سان شان
جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۱ ۹:۲
سلام
فردا
هویت فکری جان هر چقدر گیرا حرف بزنی ، شیوا بنویسی، غزلهای عارفانه بسرائی ، آواهای سوزناک سردهی، به فرداهای اثیری بیندیشی شرمنده که "کنون" را پای آمدن با تو نیست
ساناز م.
جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۱ ۱۱:۲۸
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او بجا آورد

مرید(تحت اراده) پیر مغانِ حال و اکنون هستم، ای شیخِ ذهن! از من ناراحت نشو (که مرید و تحت امر تو نیستم).
به این دلیل که تو به من وعده‌ی فردا(بهشت آینده!) می دهی ولی به وعده‌ای که می‌دهی عمل نمی‌کنی. اما حال به وعده‌اش بصورت نقد عمل می‌کند!

تفسیرم چطور است آقای پانویس؟ شاگرد خوبی هستم؟
لطفاً "صد باریک‌ الله" فراموش نشود!  


---
ای عارفه!
tabkom
جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۱ ۱۳:۷
با سلام خدمت آقای پانویس وهمه دوستان....

ممنون از تصاویر....نه این یکی دیگه معلومه که طلوعه!.....اون خنکی صبح را میشه درش دید......
پیر مغانه که عمل میکنه نه اینکه فقط بشینی حرف بزنی......
بعضی عکسها هست که یک شخصیت‌هایی از خودشون انتشار میدهند و بک گراند آنها همین‌طوری کتاب هست که ردیف شده....مخصوصا کتابهایی که چندین و چند جلدیه....آدم فکر میکنه دکوره....یعنی فقط یک پوسته متصل به همه، که شبیه کتاب درست کرده‌اند.....باز تصاویری که کتابهای متنوع و کوتاه و بلند در آنها به چشم میآد  چشم نواز‌تره.....که بیشتر در فیلمها و عکسهای این کشور‌های اروپائی و پیشرفته به چشم می‌خوره...از همین مقایسه دو تصویر میشه فهمید که اولی در یک محدوده تقریبا بسته فکر میکنه که هی اونو کش آوردند و کار به جلد نمیدونم بیستم و چهلم و پنجاهم رسیده،  ولی دومی در زمینه‌های مختلف جستجو میکنه و دنبال موارد نو و جدیده.....و تا اومده کش پیدا کنه و بشود دو یا سه جلد،  یک ایده نو و تازه اومده با یک جلد جدید جای اونو گرفته.....و چرا اون ایده‌ی قدیمی نمی‌تونه موندگار بشه؟......چون به دایره عمل می‌آورندش و دایره عمل نو پسنده.....شاید بشه در حرف و کلام یک مطلب را دائم تکرار کرد و پی به کهنگی اون نبرد....اما در عمل نمیشه این داستان را پیاده کرد.....مثل سنگی که با جریان باران و رود از بلندیها میغلطد و حشو و زوائد اون در حرکت و عمل گرفته می‌شود و صاف و غلطان می‌گردد، اما سنگی که از این حرکت برکناره با کناره‌های تیز و برجسته و مزاحم، صم بکم سر جای خودش میشینه و فکر می‌کنه فخر عالم آفرینشه.....

ممنون
امین
جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۱ ۱۴:۳
سلام


ای تن صدکاره ترک من بگو
عمر من بردی کسی دیگر بجو
مدتی رو ترک جان من بگو
رو حریف دیگری جز من بجو


........
آتئیست
جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۱ ۱۹:۴۲
با سلام. من نمیدونم چرا شما دوستان اینقدر نظر میذارین؟ اصلا نظر میذارین که چی بشه؟ آقای پانویس میاد یه حرفی میذاره شما هم با مثال هاتون حرفشون رو تایید میکنین. خوب که چی؟ ببخشید ها! ولی مثلا شما نظر بدین یا ندین چه چیزی تغییر میکنه؟چه گلی به سر خودتون یا من یا دنیا میزنین وقتی نظر میدین؟اصلا فکر کردین کی هستین که نظر میدین؟(با عرض پوزش البته.ما یه نمه رکیم!)
حالا روی تفنگمون به جناب پانویسه. جناب پانویس حرفاتون همش قشنگه ولی همش هم یکیه! من نمیدونم چرا همش همون حرفا رو در موقعیت های مختلف تکرار میکنین؟ مثل مبلغ مذهبی شدین!! شما همین که یک کلمه ی (هویت فکری) رو معرفی کردین فکر کنم کافی باشه اگه قراره استحاله در کسی ایجاد بشه با همون یه حرف ایجاد میشه و تموم !ولی شما موضوع رو هی کشش میدین و هی دوستان نظر شما رو تایید میکنن و به (مذهب) شما صحه میذارن. ببخشید میگم مذهب چون واقعا مذهب شده دیگه. یک فکری بکنین. و شاید اصلا فکر نکنین! بهتر از حرف تکراری و نظرای تکراریه!
جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۱ ۲۰:۱۳
فردا
آقای پانویس دعوایم نکنید، ولی اگر حال آمیخته به درد فیزیکی باشد، میتوان فکر فردا را کرد یا باید با آغوش باز درد را تجربه کرد؟ جدی من با  پذیرفتن درد مشکل دارم.
امین
جمعه ۱۶ تیر ۱۳۹۱ ۲۳:۴۹
سلام به آتئیست عزیز و همه دوستان گرامی

اعتراض شما که حرفها و نظر ها تکراریه. بنظرم دلیلش اینست که ما انسان های هویت فکری دچار سنگینی گوش باطنیم. مطالب را میخوانیم، گوش میکنیم اما گویی اصلا نخواندیم و نشنیدیم!

"شما را اگر این سخن مکرر می نماید از آن باشد که شما درس نخستین را فهم نکرده اید. پس لازم شد، ما را هر روز این گفتن" مولوی

برای پانویس عزیز
گویم سخن را باز گو مردی کرم ز آغاز گو
هین بی ملولی شرح کن من سخت کند و کودنم

ممنون
ساناز م.
شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱ ۷:۳۲
اگر آفتاب هر روز طلوع کند، اگر ماه هر شب نوربپراکند، اگر خروس هر روز بخواند، اگر نسیم هر روز بوزد، آیا تکراری هستند؟!
یا کسی که آنها را تکراری می بیند وجودش ملول است؟!
محمد
شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱ ۸:۵۳
به آتی عزیز،

اول: ما هم مث خودت یه نموره و حتی بیشتر در حد خیسی رکیم! پس با عرض پوزش!

دوم: عزیز دل برادر، تو اگه کسی رو ببینی که رفته توی قنادی و با ناراحتی به شیرینی‌فروش میگه: چرا همه‌ش اینجا شیرینی می‌فروشی؟ هر روز که من میام اینجا تو فقط شیرینی می‌فروشی!
و به دیگران که آمده‌اند شیرینی می‌خرند میگه: چرا شماها به این شیرینی‌ها به به می گویید؟! از چیه این شیرینی‌ها خوشتون اومده؟

تو به این آدم چی میگی؟!

عزیز دلم، قنادی شیرینی می‌فروشه! کارش اینه! تو دلت رو زده؟ خوب لازم نیست هر روز بری قنادی! نرو عزیز!

به پانویس عزیز:

گر هزاران طالبند و یک ملول
از رسالت باز می‌ماند رسول؟

اسب خود را ای رسول آسمان
در ملولان منگر و اندر جِهان!

سان شان
شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱ ۹:۳۳
سلام
عکسها را همین الان دیدم برای  آن دوتصویر که روش کلیک کردم  تفالی با گنجور زدم گفت
ای که رویت چو گل و زلف تو چون شمشادست
جانم آن لحظه که غمگین تو باشم شادست
یگانه
شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱ ۹:۴۳
گاهی وقتها تکرا رخیلی خسته کننده ست ولی این بستگی به شنونده داره که ایا فقط با جملات ارتباط برقرار می کنه یا با جان جملات. گاهی یه نظریه یه جمله حکم تلنگری رو داره که می تونه زندگی مون  رو از این رو به ان رو بکنه . خود مولوی توی کل مثنوی و دیوان شمس و فیه ما فیه و ... و همچنین بقیه عرفا فقط  همین یه موضوع (هویت فکری) را به اشکال مختلف بیان کردند و این جریان هویت فکری و منیت بقدری موذی و اب زیر کاهه که گاهی بسختی می شه شناخت. بخاطر همین با تکرار و تمرین بیشتر می شه حربه های ان رو شناخت و بموقع و اگاهانه عمل کرد.
من از همان دوران کودکی و نوجوانی علاقه زیادی به خواندن مطالب عرفانی داشتم جسته و گریخته هر مطلبی که دستم می رسید می خوندم و از تکرار انها هم خسته نمی شدم چون همیشه برام نو بودن. توی زندگی شخصی ام هم خیلی مشکل داشتم و شاید هم علت نو بودن مطالب عرفانی مشکلات و چالش های زندگی ام بود تا اینکه بعد مدتی دیگه خسته شدم قید همه چی رو زدم و تنها انگیزه زندگی ام بچه هام بودن بارها دست به خودکشی زدم و......
تقریبا هفت سال پیش که از روی  بی حوصلگی کانال های تلویزیون رو بالا و پایین می کردم  با برنامه اقای شهبازی اشنا شدم یکی از غزل های مولوی رو می خوند . اون غزل تکراری که قبلا هم خیلی شنیده بودم چنان تاثیری روی زندگی من گذاشت و متحولم کرد که نمی تونم بیان کنم کل دیدم به زندگی عوض شد و بعد هم باز بطور اتفاقی با این سایت اشنا شدم که درک مطالب دیوان شمس و مثنوی رو برام اسانتر کرد. جالب اینجاست که دردهای فیزیکی ، مادی و عاطفی ام همه بمرور کم رنگ و کم رنگتر شدند  تا جایی که الان هیچ مشکلی تو زندگیم ندارم و همه چی برام زیباست.    جهت اطلاع به دوستان کسانی که علاقمند هستند با برنامه گنج حضور اقای پرویز شهبازی اشنا بشن به سایت ایشون مراجعه کنن .
جا داره که همین جا از اقای پانویس بخاطر زحماتی که برای رهایی ما می کشند  تشکر کنم . ممنونم .
شوکا
شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱ ۱۵:۱۶
این نظر آتئیست دیگه خداست:

نقل قول: "اصلا فکر کردین کی هستین که نظر میدین؟" !!!

لطفاً قبل از نظر دادن یک کسی بشین!!
سعیدی
شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱ ۱۶:۸
جمله قرآن شرح خبث نفسهاست/بنگر اندر مصحف آن چشمت کجاست؟!
پانویس
شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱ ۱۷:۱۷
دوستانی که می‌نویسند برای نوشتن نظر مشکل دارند و عدد مورد نظر برایشان نمایش داده نمی‌شود، باید نظرشان را در همین قسمت جعبهء نظرات تایپ کنند یا اینکه حداقل یک فاصله (با کی‌بورد) در این جعبه تایپ کنند تا عددی که سیستم نظرات می‌خواهد را بتوانند ببینند.
با copy و paste کردن متن، عدد ظاهر نمی‌شود.
رها
شنبه ۱۷ تیر ۱۳۹۱ ۱۹:۲۰
این ویدیوی زیبایست
http://www.ted.com/talks/lang/fa/jill_bolte_taylor_s_powerful_stroke_of_insight.html
یکشنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۱ ۱۸:۱۳
سلام بر عزیزان دل

پانویس عزیز این پیغام رو ،  در این  " امید کده "   ،  برای پرما می ذارم  ،

لبخند .......


پرمای عزیز لطفا ،  برام آدرس ایمیل بذارید . براتون بنویسم  ......


ساحل آرام
دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۱ ۱۲:۵۴
با سلام به همه دوستان
به دونه انار عزيز
در مورد سوالي كه از جناب پانويس كرديد با اجازه من تجربه خودم را در اين مورد بگم.
آنچه كه من شخصا تجربه كردم اينه كه فكر كردن به هنگام درگيري با درد فيزيكي (حتي اگر يه سرماخوردگي ساده باشه) نه تنها به فراموش كردن درد كمك نميكنه بلكه اوضاع رو بدتر هم ميكنه! به نظرم درد فيزيكي به طور طبيعي تا حدود زيادي فرايند تفكر را دچار اختلال مي كند واي به اينكه فكر هم از نوع زائدش باشد! آنچه من احساس كردم اينطور است كه مخصوصا وقتي در شرايط درد و بيماري به آينده فكر مي كنم درد يك حالت استمرار به خودش مي گيرد گويي در آينده هم حضور دارد و قرار نيست تمام شود! و اين خيلي آزاردهنده تر از خود درد است. همين باعث شد كه ماندن با درد و مشاهده آن را هم امتحان كنم. توجه كردن به درد و زير نظر گرفتن تحركات و تغييرات بيماري براي من كه واقعا تحملش را ساده تر مي كند.
البته اين حرف من اصلا به اين به اين معني نيست كه اقدامي براي درمان نمي كنم. هر درد و بيماري دليل و چاره خودش را دارد و هيچ عقلي قبول نمي كند كه آدم دست روي دست بگذارد.
tabkom
دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۱ ۱۳:۳۲
با سلام

به قول آقای محمد، آتی جان تو چرا هی می‌آیی این نظرها‌ی‌ تکراری‌رو میخونی؟!.....نگو همینطوری گذری اومدی و خوندی، از نظری که گذاشتی معلومه آمار همه نظرهارو داری کلک!
دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۱ ۱۴:۹
ممنونم ساحل آرام، نکاتت را بخاطر خواهم سپرد.
رهرو
دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۱ ۱۴:۱۵
سلام
مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ
چرا که وعده تو کردی و او بجا آورد
پیرمغان در برابر شیخ...
در    خرابات     مغان نور   خدا   میبینم
وین عجب بین که چه نوری ز کجا میبینم
جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه میبینی و من خانه   خدا    میبینم
خرابات=خورآباد=مهرآباد=آتشکده مغان
آتشکده مغان در برابر خانه کعبه ..در آتشکده خدای خانه و کعبه فقط خانه
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست
در منظر شیخ وعده های دروغین ودر پیشگاه پیر مغان(مغان=مجوس=زرتشتی)
وفای به عهد
حافظ شاعری اجتماعی هم هست و تعریضات اجتماعیش نیز بر جسته است.
دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۱ ۱۴:۲۹
اما درد انسان را چنان در حال میاندازد که همه چیز را فراموش میکند. میتوان عاشق کسی بود و از زمان حال لذت برد و به آینده نگریست. اما وقتی درد داری در حال میخ هستی و زمان میایستد و درد نونو میشود!
دوشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۱ ۱۸:۲۲
دلم خواست بنویسم : برای مخاطب ... هر که باشد ....

وقتی یک حالت به ظاهر ناخوشایند برات پیش میاد ، فقط با این بینش بهش نگاه کن :

که این حالت اومده دست تو رو بگیره ببره یک لایه بالاتر از قبل .....
اگر با اصرار بخوای در لایه قبلی بمونی ، خواهی ماند ولی با رنج فراوان ....

نترس وقتی رنج یا دردی سراغت میاد ، مثل لبه یک پرتگاه مخوف بهش نگاه نکن ...
مثل رودخانه ی جاری ببین که اومده تو رو به ساحلی برتر ببره ....
شیرجه برو توش .....
پشیمان نخواهی شد .....

اگر این میهمان عزیز رو بشناسی و بپذیری ، خواهی دید که لحظات با او بودن ، راضی ترین و تسلیم ترین لحظات یک انسان برگزیده خواهد بود .....

برای انسان جانشین خدا ، هر درد جسمانی ، به منزله ی فرستاده ایست از سوی او که به هم صحبتی با او می نشیند و پرده از اسرار برمیدارد . شاید هدیه ای از جسم بگیرد .... اما ..... هدیه هایی برای روح و جانت خواهد آورد .....

بیماری و رنج رو به عنوان واقعیتی که مهر و پذیرش تو را می طلبد ، ببین . اونوقت می بینی ، اونقدر مهربان می شه که باهات ..... باورت نمی شه ....
این یک تجربه واقعی ست ......

سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۱ ۱۵:۲۳
بله، حق با شماست.........
کاش بشود در آن لحظات چنین نرم ولی تیز بود.
ممنونم
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد