پانویس
جمعه ۵ خرداد ۱۳۹۱ ۱۷:۵
شعر از حافظ است (بحضرت عباس قسم):

http://www2.irib.ir/hafez/hafez.asp?page=463
tabkom
جمعه ۵ خرداد ۱۳۹۱ ۱۸:۵۲
نک غذا

با سلام.....

این بشقاب خالی را می‌توان از یک زاویه مرتبط با یادداشت قبلی به نام « آداب» دانست.....یعنی از این « در» درخواست غذا و هستی نکن که هیچ دیگی به بار نیست......کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا باید به این معنی باشد......در هر روز و بر هر زمین باید دائم آنچه را که از ارزشها و اعتباریات جمع کردی و یا  حتی زورکی به تو چسیانده اند،  از خود بریزی.....و این هوشیاری دائمی را می‌طلبد....تا به شایستگی درک و دریافت نیستی برسی.....
ما از هر امکان و وسیله‌ای دانسته و ندانسته برای تغذیه کردن من استفاده می‌کنیم و عرفان در نهایت کار یک بشقاب خالی جلوی ما می‌گذارد و هر چه هست در همین بشقاب خالی قرار دارد.....واقعا که چالش برانگیز و شورآفرین است......شادی و رقص آن درویش با دیدن سفره خالی از نان برای همین بوده......مثل معماها و لغزهایی که در مثلا روش « ذن »  به کار می‌برند.....

ممنون
morteza.deyanatdar
جمعه ۵ خرداد ۱۳۹۱ ۲۳:۵۹
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

اکنون که گشته ام من بی قید و لاابالی
بر گویم این دو بیتی در عین گنگ و لالی
قسمت شود زنم من بوسه به روی خالی
خالی که بر رخ توست آن خال خطمخالی

همین!!!
فريبرز
شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۱ ۱:۳۶
خود جاي خالي
سان شان
شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۱ ۱۱:۳۶
سلام
انسان هرچه سن اش کمتر باشد به فطرتش نزدیکتر است در جوانی و بخصوص نوجوانی  از رمان و فیلم های عشقی بشدت خوشم میامد تمام توجهم را حالت عشق و حیرانی و شوری که در چهره عاشق ها به سمع و نظر تماشاگر و یا خواننده میرساندند ، جلب میکرد اما به لحظه ازدواج که میرسید غصه دار میشدم هیچوقت دلم نمی خواست رابطه شان به ازدواج منجر شود چون حس میکردم دیگر از آن حالت شور و شیدائی چیزی باقی نمی ماند و دلیلش را هم نمی دانستم حتی وقتی در مجالس عروسی شرکت میکردم و ناهشیارانه با شور و شوق و صداقت بچگی به حالت چهره و حرکات و رفتارشان چشم میدوختم در پایان مجلس از ته دل و با حالت ناراحتی میگفتم تا همینجا قشنگ بود ، ایکاش عروس و داماد از هم جدا میشدند و هر کدام به خانه خودش میرفت چون تصورم بر این بود اگر در کنار هم باشند حتما عشق هم تمام میشود. یادم هست یکبار به یکی از این آدم بزرگها گفتم حالا نمی شود هر کسی به رود خانه خودش ، از حرف من قاه قاه خندید و به پهلو دستی های خودش هم تعریف کرد. خوب  هویت فکری را نمی شناختم تقصیر را به گردن ازدواج انداخته بودم.
امین
شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۱ ۱۳:۴۹
مرحبا ‌ای عشق خوش‌سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما

شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۱ ۱۶:۵۸
رجوع شود به جلسه ۷۵ قصه عشق صوفی بر سفره تهی!
همان است.
ساناز م.
شنبه ۶ خرداد ۱۳۹۱ ۱۸:۱۲
عشق نان بی نا غذای عاشق است...

عاشقان اندر عدم خیمه زدند / چون عدم یک‌رنگ و نفس واحدند

م و م
یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۱ ۹:۲۹
بله دانه انار جان. داستان صوفی و سفره تهی است...
تشکر
یکشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۱ ۱۱:۱۷
مرسی از جواب، پس مشق هایم را کرده ام :-)
البته پذیرشش چیز دیگریست
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد