tabkom
سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۱ ۱۹:۴۴
میگم  که.......در تصویر این یادداشت،  فردی  که  کنار ساحل و رو به دریا نشسته، شاهد غروب خورشید است یا طلوع آن؟!
یا، بعد از یک عمل جراحی طولانی بر روی تخت بیمارستان به هوش آمدم و نگاهم از پنجره اطاق به خورشید افتاد که....... در حال طلوع و برآمدن بود؟...... یا نه، در حال فرو نشستن و غروب بود ؟!
و از همه جالبترصحنه‌ی  کامیون حمل اثاثیه  در نیمه کار اسباب‌کشی و جابجا شدن از یک خانه به خانه‌ای دیگر،......وقتی همه در حال استراحت هستند و بارهای خود را به زمین گذاشته‌اند (تا عکسی به یادگار بگیرند)،....آیا در حال بارگیری  وسائل و خروج از منزل قدیم هستند یا در حال تخلیه اسبابها و ورود به منزل جدید؟!
سان شان
چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۱ ۸:۲۲
سلام
در عین حال گویا وجود این کاروانیان افکار آش کشک خاله است  و انسان محکوم است آنها را نه تحمل بلکه چون مهمان دوستشان بدارد و بگرمی پذیرائی کند تا هروقت عشقشان کشید تشریف ببرند وگرنه بقول مولانا
در درون هر دو از راه نهان
هر زمان گفتی خیال میهمان
که منم یار خضر صد گنج و جود
می‌فشاندم لیک روزیتان نبود

هر دمی فکری چو مهمان عزیز
آید اندر سینه‌ات هر روز نیز

فکر در سینه در آید نو به نو
خند خندان پیش او تو باز رو

راستش خند خندانش را نمی توانم قول بدهم
ساناز م.
چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۱ ۸:۵۴
آقای پانویس، ممکن است کتاب آقای برگ‌نیسی را معرفی کنید؟ این شرح را نمی شناسم.

---
والله تا جایی که بنده اطلاع دارم مرحوم آقای برگ‌نیسی طی همکاری با انتشاراتی بنام "فکر روز" چند کتاب خوب منتشر کردند. از جمله شرح دیوان حافظ، شرح غزلیات سعدی، مثنوی معنوی(بدون شرح)، غزلیات شمس(بدون شرح)، خیام، نظامی(لیلی و مجنون) و شاهنامه فردوسی.
همهء کتابها با کیفیت کاغذ و چاپ عالی (نفیس) بود. لذا قیمتها فوق‌العاده زیاد بود. من یکی دو بار خواستم تهیه‌شان کنم اما بخاطر قیمت بالایی که داشتند و بودجهء دانشجویی‌ام، منصرف شدم.
اما کیفیت معنوی دو کتاب حافظ و غزلیات سعدی ایشان در حد عالی است. شرحی موجز اما دقیق نوشته‌اند. انصافاً این دو کتابشان ارزشمندند.
خود آقای کاظم برگ‌نیسی بگمانم پارسال در حادثه‌ای آسانسوری(!) در تهران فوت کرد. انتشارات "فکر روز" هم بخاطر افتادن در کارهای این شرکت‌های هرمی ظاهراً برچیده شد و دیگر دفتر ندارد. و چون انحصار فروش این کتابها در اختیار آن شرکت بوده، این کتابها را در کتابفروشی‌ها بگمانم نشود براحتی پیدا کرد.
یگانه
چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۱ ۱۰:۵۳
سلام خدمت همه دوستان
وقتی منزل جانان تبدیل به محل امن و عیش شد و انسان در ان مکان یا فضای معنوی احساس امنیت و رضایت و غرق در لذات و بهره مندی از امکانات موجود شد وارد حیطه شناخته ها می شود و در این زمینه تجربه هایی کسب می کند و ذهن تجربه را تعبیر میکند ان را می پذیرد یا رد می کند در نتیجه وارد فضای ذهن می شود و چون خود ذهن حاصل تجربه است فقط می تواند چیزی را بشناسد که قبلا با ان اشناست . بنا براین وقتی ما می کوشیم تا تجربه را وسیله شناخت حقیقت قرار دهیم بیش از پیش در جهل و پندار فرو می رویم و از حقیقت دور و دورتر می شویم. ترس از مرگ هم ترس از نبودن است که ناشی از تجربه نکردن است . ترس تنها د رارتباط بین شناخته و ناشناخته وجود دارد. شناخته مدام می کوشد تا بر ناشناخته دست یابد و انرا به حیطه خود در اورد.
جریان نام نهادن بر تجربه ها تنها چیزی است که ما با ان اشناییم تداوم یک مقدار ایده و خاطره و الفاظ ، تداوم و استمرار این چیزها عین هستی ماست و تداوم این ایده ها تشکیل من را می دهد . من نیز در حیطه افکار و حافظه است بنابر این یک پدیده زمان مند است . تا زمانی که من وجود دارد هرگز نمی توان چیزی ورای من را تجربه کرد این من باید بمیرد و از استمرار دادن به خود توسط ایده ها و خاطرات و الفاظ بایستد. نو بودن تنها د رتوقف خود است در انصورت هر لحظه از نو متولد شدن غیر از استمرار است در انصورت مرگ عین زندگی است .
فکر می کنم در این بیت حافظ به این مورد اشاره می کند که هرلحظه یا هر دم نیرویی از درون فریاد بر می اورد که توقف نکن و همواره د رحالت پویایی و نوشدن باش.
مریم
چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۱ ۱۷:۳۹
من واقعا درک نمی کنم پس کی باید با فکر کردن و منطق به نتیجه رسید .چیزی که خاص انسان هست و پیامبر هم می فرماین یک ساعت تفکر از هفتاد سال عبادت بهتره.نمی خوام جبهه بگیرم یا نظر خاصیو پررنگ کنم فقط برام ملموس نیست،قابل جمع شدن نیست،منظورم تفکر و مراقبه با هم هست. خواهشن من رو روشن کنید...یه راهنمایی دیگه هم می خواستم،اعمال اطرافیان و کوته فکریشون منو خیلی ازار می ده و احساس تنهایی که همیشه دارم به کنار،تحمل بودن در کنارشون و زندگی با این جماعت واقعا برام سخت شده،به نظر شما چه جوری می تونم شرایط رو رو به راه کنم؟
ممنون
چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۱ ۱۹:۱۹
فکر میکنم غروب است، چون نور  طلوع بیشتر نقره ایست تا زرد!
tabkom
چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۱ ۱۹:۵۸
با سلام.....

با اجازه از آقای پانویس نظری را در پاسخ به خانم مریم خواستم ابراز کنم....

باید عرض کنم آن تفکری که گفته شده از هفتاد سال عبادت برتر است، همین مرور حافظه و جستجو در محفوظاتی که ما در زندگی تحقیقی خود به دنبال حقیقت آنها را در حافظه انباشته‌ایم نیست.....بلکه تفکری که از هفتاد سال عبادت برتر است، چنان کیفیتی از بودن و حضور است که ذهن در سکوت و پاکی از پندارها و همچون آینه است....این شعر را به خاطر دارم که به وصف تفکر می‌پردازد....فکر آن آینه‌ی صاف بود.....که به نابودیش اوصاف بود....
یعنی فکر آن آینه‌ی صاف و بدون پنداراست که وصف‌ کردن (حمله‌ی افکار) آنرا نابود می‌کند....البته عبادت کردن به صورت صحیح هم باید همان رسیدن به سکوت درونی و بی تصویر بودن آینه هستی ما باشد و این عبادتی که در اینجا مذمت می‌شود باید همان عبادت تقلیدی و همراه با بازی‌های فکری باشد که عمومیت بیشتری دارد.....
آمدم نظر بدهم می‌بینم مطلب را نمی‌شود خلاصه کرد بهتر است جلسات شرح مثنوی را به دقت دنبال کنید....ممکن است همین چند خطی را هم که نوشتم برای شما نامفهوم باشد.....که از بعضی جهات حق با شما خواهد بود....اما به عنوان شروع بدانید که حقیقتا همه‌ی این رنج‌ها و سرگشتگی‌ها به همین "من" برمی‌گردد که فکر میکند و قضاوت می‌کند و می‌خواهد و می‌جنگد و......
به هر حال برای شما آرزوی صبر در مسیر جستجو را دارم.....اما بیایید و اشتباه مرا که عمری گشتم و آخر دیدم که کلید گشایش کار در دست خودم بوده و از آن غافل بوده‌ام را تکرار نکنید.....هرچند شاید به همین مورد هم با تجربه کردن خودتان است که باید برسید....پس سخن کوتاه باید..... والسلام.....
چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۱ ۲۰:۲۸
یگانه، دیدت بسیار جالب است!
ساناز م.
پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۱ ۱:۳۸
آقای پانویس ممنون از معرفی.
یگانه
پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۱ ۱۲:۷
دونه انار عزیز ، ممنون.
غلام رضا
جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۱ ۱۰:۴۵
با سلام ...

از اینکه با این گروه آشنا شده ام خوشحالم ... یک بیت از سعدی در ارتباط با همین مطلب...
هر ساعت از نو قبله ای با بت پرستی می رود
توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را
پانویس
شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱ ۱۷:۱۴
دوستانی که می‌نویسند برای نوشتن نظر مشکل دارند و عدد مورد نظر برایشان نمایش داده نمی‌شود، باید نظرشان را در همین قسمت جعبهء نظرات تایپ کنند یا اینکه حداقل یک فاصله (با کی‌بورد) در این جعبه تایپ کنند تا عددی که سیستم نظرات می‌خواهد را بتوانند ببینند.
با copy و paste کردن متن، عدد ظاهر نمی‌شود.
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد