tabkom
یکشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۰ ۱۵:۴۲
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان

از دركه و كوههاي شميران نگوئيد كه جيگر آدم كباب ميشود ..... آخرين باري كه رفتم  از بلائي كه بر سر اين مكانهاي طبيعي و زيبا مي‌آيد چنان عذاب كشيدم كه ديگر راضي دارم نروم و نبينم ..... هر طرف كه نگاه ميكنيد زباله و كيسه نايلون و بطري‌هاي پلاستيكي است كه پراكنده شده ....من نميفهمم كساني كه براي كوه گردي به اينجا مي‌آيند چرا حداقل اين مسئله را درك نميكنند كه به كجا آمده‌اند و بايد احترام و شان لازمه مكان را رعايت كنند؟!! ..... خدا نكند چيزي مُد شود..... كه بايد منتظر باشد كه چنين بلائي به سرش بيايد..... حتي عرفان و خودشناسي.......
البته كساني كه اين كار را ميكنند قصد و غرضي ندارند..... مشكل اين است كه نميدانند..... توجه كنيد، نميدانند!! .... يعني به اندازه سر سوزن به مغزش خطور نميكند كه نبايد اين كار را بكنم.....بچه نگاه ميكند پدر يا مادر برايش بستني يا شيريني را از فروشگاه خريداري ميكند و قدم زنان در پياده‌رو به طرف منزل راه مي‌افتند و در حين راه رفتن مادر يا پدر بسته شيريني يا بستني را باز ميكند و كاغذ آنرا خيلي عادي به زمين مي‌اندازد.....و اين حركت به عنوان يك كار خيلي معمولي در ذهن بچه حك ميشود.... و آنرا عادي ميداند.... و بر همين منوال ادامه ميدهد....و من ديده‌ام و امتحان كرده‌ام ، با مودبانه‌ترين لحن هم كه اين حركت را تذكر بدهيد به صدي نود اين افراد  برميخورد.... من اين را نفهميدم،  وقتي عيب كسي را به او ميگوئيد خوب حق دارد به او بربخورد ... ولي اين حركت غلط  كه طرف آن را پذيرفته به راحتي آنرا انجام ميدهد مگر از نظر خودش عيبي با آن است.... كه وقتي تذكر ميدهي  ناراحت مي‌شود؟؟!! .....و آيا از اين نوع عيوب و اشكالات و خيلي بزرگتر از اينها كه زندگي ما را دائم تحت الشعاع قرار ميدهد، چقدر با ما هست و ما آنها را به راحتي انجام ميدهيم و وقتي با مُتذكري روبرو ميشويم اگر زورمان به او برسد برايش اخم و تخم مي‌كنيم و اگر زورمان نرسد سعي مي‌كنيم از دم دست او فرار كنيم؟؟!!

ممنون
morteza.deyanatdar
یکشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۰ ۱۵:۴۵
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

هنگامی که امامزاده داود را با آن محل صعب العبورش کشف!(و یا اختراع!) کردند ، مکرم اصفهانی شعری در این باب میگوید که بیت مطلع آنرا بخاطر دارم:

از بسکه تو این کشور ما اِمومزاده کم بود
قوزی بالا قوز شد برامون اِموم زاده داوود

(مکرم ، شاعری شوخ طبع و بذله گو و حاضرجواب و خوش مشرب و متلک گو بود و با زبان ِ شعر با خرافات، مبارزه ها کرد . او را به سستی ِ اعتقادات ِ دینی متّهم و حتّی تکفیرش کردند " . او سرانجام در 1344 ه.ش درگذشت و در قبرستان ِ تخت ِ فولاد اصفهان به خاک سپرده شد.)

همین!!!
سان شان
یکشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۰ ۱۷:۱۵
سلام
احساس غبن
تابلوی به کجا چنین شتابان که در عین حال راه و مقصد را هم نشان میدهد بنظرم جالب آمد ، یعنی نمی توان با عجله و شتاب به حقیقت رسید چون عجله کار و خواست هویت فکریست ، هویت فکریست که حقیقت را جدا و دور از انسان دیده و میخواهد به آنجا برسد در حالیکه حقیقت همین جا و در همین حالاست ، کافیست این زائده پنداری از ذهن برداشته شود ، گذشته و آینده های ذهنی محو شود تا حقیقت نمایان شود. (البته عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها)
فکر می کنم جامعه عمدا قصد دروغ گفتن و خلاف آن عمل کردن را ندارد ، بلکه چون تار و پودش از هویت فکریست پس برای ترویج و پیاده ساختن اخلاقیات نیز از هویت فکری و ذهن مایه میگذارد در حالیکه هویت فکری خودش ضد اخلاقیات است. که موضوع قسم حضرت عباس یا دم خروس را به ذهن تداعی میکند
احساس غبن از اینکه دیگران پیشرفت کردند و من هنوز اندر خم یک کوچه ام، یکی از خصوصیات وشاید اصلی ترین و بنیادی ترین خاصیت هویت فکری باشد که همیشه خود را ناقص و کمتر از دیگران دیده و در هول و استرس که خودش را به آنها برساند و چون همه همینطوری هستند و میخواهند به جائی برسند پس هیچوقت هیچکس به جائی نمی رسد.
درضمن این جامعه نمیداند قیافه خودش خیلی عجیب غریبتر از اهالی امامزاده داود است چون به آن عادت کرده ایم و یا جور دیگرش را ندیده ایم بنظرمان عادی میرسد.
یکشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۹۰ ۲۱:۵۷
وقتی به نخواستن ، خو می گیریم ، تمام شتابمان برای رسیدن ، خود بخود محو می شود .......

لبخند ......

نخواستن زیباترین سرمایه ایست که می توان داشت .....

و با وجود آن به بی نیازی رسید .....



سال نو بر همه ی  عزیز ان ، پیشاپیش مبارک

آرزویم برای همه ی شما :

تسلیم و رضا که همانا همراه آرامش است .....

ساناز م.
دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۰ ۱:۴۳
جداً که همینطور است. خیلی وقتها این احساس به سراغم میآید.
امین
دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۰ ۲:۳۳
سلام

به کجا چنین شتابان
ز من به حضرت آصف که میبرد پیغام
که یاد گیر دو مصرع ز من به نظم دری
بیا که وضع جهان را چنان که من دیدم
گر امتحان بکنی می خوری و غم نخوری
سان شان
دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۰ ۱۰:۲۶
سلام خدمت آقای پانویس محترم و همه دوستان عزیز

وسلام بر قطره عزیز

بله بار دیگر لبخند فرحبخش گل ها وشکوفه ها ، بیداری و نگاه مخملی وسبزگونه سبزه ها بکامتان شیرین
علیرضا
دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۰ ۲۰:۴۷
سلام گرم به همه دوستان
سلامت باشید که سلامتی جسم و روان اصل است وبقیه کشک ! بابام همیشه می گفت : یک دندان= یک میلیارد .
القصه - شهرداری توی تهران علاوه بر جمع آوری آشغال و ساختمان سازی از نوع ورزشی والبته دلار درآوردن ( که این دلار همه رو کشته )وظیفه هدایت و
ارشاد ما خلق اله رو هم داره .در ودیوار پر از شعار ! حضرت چنین فرمودند و کار خیر
کنید ، لبخند مومن کلی میارزه ؟!- البته مومنی که صبح تاشب هویتش در دلار خلاصه
میشه نمیدونم چند می ارزه. توی روزنامه وسایت ها هم که همش میگن صبر کنید
سکه میره بالا؟! اصلا نمیدونم چه خبره . بحث احساس غبن نیست ، بنظرم همه چیز  قاطی وپاتی شده وهمه ویلون وسرگردون چرخ میزنند - فرقی نمیکنه - پولدار و بی پول اسیر انواع احساسات بی معنا هستند . شاید همه فقط توی کله شان زندگی میکنند . اصلا زندگی نمیکنند - خوب که تماشا کنیم و مشاهده ، تازه می فهمم که علاف هویت فکری بودن یعنی چی .
یگانه
دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۰ ۲۱:۲۸
سلام به همه دوستان
به کجا چنین شتابان؟  

ما چون از وضعیت فعلی احساس نارضایتی داریم می دویم که به اینده برسیم.
رضا
دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۰ ۲۲:۴
این سوال(به کجا چنین شتابان) ، کجاییش مهمه یا سرعت حرکت؟ یعنی پرسشگر میپرسه که کجا داری میری؟ یا این که چرا شتابان میری؟
البته هر دوش هم جواب داره:
دارم میرم (مثلا)خونشون.
چون دیرم شده.
Negar
چهارشنبه ۲ فروردین ۱۳۹۱ ۶:۵۸
با یگانه موافقم، از نارضایتی حال است که فرد با هراس بطرف آینده می شتابد. و "کجا"  صرفا آنجایی است که "اینجا" نیست.
جمعه ۴ فروردین ۱۳۹۱ ۱۴:۷
سلام بر سان شان عززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززیز .....
و بر تک تک دوستان ....

من خیلی تصادفی کامنت پستهای قبلی رو دوباره میام می خونم ... عذر می خوام اگه کسی سلامی به قطره می ده و نمی بینم تا جواب بدم ....

لطفا اگه حرف ضروری داشته باشید در صورت تمایل ، به ایمیلم بفرستید . نمی خوام حرفهای دوستان بی جواب بمونه ....

ایمیل قطره :


drop.rain8@yahoo.com

جمعه ۴ فروردین ۱۳۹۱ ۱۴:۲۱
در مورد نحوه ی درک معنای سوال که آقا رضا خیلی جالب بهش اشاره کردن  ، می خواستم بگم که :
کلمه و جمله در بسیاری موارد سوئ تفاهم زاست ... یعنی شاید  تمام جسم و جان لازمه تا کلمه ای و یا جمله ای بدرستی تفهیم بشه همانطور که از دل صاحب اون سخن بر میاد ....
حتی نگاه و حالت اشارات دستها و بدن و لحن صدا و یک کشش جزئی روی برخی حروف به درست ادا  و تفهیم شدن یک سخن کمک می کنه ... در صورت وجود فاصله بین گوینده و شنونده ، سوئ تفاهم باز هم زیاد می شه ....
اینها رو همه دوستان می دونند ... سخنم اینه که :

با این افکار و هویتی که تک تک انسانها دارند ، توجه کنید چقدر سخن سوئ تفاهم می شه و چرخه های بیشمار سوئ تفاهم رو می تونه ایجاد بکنه ....
چقدر در روابط می تونه موثر باشه .... دنیای امواج صوتی خیلی غوغا براندازه .... بر حسب تاثیری که یک سخن از سوی کسی که اسیر هویت فکریه گفته می شه و توسط کسی با همون اسارت هویتی شنیده می شه .... احساسی  که یک کلمه می تونه ایجاد بکنه .... یعنی اگه کلمات رو فقط به شکل واژه های تهی  بشنویم و بگذریم ، یک  روش می تونه باشه .... و روش دیگه اینکه  هر کلمه ،  احساسی در ما بوجود بیاره ، که اگه سوئ تفاهم های دقیق بیان نشدن کلمه هم باشه ، یک غوغای دیگر یست . و اکثرا این شکلیه .

نکته ای که می خوام بگم ام اینه :

چقدر هر کسی تنهاست با حرفهایی که نمی تونه دقیقا به دیگری منتقل کنه و همون حسی رو که داره القا کنه ....
آیا با این حساب ، و با این غربت تک تک انسانها ، واقعا  حرف زدن لارمه ؟؟؟؟ !

ولی وقتی هویت فکری در گوینده و شنونده  همزمان محو می شه با یک نگاه در سکوت ، می شه بسیاری از حرفها رو القا کرد ... و اینجا واقعا حس می کنم که حرف نیست که گفته می شه بلکه امواجی موزون از یک دل به دل دیگه منتقل می شه و برعکس ....
تجربه ی حرف زدن در سکوت با یک همدل خیلی زیباست .... و نیازی به کلمات سوئ تفاهم زا نیست ....
و برعکس وقتی  دو نفر همدل نباشند ، هر چقدر هم حرف بزنند فقط سوئ تفاهم خواهد شد ..... منظورم از سوئ تفاهم این نیست که طرفین از هم برنجند . نه ممکنه رنجیدن هم نباشه ولی اون حرف اصلی هم منتقل نشه ..... حیف از وقتی که با این جور حرف زدنها تلف می شه .....

......
دلبر
شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۱ ۱۰:۵۸
دیشب داشتم به روان خودم سیخونک میکشیدم که چرا تو رفتی تو مدرسه تیزهوشان درس خوندی؟ چرا نرفتی تو مدرسه ی نمونه دولتی درس بخونی؟ مدرسه تیزهوشان افرادش به شدت دوبین؛ پرخاشگر؛ مغرور؛ و پر از خشم و آزار هستند. ولی شاگردان نمونه دولتی را من میشناسم که گویا اصلا "من" برایشان مطرح نیست.
القصه تا صبح احساس غبن داشتم. و به خودم میگفتم علت اینکه تو نمیتونی با کسی دوست بشی و به زندگی با دید سالم و بی پندار نگاه کنی، اینه که تو مدرسه ی تیزهوشان بودی و آن قدر در کنار آن بچه های هویتی مانده ای که ذهنت دیگر نمیتواند شرطی شدگی اش را از دست بدهد.
بعد کمی فکر کردم دیدم خوب من دبیرستان؛ تیزهوشان بودم. ولی راهنمایی که نمونه دولتی بودم پس چرا تو راهنمایی هم این همه ناراحتی داشتم؟ اونجا که بچه هاش هویتی نبودن!؟ پس الکی نمیخواد خودت رو ناراحت کنی به خاطر بچه های تیزهوشان. مدرسه های دیگه هم یه جورایی مثل همین مدرسه تیزهوشان هستند. البته بقیه مدارس بسیار شاگردانشان آرام تر هستند ولی به طور کلی به نظرم همه ی مدارس الآن توش هویت مطرح است.
و جدا از این موضوع به خودم گفتم این احساس غبن که آقای پانویس میگن آیا تو مسائل خودشناسی هم ممکنه پیش بیاد؟ دیدم اومده! خود من دارای این احساس غبن هستم که چرا تو مدرسه ی نمونه درس نخوندی؟! چرا رفتی تیزهوشان؟ اگر میرفتی نمونه کمتر اذیت میشدی و ذهنت پاک تر می بود و اینقدر شرطی نمیشد.
القصه: به نظر من این احساس غبن حتی در مورد عشق و خودشناسی هم میتونه وجود داشته باشه. که چرا مثلا رفتی تیزهوشان؟ چرا نرفتی نمونه؟ اگه رفته بودی نمونه زندگی سالم تری داشتی. راحت تر ذهنت از شرطی شدگی در می اومد.
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد