morteza.deyanatdar
دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۱ ۱۶:۴۲
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

گفته ایم این را ولی با دگر
بشنو این از مرتضی ای گل پسر


اگر خواهی نگویی وای و ایکاش-------اگر خواهی نگردد سر تو فاش
اگر زخمی برآورده زجانت----------------نمی تابی به روی آن نمک پاش
اگر زاهد اگر صوفی اگر رند-------------عسس باشی و یا از جمع اوباش
اگر از شش جهت شش نقش داری------اگر هستی مدل یا نقش نقاش
اگر داری صنم یا دلبری خوش--------------هوس داری دو لبهای شکر خاش
سخن بس مرتضی بشنو نصیحت---خودت باش و خودت باش و خودت باش


همین!!!
fafa
دوشنبه ۱ خرداد ۱۳۹۱ ۱۷:۳۳
I loved  those  babies
سان شان
سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۱ ۷:۳۵
سلام

tabkom
سه شنبه ۲ خرداد ۱۳۹۱ ۱۸:۴۹
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان....

این ترک کردن مواد مخدر که می‌گویند خیلی سخت است به جای خود....اما با جسم آدمی درگیری دارد.....اما ترک کردن و استفاده نکردن از افیون ارزشها و اعتباریات که در ریزترین و پنهانی‌ترین درزهای  ذهن آدمی رسوخ کرده، نمی‌خواهم بگویم نشدنی و محال اما، بی رودربایستی ، خیلی مشکل است......مثلا شاید مثل پریدن با چتر از هواپیماست از ارتفاع چهارهزارمتری.......یک فاصله زمانی و مکانی از هواپیما تا رسیدن به زمین محکم زیرپا وجود دارد.....
یا مثل عبور از یک رودخانه خروشان با پا گذاشتن بر روی گدارهایی سست و لرزان.....وسط‌های کار دیگر نه آنجایی که بودی هستی و اصلا هم نمی‌توانی در آنجا دوباره جایی داشته باشی.......و هم اینکه هنوز به مقصدی نرسیدی......و آنچه ترا در بین این دو نقطه می‌تواند به کار و کمک بیاید.....شاید همان اصل اصیلی است که باید به آن برسی....یا نه....وجود و حقیقت آنرا بپذیری و احیا کنی.......
اراک یک شکسته‌بند معروف داشت به نام اسکندر.....خیلی سال پیش فوت شده و می‌گویند دخترش به جای او شکسته‌بندی میکند.....شگرد معروفی داشت برای پاشکسته‌هایی که چندین ماه با پای دردناک و عصا به زیر بغل، خانه‌نشین بودند.....و دیگر باورشان شده بود که تنها با همین دوچوب زیر بغل است که میتوانند راه بروند......و او که استاد بود و میدانست که این تنها ترس است که مانع ایستادن بر روی دوپا است، به مریض ترسو میگفت بلند شو و بدون عصا به طرف من بیا تا راه رفتن ترا ببینم و ترا معاینه کنم و وقتی مریض امتناع می‌کرد میگفت خوب اشکالی ندارد با عصای زیر بغل بیا و در حینی که از نزدیک پاهای او را به آرامی لمس میکرد و با مریض صحبت میکرد و فکر او را مشغول کرده بود، یکدفعه با دودست از دو طرف میزد و عصاها را به زمین می‌انداخت و شخص که تا به حال به عصای زیر بغل عادت داشت، خواه ناخواه خود را بدون عصا می‌دید و ابتدا  وحشت می‌کرد اما در ادامه پی می‌برد که عجب ، مثل اینکه می‌تواند بر روی دو پا بدون وابستگی به عصا، تکیه کند!  

ممنون
بی ادب
چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۱ ۱۳:۳۱
بچه ها برعکس ما بزرگترها هستند. به ظاهر بی ادب اند ولی در باطن مؤدب و دوستدار شما.

ما آدم بزرگها در ظاهر با ادبیم اما در باطن بی ادب.

به نظر شما رفتار بچه ها درست است یا رفتار بزرگترها?
به عبارت دیگر آیا این خصوصیت بچه ها را باید تغییر بدهیم یا بگذاریم همانطور باشد
رحتا
چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۱ ۱۶:۴
موسیا آدابدانان دیگرند

(حتی اگر این آداب و اصول «صحیح» باشند، بهرحال بیرونی‌اند...
اشکال این طرز فکر شما در اینست که انسان را موجودی اجتماعی نمی بینید. اگر انسان تنهایی و درون غار زندگی می کرد می توانست با این دستورالعمل ها زندگی کند و دور آداب معاشرت با دیگران را خط بکشد اما انسان وقتی در اجتماع زندگی می کند و با دیگران ناگزیر است آداب همه چیز را یاد بگیرد از آداب حرف زدن گرفته تا آداب رانندگی کردن و هر چیز دیگر.
یگانه
چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۱ ۱۹:۴۱
بنظر من مشکل اینجاست که معنویات قاطی ذهنیات شده . کارهای معنوی اداب و اصول نداره و نباید اون را در قالب گنجاند .
یه مجلسی رو در نظر بگیرین یه بچه رو هم در نظر بگیرین هی وول می خوره همه چی رو به هم می زنه انگشت پاشو هم می کنه تو دهنش و .... هیچکدام اینها بد نیست خوب هم نیست  فقط بچه ست و اداب نشستن در مجلس رو نمی دونه.
ولی انجام یکی از این کارها از یک ادم بالغ صحیحه؟ با اینش هم کاری نداریم که مردم چی میگن. اخرش میگن دیونه س  و هیچی حالیش نیست.
ولی انسانیت اداب خاص خودش رو داره یک انسان بالغ و رشد کرده باید اداب غذا خوردن اداب معاشرت و اداب زندگی در اجتماع رو بدونه . این فرق می کنه با اینکه از بیرون به ما تزریق کنند که امسال رنگ سال این رنگیه .مد سال اینه و............
ما می تونیم در جامعه  هم خودمون باشیم هم اداب و معاشرت رو رعایت کنیم .
ینظرمن نباید رفتار بچه ها رو  بخاطر اینکه رفتارهاشون رو تحلیل نمی کنند و ازادانه هر کاری که دلشون می خواد می کنند را ملاک انسانیت قرار بدیم.
ساناز م.
چهارشنبه ۳ خرداد ۱۳۹۱ ۲۰:۲۰
من فکر میکنم رحتا و یگانه متوجه منظور آقای پانویس نشدند.آقا یا شاید خانم رحتا شعری که از داستان موسی و شبان مولانا آورده عکس آنچه در نظرشان است را میگوید!اصل شعر اینست: موسیا آداب دانان دیگرند....سوخته جان و روانان دیگرند!و این بیت همانست که فکر میکنم منظور آقای پانویس است.سوخته جان و روانان هستند که عشق دارند! نه آداب دانان.
نظر آقا یا خانم یگانه نشان میدهد ایشان نیز منظور آقای پانویس را متوجه نشده اند.گمان نمیکنم رهایی از آداب به آن معنی باشد که شما فهمیده اید.بلکه بمعنی رها شدن درون از قید و بند آن است.نه انگشت پا را در دهان کردن توسط آدم بالغ!
من به عنوان کسی که جلسات آقای پانویس را گوش داده ام و فکر میکنم با حرفهای ایشان آشنایی دارم گمان نمیکنم منظور ایشان این چیزها باشد. مثل انگشت پا را در دهان کردن یا شبیه آن.منظور در زندان ماشینی بودن و اینکه همه چیز زندگی ما شده بکن نکن باید نباید باادبی بی ادبی و...
ویدیوی بچه ها و پستونک فوق العاده بود.مرسی
س
پنجشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۱ ۰:۵۹
داستان موسی و شبان که شما اشاره کردهاید تاییدکنندهی سخن آقای پانویس است:
هیچ آدابی و ترتیبی نجو/هرچه میخواد دل تنگت بگو
تشکر.
یگانه
پنجشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۱ ۱۰:۸
سلام خدمت همه دوستان
ساناز عزیز متوجه منظور اقای پانویس شدم منظور من هم تفکیک اداب اجتماعی با اداب معنوی بود.گفتم که مشکل ما اینه که معنویات قاطی مسائل ذهنی شده  طریق عشق هیچ اداب و ترتیبی نداره چون ما قبل از اینکه پا به عرصه هستی بذاریم در فضای عشق با ادب بودیم و با ادب به دنیا امدیم  متاسفانه شرایط و موقعیت های اجتماعی ما رو بی ادب کردند. منظورم این بود که ما می تونیم در اجتماع هم خودمون باشیم و هم اداب اجتماع را  رعایت کنیم یا اینطوری بگم زمانی که خودمون هستیم نا خود اگاه اداب اجتماع را هم رعایت خواهیم کرد. ولی بچه ها اینطور نیستند
tabkom
پنجشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۱ ۱۱:۱
با سلام....

از متن یادداشت آداب : " بنظرم بطور کلی اصل و جوهر آنچه اینگونه نوشته‌ها القاء می‌کنند، خود نبودن است. از خودبیگانگی و اینکه انسان رفتارش را بر اساس یک سری «آداب» و «اصول» بیرونی قرار دهد. حتی اگر این آداب و اصول «صحیح» باشند، بهرحال بیرونی‌اند. از درون انسان و خودبخودی و درون‌جوش نیستند. و این موضوع باعث بانی ماشینی شدن وجود روانی آدمی می‌شود.  "

بنده هم  فکر می‌کنم منظور این است که ماشینی و کلیشه‌ای نباشیم......طبق دستورالعمل زندگی نکنیم.....بودن را احساس کنیم و بر طبق فهم و حس و درون اصلی خود آنرا زندگی کنیم.....تمام برگهای درخت‌های چنار را در تهران جمع کنید و تک‌تک با هم مقایسه کنید،........ ندید قول می‌دهم دو تا از آنها با هم یکی نباشد......( چقدر راحت است قول اینجوری دادن!).......

ممنون
شهرام
پنجشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۱ ۱۷:۱۵
آقای یگانه: ما می تونیم در اجتماع هم خودمون باشیم و هم اداب اجتماع را رعایت کنیم یا اینطوری بگم زمانی که خودمون هستیم نا خود اگاه اداب اجتماع را هم رعایت خواهیم کرد.

میتونم سوال کنم چطور چنین چیزی ممکنه؟!
پنجشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۱ ۱۸:۹
اگر در خود مرکز را بیآبی، قطعا برای یافتن آن دور و بر خود را ویران نمی کنی و احتیاج به حمله بدیگران را نیز نداری. انگشت پا هم که  اگر  هم بخواهی، به دهانت نمیرسد و مساله منتفی است!!!
مریم و مهشید
پنجشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۱ ۱۸:۳۰

رها
جمعه ۵ خرداد ۱۳۹۱ ۱۶:۴۲
تعارفات غیر واقعی یک از آفتهای زندگی ما ایرانیهاست .مثلا خیلی از خانومها وقتی کسی میاد خونه شون اصرار الکی میکنند که شام تشریف داشته باشید ولی تو دلشون میگن خدا کنه طرف قبول نکنه ولی آداب اجتماعی ایرانی حکم میکنه که تعارف کنند..مثلا در مراسم عزا داری صاحب عزا باید حسابی و صد چنان خودش را ناراحت نشون بده تا جلوی مردم آبروش نره یادمه قدیمها باید یکسال سیاه میپوشیدی و موسیقی و فیلم و آنچه که باعث سرگرمیت میشد را انجام نمیدادی چون مردم حرف در میاوردن . یک انسان بالغ و رها از نظر پاکی ذهن مثل بچه هاست ولی از نظر توانایی های فیزیکی تواناست و نیاز درونی نداره که چهار دسته و پا راه بره یا ظرف میوه و شیرینی را رو زمین بندازه و یا دکمه و سنگ را تو دهنش بزاره
tabkom
جمعه ۵ خرداد ۱۳۹۱ ۱۷:۳۱
با سلام خدمت آقای پانویس وهمه دوستان

به نظرم منظور خانم یگانه این است که رعایت آداب و روشهایی که در ظاهر برخوردهای اجتماعی پذیرفته شده و رفتاری برخلاف آن می‌تواند ما را بدون جهت انگشت‌نما کند، هیچ تباینی با «خود بودن»  ندارد، البته به شرط آگاهی به این روند.......
به طور مثال، ما نیاز داریم برای گذران زندگی در همین جامعه و همین روابطی که بر آن حاکم است شغلی داشته باشیم.....آیا می‌توان چون اصول حاکم بر روابط در جامعه غلط است خود را از آن کنار بکشیم؟.......اگر بله پس باید تشریف ببریم «هتل غار»،.......اینگونه فکر کردن، آدم را به سمتی سوق می‌دهد که ابتدا خود را تافته جدا‌بافته ببیند و در ادامه منزوی خواهد شد و وسواسی.....اتفاقا وقتی شما اسیر منیت نباشی در منظر افرادی که مثلا در آگاهی نسبی نیستند و اسیر هویت فکری level بالا هستند، قابل تحمل و جذاب جلوه میکنی و به نسبت دیگرانی که غرق و گرفتار هستند برای آنها کمتر مشکل‌ساز خواهی بود و به همین جهت به سمت شما کشش بیشتری دارند و حتی به نوعی می‌توانی اثری مثبت داشته باشی.....

البته باز عرض می‌کنم نیازی به این بحث نیست چون موضوع روشن است و فقط بعضی دوستان اشتباه برداشت کرده‌اند.....

ممنون
کیا
یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۱ ۱۹:۵۵
سلام رهای عزیز
خیلی خوب گفتین
دقیقت درست و صحیحه چرا که کسانی هم که پیر میشن یا دچار آلزایمر میشن نیاز دارن به نگهداری دیگران و باصطلاح خیلی از آداب رو قادر به انجامش نیستند

امروز به همین فکر میکردم که شما آدمیرو نمیشناسین که دستش رو در کوره آتیش فروببره
آیا کسی بهش این رو آموزش داده؟
انجام دادن چیزهایی از این قبیل ربطی به هویت فکری نداره یک نیاز جسمانی ادمه که به مرور زمان یاد میگیره که چه کاری رو انجام بده وچکاری رونه

مثلن بچه های زیادی رو میشناختم که بشدت از مدرسه فراری بودن و حتی مسخره کردن دیگران که همون القا هویت فکری بود تاثیری روشون نداشت

اما نیاز به خوندن و نوشتن به عنوان یک نیاز اساسی در حال حاضر باعث یادگیریه اونها شده

اگر نیاز به شغل و درامد باعث تحصیلات شد خیلی هم خوبه چون از درون میاد و ما به ازاش وجود داره

اما الان تحصیلات یعنی چیز دیگری شدن
یعنی لفظ پر طمطراق دکتر و مهندس رو داشتن

و بسیار بسیار از کسانی که به همین دلیل مدرک گرفتن به اجبار و بدون کمترین علاقه اینکار روکردن
و با زجر واحدهاشو پاس میکنن و با التماس و پول و .... به زور مدرک رومیگیرن که "باسواد" بشن.

جالبترین چیز اینه که دو ادم که زندگیشون عین همه
یعنی یه شغل و یه کار و درامد دارن
ولی اصلن از لحاظ درونی مثل هم نیستن
یکیشون راحت و فارغ از بازیهای هویتی
ویکیم شب تا صبح بیخابی و چه کنم چه کنم برای چیز بهتری شدنه.
پس ظاهر زندگی درون رو اصلن نشوننمیده
خیلی حرف زدم...
همگی در پناه حق
التماس دعا
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد