چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۱ ۱۲:۲۴
با سلام.....
من متوجه نشدم تصویر محو میشود یا اینکه باید دید که چه در آن دیده میشود؟........از نظر محو شدن بله تا حدودی محو میشود.....اما از لحاظ اینکه چه در آن دیده میشود.....سمت چپ یکنفر با لباس زرد روی زمین نشسته و دارد سهتار میزند.....سمت راست هم با لباس آبی یکنفر ایستاده و دارد گیتار میزند......خود من هم اینجا نشستهام از بیکاری بیتار میزنم....
در مورد جایزه هم بفرمائید هر جا شما از آقا مرتضی تحویل گرفتید نگهدارید من میآیم میگیرم......جایزهای که از آقا مرتضی بگیری تبرکه!........ راستی مگر قرار است شما شهریور به ایران بیایید؟.....
ممنون
من متوجه نشدم تصویر محو میشود یا اینکه باید دید که چه در آن دیده میشود؟........از نظر محو شدن بله تا حدودی محو میشود.....اما از لحاظ اینکه چه در آن دیده میشود.....سمت چپ یکنفر با لباس زرد روی زمین نشسته و دارد سهتار میزند.....سمت راست هم با لباس آبی یکنفر ایستاده و دارد گیتار میزند......خود من هم اینجا نشستهام از بیکاری بیتار میزنم....
در مورد جایزه هم بفرمائید هر جا شما از آقا مرتضی تحویل گرفتید نگهدارید من میآیم میگیرم......جایزهای که از آقا مرتضی بگیری تبرکه!........ راستی مگر قرار است شما شهریور به ایران بیایید؟.....
ممنون
چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۱ ۱۲:۲۵
این تصویر هم مثل فگر های رنگارنگ و درهمی گه در سرمان هست با نگاه گردن لحظه ای محو میشود ولی تا غافل میشیم دوباره نمایان میشن...
چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۱ ۱۳:۲۵
اولین چیزی که با دیدن تصویر یادم آمد، افکار و احساسات کاذب است که وقتی به آنها با یک دید خنثی نگاه می کنی و با آنها یکی می شوی، خودشان محو می شوند، دیگر نیستند.
میگن یک آقایی به بار رفت و سه بطری آب جو سفارش داد. از هر کدوم یک جرعه می خورد و بعد دوباره از اول همین کار را تکرار می کرد. خدمتکار بار پرسید چرا نوشیدنی ها رو یکی یکی سفارش نمی دهی تا خنک و تازه باشه؟ گفت من معمولا با برادرهام آب جو می خورم. الآن که با من نیستند به یاد اونها هم می خورم. چند روز بعد برگشت و این بار دو بطری سفارش داد. خدمتکار به سر میزش رفت و گفت متاسفم که یکی از برادراتون رو از دست دادین. مرد گفت: نه، اونها حالشون خوبه، من آب جو خوردن رو ترک کردم
میگن یک آقایی به بار رفت و سه بطری آب جو سفارش داد. از هر کدوم یک جرعه می خورد و بعد دوباره از اول همین کار را تکرار می کرد. خدمتکار بار پرسید چرا نوشیدنی ها رو یکی یکی سفارش نمی دهی تا خنک و تازه باشه؟ گفت من معمولا با برادرهام آب جو می خورم. الآن که با من نیستند به یاد اونها هم می خورم. چند روز بعد برگشت و این بار دو بطری سفارش داد. خدمتکار به سر میزش رفت و گفت متاسفم که یکی از برادراتون رو از دست دادین. مرد گفت: نه، اونها حالشون خوبه، من آب جو خوردن رو ترک کردم

چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۱ ۱۴:۳
سلام به مرتضی عزیز وهمه دوستان گرامی
اول ممنون از این عکس جالب.
بله، دقیقا اگر انسان بتواند ذهن را در امور معنوی جاهل و ابله نگهدارد و هیچ انرژی با پچ پچ کردن های توهمی مصرف نکند این تصاویر محو خواهند شد.
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بیا ساقی که جاهل را هنیتر میرسد روزی
هست بیرنگی اصول رنگها
صلحها باشد اصول جنگها
چون به بیرنگی رسی کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی
ممنون

اول ممنون از این عکس جالب.
بله، دقیقا اگر انسان بتواند ذهن را در امور معنوی جاهل و ابله نگهدارد و هیچ انرژی با پچ پچ کردن های توهمی مصرف نکند این تصاویر محو خواهند شد.
به عجب علم نتوان شد ز اسباب طرب محروم
بیا ساقی که جاهل را هنیتر میرسد روزی
هست بیرنگی اصول رنگها
صلحها باشد اصول جنگها
چون به بیرنگی رسی کان داشتی
موسی و فرعون دارند آشتی
ممنون

چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۱ ۱۴:۵۲
سلام
انسان وقتی محتویات ذهنش را بی هیچ قضاوت و اندیشه ای زیر مشاهده عمیق می گیرد و تسلیم هر آنچه که در ذهن رخ میدهد میباشد ناگهان با فضای خالی و بی رنگی مواجه می شود که شاید همان حضور ویا فقدان هویت پنداری باشد و باید بداند که با یک پلک زدن ذهن یعنی اندیشه ای از پایگاه "من" مجددا تمامی تصاویر و افکار و هیجانات حاصل از آن که تحت تاثیر مشاهده و نگاه بی غرض ذوب و یا محو شده بود سرجایش خواهد نشست چرا که هنوز الگوهای شرطی شده ذهنی فعال بوده و منتظر فرصتند که سر بلند کنند مگر زمانیکه ذهن از تمامی این الگوها پاک شده باشد.
انسان وقتی محتویات ذهنش را بی هیچ قضاوت و اندیشه ای زیر مشاهده عمیق می گیرد و تسلیم هر آنچه که در ذهن رخ میدهد میباشد ناگهان با فضای خالی و بی رنگی مواجه می شود که شاید همان حضور ویا فقدان هویت پنداری باشد و باید بداند که با یک پلک زدن ذهن یعنی اندیشه ای از پایگاه "من" مجددا تمامی تصاویر و افکار و هیجانات حاصل از آن که تحت تاثیر مشاهده و نگاه بی غرض ذوب و یا محو شده بود سرجایش خواهد نشست چرا که هنوز الگوهای شرطی شده ذهنی فعال بوده و منتظر فرصتند که سر بلند کنند مگر زمانیکه ذهن از تمامی این الگوها پاک شده باشد.
چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۱ ۱۵:۲۲
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
بقول مولوی:
لــذت تخــصیص تـو وقـت خـطاب
آن کند که ناید از صد خم شراب
و اما عکس آن کبوتر بنده این عکس را از فضای نت پیدا کرده بودم و سپس چون حال و هوای خوش آن را دیدم برای شما هم فرستادم و با دیدن این عکس و خواندن مطالب:
کفتر دل باز پریدن گرفت
خوش هوس بر تو رسیدن گرفت
چون که شنید از تو چنین وعده ای
بهر تو گز قصد خریدن گرفت
همین!!!


مرتضی میگه:
بقول مولوی:
لــذت تخــصیص تـو وقـت خـطاب
آن کند که ناید از صد خم شراب
و اما عکس آن کبوتر بنده این عکس را از فضای نت پیدا کرده بودم و سپس چون حال و هوای خوش آن را دیدم برای شما هم فرستادم و با دیدن این عکس و خواندن مطالب:
کفتر دل باز پریدن گرفت
خوش هوس بر تو رسیدن گرفت
چون که شنید از تو چنین وعده ای
بهر تو گز قصد خریدن گرفت
همین!!!



چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۱ ۱۶:۳۵
من نظر خاصی ندارم ولی این اسم تخت فولاد یه بار دیگه من رو یاد استاد کسایی انداخت که چند روز پیش در این مکان به خاک سپرده شد روحش شاد و یادش گرامی ...
چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۱ ۱۶:۵۷
تمركز روي تصوير كار دشواري است ولي وقتي موفق به انجام آن مي شويم ، ناپديد مي شود . تمركز بر فكر و مراقب افكار بودن هم كار سختي است اما وقتيكه موفق به انجام آن شديم ، محو مي شوند .
چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۱ ۱۷:۴۸
به نظر من عکس مانند "خود" است که چیزی وهمی و نامشخص و ناروشن است. خیره شدن همچون مراقبه است. با مراقبه که همان نگاه بدون غرض، بدون رد و قبول، میباشد میتوان محو "خود" را شاهد بود.
ممنون.
ممنون.

چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۱ ۱۹:۱۵
سلام
به فكرهايت خوب نكاه كن به أنها ذل بزن
بعدازآن هيج نميبيني
يكانكي را درك ميكني
اين همه رنك كه ميبيني جز يكي نيست
البته ازنكاه مخالف ميشه هم كفت جشم تو اين همه زيبايي خودت را نميبيند جون فقط به ذهن بيجيز نكاه ميكند.
أقا من خودم اصفهانم بولشو بم بدين بزنم به ي زخمي
:دي
دربناه حق
به فكرهايت خوب نكاه كن به أنها ذل بزن
بعدازآن هيج نميبيني
يكانكي را درك ميكني
اين همه رنك كه ميبيني جز يكي نيست
البته ازنكاه مخالف ميشه هم كفت جشم تو اين همه زيبايي خودت را نميبيند جون فقط به ذهن بيجيز نكاه ميكند.
أقا من خودم اصفهانم بولشو بم بدين بزنم به ي زخمي
:دي
دربناه حق
چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۱ ۲۰:۱۴
آقا مصطفی عزیز، چون آدم سخی تشریف دارید، میخواستم نمره عینکم را خدمتتان بدهم که با یک شماره بیشتر ، یک عینک به بنده عطا کنید، چون من هہچ نمیبینم!
همہن!
همہن!
چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۱ ۲۲:۵۱
مشاهده افکار و کیفیت پذیرش و نگاه به افکار؛ موجب رهایی ما از افکار میشود.
پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱ ۱:۴۶
سلام
فقط مونده بود چشم ما رو درآرید که آوردید..
مثل نگاه کردن به پرسه های ذهن.اول که زل میزنی بش یه حرکتایی توش میبینی که چشمو منحرف میکنه؛ باید که فقط زل بزنی، مث چی! نه چشمتو تار کنی و نه حرکت بدی. ذهن هم همین قدر فرراه
کلا آدمیزاد فرراره،ولش کنی میره فضا،نه اون فضا! مدتیه خودمو برا آزمونی آماده میکنم؛ کلی هزینه کردم وسایل لازم کارمو خریدم،تحقیق،بررسی،این ور..اون ور.. اما واقعا شروع نکردم به کار تا وقتی که کفرم بالا اومد و بزور خودمو نشوندم پای میز که یا الان یا.. و از ترس خودم شروع به کارو تجربه عملی کردم و نه بازی و بازیگوشی ذهنی و راه پیدا شد ..
ذهنمون به طرز عجیبی تونسته مارو قانع کنه که به سیب زمینی پیاز و نخود سیاه احتیاج داریم و ما از صب تا شب دنبال این قلم و اون قلمیم تا"بعدا" کاریو شرو کنیم و به کمک اونا به چیزی برسیم و بدین ترتیب هرگز در حال و سرحال نباشیم! که اگه باشیم..،مث چی زل میزنیم تو چشاشو میگیم: ما نخود سیا نخوایم کیو باید ببینیم؟ ..ولمون کن بذا بخوابیم!
بخدا!..
ضمنا من گز نمیخوام نوش جان..مسواک زدم!
شبخیر!
فقط مونده بود چشم ما رو درآرید که آوردید..
مثل نگاه کردن به پرسه های ذهن.اول که زل میزنی بش یه حرکتایی توش میبینی که چشمو منحرف میکنه؛ باید که فقط زل بزنی، مث چی! نه چشمتو تار کنی و نه حرکت بدی. ذهن هم همین قدر فرراه
کلا آدمیزاد فرراره،ولش کنی میره فضا،نه اون فضا! مدتیه خودمو برا آزمونی آماده میکنم؛ کلی هزینه کردم وسایل لازم کارمو خریدم،تحقیق،بررسی،این ور..اون ور.. اما واقعا شروع نکردم به کار تا وقتی که کفرم بالا اومد و بزور خودمو نشوندم پای میز که یا الان یا.. و از ترس خودم شروع به کارو تجربه عملی کردم و نه بازی و بازیگوشی ذهنی و راه پیدا شد ..
ذهنمون به طرز عجیبی تونسته مارو قانع کنه که به سیب زمینی پیاز و نخود سیاه احتیاج داریم و ما از صب تا شب دنبال این قلم و اون قلمیم تا"بعدا" کاریو شرو کنیم و به کمک اونا به چیزی برسیم و بدین ترتیب هرگز در حال و سرحال نباشیم! که اگه باشیم..،مث چی زل میزنیم تو چشاشو میگیم: ما نخود سیا نخوایم کیو باید ببینیم؟ ..ولمون کن بذا بخوابیم!
بخدا!..
ضمنا من گز نمیخوام نوش جان..مسواک زدم!
شبخیر!
پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱ ۱۳:۸
سلام سلام!
عکسهای اون خانمه مجتهده خیلی جالبناک بودن.عکس آقای مرتضی محو میشه.نظر ما اینه: باید با مدیتیشن به بی رنگی برسیم. همونطور که در جلسات گفتید با نگاه کردن به فعالیت فکرمون.
مرسی مرسی



عکسهای اون خانمه مجتهده خیلی جالبناک بودن.عکس آقای مرتضی محو میشه.نظر ما اینه: باید با مدیتیشن به بی رنگی برسیم. همونطور که در جلسات گفتید با نگاه کردن به فعالیت فکرمون.
مرسی مرسی




پنجشنبه ۸ تیر ۱۳۹۱ ۱۸:۲۳
نظرم اومد وقتی در سکوت ذهن بدور از تجزیه وتحلیل نقوش یا رنگها شاهد باشیم(چیزی مثل مراقبه) به بیرنگی و سکون میرسیم.بمحض کمک از اگاهی سطحی و حواس ظاهری و حیرت از بجا نیاوردن و بیگانگی تجربه بیرنگی متاسفانه بجای اولمون بر میگردیم. چون تجربه مشابه دارم نظرم را نوشتم.
شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۱ ۹:۱۵
باحتمال زیاد، جناب تبکم.
شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۱ ۹:۲۸
به به! آب زنید راه را...........
نظر شما