رضا
سه شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۰ ۸:۵۳
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید           در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید            کز این خاک برآیید سماوات بگیرید
بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید               که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید
یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان           چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید
بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا                بر شاه چو مردید همه شاه و شهیرید
بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید                  چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید
خموشید خموشید خموشی دم مرگست  هم از زندگی ست اینکه ز خاموش نفیرید
سه شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۰ ۹:۳۷
و نترسیم از مرگ
مرگ پایان کبوتر نیست.
مرگ وارونه یک زنجره نیست.
مرگ در ذهن اقاقی جاری است.
مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد.
مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می‌گوید.
مرگ با خوشه انگور می‌آید به دهان.
مرگ در حنجره سرخ – گلو می‌خواند.
مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است.
مرگ گاهی ریحان می‌چیند.
مرگ گاهي ودكا مي نوشد.
گاه در سایه نشسته است به ما می‌نگرد.
و همه می‌دانیم.
ریه‌های لذت، پر اکسیژن مرگ است.
morteza.deyanatdar
سه شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۰ ۱۲:۱۴
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

مرگ در می زند(وودی آلن)
جناب علیزاده(از مفاخر و اکابر نویسندگان) در وبلاک خود(http://www.birangi.net/) می فرمایند:
پیشنهاد می کنم اگر از وودی آلن چیزی نخوانده اید، مجموعه داستان «مرگ در می زند» را بخوانید. ترجمه محمدیعقوبی، انتشارات چشمه. من برای دوستان کتاب خوانم همیشه  این توصیه را داشته ام. و به آنها که خیلی دوستشان دارم، این کتاب را هدیه داده ام. (مگه نه رفقا؟!)
.....وقتی داستان مرگ در می زند(که در واقع نمایشنامه است) را می خوانی، انگار توی یک جهان دیگر می افتی. جهانی که در آن، پذیرش این باور ممکن و شدنی است که با مرگ هم می توان بازی کرد؛ می توان حواسش را پرت کرد؛ و می توان شکستش داد. چه نگاه جالبی به مرگ می توان داشت: «مرگ دست و پا چلفتی»! و این شوخی با مرگ (عجب پاردوکسی! شوخی با یکی از جدی ترین پدیده ها و دغدغه های آدمی) فضایی لوده و دیالوگ هایی ساده و تا حدی ابلهانه را می طلبد که وودی آلن به بهترین شکل آن را درآورده است.

همین!!!
tabkom
سه شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۰ ۱۲:۵۱
با سلام ..

البته اگر فکر و خیال را از آدم بگیرند که بد نمی‌شود ... جان آدم خلاص میشود .... اما سرگردانی وجود دارد ... فکر میکنم انسان وقتی می‌میرد تصور میکند در حال خواب دیدن است ... و عدم پذیرش مرگ و آشنا نبودن او با آنچه میتواند شکل دیگری از بودن باشد او را سردرگم میکند ... مخصوصا کسانی که در تمام عمر خود حتی لحظه‌ای به وجود باطنی خود نیاندیشیده‌اند ... شاید هم بعد از مرگ اصلا نباشند .... نیستی تا که کس‌ات یار شود .... با تو در گردش پرگار شود ....  شاید این فرصت عمر و حیات خاکی برای این است که با من واقعی که جزو ثابتی از این حیات جاودان است آشنا شویم و بیاموزیم که چگونه میتوانیم "باشیم" ..... این بودن واقعی است که ماندگار و جاوید است ... والا تصاویر ذهنی که ماندنی نیستند ....
اگر من به واسطه ذهنیات بر پا باشم و ذهنیات هم حاصل مغز و حافظه باشد که در مغز من وجود دارد ... مثل نرم افزاری میشود که ما آنرا بر روی سخت افزار مغز نصب کرده‌ایم ... و وقتی مغز با مرگ تجزیه میشود و از بین می‌رود ، آن نرم افزار هم از بین میرود ... و هر چه به واسطه آن نرم افزار ایجاد کرده و بر روی هارد مغز انباشته باشیم هم محو میشود ... پس بهتر است با دست پیدا کردن به یک هارد اکسترنال که سمبل من اصیل و واقعی میباشد ، وجود و بقای خود را ضمانت کنیم .... البته اگر از این عالم خوشمان بیاید !! ... اگر در سوسو زدن ستاره‌ها در شبهای صاف و بدون مهتاب کویری پیامی گنگ دریافت کرده‌ایم ... یا از زبان گلها نجوائی شنیده‌ایم .... و میخواهیم بمانیم تا آخر کار را ببینیم ... و الا از این مرحله به بعد  برای هیچکس دعوتنامه اجباری نمی‌فرستند ...

ادامه دارد ...
tabkom
سه شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۰ ۱۲:۵۱
ادامه ...

  بنده هم یکبار خواب دیدم که در سلول انفرادی گرفتار شده‌ام .... و اتفاقا کسانی که تجربه واقعی آنرا داشته‌اند میگویند پس از آنکه مدتهای طولانی را در بیخبری و سکوت گذرانده‌اند ، ورود یک مورچه به سلول آنها ، مثل این بوده که پاپ بندیکت سوم به دیدار آنها آمده باشد ... یا اینکه چه جوری خاکهای پشت پنجره را جمع کنی که بتوانی یک دانه گندم را در آن برویانی  .... و یا با خمیرهای نان مجسمه‌هایی بسازی و در آنها روح بدمی .... مثل مامان خمیری و یک سر و دو گوش که قدیم بچه‌ها را با آنها میترسانند .... بعدها من فکر کردم که یک سر و دو گوش که همین آدمیزاد است ؟!
افکار مثل فیلم سینمایی بزرگ می‌شوند  .... اما درست است ، فقط هویت فکری را میتوان زندانی کرد ... و او زجر میکشد ... حالا در این دنیا انگیزه‌های ساخته شده در دسترس است ... در جهان پس از مرگ که دیگر از انگیزه‌ها خبری نیست ...

ممنون
علیرضا
سه شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۰ ۱۳:۴۱
نکاتی چند:
الف – زندگی درواقعیت های موجود درجوامع : این مطلب بدین صورت میباشد که افراد دراین جوامع بصورت شرطی شدگی واقعیت دست ساخته را در طی دوران های مختلف زندگی( ازپرقنداق) تابزرگی کسب میکنند وتمامی احساسات آنها درراستای خصوصیات نفس که دراشکال کلی تقریبا شبیه به هم است.
این نوع احساسات ویا عکس العمل ها کاملا درزندگی انسان عادی واقعی است (یادمان باشد این درصد بسیار بسیار بزرگی را شامل میشود ). این یعنی زندگی در واقعیت تلخ امروز وبه شکلی درنفس زندگی کردن .
ب- زندگی در حقیقت ویا درپوشش حقیقت : این نوع زندگی ومطالب گفته شده بعنوان تعالیم شاید بیش از 50 سال نیست که شروع شده است وبه صورت" زندگی درمعنا " ، یا " زندگی درفطرت " نام گذاری گردیده است .
یادمان باشد که اکثریت تقریبا قریب به اتفاق ما در این نوع زندگی بسر نمی بریم ؟!  ، واین نوع زندگی دربعضی ازجوامع براساس تعالیم اندیشمندان دردهه ها ی اخیر مطرح شده است . ولی فراموش نکنیم که زندگی برمبنای نفس به شکل های گوناگون تقریبا حاکم برجوامع است وهمه این نوع زندگی را ناخودآگاه انتخاب کرده ومشغول به آن می باشند ویادمان نیز نرود که حاکمان برای ادامه سیستم برده داری این نوع زندگی را تبلیغ وتعلیم می نمایند .
تاکید براین نکته می نمایم شاید ما آدمها بنا به شرایط اتفاقی ویا پیش آمده با تعالیم جدید آشنا می شویم وقدم در این راه می گذاریم ومی توانم بگویم که این امکان ویا این تعالیم دراین شرایط برای همه کس نه مقدور است ونه امکان وجود دارد .
پ- درمورد تجربه مرگ : عصب شناسان با تحقیقات اخیرپی به این نکته برده اند که مغز درشرایطی کنش خاصی را به فرد نمایش میدهد(قرارگرفتن فرد درنوعی خواب ویا بیداری ، دیدن بدن خود درحالیکه در خارج از آن قرار دارد - دیدن نور شدید ، مشاهده منظره ای زیبا و القا این موضوع که انگار فرد درمرحله دیگری از زندگی قرار گرفته است
ومشیت براین است که به زندگی ادامه دهد) شاید این برنامه حیاتی درمغز بعنوان یک عامل نگداشت حیات فرد درمواردی عمل  می نماید .

اینها مطالبی است که به نظرم رسید وبیان کردم ، بد نیست این بحث قدری گسترده شود (به دلیل اهمیت موضوع )
سلامت باشید.
امین
سه شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۰ ۱۳:۵۸
سلام

ای خنک آن را که پیش از مرگ مرد
یــعـنـی او از اصـل ایـن رز بـوی بـرد

یگانه
سه شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۰ ۱۸:۲۰
سلام و عرض احترام خدمت دوستان
ما یک دوست خانوادگی داریم که ایشان چند وقت پیش بمدت چند ماه محکوم به سلول انفرادی شده بودند بعد از ازادیش وقتی ازش پرسیدم که اونجا تمام مدت چکار می کردی حوصله ات سر نمی رفت یا کلا اوضاع و احوال چطور بود گفت:  تنهایی رو فقط در اون شرایط می شه درک کرد صحبت کردن در موردش خیلی اسونه ولی وقتی در عمل با تنهایی اونهم در انفرادی مواجه می شی خیلی سخته اوایل به فکر بچه هام بودم که چکار می کنند تنها مشغولیت ام یه جلد کتاب قران بود گویا همه چیز دست به دست هم داده بودند تا من و خدام با هم خلوت کنیم و یه جورایی با هم اشتی کنیم با هر چه هم هویت شده بودم ازم گرفتند از همه مهمتر خانواده ام خونه و زندگی ام حتی لباسهای تنم . وقتی از همه بریدم وارد دنیای جدیدی شدم و دیگه تنها نبودم .

قبل از اینکه زندگی شرایط سخت رو به ما تحمیل کنه تا از هم هویت شدگی ها و شرطی شدگی هایمان دست بکشیم خودمون دست به کار بشیم .
ممنون.
هم گریز
سه شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۰ ۱۸:۴۵
زندان انفرادی مثال جالبی برای عنوان کردن مسئله «مرگ بر خود» است. این کاملا درست که یک انسان که روانش وابسته به برونی ها نیست، در یک زندان انفرادی که غذا و لباس و نظافتش فراهم است، نیازی و کمبودی ندارد. اما، یک سوال حاشیه ای دارم:
فرض کنید این زندانی، بچه ای کوچک یا پدر یا مادری پیر دارد که نیاز به مراقبت دارند؛ یا از پس خودشان هم برمی آیند؛ اما مگر این زندانی مذکور یک دوستی اصیل و فطری نسبت به آنها ندارد؟ مگر دوست ندارد در کنار آنها باشد؟ با این وصف:
آیا او در این حبس، واقعا هیچ رنجی ندارد؟
به بیان دیگر:
آیا همه ی رنج های روحی انسان، ناشی از نفس است؟ یا ما نیازهای روحی فطری هم داریم که بشود از آنها محروم مان کنند و ما در رنج و درد باشیم؟
ممنون می شوم اگر آقای پانویس یا دوستان دیگر در این مورد صحبت کنند.

---
تا تو تاریک و ملول و تیره‌ای
دان که با دیو لعین همشیره‌ای

بله، همه ناشی از نفس است.
"نیازهای روحی و فطری" منظورتان چیست؟ می‌توانید بگویید این "نیازها" چه هستند؟ اگر منظورتان - چنان که عنوان کرده‌اید - دوری از بچه و پدر و مادر پیر است، خیر. اینها ذاتی نیست. هر موجودی مستقل است. بچه و پدر و مادر هم حتی اگر بمیرند، انسان به زندگی‌اش ادامه می‌دهد و دنیا به آخر نمی‌رسد. هر چند بعد از دورهء سوگ و عزاداری‌اش. با شور و عشق و اشتیاق هم زندگی می‌کند. (داریم دربارهء انسان سالم صحبت می‌کنیم.)
morteza.deyanatdar
سه شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۰ ۲۰:۵۲
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

جناب پانویس امروز این انفرادی شما خیلی ما را به خود مشغول کرد و به این نتیجه رسیدم که ما با مرگ به انفرادی نمی رویم بلکه به مهمانی میرویم حالا باید ببینیم که به کجا دعوت شده ایم:
قسم باطل باطلان را می‌کشند--------باقیان از باقیان هم سرخوشند
ناریان مر ناریان را جاذب‌اند--------------------نوریان مر نوریان را طالب‌اند
حتی اگر مرگ را پایان همه چیز بدانیم باز جسم ما که جزئی از کل کره خاکی است به مهمانی خاک میرود.

به نظر بنده ما اکنون در زندان بسر می بریم:

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده‌ام
حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده‌ام
در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون
دامان خون آلود را در خاک می مالیده‌ام
من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن
بی‌دام و بی‌گیرنده‌ای اندر قفس خیزیده‌ام
زیرا قفس با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان
بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده‌ام
در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن
صد جان شیرین داده‌ام تا این بلا بخریده‌ام
چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی
بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیده‌ام

اکنون ما در این زندان دقیقاً مثل زندانهای خودمان(یا به اسم امروزی ندامتگاه!) در بندهای مختلف مثل بند مواد مخدر،بندعادی،بند تصادفیها،بندانقلاب!،بند کودکان(دارالتعدیب)و اخیراً هم بند بدهکاران مهریه(مخصوص ایران)  و یا حتی در انفرادی  زندگی می کنیم.
حالا ما با مراقبه و خود شناسی به هوا خوری و یا حتی مرخصی می رویم؛هر چه قدر بیشتر به مراقبه و خود شناسی بپردازیم بیشتر به هوا خوری و مرخصی می رویم. در این میان شخص خود بین و خود خواه همیشه در انفرادی است.

البته شرح بیشتر این مقال در این مجال نمی گنجد.

همین!!!
Ali
سه شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۰ ۲۲:۵۱
با سلام.
برای آنهایی که مشکلشان برعکس است یعنی اینقدر از اول زندگیشان با خودشان تنها بوده اند که از جمع و ارتباط می ترسند چه می توان گفت؟

---
سئوال چیست؟
سان شان
چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۰ ۷:۲۶
سلام
انفرادی

در جوانی  آنرا تجربه کردم وقتی خودم را آنجا دیدم ناگهان احساس یکجور آزادی کردم بخودم گفتم چقدر خوب است خلوت کردن با خود اما در عین حال یادم می آید برای زندگی آینده در آنجا  نقشه می کشیدم که چطوری خودم را سرگرم کنم که خوشبختانه و یا متاسفانه بیشتر از چند روزی طول نکشید حال نمی دانم اگر ادامه می یافت باز همان احساس را داشتم یانه البته اگر اذیت آزارها فوق طاقت انسان باشد فکر میکنم دیگر در انفرادی بودن نعمت نباشد ویا بنده کوچکتر از آن هستم که اینطور چیزها را بفهمم. اما آنچه که اینروزها به آن یقین دارم مخوف ترین زندان برای انسان زندان هویت فکریست وگرنه انسان آگاه درمیان جماعت هم در یک انفرادی با دیوارهای نامرئی زندگی می کند چون اگر آدم نخواهد و یا نتواند با جامعه هم هویت شود، وقتی به لحاظ درونی حرفی برای گفتن با کسی ویاگوشی برای شنیدن حرفهای تکراری و هویتی نداشته باشد چنین کسی ظاهرش با آدمهاست و درونش خوب یا بد گرفتار خودش است و خودبخود در انفرادی است.هر چقدر هم جماعت در اطرافش باشند.
دوست
چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۰ ۷:۵۹
در روزگار گذشته مردی بود که کفن مردگان می‌دزدید و نان زن و فرزند خویش می‌داد و عمری به این کار مشغول بود و همه این سال‌ها، به لعنت خلق گرفتار!
در بستر مرگ فرزند را صدا کرد که فرزندم، من عمری به این کار مشغول بودم و سال‌هاست که به لعنت خلق گرفتارم ، بیا و بعد از من تو کاری کن که آمرزشی باشد برای پدرت.
پدر مُرد و پسر چندی بعد شغل پدر را دنبال کرد. با این تفاوت که کفن مردگان را که می‌دزدید هیچ، در ماتحت آنها چوبی طویل نیز فرو می‌برد! مردم انگشت به دهن جملگی می‌گفتند که:
خدا پدرش را بیامرزد که فقط کفن می‌دزدید ، اینکه هم کفن می‌دزدد و هم از خجالت مردگان به‌در می‌آید! و پسر خوشحال که وصیت پدر را به‌جای آورده است. به‌قول مرحوم عمران صلاحی، حالا حکایت ماست! در این مرز پر گهر هر که بر مسندی می‌نشیند خلق الله باید پدر بیامرزی برای فرد رفته بگویند.
morteza.deyanatdar
چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۰ ۹:۵۳
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

به یک دوست عزیز
فرموده بودید"حالا حکایت ماست!"
منظور شما از ما، یعنی آن مرده که به دست پسر کفنش دزدیده میشده است؟!

همین!!!
هم گریز
چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۰ ۱۱:۴۵
بسیار خوب، ممنون از جوابتون. شاید کلمات «نیازهای فطری» و «رنج و درد» که به کار بردم مناسب نبوده؛ این صد در صد قبول که زندگی یک انسان سالم حتی با مرگ عزیزانش نابود نمی شود، و اصلا چنین آدمی پدر و مادرش را با دید پدر و مادر «من» نگاه نمی کند.
منظورم چیز دیگری بود:
فرضا من، بچه خردسالی دارم که شدیدا به مراقبت من نیاز دارد. حالا دیگر من نمی توانم از او مراقبت کنم (آن جا که گفتم اگر از پس خودش هم بربیاید، به نظرم حرف درستی نبود)، واضح است که نگرانش خواهم بود ولی این نگرانی از جنس رنج های ناشی از نفس نیست، یک مشکل واقعی بیرونی است که از حس اصیل و غریزی من نسبت به آن فرزند می آید.
tabkom
چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۰ ۱۳:۳۲
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان ...

به مرگ فکر می‌کردم .... البته مرگ جسمانی نه ...... همین مرگ عرفانی .... همین که مولانا میگوید بمیرید بمیرید از این نفس بمیرید .... از این نفس چو مُردید همه شاه و امیرید .... و می‌بینم اصلی‌ترین عاملی که مانع از مردن  نفس می‌شود این است که میخواهد چیزی شود غیر از اینی که الان هست ...  مشکل هم در این است که اغلب هیچ ایرادی در این چیزی شدن نمی‌بینیم ... چون همه با جدیت میخواهیم و میگوییم که قصد داریم بهتر شویم .... و نفس به خوبی پشت این ظاهر به صلاح ، سنگر میگیرد ... و رد گم میکند ... و جامعه هم  با نظام ارزش‌گذاری خود ، این چیزی شدن را به شدت تبلیغ و تشویق میکند ...
مثلا به عرفان و خودشناسی رو می‌آوریم که بهتر شویم ... و با این حرکت در قدم اول عملا داریم می‌گوییم  از این چیزی که هستم راضی نیستم .... در صورتی که شاید اولین قدم در عرفان و خودشناسی این است که خود را به همین شکلی که وجود داری بپذیری ... البته نه اینکه هیچگونه پیشرفت مادی و علمی نداشته باشی .... یا به دنبال فراهم کردن شرایط بهتری برای زندگی خود نباشی ؟! .. نکته‌ای ظریف در این پذیرش خود و به خدا غر نزدن وجود دارد که باید آنرا ملتفت شوی ... البته باید توجه داشت ، به دنبال مادیات بودن برای تشخص و کسب اعتباریات هم از ابزارهای هویت فکری است .. خلاصه حرکت بر روی این پل صراط باریکتر از مو احتیاج به هشیاری و رندی بسیار دارد .... با کوچکترین حرکت اشتباه تعادل به هم میخورد و باید دوباره از اول شروع کرد .......

ممنون
پانویس
چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۰ ۱۴:۴
"دوست" عزیز، یک "خدا پدرت رو بیامرزه"ء دیگر هم هست. جریان آن پسری که می‌میرد و می‌رود آن دنیا و سپس به بهشت. سراغ پدرش را می‌گیرد می‌گویند رفته جهنم. پسر می‌گوید مرا هم ببرید جهنم. می‌گویند نمی‌شود، تو کفه اعمال خوبت سنگینتر بوده و باید بهشت باشی. خلاصه گریه و زاری که می‌خواهم بروم پیش پدرم جهنم.
می‌گویند تنها یک کار می‌توانیم برایت بکنیم. یک ساعت زنده‌ات می‌کنیم و برت می‌گردانیم دنیا. توی این یک ساعت باید انقدر کار بد بکنی تا لایق جهنم بشی. و پسر قبول می‌کند.
تا می‌رود به دنیا، پیرزنی را پیدا می‌کند و بطرز وحشتناکی با او عمل خیر می‌کند. کتک و ...
یک ساعتش تمام می‌شود و برمی‌گردد. می‌گوید: خوب، حالا ببریدم جهنم پیش بابام.
می‌برندش جهنم. هر چه می‌گردد پدرش را پیدا نمی‌کند. می‌پرسد پس بابام کو؟!
می‌گویند رفت بهشت!!
می‌پرسد: چرا؟!
می‌گویند: یک ساعت پیش بس که یک خانمی در دنیا در حق تو گفت "خدا پدرش را بیامرزد"، پدرت لایق بهشت شد!
مومنیان
چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۰ ۱۴:۴۸
بسیار آموزنده بود جناب پانویس

سپاس
ساناز م.
چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۹۰ ۱۷:۵۵
بامید اینکه ما از صمیم قلب، خواهان آزادی از این انفرادی نباشیم و برعکس، مشتاقش باشیم. = من آزادی نمیخواهم.که با یوسف به زندانم!
حيران
شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۰ ۰:۴۷
آفرين ساناز
و درجايي ديكر از بيامبر اسلام:
...:...:...:...موتو قبل ان تموتو...:....:...
دوست تبكم
شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۰ ۰:۵۴
آره تبكم جان
اينجا يه تمرينه واسه ي زندكي ابدي بس از مرك
راستي شما مهندس كامبيوتر هستيد؟!
البته بنده حدس ميزنم فروشنده باشيد ولي مطمئنم با كامبيوتر هم زياد سرو كار داريد!
احيانا امروز سي دي اي جيزي رايت نكرديد!؟...
علي
شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۰ ۱:۳۵
به امين:
آفرين...
بله خنك آنرا كه زودتر مرد
به بانويس:
آنجا كه كفتيد آن بيرزن را كرفت و به شدت با او كار خير انجام داد. او را كتك زد و...

قربان خوب شد كفتيد كه او را "كتك" زد وكرنه ما جوان هاي شوم و شور معلوم نبود جه فكرهايي ميكرديم...
باتشكر!
به مرتضي:
ايول داداش شما هم خوب شعر ميكوييد
يك خاطره برايت تعريف كنم مرتضي:
يكروز دوستم سر كلاس ادبيات اين شعر مولانا را خواند:
خانه را خالي كن از اوصاف خويش
تا ببيني جهر باك صاف خويش
معلمان وقتي شنيد كفت:
آفرين... شما مثل اينكه شعرهاي مولانا را خيلي خوب حفظ هستيد!
و بعد به ادامه ي تدريسش برداخت!
و من مانده بودم كه: اين همه مفهوم عميقي كه در شعر مولانا است رها شده و يك سري استفاده هاي ديكر! از اين شعر دارد ميشود! و همانجا به حال دوستم كريه كردم!
حالا شما هم اين همه شعر مفيد ميكوييد(بلفرض!) و من بعد از خواندن آنها ميكويم: به به اين مرتضي جقدر شعر بلد است!
خلاصه بله مرتضي جان اينم يه درد دلي بود و اكنون اكر كفتيد موقع جيست؟ آفرين موقع خواب  با اجازه كم كم برم بخوابم شب بخير
titi
شنبه ۶ اسفند ۱۳۹۰ ۱۵:۱۴
تکان دهنده بود
سینا
دوشنبه ۸ اسفند ۱۳۹۰ ۱:۳
من فکر میکردم این سرما و کثیفیه انفرادیه که آزار دهندست نه تنهایی اون
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد