چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۱ ۱۰:۳۸
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
هم او گوید:
با دف و نی، دوش آن مرد عرب---وه! چه خوش میگفت، از روی طرب
ایهاالقوم الذی فیالمدرسه------------------کل ما حصلتموها وسوسه
فکر کم ان کان فی غیر الحبیب-------مالکم فیالنشاة الاخری نصیب
فاغسلوا یا قوم عن لوح الفؤاد--------کل علم لیس ینجی فیالمعاد
ساقیا! یک جرعه از روی کرم--------------بر بهائی ریز، از جام قدم
تا کند شق، پردهٔ پندار را---------------هم به چشم یار بیند یار را
همین!!!
مرتضی میگه:
هم او گوید:
با دف و نی، دوش آن مرد عرب---وه! چه خوش میگفت، از روی طرب
ایهاالقوم الذی فیالمدرسه------------------کل ما حصلتموها وسوسه
فکر کم ان کان فی غیر الحبیب-------مالکم فیالنشاة الاخری نصیب
فاغسلوا یا قوم عن لوح الفؤاد--------کل علم لیس ینجی فیالمعاد
ساقیا! یک جرعه از روی کرم--------------بر بهائی ریز، از جام قدم
تا کند شق، پردهٔ پندار را---------------هم به چشم یار بیند یار را
همین!!!

چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۱ ۱۱:۶
به به!!!!








چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۱ ۱۲:۳۸
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان
ساقیا بده جامی زان شراب، پنهانی
تا دمی بیاسایم زین حجاب جسمانی
دو روزه که اینجا یکسره میبارد و فرصتی فراهم که در این گیرودار بی پایان زندگی کامنتی بگذارم.....
ثقل و سنگینی جسم و خواستهها و نیازهای آن و تضادی که این کششها با نیازهای روحی و باطنی دارد مثال دقیقی است از در بند بودن که تمثیل پرنده در قفس آنرا به خوبی بازگو میکند.......به شرطی که قفس را نماد تن و و پرنده را نماد روح و اندیشه روحانی بگیریم.....
اما این سکون و دربند بودن اجباری میتواند انگیزه وارسی و سنجش و شناخت پروبال پرواز را فراهم کند و نیروی جهنده و جوینده برای پیدا کردن راههای آن را فرا روی ما بیاورد.....
میگویند پرندههایی که در قفس به دنیا میآیند غم قفس و غصه پرواز را ندارند اما نمیدانم ما که در قفس به دنیا آمدهایم و هیچوقت آزاد نبودهایم غصه دار چه هستیم؟! شاید چیزی با ما هست که آن چیز هیچگاه در قفس نبوده و جز بودن در رهائی و آزادی بودنی را نمیشناسد.......و تا رها نشود آرام نخواهد گرفت.........
ممنون
ساقیا بده جامی زان شراب، پنهانی
تا دمی بیاسایم زین حجاب جسمانی
دو روزه که اینجا یکسره میبارد و فرصتی فراهم که در این گیرودار بی پایان زندگی کامنتی بگذارم.....
ثقل و سنگینی جسم و خواستهها و نیازهای آن و تضادی که این کششها با نیازهای روحی و باطنی دارد مثال دقیقی است از در بند بودن که تمثیل پرنده در قفس آنرا به خوبی بازگو میکند.......به شرطی که قفس را نماد تن و و پرنده را نماد روح و اندیشه روحانی بگیریم.....
اما این سکون و دربند بودن اجباری میتواند انگیزه وارسی و سنجش و شناخت پروبال پرواز را فراهم کند و نیروی جهنده و جوینده برای پیدا کردن راههای آن را فرا روی ما بیاورد.....
میگویند پرندههایی که در قفس به دنیا میآیند غم قفس و غصه پرواز را ندارند اما نمیدانم ما که در قفس به دنیا آمدهایم و هیچوقت آزاد نبودهایم غصه دار چه هستیم؟! شاید چیزی با ما هست که آن چیز هیچگاه در قفس نبوده و جز بودن در رهائی و آزادی بودنی را نمیشناسد.......و تا رها نشود آرام نخواهد گرفت.........
ممنون
چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۱ ۱۳:۴۴
سلام
زیباست زیبا!
می ده گزافه ساقیا!!
ممنون

زیباست زیبا!
می ده گزافه ساقیا!!
ممنون

چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۱ ۲۲:۳۵
سلام
گر لباس قهر پوشد چون شرر بشناسمش
کو بدین شیوه برما بارها مست آمدست
آب ما را گر بریزد ور سبو را بشکند
ای برادر دم مزن کاین دم سقا مست آمدست
گر لباس قهر پوشد چون شرر بشناسمش
کو بدین شیوه برما بارها مست آمدست
آب ما را گر بریزد ور سبو را بشکند
ای برادر دم مزن کاین دم سقا مست آمدست
پنجشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۱ ۱۹:۴۴
درود.
خواستم عارض شم اگر در سایتتان پیام تسلیتی برای فوت حضرت استاد ذوالفنون میزاشتین بسار زیبا میبود
سپاس
خواستم عارض شم اگر در سایتتان پیام تسلیتی برای فوت حضرت استاد ذوالفنون میزاشتین بسار زیبا میبود
سپاس
پنجشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۱ ۲۰:۳
آب چشمه حیوان درون تاریکی است
جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۱ ۱۵:۱۲
باز می آید بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال روزگار
یکشنبه ۱۳ فروردین ۱۳۹۱ ۹:۴۵
سلام
عکس پست از دور شبیه یه لب خیلی قشنگه
شایدم نگاهم از حادثه عشق تر بود که اینجوری دیدم
آقای پانویس انتخاب عمدی و با نیت لب بود؟
خیلی قشنگه....
عکس پست از دور شبیه یه لب خیلی قشنگه
شایدم نگاهم از حادثه عشق تر بود که اینجوری دیدم
آقای پانویس انتخاب عمدی و با نیت لب بود؟
خیلی قشنگه....
سه شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۱ ۱۴:۲۳
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
دوش حادثه عشق تو چشمم تر کرد--------خواب از چشم ربود و به دلم آذر کرد
ومولوی میگه:
هر روز دلم در غم تو زارتر است-----------وز من دل بیرحم تو بیزارتر است
بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا--------------حقا که غمت از تو وفادارتر است
همین!!!

مرتضی میگه:
دوش حادثه عشق تو چشمم تر کرد--------خواب از چشم ربود و به دلم آذر کرد
ومولوی میگه:
هر روز دلم در غم تو زارتر است-----------وز من دل بیرحم تو بیزارتر است
بگذاشتیم غم تو نگذاشت مرا--------------حقا که غمت از تو وفادارتر است
همین!!!

نظر شما