ایکیا
سه شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۱:۳۱
سلام
ساده و کامل و درست...
در پناه حق
tabkom
سه شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۱:۵۳
با سلام خدمت آقای پانویس.....

خیلی زیبا و جالب بود.....عکس....دکلمه و توضیح اشعار....و مخصوصا موسیقی و ترانه .....و بیش از همه آن قسمتی که از خدا گلایه میکنه و همه چی رو گردن او می‌اندازد.....
25 سال پیش من هم رفتم که دیگه از این قیل و قال‌های شهر و شهر نشینی دور باشم و خودم را قانع کرده بودم به یک گوشه ده اما مرا دیپورت کردند و گفتند گروه خون‌ات به اینجا نمی‌خوره و خلاصه مرا دوباره هل دادند در این آشوب و قیل و قال.....انگار خدا می‌خواست یک تست بگیره ببینه چقدر راست میگم.....بیل می‌گرفتم سر شانه و همراه اهالی روستا می‌رفتم برای باغ اسپاردن و آبیاری.....و شب‌ها هم آسمان پرستاره و فارغ از آلودگی نورهای مزاحم ده را رصد می‌کردم......با اینکه از بچگی با من آشنا بودند اما باز با تعجب نگاه می‌کردند.....آنجا باید با کوچکترین ایراد و ناراحتی و شاید از فشار و غصه‌ی روزگار، باید  گاه گداری زن خودت را می‌گرفتی زیر کتک و اگر چنین کاری از تو برنمی‌آمد کم کم رشته امور از دستت خارج میشد و چنین ناتوانی را در تو ایرادی بزرگ می‌دیدند.......و از این زاویه که بخواهی ببینی، من هم تا دلت بخواهد آینه تمام قد ایراد هستم.....

و چنین بود که چنین شد!

تفاوت‌ها در بیرون خیلی زیاده......واقعن که قبائلا و شعوباست......
شنیده‌ام در تبت به علت فقر مادی چند تا برادر یک زن میگیرند شریکی.....و همه در یک خانه زندگی میکنند....در کنار پدر ومادر....بچه‌هایی هم که متولد می‌شوند به ترتیب اولی برای برادر بزرگتر حساب می‌شود و همینطور الی آخر.....

ممنون
morteza.deyanatdar
سه شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۱:۵۸
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

اَص تَخ سیر خوس بید،یَنی خوس خوسو بخ بخت کِرد با اِي خدایس

آخدا شعرای افسر همه سون از تو بیده----هر چه او گفت همه سون مَیــنه ز اجبار تو نه ِ

همین!!!
ساناز م.
سه شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۲:۰
دستتان درد نکند...
ن
سه شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۳:۸
خیلی جالب بود ...
امین
سه شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲۲:۵۰

خیلی زیبا بود!
ای وای، یاد روز های زیبا!!!

ممنون
........
امین
سه شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲۲:۵۵
مندیر بهارانم!!
چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۴:۲۳
سلام بر شما دوست عزیز
از پادکست واقعا لذت بردم...
و هم چنین از " چه خوه شو مهی با شوق دیدار...بروی تی تُم رهی منه کوه و کهسار"

یا علی
چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲۰:۵۶
یک بار دیگر این شعر قشنگ را از زبانت شنیدیم رفیق...لذت مضاعف بردم. اول به خاطر شعر زیبا و خوانش دلنشینت و دوم به سبب زنده شدن خاطره ی شب زیبای اصفهان و جمع صمیمی خمرکهنی ها
سپاس عزیز
سان شان
شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۷:۶
سلام

خدائیه
کودک جان مادر است ،برِدلش که باشد بیابان گلستان میشود و چای کتری سیاه شیرو عسل جان
آتئیست
جمعه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۵:۰
جناب پانویس بی نظیره. اصلا هیچ جای ایرادی نداره.در واقع همه جاش تحسین برانگیزه. این افکار بلندی که تو  این شعر هست مطمئنا حاصل تفکر بی نظیر و درست و منطقییه. واقعا لذت بردم. خصوصا از نظر آتئیستی چون من اون قسمت های گله آمیز خیلی جالبه، چون طبعا در نتیجه ی وجود چنان خدایی، چنان کار هایی هم از همان خدا برمی آید...!
دييِه كِردمِه مختار،  تو نه ِ ور’خو و بد                        نيكنم’ زِت ’مو قبول ’يوسرو’يودار ِ تونه ِ
هر  شَر و شور  به  دنيا  مِنِه  مخلوقت  اِبو               اِز َ نيم  يا  اِ’كشيم پاك  همه  سون كارتونه
خان ِ چنگيز  كه دنيانه ِ سر  اِز ته ’رفتَي                   هر چه بد  كِرد  بِه مردم  همه وادار  ِ‌تونه ِ ....
ای کاش میشد کل ابیاتو دوباره اینجا کپی می کردم!
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد