morteza.deyanatdar
جمعه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۲:۳
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

با من بودی پانویس؟!
اگه با منی، نه تنها عاقل و زیرک نیستم بلکه چند درجه ای هم دیوانه و ابلهم.

پس پانویس پاتو نکش بالا، آ شونه خالی نکن!

همین!!!
رها
جمعه ۲۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۸:۲۳
پانویس جان با این زبان رمزی که شما دارید شانس آوردید که ازدواج نکردید ...چون عمده مشکلات بین زن و شوهرها اینه که حتی وقتی به طور عادی با هم حرف میزنند منظور هم را متوجه نمیشن و اغلب سوءتفاهم پیش میاد
شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۹:۸
1- اول آنکه این عکسی که انداختی شوقی خلق می کند آتش افکن! نمی دانی که چه حسی داد بهم، رفیق

کجاست عصای موسی تا موانع را بردارد!؟


2- دوم آنکه چه اتفاق جالبی که (تو می گویی : اتفاق!.. خب من هم همین را می گویم) همین غزل حافظ را (که بیت دومش را آورده ای) در جلسه آخر خمرکهن که دو روز پیش بود خواندم ویادت کردم و درباره اش ساعتی حرف زدیم...جات خالی بود
سان شان
یکشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۵:۹
سلام

بیرون پر از این طفلی ما را برهان ای جان
از منت هر داد و وز غصه هر دادا
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد