توسکا
شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۱ ۲۱:۲۷
چقدر این مناظر و تصاویر زیباست!

ممنون
tabkom
شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۱ ۲۲:۳۴
با سلام.....

زمان شاه بود و من سال آخر دبیرستان بودم و همزمان در  بار یکی از هتل‌های معروف تهران کار می‌کردم....بارمن‌های قدیمی همه در شیفت خودشان نیم الی یک بطر ویسکی می‌خوردند......تنها من بودم که از این نظر به هتل ضرر نمی‌رساندم.....البته همه آنها سن‌های بالاتری داشتند به نسبت من.....و تجربه‌ای بالا  در مورد شناختن انواع مشروبات و ساختن کوکتل‌های مختلف با انواع مزه و طعم و مراتب مختلف میزان الکل.....و بیخبر بودند از « کاردزدی»  من که در دو تا تابستان چنان فوت و فن کار را آموخته بودم که از سال آخر دیگر به عنوان یک شیفت مستقل، قسمتی عمده از کار که سرو مشروب روی میز بار بود را به دستم دادند.....و همچنان من به خوردن  بی میل بودم.......تنها یکبار خواستم مست کردن را تجربه کنم و چنان خوردم که نمی‌توانستم تعادل خودم را حفظ کنم......جلوی آینه ایستاده بودم و به خودم نگاه می‌کردم و قاه‌قاه می‌خندیدم.......و در ادامه سرگیجه آمد و من طاقباز روی زمین افتاده بودم و احساس میکردم که زمین چنان بالا می‌آید که من در وضعیت عمودی قرار می‌گرفتم و من دو تا دست خود را به دو طرف باز کرده بودم و زمین را چنگ میزدم که نیفتم و تعجب میکردم که چرا نمی‌افتم......و در پایان گلاب به روی شما برای اولین و آخرین بار، چنان بالا آوردم که هیچوقت فراموشم نخواهد شد......
از همان موقع‌ها، به طور غریزی می‌دانستم که با هر حالی که دارم بهتر است بدون گله و شکایت بمانم و از آن فرار نکنم و منتظر باشم ببینم چه پیش خواهد آمد.....و دیده‌ام که از این روش در زندگی می‌توان نتیجه گرفت......در حقیقت بعضی اوقات آدمی به جایی ممکن است برسد که گمان کند کارش تمام است اما می‌بیند که سمت و سوی امور به جهتی پیش می‌رود که گشایشی پیش خواهد آمد و اوضاع تغییر می‌کند.....بودن در آن لحظات بدون تزلزل و با دقت شاهد بودن، جوهر‌هایی را در درون به انسان می‌نمایاند......

ممنون
ساناز م.
یکشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۱ ۸:۵۸
کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود
عاشق مسکین چرا جندین تجمل بایدش؟!
مجید
یکشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۱ ۹:۱۴
عشق و شراب و رندی مجموعه‌ی مراد است...چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد
یه نفر
یکشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۱ ۱۵:۱۳
و اگر این مزارع در ایران بود، به جای کارخانه ی شراب سازی، کارخانه ی دولمه سازی می زدند.شاید!!
آه ه ه ه  که چقدر این اجنبی ها منحرف اند! از انگور هم منظور بد میگیرند!!
یکشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۱ ۱۶:۴۰
چقدر زیبا!
عکسای طبیعتو می گم
روح از سر آدم می بره
ناشده بی عقل و جان و دل،درین  ره کی شوی
محرم درگاه عشقی با بت و زنار گرد
اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
م و م
یکشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۱ ۱۷:۸
چه عکسهای قشنگییییییییییی
یکشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۹۱ ۲۲:۱۵
سلام بر پانویس عززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززیز

و همه میهمانان این دولکتده ی باارزش

اومدم بگم دلم براتون خیلی تنگ شده .....


بدجوری درگیر جذبه های بهار شدم ..... دلم می خواد ساعتها در دشت باشم  و فقط نگااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااه کنم .
هر چی با موجودات ریز و درشت دشت حرف می زنم تمووووووووووووووووم نمی شه ...

تو دشت که هستم حتی نمی تونم راحت قدم وردارم .... زیر پاهام پر از خداست ....
ریز و درشت ... جورواجور .... رنگ به رنگ .....
فقط همه شون در یه چیز مشترکند ...... همه شون زبان عشق رو می دونند ....
چقدر راحت می شه باهاشون حرف زد خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

دوستتون دارم ......
سه شنبه ۱۶ خرداد ۱۳۹۱ ۲۳:۴۷
داودجان من با دیدن عکسا بی می مست شدم بابا اونجا بهشته اونجا من بیام همش تو مدتیشنم بی ساز و می اگر اونجا بودم حتما حداقل یک مرگ و تجربه می کردم
رها
چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۱ ۲:۱۴
پانویس جان شما کانکشن قوی داری هر جای وصل میشی من که اگر حساب کل بطری ها هم برسم نمیتونم کانکت شم بعد اسم مستعار خودم هم گذاشتم رها !!!
سان شان
چهارشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۹۱ ۷:۱۱
سلام

چو بگذشتی تو گردون را بدیدی بحر پرخون را
ببین تو ماه بی‌چون را به شهر لامکان ای دل
زبون آن کشش باشد کسی کان ره خوشش باشد
روانش پرچشش باشد زهی جان و روان ای دل
                                                             مولوی
سان شان
پنجشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۱ ۸:۲۸
سلام

نور افکنی
امور بیرونی هم همینطور هستند یک امر بیرونی به ظاهر ثابت در شرایط مختلف روحی روانی انسان به شکلهای مختلف و متناسب با حال انسان جلوه گری می کند مثلا درخت و چمن و هر منظره و موجودی  را که انسان هر روز می بیند اگر درونش اسیر زمان ویا خاطرات خوب و بد گذشته باشد آن منظره برایش تازگی نداشته و یا متوجه حضورش نمی شود و یا بنظرش کاملا مرده و بیجان می آید و دهانش برای حرف زدن با آن باز نمی شود و گاه با دیدنش احساس ملالت و کهنگی و دلتنگی  هم می کند حتی اگر آن منظره یادآور خاطرات خوش گذشته باشد باز ملال آور است چون خود رفتن به زمان گذشته چه خوش و چه بد  ملال آور است اما اگر در حال حضور داشته باشد هزار بار هم که آن منظره را دیده باشد انگار که اولین بار است می بیندش و بی اختیار با او سلام علیک می کند و جویای احوالش می شود. برای همین است حال آدم که تغییر میبابد آدمهای دور و برش نیز که همیشه ازارش میدادند دیگر بی آزار می شوند در حالیکه آنها هیچ تغییری نکرده اند و جای دیگر به وظایفشان عمل می کنند بلکه چون دیگر انسان به وجود لاوجود هویت فکری پی برده و از آن پایگاه به امور و آدمها نگاه نمی کند هویت فکری دیگران را هم بخود جذب نمی کند حال آنها هر رفتاری که داشته باشند بخودشان مربوط است و خودشان را در طرف مقابل دیده اند.
شیر خود را دید در چه وز غلو     خویش را نشناخت آن دم از عدو
عکس خود را او عدو خویش دید   لاجرم بر خویش شمشیری کشید
ای بسا ظلمی که بینی در کسان     خوی تو باشد دریشان ای فلان
اندریشان تافته هستی تو             از نفاق و ظلم و بد مستی تو
آن توی و آن زخم بر خود می‌زنی    بر خود آن دم تار لعنت می‌تنی
در خود آن بد را نمی‌بینی عیان     ورنه دشمن بودیی خود را بجان
حمله بر خود می‌کنی ای ساده مرد     همچو آن شیری که بر خود حمله کرد
چون به قعر خوی خود اندر رسی     پس بدانی کز تو بود آن ناکسی
شیر را در قعر پیدا شد که بود         نقش او آنکش دگر کس می‌نمود
هر که دندان ضعیفی می‌کند         کار آن شیر غلط‌بین می‌کند
می‌ببیند خال بد بر روی عم       عکس خال تست آن از عم مرم
مؤمنان آیینهٔ همدیگرند             این خبر می از پیمبر آورند
فاطمه
چهارشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۱ ۲۳:۳۶
سلام به همگی
من یه تازه واردم. مدت کمیه که با مثنوی و این سایت آشنا شدم. فقط میخواستم بگم که تو این مدت کم کلی چیزا یاد گرفتم و دلم میخواد خدارو بغل کنم
فاطمه
چهارشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۹۱ ۲۳:۴۰
ممنونم از این عکس های زیبا. روحمونو نوازش داد. مررررررررررسی
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد