شهره
شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲۱:۲۶
سلام
شاید نوشته شما عامل رشد زیلو و استفاده آن به جای موکت بشه دنیا را جه دیدید ....نیازی هم نیست دستمال ببیدم  نبسته کورم ول خیلی پر رو و نمک نشناسم..اقای پانویس همه کسانی که به حرف های شما گوش می دهند و گواری وجودشان می شود به خاطر رسیدن به جایی نیست بلکه سرنوشت اونها را دور هم جمع کرده همه فهمیده اند که این جوری زندگی دلچسب تره همین شما هم نگران نباشید بلکه ما از شما ممنونیم که به ما گفتید فقط بچه بشیم و ما هم داریم لذتش رو می بریم
انار بی دانه
شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲۲:۱۳
سلام

تا ز خود افزون گریزم در خودم محبوستر
تا گشایم بند از پا بسته بینم پای من

ممنون
morteza.deyanatdar
شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲۳:۴۲
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

اگر راضی نبودم بر رضایت-----------همیشه شکوه کردم یا شکایت
هر آنچه بر سرم آوردی ای دوست-----------ندیدم من ز تو غیر عنایت
هواخواهی چو من ای نازنینم-------------------نبینی تا ابد در این ولایت
ترا میخواهمت ای خوبرویم-----------------همی جویم ترا بی حد و غایت
تو بهر امتحان جان را طلب کن------------که در یک دم کنم جان را فدایت
در آن دم با تو گویندت که او را-------------چرا کشتی تو بی جرم و جنایت
ازیرا در ره وصل تو جانا-------------------------ببین بر پیکرم صد زخم و آیت
من از زخمت فغانها دارم اما---------------ترا هر دم کنم ای جان رعایت
رقیبم گر چه پش تو همیشه-----------------کند اندر ورای من سعایت
ولکن خود همی دانی سخنها-------------بود پشت سر هر با کفایت
سخن سر بسته گوید مرتضی لیک--همی فهمی کند هر با درایت

همین!!!
یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۰:۳۴
آقای بانویس، حالا چرا فکر میکنید ما همه بخاطر احساس گناه شما را دنبال میکنیم. پس لذت، آگاهی و یا حتی کنجکاوی در انسان نمی توانند جایی برای خود  داشته باشند؟

من که فکر میکنم چون  کسی را پیدا نمیکنید که ”منتان“را بکوبد، خود میخواهید آنرا کوچک کنید (-:
دلبر
یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲:۴۴
بله. دقيقا.
يك موضوع جالب در مورد رضايت:
ما از عشق، فطرت، حقيقت يك تصوير ساخته ايم و حالا بايد بدويم كه آن تصوير از ما راضي بماند و ما را سرزنش نكند.
در صورتي كه اي انسان حقيقت واقعي كه نيازي به تو ندارد.  اكر رفتي طرفش تو را محظوظ ميكند و اكر نرفتي طرفش هم تو را ول ميكند. به همين سادكي. فكر ميكنم اين موضوع را اكر بفهميم ديكر اينقدر خودمان را ملامت نميكنيم. و رضايت نيز حاصل خواهد شد. افتاد؟ نيفتاد؟! ول كن بابا خودمم نفهميدم جي كفتم. ولي خلاصه ي كلامم اين بود كه اكر اسير نفس هستي اكر اعمالت در جهت نفس است نميخواهد خودت را سرزنش كني و خودت را بكوبي كه جرا جلوي حقيقت خجالت زده شده اي. بلكه به اين توجه كن كه اكر به سمت حقيقت بروي او تو را محظوظ خواهد كرد. اكر هم نرفتي او تو را رها خواهد كرد.
نتيجه اخلاقي: كسي كه اسير نفس است نيازي نيست خودش را سرزنش كند.
دلبر
یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۳:۲۸
فيل ها براي يافتن آب كيلومترها را طي ميكنند. و باز راضي اند. خرس قطبي در سرماي زير 40 درجه ميخوابه و راضيه. ميمون ها روي يه شاخه ي درخت ميخوابن و راضين. خودمون انسان ها هر روز آب و شربت خنك دم دستمان است. دماي اتاقمان را هم با كنترل تنظيم ميكنيم. شب ها روي تشك و زير لحاف ميخوابيم. و تازه ناراضي هم هستيم!... زنده باد فيل...
بنكوئن هاي امبراطور به راحتي توسط شير دريايي تكه تكه ميشن و خورده ميشن.ولي باز راضيه. (نكو از كجا فهميدم. از حالت جهرش مشخصه!) . اون وقت ما كه هيج خطري تهديدمون نميكنه جرا راضي نباشيم!؟
بهار
یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۴:۲
سلام و وقت بخیر
این نارضایتی انسان در همه زمینه ها وجود دارد و موجب بروز مشکل می گردد.
- مثلا من در رابطه با همسرم، همه ویژگی های مثبت و با امتیاز بالای او را (از نظر ارزش های اجتماعی یا رفتاری) به سادگی نادیده گرفته و نمی بینم(مثل امکانات رفاهی فعلی که دیده نمی شود) و تنها  چند مورد یا اشکال جزیی از وی را دیده و در ذهنم تکرار کرده و زندگی را برای هر دویمان ناخوشایند می کنم.
-یا بقیه اطرافیان، دیگر خوبی هایی که به من کرده اند یا می کنند را نمی بینم و اگر مشکل کوچکی وجود دارد فقط به آن می پردازم
ممنون
رضا
یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۹:۰
سلام
من فکر میکنم این قضایا که فرمودید درست است اما کامل نیست ، یعنی همه چیز در با هم بودن و اتحادشان شکل منطقی پیدا میکنند .
پذیرش خود در عین آگاهی از مسیر راه ، یعنی حتی پذیرفتن اینکه من دارای این نواقص هستم ( بالاخره واقعیت را که نمیشود کتمان کرد که این خود نیز در عین عدم پذیرش خود است) .
میخواهم بگویم پذیرش همان که هستیم درست و غلط با آگاهی و سعی در شدن هم با این پیش فرض معنا می یابد.
tabkom
یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۰:۵۵
با سلام  خدمت آقای پانویس و همه دوستان

زیلو از الیاف طبیعی بافته می‌شود، پنبه.....و به گفته استاد زیلوباف : " زیلو دیگر مشتری چندانی ندارد و بیشتر مردم روی  به موکت و فرش‌های ماشینی آورده‌اند"......... که تار و پود آن از مواد نفتی و مصنوعی  ساخته شده.....اما زیلو شاید  بازار خودش را کم و بیش دارد آن هم به این صورت که به عنوان یک ساخته ارزشمند و هنری با آن برخورد میکنند و در جایگاهی عالی‌تر به دیوار آویزانش می‌نمایند و در مورد زیبائی و ارزش هنری آن داد سخن می‌دهند....  و من از این داستان به یاد ذات و فطرت اصیل و طبیعی انسان افتادم که  برای استفاده و زیر پای زندگی انداختن و مصرف گذران و سالیان عمر است و این همه در  قالب شعر و رباعی و ادبیات و دین و حدیث و روایت از آن  گفته و سروده‌اند تا به یاد آورده و به جان ما بنشیند و به کارش بگیریم اما ما آنرا  با خطی زیبا می‌نویسیم و تذهیب و آرایش می‌کنیم و قاب گرفته و روی طاقچه  حافظه می‌گذاریم و فقط  به آن افتخارمی‌کنیم.....

ممنون
rahta
یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۵:۳۶
خوبه بالاخره به حقايق داري اعتراف مي‌كني. آفرين دوست من.
سان شان
یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۷:۷
سلام

در این بازار عطاران مرو هر سو چو بی‌کاران
به دکان کسی بنشین که در دکان شکر دارد

من از این دکان و صاحب دکان و مشتریهایش خیلی راضی هستم و کالای این دکان همین رضایت خاطر و دل خوش است
مریم و مهشید
یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۸:۳

ساناز م.
یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۹:۳۷
"حرف زدن از فطرت، سخن گفتن از عشق، ناخودآگاه این مدینهٔ‌فاضله‌سازی را در پی دارد." مرا یاد این رباعی مولانا می اندازد:

ای ذکر تو مانع تماشای تو دوست
برق رخ تو نقاب سیمای تو دوست

با یاد لبت از لب تو محرومم
ای یاد لبت حجاب لبهای تو دوست
ناصر
یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲۲:۲۰
صلاح و توبه و تقوی ز ما مجو حافظ
ز رند و عاشق و مجنون کسی نیافت صلاح
پرما
یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲۲:۳۴
ممنون، خیلی عالی بود...براستی هنر زندگی کردن در رضایت است
morteza.deyanatdar
یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲۲:۳۶
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

نخواهم من دگر شکر نخواهم-----------------دگر همیان پر از زر نخواهم
نخواهم من مقام و جاه و دولت-----پس از این من شکوه و فر نخواهم
همه خیر و شر از تو چشمه گیرد------برو من از تو خیر و شر نخواهم
زدی بال و پر من را شکستی------------دگر من از تو بال و پر نخواهم
منم آن بی سر و پا در وصالت-----------که در راه تو پا و سر نخواهم
تر و خشکم نمودی تا به اکنون ----دگر من از تو خشک و تر نخواهم
بدم شیر نر میدان عشقت---------------دگر میدان و شیر نر نخواهم
شب تاریک و رزم آنچنانی----------------تو بودی معبرم، معبر نخواهم
شراب و ساغرم هر دم تو بودی------دگر آن می و آن ساغر نخواهم
مرا عمری ترا چشمم به راهت---------دگر چشم و دل مضظر نخواهم
بگفتم پس چه خواهی ای که گوی------مرا هر چه رسد در بر نخواهم
بگفتا مرتضی جانا که من جز-------------------رضای حضرت دلبر نخواهم

همین!!!
هم گریز
یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲۳:۲۰
این که این حرفها دکان هست یا نیست بستگی به من شنونده هم دارد، شاید گوینده قصد دکان سازی نداشته باشد (که لااقل تا آنجا که من می بینم ندارد)، ولی من با چنان دیدی مطالبش را بخوانم و بشنوم که انگار به دنبال یک کالا به اسم مثلا معرفت یا آگاهی آمده ام.
آخر این مسئله به طور ناخودآگاه برای خودم پیش آمده بود. چند سال پیش نوشته های یک نویسنده را در یک مجله خیلی دوست داشتم و می خواندم، ولی برایم نقش یک مخدر را داشت، چند دقیقه بعد از خواندنش دوباره من بودم و روان ناآرامم.
اوایل هم که وارد مقوله خودشناسی شده بودم از آنها یک تعلق ساخته بودم و فکر می کردم مجهز به یک آگاهی هستم و دیگر در روابط دچار مشکل نمی شوم. اما موقعیتی پیش آمد و خورشید عراق تابید و اژدها که فکر می کردم مرده، از خواب بیدار شد و تازه فهمیدم که چقدر سطحی به قضیه نگاه می کردم.
خوش باشید، هر چند وقت یک بار به این دکان سری بزنید تا دور هم باشیم.
tabkom
دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۹:۵۸
با سلام

از نوشته و کامنت های همه دوستان خیلی استفاده بردم...خوب و جالب بود....و نوشته دلبر عزیز  که بیشتر اوقات طنزی سرخوشانه در آن است.

ممنون
یگانه
دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۴:۴
هر فکر ی هر عملی هر نوشته و کتابی  اگر ما رو از چاه فکر و هویت سازی و منیت حتی برای چند لحظه دور کنه و به اصل مان زنده کنه خیلی می ارزه
ولی اگه همین گفته ها و نوشته ها تبدیل به رنگ امیزی درون چاه بشه خیلی هم خطرناکه . گوینده که نیت اش بحمد اله خیره  بقیه اش دیگه با شنونده هاس .
دوشنبه ۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲۰:۴۳
اگر انسان مسیری را برای هدفی مشخص بپیماند و خود مسیر او را عوض کند، چطور؟
میشناسم شخصی را که کتاب خواندن را بصرف روشنفکر شدن شروع کرد ولی همان کتاب ها او را عوض کردند!
morteza.deyanatdar
سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۰:۴۵
حادثه

با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

عشق تو حادثه ای بود که آمد به سرم---------این بود حال من و حلقه چشمان ترم
با دو چشمی که شد از حادثۀ عشق تو تر-----هر کجا می نگرم عکس رخت در نظرم
دود آهی که برآید زدمم هست از آن--------------آتش عشق که هر دم تو زدی بر جگرم
رفتی و هین تو ندانی که پس از رفتن تو--------رمقی نیست به جسمم، بشکسته کمرم
در فراقت شده ام زار و نحیف و لاغر--------------محرمی کو که رساند به تو حال و خبرم
مهلتی و ورقی و سر سوزن ذوقی---------------------قلمی و غزلی، بعد تو باشد هنرم
مرتضی رو به خموشی بگزین خانۀ خود ---که من از تو همه عاشق تر سرگشته ترم

همین!!!
حدیث
سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۹:۳۹
بسیار زیبا پانویس عزیز.گویا زمانیکه تصور میکنی که راهت را پیدا کرده ای و دیگر از این شاخه به آن شاخه پریدن ها رها شده ای باز باید مراقبت کنی از خودت تا غرق این تصویر نشوی و درجا نزنی!
!
سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۹:۵۱
رضایت
رضایت اصلا معنی ای ندارد!!!!!!
همانطور که باید باشیم ،باشیم
درخت راضی یا ناراضی است؟
فقط خودش هست
درخت ، گل نیست ، ابر نیست ...

چهارشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۵:۲۱
رضاہت

نه، موافق نیستم. آرامش نتیجه هارمونی انسان با خود و دنیاست و این هارمونی به احساس لذت نیاز مند است. انسان عمیقا بدو احساس ترس و لذت وصل است.

فکر میکنم اشکال نظر شما در همانطور که ٬باید٬ باشیم باشیم نهفته است.
!
چهارشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲۱:۱۹
اگر وصل نباشد چه ؟
اگر نه ترس باشد و نه لذت
احساسی ورای این دو...
دانه انار
پنجشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲:۷
ترس و لذت در موجود زنده در رابطه با ادامه حیات و حفظ هستی(از طریق ادامه بقا‍‍‍‍‍‍ٔ) وجود دارند. بعد ما هستیم که احساس را در ذهن به ارزش تبدہل کرده، آنرا می پیچانیم.
پنجشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۶:۱۶
چیز های ساده بطور غریبی خارق العاده بنظر میآیند ولی فقط انسان وارسته آنرا  درک میکند
!
پنجشنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲۱:۲۱
موجود زنده...
ارزش احساس به حضورش هست . به بکر و ناب بودنش
چون دستی در باد امروز که با باد پیچ می خورد...
شاید ذهن چون توان شنا در عمق احساس را ندارد- و انسان صادق با خود ، با احساس خود روبرو ست ، - خسته می شود و شاید غرق شود . تا جانی دوبار هبگیرد کمی به زمان نیاز داشته باشد و کو تا آن جان دوباره اش...
!
جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۸:۰
چیز های ساده بطور غریبی خارق العاده بنظر میآیند...

جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۰:۴۳
مثل گردنبندی از ماه!
جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۰:۵۳
مساله رضایت همانطور که آقای پانویس به آن مکرر اشاره میکنند، به مساله مقایسه نیز بر میگردد. این مقایسه میتواند بین دو نفر و حتی خود انسان صورت بگیرد! من اگر حتی خود را با بچگی ام هم مقایسه کنم، در هر حال در یک tention یا تشویش قرار میگیرم. تا نظر شما چه باشد!
!
جمعه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۶:۴۹
هیچ نظری ندارم!
آقای ناظم! (خطرناک تر از مدیر)
چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۱ ۱۱:۱۳
دانه انار و علامت تعجب خوب مجلس را به دست گرفته اید ها! بابا بگذارید ما هم کمی حرف بزنیم. بنده که با نظرات هر دوی شما موافقم.
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد