tabkom
چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲۰:۱۲
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان.....

مثلی هست که می‌گوید،... یا نه، چرا مثل؟!......یک حرف حسابی هست که می‌گوید : " دوست آن است که ترا بگریاند نه آنکه ترا بخنداند ".....البته کمی هم غلو در آن است....اما برای اینکه مطلب دستگیر آدم بشود و یک تکانی به آدمی بدهد بد نیست........
البته این خندیدن تنها خندیدن و خنداندن نیست، ممکن است سرگرم کردن و تخدیر کردن و دلخوش کردن‌های الکی باشد......من وقتی قصد این را بکنم که بار روانی(البته بار روانی در اصل وجود ندارد) مشکلات خود را مستقلانه بدوش بگیرم، کم‌کم پاهایم قوت پیدا می‌کند و ورزیده می‌شوم و قد راست می‌کنم و می‌توانم سر خودم را بالا بگیرم و آنگونه بهتر امورات و اوضاع را خواهم دید.....نه گفتن هم هیچ کاری ندارد.....فقط یک بار امتحان کنید......چشمان خود را به روی هم فشار بدهید و و از عمق جان فقط یکبار شجاعانه بگوئید نه!!....تمام است.....از دایو پریدید پایین و بقیه کارها خودش انجام می شود و شما میوه آنرا خواهید چید.....بعد از آن هیچ اسارتی را نخواهید پذیرفت......    

ممنون
ساناز م.
چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲۰:۲۱
آقای پانویس مرسی از این مطلب و نامه‌ی جالب.دختر عموی من هم مشکلی مشابه نویسنده نامه دارد....
مرسی واقعا
امیر
چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲۲:۵۷
آفرین خانم از صحبت های واقعی شما. واقعا ممنونم.

آقای پانویس ممنونم.

خانمی که این دو ایمیل را برا آقای پانویس فرستاده اید دو حرف با شما دارم:

اول اینکه واقعا واقعا ایمیلتون مفید بود و ایمیل شما و جواب های آقای پانویس واقعا منو آگاه کرد. آگاهی از خیلی واقعیت ها و چیزها

دوم:

دوم اینکه همنطور که خودتون هم اشاره کردید شما الآن "یکساله" این جلسات رو گوش می کنید.

من یادم میاد پارسال (که یک سال بود این جلسات رو گوش کرده بودم) بسیار نا آرام بودم. ولی الآن وضع فرق کرده. خلاصه اینکه شما فکر نکنید وضع همیشه یه جور می مونه. مطمئنا اگر کار رو رها نکنید و همت به خرج بدید فایدش رو هم خواهید برد.
داستان جلسه 112 مربوط به همین موضوع است.
باز از خواهر خوبم تشکر میکنم بابت ایمیلشان. واقعا برام مفید بود. و باعث شد چشمم به یه واقعیت هایی باز بشه.
فواد
چهارشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲۳:۳۴
پست مفیدی بود - ممنون
س
پنجشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۰:۲۳
تشکر
خیلی چیزا یاد گرفتم
م. ر.
پنجشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۴:۵۵
آقای پانویس با تشکر از زحمت شما.لطفن نامه من را که حدود یک ماه هست فرستاده ام نیز بی جواب نگذارید.با تشکر.
هم گریز
پنجشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲۲:۵۸
یک تشکر هم از طرف من برای آقای پانویس و خانم نویسنده نامه. حتما همه ما مشکلات گذشته یا فعلی خودمون رو در گوشه هایی از این پرسش و پاسخ پیدا می کنیم.

با حرف امیر کاملا موافقم. اگر این موضوع رو جدی بگیرید و واقعا خسته از رنج هاتون باشید حتما این دوران گذار طی میشه و فکر میکنم خروج از رابطه مخرب (به قول تبکم، "نه" گفتن) اولین قدم در این راهه.

یه چیزی هم وقتی نامه رو میخوندم به ذهنم اومد. اون قسمت که آقای پانویس گفتند اگر کسی باصطلاح مهربانی های خیلی بزرگی در حق شما کرده، مجبور نیستید جبران کنید و محبت شما وقتی اصالت دارد که محرکش درون خودتان باشد، نه جبران محبت طرف مقابل - میخواهم این نکته را هم اضافه کنم که علاوه بر آن که حس وظیفه جبران در شما کاذب است، با این حال قطعا اعتقاد واقعی به همان حس کاذب هم ندارید. دیده ام کسانی را که همه اش دم از جبران خوبی کسی می زدند ولی دائم منتظر بودند یک اشتباهی از طرف بیابند تا به او بگویند همه خوبی هایت را با این کارت ضایع کردی، من دیگه هیچ وظیفه ای برای جبران ندارم.

میدونم جمله بندی هام افتضاح بود؛ خودمم به زحمت میفهمم چی گفتم. امیداورم شما متوجه منظورم شده باشید.
مریم و مهشید
پنجشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲۳:۸
نامه خیلی خیلی خوبی بود و نکته های خیلی خیلی خوبی یاد گرفتیم مرسی از نویسنده نامه و از آقای پانویس

setar
جمعه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲:۴۱
پانویس جان -

فکر کنم این جمله ایشون باید قرمز آتشین میشد.

" آخه هیچکس تابحال اینطوری دوستم نداشته"

که در نگاه من ریشه اصلی مشکلات هویتی ما درش نهان است. یعنی داشتن هویتی "متکی" بر هر آنچه بیرون از خود است. فرق نمیکند - برای ایشون (که مثالی از همه ما هاست)  اتکا به یک سری ارزشهایی که از طرف خوانواده و جامعه ترسیم شده تا ناخودآگاهانه مسیر زندگی را برایمان معین و مشخص کند.

باید توجه کرد که این "هویت کاذب" خود را در مراحل مختلف زندگی به صورتهای مختلفی تجلی میکند. بطور مثال برای این خانم در نوجوانی کناره گیری و حس کمبود و در جوانی رد شدن کنکور ارشد و سرکوب شدن از طرف خانواده و جامعه (هم کلاسیها در دانشگاه) و حالا که از لحاظ بلوق ایشون در سن ازدواج هستند از طریق رابطه ای که توی "رویدرباسی" متکی به همان ارزشهای مشخص شده است و همواره هویتی کاذب میباشد.

و چه ایشون این ازدواج را با این شخص انجام دهند و چه نه (ایشون فقط بطور مثال است - خود حقیقت نقد حال ماست آن...) فرقی به حال ایشون نخواهد کرد - زیرا در آینده و در موقعیتهای دیگر (بچه دار شدن - خانه خریدن - معاشرت کردن - شقل کار پیدا کردن - و و و و) دوباره سر سیاه خود را بیرون خواهد آورد و در آنجا هم مخرب خواهد بود.

کار اصلی برای ایشون و  تمامی ما خود شناسی است از طریق روبرو شدن با خود. آن زمان که به آگاهی رسیدیم - دید ما به زندگی جور دیگری خواهد شد.

از نگاه من مشگل ایشون (نمادی برای همه ما) ازدواج و کنکور و مشغله و غیره نیست. مشگل اصلی شناخت خود است.
جمعه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۳:۱۲
باسلام خدمت آقای پانویس و نویسنده محترم نامه
با اجازه!! من بخشی از نامه شما رو در سایت" کیانا وحدتی" کپی کردم. اگه دوست داشتین سر بزنین
رها
جمعه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۵:۵۲
به عنوان کسی که عاشقانه با همسرم ازدواج کردم ولی بعد از سالها متوجه اشتباهم شدم فقط به شما دختر عزیز پیشنهاد میکنم تا درون خودت احساس رهایی و استقلال نکردی و تا با خودت به صلح و آرامش نرسیدی به فکر ازدواج نباش ..همسر من هم از بچه گی سختی های زیادی را به علت نداشتن والدین متحمل شده بود و این سختیها به ظاهر او را خود ساخته نشان میداد ولی درونش  غوغایی بود بدتر از خود من..میگن  همیشه وقتی میخوای بری سوپر مارکت خرید سعی کن گرسنه نباشی و با شکم پر برو خرید تا هله و هوله نخری که هم پولت بره هم باعث چاقی میشه.در مورد ازدواج  و رابطه هم  فقط وقتی درون و روانت مستقل و پر هست میتونی انتخاب درستی بکنی
خانم نویسنده ی نامه!
جمعه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۲۱:۵۲
سلام آقای پانویس و دیگر دوستان
من جواب نامه ام را ماه ها پیش دریافت کردم وممنونم از آقای پانویس بابت راهنماییشان ؛گرچه که ما جوانیم و جاهل و تا سرمان به سنگ نخورد .. حالا مدتی گذشته و سر ما به سنگ خورده که برای جناب پانویس توضیح داده ام مفصل!
ممنون از نظرات دوستان ،استفاده کردم و خوشحالم که تجربه ام بر تجارب شما افزوده! و نگران نباشید خانم رها من دیگر حسابی سیرم!!
ضمنا این یک نامه خصوصی به آقای پانویس بوده که ایشان با تغییراتی بجا، آن رابرای استفاده دوستان روی سایت قرار داده اند.. خواهشا تکثیر ننمایید!!
باسپاس
در پناه حق باشید
ساحل ارام
شنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۱ ۱۴:۳۹
سلام به همه دوستان و تشکر ویژه از جناب پانویس

پست جالبی بود و خیلی از نکاتش به نظرم درد مشترک بسیاری از ماست.
دویدن بی انتها در مسابقه موهومی!!! چه رنج ها که به روان آدم وارد نمی کند و نتایجش به طرز غیر قابل باوری در همه مراحل زندگی کنترل رفتار را بدست می گیرد.
مصطفي جمشيد
جمعه ۵ خرداد ۱۳۹۱ ۸:۴۶
سلااااااااااااااااااااااااااام به همه عزيزان يه مدت نبودم حسابي گرد و خاك كردينا اي  ول خوبه كه بچه هاي جديدو دوستاي قديمو ببينيو بشنوي ...

عالي بود ممنون آقاي پانويس عزيز .

آقا يه سوال؟؟:
"   مردها موجودات خیلی ناقلا و بدجنسی‌اند! "
حرف شما قبول حالا خانمها چه جور موجوداتي هستند؟
دوشنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۲ ۲:۳۵
ممنون من خیلی از این مطلبتون استفاده کردم خیلی قشنگ جواب دادین
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد