدن آنها کمی منقلب شدم احساس میکنم هویت داره منو بازی میده! حالا تو پادکست یارو فکر میکرد حسن آقائه من فکر میکنم دلبرم... برای همین تصمیم گرفتم که دیگه این بازی رو تموم کنم
مطمئنم که هویت برگشته...
زنده باشید
راستی شعر های دوستان هم بد نشده ها! (کن هکذا حبیبی)
به خاطر دو پادکست "خلوت و حسن آقا" خیلی ممنون
همیشه شما را دوست خواهم داشت
الآن دارم گریه میکنم
یکی به خاطر فطرت عزیزم که مدت ها بود باهاش قهر بودم یکی هم به خاطر اینکه با اینکه پدر و مادری که مرا به فطرتم باز گردانند نداشتم و شما دوست عزیزم نقش پدر را بازی کردید!
خداحافظ همگی دوستان
برای کنکورم دعا کنید!
دوستان زیادی هم سن و سال منن و این مطالب را پیگیری میکنند و خواهند کرد
انشالله که همه ی انسان ها از دست این نفس پندار آمیزانه و نجس رهایی یابند
که البته امیدها بسیار است
این شعر زیبا تقدیم به پانویس عزیزم و دوستان مهربان دیگر:
هست شیری سپید و بزرگ نعره زنان
در سایه ی یالش چون توان بود از زندگان؟
گر تو صد بار زنده گشتی و ریا کردی
باز چو بشنوی غرشش شوی سوی او دوان
goodbye
morteza.deyanatdar
یکشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۰ ۲۱:۲۴
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

آتش عشقت مرا همبستر شده تو هم چنین باش ای معشوقه من
براستی در آتش عشقت محو و ناپدید شده ام تو هم چنین باش ای معشوقه من

و این آتشی را که بر جانم افتاده با رغبت میپذیرم همانگونه که شمع با اشتیاق آب شده و می سوزد
و آثار آن سوختن، این اشک زلال و خالص من است تو هم چنین باش ای معشوقه من

مرا در عشق راه برگشتی نیست و شبها خواب بر چشمانم حرام شده
ای که در جمع مستان بی خبری، تو هم چنین باش ای معشوقه من

عاشقانی که در عشق قیام کرده اند هرگز به شب خواب ندارند
ترا هم گریزی نیست پس سرکشی را کنار بگذار و تو هم چنین باش ای معشوقه من

همانگونه که سیلاب به رود خانه وصل می شود مجنون هم در لیلا محو شده است
بدان که پایان شب تیره روشنایی روز است پس تو هم چنین باش ای معشوقه من

در عالم عشق همانگونه که خورشید حقیقت بسیار واضح و روشن است هر چیز تقلبی هم قابل رویت است
و عقل در مقوله عشق چون کوره ای سوزان است پس تو هم چنین باش ای معشوقه من

و این بود موعظه و دلیلی از جانب موسای کلیم و تجلی حقیقت که بر زبان من جاری شد
من آن آتش عشقی را که گفتم اکنون مشاهده می کنم پس تو هم چنین باش ای معشوقه من

همین!!!
شهاب
چهارشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۰ ۷:۵۱
سلام، یک ترجمه دست و پا شکسته ای از «کن هکذا حبیبی» نوشته ام، لطفا بررسی کنید.

شعله ها با عشق می رقصند؛ معشوق من این گونه باش.
او در آتش فنا شد؛ معشوق من این گونه باش.
شمع مدام می سوزد، اشکش جاری می شود؛ معشوق من این گونه باش.
راه ما راه عشق است، پس شب ها ما بیداریم.
در بزم می­گساری، معشوق من این گونه باش.
عشاق به پا خاسته اند، در طول شب بیدارند.
از بر ما جایی نروید، معشوق من این گونه باش.
عشاق به وصل معشوق رسیده اند، مجنون خودِ لیلی شده است.
فردا، شب صبح می­ شود، معشوق من این گونه باش.
خورشید، شبانه می درخشد؛ دل ها او را می بینند
این تجلی خدا است.
هر چیزی که لمس می­کنم و می ­بینم تبدیل به آتش عشق می­شود؛ معشوق من این گونه باش.
پانویس
چهارشنبه ۲۸ دی ۱۳۹۰ ۸:۰
سلام به دوستان. ترجمه‌های قشنگی دوستان نوشته‌اند. بنده هم سر فرصت ترجمه‌ای از این غزل خواهم نوشت.
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد