سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۱ ۱۳:۴۴
مساله مرگ یک عزیز بطور کلی مساله ایست متناقض که خاطره، یاد و فکر را در ما ایجاد میکند که زندگی در حال را دشوار میسازد. یک موجود زنده همیشه در رابطه و تبادل با دیگریست و معنای او (بگفه آقای پانویس) هر چند تکراری باشد اما واقعی است درصورتی که  بعد از مرگش ما معنای او را نشخوار میکنیم.

مرگ یک عزیز، مرگی است در درون ما که درست بهمین خاطر ما را در بهت نگاه میدارد. مرگ یک عزیز گاهی از مرگ خود ما سخت تر است بدین عنوان که ما مرگ خود را تجربه نمیکنیم ولی مرگ او را بلی.
ساناز م.
سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۱ ۱۵:۵۸
ساده و زیبا...
امین
سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۱ ۱۷:۴۱
سلام

بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست!

ممنونم
....
پانویس
سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۱ ۱۹:۱۹
بعضی دوستان تقاضای ترجمه فارسی صحبت جیدو خان را کرده‌اند. اگر کسی از دوستان این زحمت را بکشد، علاوه بر عوض یک در دنیا و صد در آخرت، دعا می‌کنیم با کریشنامورتی محشور شود.
کودک
سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۱ ۲۱:۱۸
یک شیر دریایی پنگوئنی را دید. به سمتش رفت و گوشت اطراف استخوانش را کند و خورد. استخوان و سر پنگوئن را رها کرد. و سر و استخوان و پاهای پنگوئن آرام آرام بی آنکه جانی داشته باشد روی کف دریا افتاد. حالا سوال من این است؟

پنگوئن چه شد؟! آیا به دهان شیر دریایی رفت یا روی کف دریا افتاد؟

اصلا پنگوئن از اول چه بود؟!

دوستان به این دو سوال جواب دهند؟

1‏ پنگوئن کجا رفت؟

2‏ چیزی که من به آن میگفتم پنگوئن چه بود؟

البته تا حدودی پانویس جان جوابش را گفتی. نمیدانم این چه سری است که هر وقت مطلبی یا سوالی به ذهنم میرسد یک مدت بعد در پادکست ها یا جای دیگر مطرح میشود.
‏(حیف که انگلیسی درست بلد نیستم وگرنه چنان ترجمه ای میکردم که انگشتانتان را هم باهاش بخورید )
کودک
سه شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۱ ۲۱:۲۰
نقل قول از پانویس:

<<

پس وقتی من پدرم را می‌دیدم (جسمش را) یک معنایی در من تداعی می‌شده که آن معنا برای من حقیقت پدرم بوده. من آن معنا و مفهوم درونی را به عنوان "پدرم" می‌شناخ...

پایان نقل قول

>>

حرف من: آن معنا که برای شما تداعی میشده در ذهن شما تداعی میشده. درسته؟ پس چرا از کلمه "معنا" استفاده کردید. به جای معنا از کلمه ی "تصویر" استفاده میکردید بهتر نبود؟ چون آن معنایی که برای شما تداعی میشده (از دیدن جسمش) با معنایی که برای دوست پدرتان تداعی میشده (از دیدن جسمش) فرق میکرده. و در ثانی آن معنایی که شما و دوستش از ایشان برایتان تداعی میشده  درون خود شما بوده و نمود بیرونی نداشته. پس به نظرم آن معنا که شماها برایتان تداعی میشده سوای چیزی بوده که بوده.! سوای واقعیت بوده! در واقع آن معنا ها برای شماها معنا بوده ولی در واقعیت بیرون چنین پدری وجود نداشته! بله یک "جسم" وجود داشته ولی چیزی به عنوان پدر شما مطابق آن معنای تداعی شده وجود نداشته. اگر وجود داشته پس کجا رفت؟! مثل آن پنگوئن  پس کجا رفت؟

---
لغات زیاد مهم نیستند. همینقدر که شما فهمیده‌ای منظور چه بوده کافیست. این از این.

حالا یک سئوال از شما: "معنا" چیست؟
رها
چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۱ ۰:۸
آیا ممکنه بعد از مرگ یک عزیز انرژی او با ما همراه باشد..
کودک
چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۱ ۷:۵۱
بله آقای پانویس. لغات زیاد مهم نیستند.

در مورد معنا باید عرض کنم که چیز زیادی نمیدانم؛ اما شاید منظور از معنا یک ارتباط روحی درونی است که با مشاهده ی یک چیز بیرونی ایجاد و تداعی میشود. یعنی معنا یک کیفیت درونی است که با دیدن و لمس اجسام بیرونی در دل تداعی میشود و حالات خاصی را موجب میشود.
مثلا من یک بستنی میخورم. شما هم همان بستنی را میخورید.(البته شما یکی دیگر میخرید چون بنده آنرا برای شما نمیگذارم) بعد از خوردن شما میگویید: اه اه. من میگویم: به به. خوب بستنی که یکی بوده. پس چرا شما گفتید اه اه. من گفتم به به. لابد آن معنایی که از خوردن بستنی در شما ایجاد و تداعی شده با معنای ایجاد شده در من تفاوت میکرده. بنابر این هرچه قدر درون یک فرد استعداد بیشتری داشته باشد (به معنای دیگر پاکتر؛ سالم تر و باشدت تر و در حقیقت تر باشد) معنای تداعی شده از بیرون هم بر او قوی تر و با با شدت تر خواهد بود. مثلا به نظرم اینکه شما پدربزرگتان را دوست دارید در واقع این نشأت گرفته از درون خود شماست. زیرا ممکن است یکی دیگر اصلا از او خوشش نیاید. بنابر این اولا: معنا یک ارتباط عمیق با درون خود فرد دارد. و دوما: این معنا حاصل شده از درک بیرون است. (بیرون ارگانیزم).
که یکی از چیزهای بیرون ارگانیزم پدربزرگت است. که مطمئنا عاشقش بوده ای.

---
ممنون.
tabkom
چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۱ ۹:۵۸
با سلام.....

ضمن تسلیت مجدد خدمت آقای پانویس......یک فرد زنده از نظر فیزیکی را ما از چند جهت با حواس خود در دسترس داریم....او را می‌بینیم....صدایش را می‌شنویم..... او را لمس می کنیم.....و البته هر کدام از این موارد که عرض کردم خودش دریایی از تنوع و تغییر و تفاوت حالات را در خود نهفته دارد......که همینطور انفجاری به طرف جلو حرکت می‌کند و شاخ و برگ باز می‌کند....
مثلا اینکه شما چه مطلبی از او بشنوید.......و چه در شما برانگیزد......یا او را در چه حالی ببینید و چه بر شما عرضه کند.....و  و  و .....از حالا به بعد یعنی وقتی من فرد مورد نظر را دیدم و با حواسم با او برخورد داشتم، حقیقت بود آن شخص می‌شود ترکیبی   از این دریافت‌های حسی من با آنچه که خودم در درون خودم هستم......یعنی بودن او برای من انحصاری می‌شود و مربوط به من.....فکر می‌کنم به طور مثال قدرت عفو و بخششی که بعضی‌ها نسبت به خطاکاران و خلاف‌کاران دارند، از اینجا منشاء می‌گیرد.....و فکر کردن به این توانی که آنها در اینگونه برخوردها صرف میکنند، به فهم این برداشت کمک می‌کند..... یا اعمال وجودها و اندیشه‌های تعالی یافته، وقتی سختی و مرارتی که ممکن است در پیش باشد را هیچوقت برای دیگران نمی‌خواهند حتی در صورتیکه مسئولیت حمل این بار، بر عهده خود آنها بیفتد.......و این می‌تواند دایره‌ای ابتدائی از نزدیکان فرد  تا کل بشریت را در بر بگیرد.....    
‌حالا در بعد از مرگ آن شخص خاص، من دیگر این انگیزاننده‌های حسی را ازاو ندارم.....اما معنی بودن او را به نسبت عمقی که با او داشته‌ام همراه خودم دارم.....و او اینگونه برای من حیات دارد.....

ادامه دارد......
tabkom
چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۱ ۹:۵۹
ادامه......

یک نظریه می‌گوید من انسان در سلولهای مغز او نیست.....اما ما وقتی از پنجره چشم خود به بیرون نگاه می‌کنیم احساس می‌کنیم همان پشت چشممان هستیم.....برای همین چشم زنده‌ترین عضو بدن برای دیگران است....و بدون شاید هیچ حرکتی، گفتگوها می‌کند..... بله انسان در سلولهای مغز هم نیست چون سلولهای مغز هم در طول عمر حتما فرسوده می‌شود و با سلولهای خام و جدید جایگزین می‌شود....اما من می‌گویم مثل یک سی‌دی خام، قبل از جایگزین شدن ممکن است اطلاعات لازمه را از سلول در حال مرگ بگیرد.....ولی یک حقیقت غیرقابل انکار است و آن این است که وقتی من به خودم مراجعه می‌کنم می‌بینم کسی که درون من است همان است که در 5 سالگی و ده سالگی و بیست و سی و پنجاه سالگی می‌شناختم.....فقط اطلاعات او اضافه شده.....و فرسودگی آن بیشتر شده....البته باز همین هم ممکن است تداوم حافظه باشد.....
یک مرجع دیگر هم برای جستجو می‌توان در نظر گرفت و آن ارتباطی است که وجود دارد بین آنچه که من یکباره احساس می‌کنم و به من می‌رسد بدون اینکه کسی به من گفته باشد یا در حافظه‌ام موجود باشد.....مثل آن چیزی که من در سکوت ذهن یکباره دریافت می‌کنم.....این رابطه و کانال فکر می‌کنم از دایره حسیات و مادی بیرون باشد.....
اما بدون من و بدون خود اشعاری هرچه هست دیگر من نیستم .....و آن چیزی است که چه این ارگانیسم باشد و یا نباشد ممکن است به صورتی امکان حیات داشته باشد.....یعنی از ماده استارت زده و جلو رفته تا به معنا پیوسته......و در معنا ادامه حیات خواهد داد...تا ابد....اما به قول معروفی که می‌گوید دیگی که برای من نجوشد فلان...........من این وسط چکاره‌ام.....این من می‌خواهد با عشق شدیدی که به این خاک و روابط سلولی دارد بماند و لذت ببرد......و می‌شود داستان مجنون و شترش که مسیر هرکدام با دیگری مخالف بود.....
این درگیری با این گونه افکار به نظر من مثل ریاضیات و جبر و مثلثات روحی معنوی است........

ممنون
ایکیا
چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۱ ۱۲:۳
سلام
به نظر من این قضیه برمیگرده به همون بده و بستان شخصیتی ما با افرادی که به اصطلاح نزدیکان و یا عزیزانمان هستند.

یعنی آنچیزی که مفهوم پدر را درون من و شما ثبت کرده واکنشهای او به اعمال و رفتار من بوده که اون رو برای من عزیز یا دوست نداشتنی کرده.

یادمه که در یک جلسه پرسش پاسخ آقای پانویس گفتند که پدرشان را در 6 ماهگی از دست دادن
آیا نسبت به او هم این احساس روداشتین یا دارین؟
جدا از اینکه جامعه بگه "کاش پدر داشتی" یا "یتیمی خیلی سخته" که باعث بشه شما وجودش رو نیاز داشته باشین و بخاین که باشه.

به نظر میرسه که چیزی که بین ما به عنوان فامیل پدر و مادر و غیره مطرحه چند جنبه داره:
اولش نیاز مادی
دومی محبتی و شخصیتی
وقتی نیاز مادی انسان برطرف شد و از جامعه تونست شخصیت و اعتباری که ارضاش کنه رو بدست بیاره همون لحظه همه براش میمیرن و براحتی پدر و مادری که غذاشون رو از دهنه خودشون در اوردن و بهش دادن که بزرگ بشه و سالم بمونه رو به سرای سالمندان میبره و بعد حتی تو مرگش هم شرکت نمیکنه.

یا دکتری رو  که پدرش سرایدار خونشون بود و به هیچکس نمپگفت که این پدرمه و وقتی که پدرش به یکی از دوستای پسرش گفت که من پدرش هستم فقط پدرشو نکشت.

اما اینکه پدر چی بود و چی شد به نظرم این ازون ناشناخته هایی که با ذهن قابل حل نیست
شاید فقط بشه همین جمله رو در مورد هممون بگیم که:

انا لله و انا الیه راجعون

روحشون شاد باشه ایالله
درپناه حق
امین
چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۱ ۱۳:۸
سلام خدمت  کودک عزیز و همه دوستان گرامی

این دو سوالی که شما فرمودی بنظرم منظور پانویس عزیز ازاین یاداشت همین باشد. اما بیان کردن "این صحبت بسیار مستعد برداشت غلط و هپروتی‌گری است" مثل این سوال که من بگویم آیا فیزیک به خودی خود وجود دارد یا اینکه ما وجود داریم که فیزیک وجود دارد؟

ای نسخه نامه الهی که تویی
وی آینه جمال شاهی که تویی
بیرون ز تو نیست هر چه در عالم هست
در خود به طلب هر آنچه خواهی که تویی

ممنون
سان شان
چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۱ ۱۳:۳۱
سلام
مرگ و زندگی
بنظر من مرگ یعنی زندگی منهای ذهن پس یعنی خوشبختی، آرامش، شناور بودن در نمی دانم کجا ، شاید در عدم و نیستی، در آب ، در گلها ، در نغمه موسیقی ، در حرکات موزون و خلاصه کلام  صرف آگاهی و درک و دریافت بودن. مگر نه این است که انسان وقتی خود را از ذهن و افکار جدا می کند همین ها میشودو فکر نمی کنم بهشت چیزی غیر از این باشد با درجات مختلف و متناسب با دریافت انسان. منتهی تا زمانیکه انسان در ذهن است و وابسته متعلقات ذهنی ، مرگ را از دست دادن تصور می کند در حالیکه مرگ بدست آوردن و یا مواجه شدن با حقیقتی است که یک عمر ذهن ،انسان را از آن دور کرده است. هر وقت به شرایط سخت و ناگوار و در نتیجه به مرگ بخصوص مرگ عزیزان می اندیشم بطور ناخودآگاه مرگ آنها را به مرگ خودم ترجیح میدهم و این ظاهرا خیلی بیرحمانه و خودخواهانه بنظر میاید اما در عمق وجود براین باورم این بهترین حس من در مورد آنهاست که دلم نمی خواهد این زندگی مشقت بار و اسیر هویت فکری با مرگ من برای آنها دشوارتر و زجر آورتر و جهنمی تر شود نه بخاطر اینکه من را دوست دارند چون این موضوع پس از مدتی با ندیدن بفراموشی سپرده می شود بلکه چون یکی از دارائی های ذهنی آنها بودم ،البته به تناسب افتخاراتی که برایشان آفریده ام که حالا از دست داده اند و اگر میدانستم که  مرگ عزیزانشان را با ذهن تعبیر و تفسیر نمی کنند و راه درست زندگی کردن ، خوب غصه خوردن  و خوب دوست داشتن را می دانند بخاطر خودم هم که شده این رهائی را برایشان آرزو نمی کردم  بنابراین فقط در کیفیت عشق و فطرت است  که  رابطه آدمها از شکل عادت و نیاز و وابستگی ذهنی در اشکال مختلف فراتر رفته و انس و علاقه ای واقعی بین آنها ایجاد میشود که شاید بتوان معنای واقعی پدر ، مادر ، فرزند، همسر ، دوست و همنوع را در اینگونه رابطه پیدا کرد.
رها
چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۱ ۱۴:۵۸
مادرم زنی بود که من با او میتوانستم خودم باشم بدون هیچ ماسکی چون او مرا همانطور که بودم قبول داشت و مهر میورزید و نه به خاطر دختر خوبی بودن یا کار به خصوصی کردن و ذهن من از این امر آگاه بود و در رابطه با او سکوت ذهن بر من حکم فرما...پدرم هم به من بسیار مهر میورزید ولی من میدانستم برای جلب محبت او باید همیشه ماسکی بر چهره داشته باشم و همین باعث میشد رابطه با او برایم سنگین و ناخوشایند باشد ..یعنی این درون خودم هست که از افراد معنا سازی میکنه...اگر من نیاز به تایید از جانب پدر و دیگران نداشته باشم اون وقت همه افراد و چیزها برام معنایی یکسان پیدا میکنند
رها
چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۱ ۱۵:۸
با پسر 4 ساله ام بازی میکردم او به من شلیک کرد و من خودم را به مردن زدم و او شروع کرد به گریه بعد من خیلی خوشحال  که چقدر پسرم من  را دوست داره گفتم عزیزم برای مامان ناراحت شدی که مرده گفت نه از پلیس ترسیدم که من را ببرم زندان!!
tabkom
چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۱ ۱۹:۲
معنا چیست؟

معنا  می‌تواند همان شعور ماده باشد، آنگاه که اتم‌ها را راهنمائی میکند تا ساختاری همچون یک موجود تک یاخته‌ای تا پیچیده‌ترین اعضاء، همچون مغز و چشم انسان را بسازند.....یا از استعداد  خاک و آب و نور....عطر ورنگ می‌آفریند.....یا از ترکیب نطفه‌های مرد و زن در طی نه ماه ارگانیسمی به پیچیدگی جسم یک نوزاد را می‌سازد که در هماهنگی حیرت‌انگیزی با محیط زیست قرار دارد.....
معنا همان میل جنسی و بقیه غرایز است که روابط بین جسم‌ها را برقرار می‌کند و به این ترتیب به حفظ و پیش‌برد حیات کمک می‌کند....
معنا، نیروی خشم و قدرت مهرورزی است که انسانها را به جنبش و حرکت وامی‌دارد تا به سوئی مبهم قدم بردارند و چون و چرا نکنند.....
معنا مثل بافنده‌ی یک فرش است که از روی نقشه‌ای معلوم و زیبا در کار ایجاد کردن است و برای این منظور انسانها را در تاروپود زندگی گره میزند تا در نهایت آن قالی خوش نقش و نگاری را که طرح‌اش را می‌بیند و میداند، کامل کند......

همه با هم، همه بی هم، همه‌اند
همه اندر همه، بی همهمه‌اند

ممنون
سجاد
چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۱ ۱۹:۲۴
به رها : خوش به حالت. مواظب بچه ات باش.
به سان شان: بنده با اینکه گفتید با مرگ، ذهن ساکت میشود و فرد در کیفیت عشق قرار میگیرد موافقم. چون اگر به کسانی که میخواهن بمیرند نگاه کنید واقعا حالات خاصی دارند و خیلی آرام تر و ساکت تر هستند.
پانویس
پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۹۱ ۱۰:۵۲
ترجمه فارسی و نیز متن انگلیسی صحبت ویدیو را دو دوست عزیز، هم‌گریز و نرگس، فرستاده‌اند و روی صفحه یادداشت قرار گرفت.
جمال
پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۹۱ ۱۳:۳۲
آفرین به دو دوست عزیز.
بنده شاید کلیپ مزبور را دوبله کردم. ببینم چه پیش آید.
هم گریز
پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۹۱ ۱۴:۳۷
صحبت های آقای تبکم را که خواندم: «معنا می‌تواند همان شعور ماده باشد، آنگاه که اتم‌ها را راهنمائی میکند تا ساختاری همچون یک موجود تک یاخته‌ای تا پیچیده‌ترین اعضاء، همچون مغز و چشم انسان را بسازند»، یاد یک مستندی افتادم که اخیرا دیدم به اسم BBC: The Secret Life of Chaos
اگر گیرتان آمد ببینید، خیلی قشنگ است. در ویکیپدیا هم مقاله ای در این باره پیدا کرده ام:
http://en.wikipedia.org/wiki/Self_organizing
doone anaar
پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۹۱ ۱۷:۱۵
مرسی هم گریز، هر چند از موضوع اصلی فاصله گرفتیم!

youtube

watch?v=R6NnCOs20GQ
tabkom
پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۹۱ ۲۰:۴۸
با سلام...

ترجمه‌ای بر متن گفتار آقای کریشنا‌مورتی ‌در مورد  زندگی و مرگ

ما زندگی را به چیزی چرکین و نامطبوع تبدیل می‌کنیم و کاملا واضح است که در یک نبرد دائمی هستیم.....ما پیوسته در حال جنگیدن و جنگیدن هستیم....و بدین سان زندگی را از مرگ جدا می‌انگاریم....و مرگ را به عنوان پدیده‌ای هولناک که ما را به وحشت می‌اندازد، از زندگی تفکیک می‌کنیم و اینگونه است که زندگی برای ما تبدیل به یک نکبت و بدبختی می‌شود.....و ما آنرا به این صورت می‌پذیریم....
اگر به این باور برسیم که زندگی یک جنگ نکبت‌باری نیست که  مرگی هولناک در انتهای آن قرار داشته باشد،......آن وقت درک می‌کنیم مرگ و زندگی یک حرکت واحد هستند شبیه عشق.....زندگی و مرگ یکی هستند.....
باید کاملا مرده بشوی(از تصاویر و پندارها) تا بدانی عشق چیست.....تا  به این سوال پاسخ بدهی که مرگ چیست؟.....
در پس مرگ چه نهفته است؟.....آیا تناسخ یا رستاخیز وجود دارند........و از این دست پرسش‌ها که اگر ندانید چگونه باید زندگی کنید، هیچ معنائی برای آنها نخواهید یافت.....
اگر بشر بداند چگونه بدون کشمکش و درگیری در این جهان زندگی کند، آنوقت در‌می یابد که مرگ معنائی کاملا متفاوت پیدا می‌کند....
برای درک مرگ به طور حقیقی، باید ببینیم آنچه که می‌میرد چیست؟......واضح است که ارگانیسم فیزیکی ما به علت استفاده نادرستی که از آن می‌کنیم ، فنا خواهد شد......ما حقیقتا آگاهی و هوشیاری ارگانیسم خود را نابود می‌کنیم......و مرگ برای ما چیزی می‌شود  که باید از آن اجتناب کنیم.....اما وقتی مرگ به واقع  وجود دارد، ما ناچارا به چیزی ورای آن باور پیدا می‌کنیم(تا حیات ذهنی خود را تداوم بخشیده باشیم)..... اما آن چه در پس مرگ وجود دارد بسی بزرگ تر از هر نوع باور ذهنی است که ما داریم. آن چیزی بی نهایت با عظمت می‌باشد که ذهن آشفته و در تضاد ما به هیچ عنوان توانایی درک آن را ندارد.

ممنون
هم گریز
پنجشنبه ۱ تیر ۱۳۹۱ ۲۳:۲۳
راست میگید، از کجا به کجا رسیدیم
موضوع اصلی، بحث مهم و به درد بخوری بود که آقای پانویس مطرح کردند و چیزی است که همه مان در زندگی یک یا چند بار با آن روبرو می شویم.
ولی از کنارش موضوعات جالب دیگری هم دراومد.
Doone anaar
جمعه ۲ تیر ۱۳۹۱ ۱۰:۱۳
اگر مساله را اینطور قبول کنیم که مرگ عزیزمان چیزی درون مارا کشته که به اشعاریات بر نمی گردد، این میتواند باین معنا باشد که بدون او (که برای من وجودش اساسی بوده) باید دوباره خود را  بسازم.  آیا این میتواند شکلی ای احمالی از مردن عرفانی باشد آقای پانویس؟ چون در اینجا باید شخص متهول شود، البته میتوان یک عمر را هم در سوگواری گذراند و متهول نشد!

---
سلام. سئوالتان را متوجه نشدم.
جمعه ۲ تیر ۱۳۹۱ ۱۰:۳۹
من فکر میکنم که مرگ یک عزیز اساس وجود انسان را در هم میریزد بطوریکه شخص باید بصورتی دنیایش را بدون او از نو بسازد و بعبارتی خود را متهول کند.
آیا  اگر ما سعی در پوشش نکنیم و با سوگواری و غیره مساله را عوض نکنہم، شبیه مرگ عرفانه نیست؟

---
آن موضوعی دیگر است.
morteza.deyanatdar
جمعه ۲ تیر ۱۳۹۱ ۱۱:۵۱
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

جایی خواندم:

سخن سقراط درباره زندگی و مرگ

به او زهر داده بودند , و او می خندید! یکی از مریدانش، کریتو از او پرسید:

"تو می خندی و چشمان ما پر از اشک است. مرگ خیلی نزدیک است, حالا وقت غصه است."

سقراط گفت:

"غصه کجاست؟ اگر من بمیرم و کاملاً بمیرم، غصه کجاست؟ کسی باقی نمانده تا غصه را تجربه کند. و اگر من بمیرم و بازهم باقی باشم، نیاز به غصه برای چیست؟

آنچه که از دست می رود، من نیستم

من آنی هستم که باقی می مانم."

پس او گفت:

من خوشحالم. مرگ فقط می تواند دوکار بکند: یا می تواند کاملاً مرا ازبین ببرد و اگر کاملاً مرا ازبین ببرد، من خوشحال هستم زیرا من اینجا نخواهم بود تا غصه را تجربه کنم, و اگر بخشی از من باقی بماند، بازهم خوشحالم آن بخشی که من نبوده، ازبین رفته است. من بازهم باقی خواهم بود. مرگ فقط دو کار می تواند انجام دهد، برای همین است که می خندم.

من می خندم زیرا مرگ چه چیزی را می تواند از من بگیرد؟

همین!!!
جمعه ۲ تیر ۱۳۹۱ ۱۱:۵۳
سلام بر عزیزان دل ....
حرفهایی در مورد مرگ دارم ولی طولانی ..... بماند تا بعد ....
و اینجا خواستم فقط اشاره به موردی کنم که یک انسان چه بود ؟ چه هست ؟

در یک سخن کوتاه :

به این رسیدم که :

انسان ، موجودی بی ترجمان .....


ما آنچه که تصور می کنیم از کسی می دانیم  ، فقط برداشتی ست که از بی نهایت تصویر و تکه تکه رفتار و گفتار یا افکار او داریم ....
تازه  اگر اون شخص در اون تکه تصویری که ما ازش در ذهن داریم ، صداقت داشته باشه ... و اگر اون تصویر هم ریا یا احتیاط یا ماسک باشه ، عجز ما در شناخت بیشتر می شه ....

هرگز کسی را نمی توان کامل شناخت ... دور از توان انسان ها ست که دیگری را همانطور که هست بشناسد ....به خاطر همینه یک انسان از زاویه دید افراد مختلف ، می تونه خیلی خیلی متفاوت باشه ...

بحثی ست که انتها نداره .....


دلبر
شنبه ۳ تیر ۱۳۹۱ ۸:۵۱
اگر در دانلود ویدئویی که هم گریز و دانه ی انار معرفی کرده اند مشکل دارید ؛ غمگین نباشید! ما شب و روز در تلاش هستیم تا شما مشکلی از این لحاظ نداشته باشید. آن را با لینک مستقیم از زیر دانلود کنید:

www.downloads.ir/Files/1005566/The_Secret_Life_of_Chaos.mp4
سامر
سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۱ ۸:۵۸
سلا ایکیا. بله حرف شما درست. اما این بحث سوای موضوعات هویتی و نفسانی است. من اگر هویتی نباشم بازم یک معنای خاصی از پدربزرگم خواهم داشت. و علت اینکه من پدربزرگم رو دوست دارم فقط به دلیل مسائل هویتی میتونه نباشه.
خلاصه اینکه حرف شما درست. ولی لطفا موضوع را با فرض اینکه هیچکدام هویتی نباشند هم بررسی کنید.
پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۱ ۱۸:۲۱
برای آشنا دلان .... برای بیگانگان
و برای هر مخاطبی .... هر که باشد .....

من تا حالا از مرگ ننوشتم ....
ولی دوستی ، ازم خواست بنویسم و می نویسم .....

آرام جان ، می دونی که بعضی واقعیت ها هستند که ما هیچ تغییری نمی تونیم در اونها بدیم . ...
مرگ یکی از اونهاست . اما مرگ چیه ؟
با اینکه وقت نذاشتم برم در مورد مرگ بخونم یا تحقیق کنم ،  اما دلم می گه مرگ مثل رفتن از یک اتاق به اتاق دیگه در یک خانه است .......

مرگ مثل تغییر ذرات ما از شکل یک انسان به شکل یک درخته ....
که حیات خواهد داشت که پرندگان خواهند آمد و بر آن آشیانه خواهند ساخت ...
مورچه ها بر روی تنه اش راه خواهند رفت .....
باد لابلای  برگهایش خواهد پیچید و آسمان از لابلای برگها و شاخه هایش دیده خواهد شد......
آفتاب بر او خواهد تابید و باران بر او خواهد بارید .....

درختی که در خنکای سایه اش کسانی آرام خواهند گرفت .... و از میوه هایش کسانی بهره خواهند برد ....
حتی با طنابی بر شاخه اش ، کودکی خندان ، تاب خواهد خورد و به تماشای ابرهای شکیل سرگرم خواهد شد ......

......
پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۱ ۱۸:۲۴
....... ادامه


پس چه اصراریست به اینکه از مرگ به این زیبایی بترسیم ؟!!!

هزاران هزار کتاب در مورد مرگ به این شکلی که باور دارم  ،  می شه نوشت .
اما می پرسم تا وقتی کتاب زیبای زندگی در اختیارمونه ، چرا باید بشینیم کتاب مرگ رو با تصوراتمون و با حرفهایی که این و اون گفته اند پر کنیم ....


برو و زیستن  زیبای  یک درخت رو ببین که چه با آرامش و حضور هر لحظه در حیات است ...
نو ... بکر... همیشه تازه .... همیشه راضی .... در هر فصلی به نوعی زیبا و صبور ......

می گیرد  آنچه از نور و باران و خاک ،  تقدیمش می شود و تقدیم می کند آنچه از او برمیاید را .... میوه و سایه و مسکنی برای آشیانه ها ....
پس چه اصراریست به اینکه از مرگ به این زیبایی بترسیم ؟!!!

نه ....  

از تغییر شکل نخواهم ترسید ....


tabkom
یکشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۱ ۱۸:۱۳
فایل صوتی قسمتی از کتاب "چنین گفت زرتشت نیچه" در مورد مرگ ، ترجمه آقای داریوش آشوری

http://www.mediafire.com/?6l84cupkgxzzuao
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد