بهار
سه شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۱ ۲۰:۱۴
سلام
حمالی
من هم چندی قبل به این موضوع فکر می کردم و دیدم ما خودمان را مستقیما در دامی که برای دیگران ایجاد می کنیم، می اندازیم: به این صورت که خودمان در ذهنمان معیارهای وحشتناکی برای قضاوت دیگران ایجاد می کنیم و به علت ارضای میل خشم، با آن معیار ها دیگران را قضاوت نموده و از ارضای خشم لذت می بریم. در حالیکه آگاه نیستیم که هر لحظه خودمان را هم داریم با آن معیارها قضاوت  و  در نتیجه ملامت می کنیم و اسیر این دیو هویت فکری می مانیم!
پس خوب است که به این قضاوت کردنمان آگاه باشیم و به آن نگاه کنیم تا بتوانیم با دیگران و در نتیجه خود مهربان تر باشیم.

---
نکتهء جالبی نوشته اید. مثلاً وقتی من می‌خواهم دیگری را "تحقیر" کنم، ملاک‌های ارزشی‌ئی که آنها را مبنای تحقیر دیگری قرار می‌دهم را دقیقاً خودم معین می‌کنم. و در حقیقت دارم ابتدا خودم را با آن ارزشها می‌سنجم و ارزش‌گذاری می‌کنم و بابت نداشتن آن ارزش‌ها رنج می‌برم(یا از داشتن آن ارزشها احساس فربه‌گی شخصیتی دارم).
پس قبل از آزار دیگری، خودم خودم را آزار داده‌ام! منتهی بسیار پنهانی که خودم هم متوجه نیستم.


ممنون
امین
سه شنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۱ ۲۳:۴۸
سلام

والیک پنهانک جامعه ها با گرز بزرگ بالای سر انسانها ایستاده و نمی گذارد که یک لحظه دمی خوش بزنیم.


چون سبب معلوم نبود مشکلست
داروی رنج و در آن صد محملست
چون بدانستی سبب را سهل شد
دانش اسباب دفع جهل شد

سان شان
چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۱ ۸:۲۹
سلام
به عبارت دیگر می توان گفت وقتی هویت فکری دیگری با معیار و ارزشهای خود ،من نوعی را قضاوت کرده و به نظرش و به نظر خودم بی ارزش و بی اعتبارم میکند درست است که آن رفتار ریشه در هویت فکری اودارد اما من هم که می رنجم بواسطه بودن همان معیارها و ارزشها در درون خودم است که آزرده خاطر می شوم .وقتی می گویم به من ظلم شده ویا تحقیرم کردند و نسبت به فرد توهین کننده خشم دارم در واقع نسبت به احساس حقارت و احساس قربانی بودن در درونم خشم دارم و یا وقتی میگویم مگر من به فلانی چیکار کردم که با من اینطور رفتار میکند یعنی بطور پنهانی خودم را سرزنش می کنم که چرا دوست داشتنی نیستم اما بظاهر خشمم را به سوی او پرتاب می کنم در حالیکه ابتدا در باطن، خود را ملامت کرده ام. چنانچه اگر آن خصلتهای بد ، آن قضاوتها و معیارها که در او می بینم  در من نباشد اهمیتی به رفتار و قضاوت او نمی دهم و این به معنای پذیرفتن آن رفتار نیست بلکه هر چقدر هم با من شایسته رفتار نشود بدون اینکه احساس حقارت و مظلومیت کنم رفتار خردمندانه ای خواهم داشت. درست است که اول جامعه و خانواده این تصاویر ذهنی را در ذهن من کاشته اند اما با گذشت زمان خود پاسبان هویت فکری شده ام و با چنگ و دندان ازش دفاع می کنم. سرزنش کردن و یا خشم گرفتن به خود هم نوعی کمک به دوام و بقای هویت فکریست.
tabkom
چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۱ ۸:۵۳
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان

چونکه کشته گردد این جسم گران
زنده گردد هستی اسرار دان

وقتی نفس کشته شود.....آن من اصیل که واقعیت‌ها و حقایق را می‌بیند زنده میشود و آنوقت آدمی از این دلشوره‌های قضاوت خود و دیگران یا قضاوت‌های دیگران و خود رها می‌شود.....
خیلی دوست داشتم از دیدگاه یک انسان روشن شده مثلا یک پیامبر یا مثلا عارف به اندازه یک روز...فقط یک‌روز فرصت میداشتم و به این دنیا و مخصوصا روابط اجتماعی حاکم بر آن نگاه میکردم.....و آن موقع متوجه می‌شدم نظر و عکس‌العمل چنان انسان آگاه و فارغ از قضاوت نفسی به این واقعیات از قبیل حق و ناحق و فقر وغنا و راستی و دروغ و رفاقت و خیانت و......چگونه است...و اصلا مبنا و انگیزه آنها از حفظ روابط خود با دنیای بیرون و دنیای انسانهای دیگر برای آنها در چیست....آیا هنوز لازم بوده که ارتباط  و داد و ستد خود را با جماعت داشته باشند.....آیا احساس وظیفه میکرده‌اند....و آیا آدمی نمی‌تواند هیچگاه و در هیچ مرتبه‌ای فارغ از غم دیگران باشد....یا انسانهای روشن شده می‌توانند به نوعی با این مسائل هم با کمال آرامش آنچنانکه با مشکلات خود برخورد میکنند برخورد داشته باشند؟ و این مسائل میتواند بهترین درسها را برای شناخت خود و نفس، به ما بدهد؟ مثل یک آزمایشگاه داروشناسی که در آنجا آنقدر روشهای مختلف را می‌آزمائیم تا به فرمول صحیح دارو دست پیدا کنیم....

در فایل c و d جلسه 136 به ترتیب در دقایق 17 و 2 .....صحبت‌های مخالف کسی را که اتفاقی گذرش به جلسات شرح مثنوی افتاده را می‌شنیدم.....و می‌دیدم چقدر دور از بعضی مطالب سیر می‌کند....نمی‌دانم شاید هم به نظر می‌آمد مست باشد یا مواد مخدر استفاده کرده بود......اما هر چه کردم نمی‌توانستم خود را جدا از او ببینم و به راه خود بروم....چرا ما همگی با اشتیاق و دلسوزی مثلا به کمک  حتی یک گرگ که پایش در تله گیر کرده می‌رویم اما برای یک انسان همنوع خود که حال خرابی دارد حاضر به تحمل نیستیم؟.......فکر نمیکنم صرف این مطلب که گرگ تحت غریزه عمل میکند و انسان میتواند سیری اختیاری داشته باشد برای توجیه این برخورد کفایت کند.....احتمالا روشن شدگان به آستانه درکی می‌رسند که همه چیز را مربوط به هم و یکپارچه می‌بینند و بر اساس آن عمل میکنند.....  

ممنون
ساناز
چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۱ ۱۰:۴۴
انصافاً!
ضبط صوت!
چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۱ ۱۵:۴۹
آقای پانویس شما از لفظ "توبره" استفاده کردید. توبره یعنی کیسه. درسته؟ یعنی چیزی که از اول خالی بوده ولی چهار نفر دور و بری هایمان آمده اند آنرا پر کرده اند.
مدتی بود از اینکه از فلان دوستم کتک خورده بودم رنج میبردم. بعد درست که روی این موضوع دقیق شدم دیدم من این رنج را بعد از دعوا نداشتم! ولی بعد از اینکه یک نفر آمد و حرف هایی به من زد من باز هم دارای رنج نشدم. اما بعد از اینکه 4 یا 5 نفر دیگر آمدند حرف هایی به من زدند من رفته رفته دارای رنج شدم. یعنی علت رنج من 4 تا انسان نادان بوده است که آمده اند و مانند یک ضبط صوت مرا پر کرده اند. و حالا من آن ضبط صوت را هی reply ‎میکنم! خلاصه اینکه من فکر میکنم همگی ما مثل ضبط صوت ها یا (انبان هایی) هستیم که اگر کسی آنرا پر نمیکرد رنجی هم نداشتیم! به همین سادگی!
ای انسان وجود روانی تو عظیم تر از آنست که این ضبط صوت را هی گوش دهی. این ضبط صوت را مشتی انسان نادان پر کرده اند. دور باد از تو که سخره ی حرف 4تا آدم بشوی
سان شان
پنجشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۱ ۸:۱۷
سلام
این یک سنت الهی و یا قانون طبیعی است که اگر انسان از فطرتش جدا شود و گرفتار هویت فکری باشد حتما گرفتار درد و رنج هم خواهد شد چراکه سرنخ زندگیش را هویت فکری خود و بالطبع هویت فکری دیگران در دست گرفته  و میچرخاند پس مسلم است که زندگی رضایتبخشی نخواهد داشت اگر نگاهی خردمندانه به زندگی خود و دیگران بیندازیم متوجه میشویم هر جا که منیت میدان دار زندگی بوده چه انفرادی و چه جمعی در آن قسمت رنج بیشتری را متحمل شده ایم  و از این امر باید خوشحال هم بود چرا که این درد و رنج برای بیدار کردن ما میباشد و هشدار به انسانها که دارید اشتباه زندگی می کنید و بیایید راههای رفته را دیگر نیازمائید اگر این را درک کنیم خیلی هم باید خدا را شاکر باشیم که به ما درد داد و مثل فرعون و فرعونیان گرفتار رفاه و خوشی های ظاهری نکرد تا هیچ روزنی بسوی فطرت در دل باقی نمانده باشد و هیچوقت متوجه نشود که چه زندگی نکبت باری دارد و زمانی بخود بیاید که وقت مرگ جسمانی فرارسیده و دیگر خیلی دیر شده است ، بنظر من خیلی باید از آدمها و موقعیتهائی که ما را آزار میدهند ممنون باشیم چون سنت و یا طبیعت از طریق آنها بما یادآوری می کند که درونت مشکل داری ، گیرها و گره هائی در ذهنت هست که باید آنها را باز کنی ،آنها هستند که فریاد وا مصیبتا سر داده اند، در واقع دشمنان ما بزرگترین استادان ما هستند که از ته دل باید ارزو کرد آنها هم دشمنانی برای خود داشته باشند تا بیدار شوند. شاید ظاهرا نامعقول وخصمانه بنظر آید و البته راه بیداری هم این نیست ولی وقتی انسان به ذهن و توهماتش چسبیده و حاضر نیست بپذیرد که عامل بدبختی و درماندگیش هویت فکریست و لاغیر، راه دیگری جز چنین دعائی برای آدم باقی نمی ماند.
پنجشنبه ۲۴ فروردین ۱۳۹۱ ۱۴:۴۸
نمیدانم آرامش علت است یا معلول، اما راز حل مشکلات از بطن آن نشو و نمو میکنند!
فاطمه
جمعه ۲۵ فروردین ۱۳۹۱ ۰:۲۸
با ضبط صوت موافقم ..اما گاهی انسانها به ما حرفی نمیزنند ولیکن  ما در ذهن فکر آنها را حدس میزنیم : الان میگوید دیوانه شده ام‘ حتما  فکر میکند نادانم ‘ نکند بفهمند خجالتی ام و...ما دائم توهمات ذهنی خودمان را نشخوار  میکنیم..
بیچاره سلول های خاکستری مغز
مال من یکی که بد خراب خواب و سکوتن .جالبه که تو خواب هم آسوده نیستن..
دهقان
سه شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۱ ۲۰:۱۵
اصل موضوعی که میخاستید یادآوری کنید را فهمیدم با این حال:" نه، دختر من هیچ مشکلی ندارد، اسم نگذار روی بچهٔ من نگذار"  را اینگونه برداشت کردم که برچسب نزن و این به نظرم خوبه آخه همه ما خوبیم اگه اسم رومون نگذارن .
انتقاد کنم؟ زیاد با تصویر ذهنی و قضاوت زندگی نکنید آخه من دیگه میترسم با شما حرف بزنم که هر چی بگم شما بگی این آدم اسیر نفسه گرفتاره دربه دره ...
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد