tabkom
پنجشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۰ ۱۶:۱۵
سجود بی ساجد

با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان

آه، بی ساجد سجودی چون بود
گفت بی چون باشد و بی خارخار

سجده بدون فاعل .... یعنی در کیفیت و حالت نادانستگی بودن .... و اشاره به سَر ....  و سَرهای بیشمار سمبل پر تعداد بودن افکار است که به هر طرف میزنند و به هر طرف شعله می‌افکنند .... و ناتوانی شمشیر در بریدن سر که حتی منجر به ایجاد سرهای بیشمار میشود آنوقت است که با نیروی فکر و خواستن و اراده میخواهیم افکار را متوقف کنیم اما بدتر میشود و همچون آتشی که به آن می‌دمند شعله‌ورتر میگردد و دامنه پیدا میکند ....

حمام‌های عمومی که در قدیم بیشتر رایج بود .... یک قسمت گرم داشت که خزینه یا استخر آبگرم  در آن بود و اغلب نیمه تاریک و نمور و پر رطوبت میشد .... و گلخن، که منبع حرارتی این قسمت بود، با یک سبک معماری بخصوصی زیر این قسمت قرار داشت و در آن خار و بته و هیمه و انواع فضولات چهارپایان را میسوزاندند تا ایجاد حرارت کند .... گلخن یا نام دیگر آن تون حمام...... و مسئول آن  شخصی بود که به او تون‌تاب میگفتند..... شغلی سخت و پر زحمت و از نظر اجتماعی  در سطحی پایین....

برخلاف این قسمت گرم .... فضای سربینه یا همان قسمتی که جامه‌ها را پس از استحمام می‌پوشیدند قرار داشت .... که تمیز و خشک روشن بود و خنک و پر از نور و روشنائی، در و دیوارهای آن نیز پر بود از کاشیکاریها و تصاویر زیبا و خوش نقش و نگار از باغ و گل و اساطیر شاهنامه......

تشبیهات مولانا قسمتهای مختلف حمام را به حالات و مراتب درونی که انسان در زندگی دنیا دارد، یادآور جهنم و بهشت میشود....

ممنون
morteza.deyanatdar
پنجشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۰ ۲۳:۳۱
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

یک شبی عازم شدم بهر شکار-------یک شبی تاریک و ظلمانی و تار
تا گرفتم بر لب دریا قرار---------------------داد جاروبی به دستم آن نگار
گفت کز دریا برانگیزان غبار
در زمان افکار من در هم سپوخت----پنج حسم دیده شد لبها بدوخت
تا که جان بنمودمی قصد فروخت------باز آن جاروب را ز آتش بسوخت
گفت کز آتش تو جاروبی برآر
بر لب دریا شدم من آب جو-------------------تا رسیدم بر لب دو آب جو
بر لب آن آب بنمودم وضو----------------کردم از حیرت سجودی پیش او
گفت بی‌ساجد سجودی خوش بیار
گفتمی با خود که او مجنون بود----------این عمل از حد من بیرون بود
یا که سری اندر این مکنون بود---------آه بی‌ساجد سجودی چون بود
گفت بی‌چون باشد و بی‌خارخار
تا که از لعل لبش بشنفتمش--------------در صحبتهای او را سفتمش
خاک پای او به مژکان رفتمش-----------گردنک را پیش کردم گفتمش
ساجدی را سر ببر از ذوالفقار
ابتدا جانم همه تشویش شد----------بعد از آن آرام شد درویش شد
تا که محو او شد و بی خویش شد --تیغ تا او بیش زد سر بیش شد
تا برست از گردنم سر صد هزار
گفتم آمد بعد از این بانگ رحیل--گفت نی نی ای به دست من قتیل
لب فرو بستم سپس از قال قیل--من چراغ و هر سرم همچون فتیل
هر طرف اندر گرفته از شرار
تا که سر افتاد بر پاهای من------------جای خون از جمله اجزای من
آتش آمد از همه رگهای من-------شمع‌ها می‌ورشد از سرهای من
شرق تا مغرب گرفته از قطار

در ادامه
morteza.deyanatdar
پنجشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۰ ۲۳:۳۲
از ادامه

ای امان از شش جهت یاران امان--شش جهت در لا مکان دارم فغان
شش جهت در مشرق مغرب بدان--شرق و مغرب چیست اندر لامکان
گلخنی تاریک و حمامی به کار
تا بدیدم در خودم این منزلت-----------------گفتمی تا چند دور باطلت
تا به زانو رفته پا اندر گلت--------------ای مزاجت سرد کو تاسه دلت
اندر این گرمابه تا کی این قرار
ای که بر رخت خودت گشتی گرو-----رختهای رنگ و رنگ و نو به نو
این نصیحت را زمن اینک شنو -----------برشو از گرمابه و گلخن مرو
جامه کن دربنگر آن نقش و نگار
وارهان این تن زبند این قبا---------------نفس شومت را بنه در زیر پا
محو شو در نور آن شمس الضحا------------تا ببینی نقش‌های دلربا
تا ببینی رنگ‌های لاله زار
پشت سر بگذار جمله کر و فر-----بعد ازآن هر عضو تو چشم و بصر
خوش نشین و هر چه آمد کن نظر----چون بدیدی سوی روزن درنگر
کان نگار از عکس روزن شد نگار
ای که در قید تنی و قید جان---تن قفس شکلست خود را وارهان
وارهان خود را زحمام گمان-------شش جهت حمام و روزن لامکان
بر سر روزن جمال شهریار
ای که محو روی شمس الدین شده----این همه از او به تو تلقین شده
شعر تو از شعر او تزیین شده--------خاک و آب از عکس او رنگین شده
جان بباریده به ترک و زنگبار
این همه گفتیم و جان آگه نشد---------قسمت ما ساعد آن شه نشد
هر چه کردم تا شود آوه نشد---------------روز رفت و قصه‌ام کوته نشد
ای شب و روز از حدیثش شرمسار
گفتمش تضمین شعر شمس ما----------بهر امید چه کردی خوش لقا
گفت آهسته به من خوش مرتضا--------شاه شمس الدین تبریزی مرا
مست می‌دارد خمار اندر خمار

همین!!!
tabkom
جمعه ۲۶ اسفند ۱۳۹۰ ۸:۵۳
سلام

آقا مرتضی همیشه خوش ذوق و قریحه باشید .... خیلی زیبا گفته اید ......من که استفاده کردم ......

ممنون
مریم و مهشید
جمعه ۲۶ اسفند ۱۳۹۰ ۹:۱۴
تا ببینی نقش‌های دلربا -- تا ببینی رنگ‌های لاله زار....
مرسی
محمد
جمعه ۲۶ اسفند ۱۳۹۰ ۹:۴۹
ممنون آقای پانویس بسیار زیبا است

آقای تبکم دست شما درد نکند از توضیحات دلنشین و دقیق شما نوشته هاتون رو که میخوانم صداهای آرام و دوست داشتنی شما در گوشم است
tabkom
جمعه ۲۶ اسفند ۱۳۹۰ ۱۳:۵۹
سلام محمد جان ....
ممنون ... اما من یک صدا بیشتر ندارم ....!!
سان شان
جمعه ۲۶ اسفند ۱۳۹۰ ۱۸:۹
سلام
سجود بی ساجد

  باز آن جاروب را زآتش بسوخت
  گفت کزآتش تو جاروبی برآر
بنظرم این یک پارادوکس است.درست است که تجربه عشق و حقیقت منوط به آگاهی و درک عمیق از زائده ای بنام هویت فکری و یا پنداریست که فرد خود را به آن چسبانده و ازحقیقت درون دور افتاده است، آنچنان درک وآگاهیی که درد حاصل از آن بر عمق وجود ویا چون کارد بر استخوان نفوذ کرده و اثر کند اما رهائی از این درد آگاهانه ،طلبی از جنس دیگر می طلبد که از جنس خواستنهای هویت فکری و ذهن نیست ، طلب بی من ،طلب آمدن عشق و تجربه حقیقت و یا همان جاروب آتشین که چنان حضور سنگین و محکمی داشته باشد که همچون آتش تمامی متعلقات ذهن را بسوزاند و مانع از برخاستن مجدد افکار و توهمات از ذهن شده و یا مانع تاثیر پندار ها و القائات بیرونی  بر ذهن و واکنش آن شود.
morteza.deyanatdar
جمعه ۲۶ اسفند ۱۳۹۰ ۲۲:۲۵
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

و سلام ویژه خدمت تبکم گرامی
ممنون از لطف و بنده نوازی جنابعالی؛این همه نیست مگر از زحمات پانویس و برکات این جلیس.

بنده شخصاً هر بار که این تضمین را خواندم به این قسمت از شعر که رسیدم:

این همه گفتیم و جان آگه نشد---------قسمت ما ساعد آن شه نشد
هر چه کردم تا شود آوه نشد---------------روز رفت و قصه‌ام کوته نشد
ای شب و روز از حدیثش شرمسار

متاثر شدم و اشگ در چشمانم حلقه زد.


راستی آب زاینده رود به یمن بهار باز جاری شد،امروز صبح هنگام قدم زدن بر روی پل تاریخی مارنان در حالی که از آب می گذشتم(شاید هم آب از من میگذشت!)به یاد  تمام دوستان هم وبی افتادم و با زمزمه ترانه ای قدیمی از همه یاد کردم.

همین!!!
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد