دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۱ ۲۰:۱۵
ازدواج
با سلام......
الحق که کلمه "ازدواج" جزو نادر کلماتی است که برای شروع بحث و حاشیه، نیاز به هیچ همراهی ندارد.....و خودش به تنهایی یک لشکر است.....و البته لشکری بدون سرلشکر....
مثلی قدیمی میگوید داستان ازدواج داستان آن قلعهای است که همه آنهائی که درون قلعه هستند میخواهند از قلعه بیرون بیایند و کل الاجمعین دوستانی که بیرون هستند مصرانه خواستار دخول به قلعه میباشند......بگذریم که افرادی هم داخل قلعه بودهاند و و با هر مکافاتی بوده از قلعه گریختهاند اما چند منزل که از قلعه دور شدهاند و نفسشان جا آمده برمیگردند و از دور به سواد قلعه نگاهی میاندازند و این تردید در دلشان میافتد که بهتر نبود همانجا میماندم و خارج نمیشدم؟!!....
نمیدانم در نظر کدامیک از دوستان بود که خواندم ازدواج کردن به پایداری و تداوم هویتفکری کمک میکند.....میخواهم عرض کنم خیر اینطور نیست.....اینقدر علیه ازدواج سمپاشی نکنید.......این هویت فکری که من دیدم از کاهی میتواند کوهی بسازد....کاری هم به نوع داستان و ماجرا ندارد.....ابزار دست هویت فکری فقط یک "ذرهبین بزرگ" است......این تصاویر ماکرو از حشرات را دیدهاید....هویت فکری همین کار را با کوچکترین جزئیات زندگی و افکار و روح آدمی انجام میدهد.....و دلیل اینکه همه کاسهکوزهها سر ازدواج شکسته میشود این است که من و شما از ملامت و بر سر خود زدن که خسته میشویم دنبال یک نفر دم دست میگردیم که چماق را بر سر او بکوبیم و چه کسی بهتر و نزدیکتر از همسر.....و الا وقتی انسان در سلامت روح و روان به سر میبرد با مسائل کنار میآید و بیهوده جار و جنجال راه نمیاندازد.....
ادامه دارد....
با سلام......
الحق که کلمه "ازدواج" جزو نادر کلماتی است که برای شروع بحث و حاشیه، نیاز به هیچ همراهی ندارد.....و خودش به تنهایی یک لشکر است.....و البته لشکری بدون سرلشکر....
مثلی قدیمی میگوید داستان ازدواج داستان آن قلعهای است که همه آنهائی که درون قلعه هستند میخواهند از قلعه بیرون بیایند و کل الاجمعین دوستانی که بیرون هستند مصرانه خواستار دخول به قلعه میباشند......بگذریم که افرادی هم داخل قلعه بودهاند و و با هر مکافاتی بوده از قلعه گریختهاند اما چند منزل که از قلعه دور شدهاند و نفسشان جا آمده برمیگردند و از دور به سواد قلعه نگاهی میاندازند و این تردید در دلشان میافتد که بهتر نبود همانجا میماندم و خارج نمیشدم؟!!....
نمیدانم در نظر کدامیک از دوستان بود که خواندم ازدواج کردن به پایداری و تداوم هویتفکری کمک میکند.....میخواهم عرض کنم خیر اینطور نیست.....اینقدر علیه ازدواج سمپاشی نکنید.......این هویت فکری که من دیدم از کاهی میتواند کوهی بسازد....کاری هم به نوع داستان و ماجرا ندارد.....ابزار دست هویت فکری فقط یک "ذرهبین بزرگ" است......این تصاویر ماکرو از حشرات را دیدهاید....هویت فکری همین کار را با کوچکترین جزئیات زندگی و افکار و روح آدمی انجام میدهد.....و دلیل اینکه همه کاسهکوزهها سر ازدواج شکسته میشود این است که من و شما از ملامت و بر سر خود زدن که خسته میشویم دنبال یک نفر دم دست میگردیم که چماق را بر سر او بکوبیم و چه کسی بهتر و نزدیکتر از همسر.....و الا وقتی انسان در سلامت روح و روان به سر میبرد با مسائل کنار میآید و بیهوده جار و جنجال راه نمیاندازد.....
ادامه دارد....
دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۱ ۲۰:۱۶
ادامه.....
مثلا من از سرکار به خانه میروم و از ابتدای ورود شروع میکنم به اُرد دادن و دستورات کوچک و بزرگ....با این منطق که من بیرون کار کردم و زن من در خانه بیکار بوده و استراحت کرده و حالا باید گوش به فرمان من باشد و الباقی ماجرا.....ریشه این داستان خودخواهی است و قضاوت یکجانبه.....و همه این دستورات از جانب همان نفس است که صادر میشود....در حالیکه با کمی رفق و مدارا میتوان کارها را بهتر اجرا کرد و با آرامش بیشتری با قضایا برخورد کرد.....البته در بعضی اوقات بنبست هم در زندگی پیش خواهد آمد.....یا عدم ناسازگاریهای واقعی که آن هم راه خود را دارد و نباید با چسبیدن به آنچه معتاد به آن شدهایم اوضاع را برای خودمان بدتر کنیم......برای ازدواج کردن اگر اول راه با خود طی کنید که چنان نخواهید به همراه خود بچسبید که او را زله کنید.....پنجاه درصد راه سلامت را طی کردهاید...الباقی مسیر هم مربوط به این استارت درست است که در ابتدا زدهاید....و خود راه بگویدت که چون باید رفت.....
ممنون
مثلا من از سرکار به خانه میروم و از ابتدای ورود شروع میکنم به اُرد دادن و دستورات کوچک و بزرگ....با این منطق که من بیرون کار کردم و زن من در خانه بیکار بوده و استراحت کرده و حالا باید گوش به فرمان من باشد و الباقی ماجرا.....ریشه این داستان خودخواهی است و قضاوت یکجانبه.....و همه این دستورات از جانب همان نفس است که صادر میشود....در حالیکه با کمی رفق و مدارا میتوان کارها را بهتر اجرا کرد و با آرامش بیشتری با قضایا برخورد کرد.....البته در بعضی اوقات بنبست هم در زندگی پیش خواهد آمد.....یا عدم ناسازگاریهای واقعی که آن هم راه خود را دارد و نباید با چسبیدن به آنچه معتاد به آن شدهایم اوضاع را برای خودمان بدتر کنیم......برای ازدواج کردن اگر اول راه با خود طی کنید که چنان نخواهید به همراه خود بچسبید که او را زله کنید.....پنجاه درصد راه سلامت را طی کردهاید...الباقی مسیر هم مربوط به این استارت درست است که در ابتدا زدهاید....و خود راه بگویدت که چون باید رفت.....
ممنون
دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۱ ۲۱:۵۰
دقیقا تاثیر این قرارداد اجتماعی را متاسفانه بر روی روح و روان خودم و همسر نازنینم می بینم و کاری هم نمی توانم انجام دهم. متاسفانه این قرارداد به بندمان کشیده ...
دوشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۱ ۲۲:۱۱
سلام
آخی... چقدر این خروس متاسف است از این کاری که کرده!! :) معلومه که دیگه دیر شده و کاری هم نمیشه کرد... میلههای این زندان (ازدواج) غالباً نامرئی ولی غیر قابل فرار است ، البته بعضا نردههای مرئی هم رویت شده و ان زمانیست که مهریه به اجرا گذاشته شود ، آن هم با قیمت روز سکه!
ممنون
آخی... چقدر این خروس متاسف است از این کاری که کرده!! :) معلومه که دیگه دیر شده و کاری هم نمیشه کرد... میلههای این زندان (ازدواج) غالباً نامرئی ولی غیر قابل فرار است ، البته بعضا نردههای مرئی هم رویت شده و ان زمانیست که مهریه به اجرا گذاشته شود ، آن هم با قیمت روز سکه!
ممنون
سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۱ ۱:۴۰
جنس نر درفقس ذهن زندان است وسر سمبل ذهن است .یعنی فقط با ذهنش که
پراز آرزوها وپندارها درمورد جنس ماده است ازدواج می نماید ونه با تمام وجودش!
موجود نر درقفس وجودش زندانی است .یعنی ارتباط ذهن شرطی و پنداری با جنس
ماده - وبعد جنگ شروع میشود
پراز آرزوها وپندارها درمورد جنس ماده است ازدواج می نماید ونه با تمام وجودش!
موجود نر درقفس وجودش زندانی است .یعنی ارتباط ذهن شرطی و پنداری با جنس
ماده - وبعد جنگ شروع میشود
سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۱ ۶:۵۴
آخی! طفلی...
سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۱ ۷:۳۷
سلام
اگر کیمیا شمس را کتک زده و زندانی میکرد حتما نگارخانه ها پراز تصاویر مردان مظلوم زندانی درقفس میشد، ونسان ون گوگ ساکنین جهنم را از از تصاویرزنان ظالم پر میکرد و هزاران دیوان وغزلنامه و سوگنامه در رثای ستمدیدگان تاریخ سروده میشد و هر کس دکوری از قفس از جنس چوب و عاج و شمشاد و طلا با چشمان غمزده یک خروس در منزلش داشت و پول از پاروی قفس سازها بالا میرفت وووووو وای که چقدر خدا رحم کرد و اینطور نشد.

اگر کیمیا شمس را کتک زده و زندانی میکرد حتما نگارخانه ها پراز تصاویر مردان مظلوم زندانی درقفس میشد، ونسان ون گوگ ساکنین جهنم را از از تصاویرزنان ظالم پر میکرد و هزاران دیوان وغزلنامه و سوگنامه در رثای ستمدیدگان تاریخ سروده میشد و هر کس دکوری از قفس از جنس چوب و عاج و شمشاد و طلا با چشمان غمزده یک خروس در منزلش داشت و پول از پاروی قفس سازها بالا میرفت وووووو وای که چقدر خدا رحم کرد و اینطور نشد.

سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۱ ۱۰:۳۴
خدا از زبانتان بشنود آقای پانویس. الحق که همینطور است. البته با قید تاسف.
سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۱ ۱۱:۹
بنظر من درست است. من اوایل ازدواجم برای همسرم محدوودیتهای بسیاری ایجاد کرده بودم اما بعد از مدتها فهمیدم اگر او را آزاد بگذارم حتی در رابطه اش با من خیلی خوب خواهد شد. و از این کار نتیجه خوبی گرفتم.
سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۱ ۱۲:۳۷
يك رابطه خوب بنظر من رابطه ای است كه مدام آزار نباشد، مچ گیری نباشد، بالا و پايين نباشد! يك "ادب" و احترام خوبي توي اين رابطه دونفره هست كه آرامش می دهد، محكم نگهامان ميدارد.
رابطه ای که حتی اگر قطع شود با فحش و فحش نامه نیست. مثل آدم قطع می شود.
و اگر ادامه داشته باشد زندان نیست. آزادی و سبکباری است.
ممنون از عکس پر معنی.
رابطه ای که حتی اگر قطع شود با فحش و فحش نامه نیست. مثل آدم قطع می شود.
و اگر ادامه داشته باشد زندان نیست. آزادی و سبکباری است.
ممنون از عکس پر معنی.
سه شنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۱ ۱۵:۲۰
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
عجب پارادوکسی!
میگویند اگر به خروسی چهل مرغ بدهند چشمش به دنبال چهل و یکمی است.
همین!!!
مرتضی میگه:
عجب پارادوکسی!
میگویند اگر به خروسی چهل مرغ بدهند چشمش به دنبال چهل و یکمی است.
همین!!!

چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۱ ۰:۵۷
سلام.
موضوع اول:
امروز دختری زیبا را دیدم و تصمیم گرفتم با او ازدواج کنم. اما برای اینکه بتوانم بیشتر آن دختر را ببینم باید با عمه اش دوست باشم. چون همیشه با عمه اش است. این افکار در ذهنم میگذشت که یک تأویل عرفانی هم از این ماجرا یادم آمد:
هست با هر خوب یک لالای زشت!
تا ز لالا میگریزی وصل نیست
زانکه لالا را ز شاهد فصل نیست
یعنی برای تجربه ی حضور و دیدار معشوق لاجرم باید حال بد را هم بپذیری و خلاصه با عمه ی طرف هم دوست بشوی!
موضوع دوم:
چرا خروس را درون قفس گذاشته اید؟
حالا دیگر مطمئن شدم که شما به طور غیر مستقیم نظرتان این است:
ازدواج میکنی بکن. ولی پای هزار تا محدودیت هم بشین.
موضوع اول:
امروز دختری زیبا را دیدم و تصمیم گرفتم با او ازدواج کنم. اما برای اینکه بتوانم بیشتر آن دختر را ببینم باید با عمه اش دوست باشم. چون همیشه با عمه اش است. این افکار در ذهنم میگذشت که یک تأویل عرفانی هم از این ماجرا یادم آمد:
هست با هر خوب یک لالای زشت!
تا ز لالا میگریزی وصل نیست
زانکه لالا را ز شاهد فصل نیست
یعنی برای تجربه ی حضور و دیدار معشوق لاجرم باید حال بد را هم بپذیری و خلاصه با عمه ی طرف هم دوست بشوی!
موضوع دوم:
چرا خروس را درون قفس گذاشته اید؟
حالا دیگر مطمئن شدم که شما به طور غیر مستقیم نظرتان این است:
ازدواج میکنی بکن. ولی پای هزار تا محدودیت هم بشین.
چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۱ ۱:۱۱
نقل از تبکم:
برای ازدواج کردن اگر اول راه با خود طی کنید که چنان نخواهید به همراه خود بچسبید که او را زله کنید.....پنجاه درصد راه سلامت را طی کردهاید...
نظر من: بله دقیقا. یاد این حرف آقای پانویس افتادم:
انسان هویت فکری: وقتی با فلانی ازدواج کردم اون وقته که خوشبخت خواهم شد.
نظر من: به نظرم ارتباط عمیقی بین حرف پانویس و تبکم است.
برای ازدواج کردن اگر اول راه با خود طی کنید که چنان نخواهید به همراه خود بچسبید که او را زله کنید.....پنجاه درصد راه سلامت را طی کردهاید...
نظر من: بله دقیقا. یاد این حرف آقای پانویس افتادم:
انسان هویت فکری: وقتی با فلانی ازدواج کردم اون وقته که خوشبخت خواهم شد.
نظر من: به نظرم ارتباط عمیقی بین حرف پانویس و تبکم است.
چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۱ ۸:۱۳
هم گریز، ممنون که اطلاع دادی.
چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۱ ۱۱:۲۲
سلام
اینکه ازدواج عامل و علت محدودیت می شود مخالفم
اگر آگاهی باید و خودشناختگی محدودیتی وجود ندارد.
من همان منم
تغییرات مانند همه تغییراتی ست که بوجود آمده است از کودکی ...
فرصت نوشتن نیست
فکر میکنم همین مقدار نظرم را رسانده باشد
اینکه ازدواج عامل و علت محدودیت می شود مخالفم
اگر آگاهی باید و خودشناختگی محدودیتی وجود ندارد.
من همان منم
تغییرات مانند همه تغییراتی ست که بوجود آمده است از کودکی ...
فرصت نوشتن نیست
فکر میکنم همین مقدار نظرم را رسانده باشد
چهارشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۱ ۱۱:۳۹
بنظر من اگر طرفین بر همدیگر سخت نگیرند و یکدیگر را به حال خود بگذارند زندگی شان خیلی راحت خواهد بود. و اینطور در قفس نخواهند رفت.
پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۱ ۰:۵۹
ازدواج در هر صورتی بندی است
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها, که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها, که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
پنجشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۱ ۱۷:۲۰
اگر کمی منصف باشیم ، در مورد پادشاهان قاجار اینهمه بد قضاوت نمی کنیم .
چون اگر دست مردها باز باشه هر کدوم واسه خودشون یک حرمسرا درست می کنند . زن به هزار رنگ هم آراسته بشه و اگر هر روز به شکل متفاوت دیگری برای همسرش زیبا ظاهر بشه ، باز ، مرد ، وقتی زن یا دختر همسایه رو می بینه ، چشماش به سوی او کج خواهد شد !!!
چون اگر دست مردها باز باشه هر کدوم واسه خودشون یک حرمسرا درست می کنند . زن به هزار رنگ هم آراسته بشه و اگر هر روز به شکل متفاوت دیگری برای همسرش زیبا ظاهر بشه ، باز ، مرد ، وقتی زن یا دختر همسایه رو می بینه ، چشماش به سوی او کج خواهد شد !!!
شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱ ۳:۳۱
در کتابی خواندم :" اگر می خواهی مثل سگ زندگی کنی و مثل آدم بمیری زن بگیر . اگر می خواهی مثل آدم زندگی کنی و مثل سگ بمیری زن نگیر ."( نویسنده مرد بود و ننوشته بود ازدواج کن یا نکن . در این عکس هم خروس گرفتار شده . عنوان را هم یک مرد ( آقای پانویس) گذاشته اند ! )ما فعلا مشغول زندگی سگی هستیم و تازه فهمیدیم اصلا مهم نیست چه جوری بمیری. وقتی مردی مردی دیگه. پیمانه چو پر شود چه بغداد و چه بلخ ...
شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱ ۱۷:۱۸
دوستانی که مینویسند برای نوشتن نظر مشکل دارند و عدد مورد نظر برایشان نمایش داده نمیشود، باید نظرشان را در همین قسمت جعبهء نظرات تایپ کنند یا اینکه حداقل یک فاصله (با کیبورد) در این جعبه تایپ کنند تا عددی که سیستم نظرات میخواهد را بتوانند ببینند.
با copy و paste کردن متن، عدد ظاهر نمیشود.
با copy و paste کردن متن، عدد ظاهر نمیشود.
جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۹۱ ۱۴:۲۴
ezdevaj yek taghir ast.yek taghir dar ghalebe yek peyman.shayad moghavemat dar moghabele taghir barayeman mahdodiat tabir mishavad.
نظر شما