جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۱ ۰:۱۳
منبسط بودیم یک جوهر همه
بیسر و بی پا بدیم آن سر همه
یک گهر بودیم همچون آفتاب
بی گره بودیم و صافی همچو آب

بیسر و بی پا بدیم آن سر همه
یک گهر بودیم همچون آفتاب
بی گره بودیم و صافی همچو آب

جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۱ ۱:۳۰
چه زیبا بود!
چقدر انسانها موجودات کنجکاوی هستند و چطور کودکان و جوانها بخاطر کنجکاوی بیشتر، اولین قدمها را برای نزدیکی برداشتند!
ممنون آقای پانویس
چقدر انسانها موجودات کنجکاوی هستند و چطور کودکان و جوانها بخاطر کنجکاوی بیشتر، اولین قدمها را برای نزدیکی برداشتند!
ممنون آقای پانویس
جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۱ ۸:۳۸
عالییییییی








جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۱ ۱۰:۳۶
سلام
عجب صحنه هائی ،واقعا انسان را به فکر وامیدارد هم از ته دل می خنداند و هم از ته دل میگریاند یاد ایاز و چارقش در مثنوی معنوی افتادم چی بودیم و کی شدیم از اوج نیستی بی وزن به حضیض هستی وزین سقوط کردیم
عجب صحنه هائی ،واقعا انسان را به فکر وامیدارد هم از ته دل می خنداند و هم از ته دل میگریاند یاد ایاز و چارقش در مثنوی معنوی افتادم چی بودیم و کی شدیم از اوج نیستی بی وزن به حضیض هستی وزین سقوط کردیم
جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۱ ۱۲:۷
با سلام خدمت آقای پانویس وهمه دوستان
خیلی متشکر ویدیوی جالبی است.....در ابتدای فیلم موقع عبور چهار پنج نفری از روی تنه درخت بلندی که بر روی رودخانه خروشان قرار دارد، بدون هیچگونه مشکل در رعایت تعادل و با خونسردی کامل از روی تنه درخت عبور میکنند....در این جور مواقع عبور یکنفره نسبتا راحتتر است اما عبور چند تائی و نوساناتی که از جابجائی دیگران بر روی درخت ایجاد میشود عبور گروهی را خیلی مشکل میکند.......فکر میکنم تمرکزی که حاصل سادگی و بی فکری آنهاست، خیلی کمک میکند....
مولانا در مثنوی داستانی دارد که تقریبا به همین موضوع اشاره میکند :
بر زمین گر نیم گز راهی بود
آدمی بی وهم آمن میرود
بر سر دیوار عالی گر روی
گر دو گز عرضش بود کژ میشوی
بلک میافتی ز لرزهٔ دل به وهم
ترس وهمی را نکو بنگر بفهم
تا وقتی هم اعتمادشان جلب نشده حاضر به زمین گذاشتن سلاح نشدند و همینطوری خش و خش کلی خنزر پنزر را با خودشان میکشیدند اینطرفآنطرف وهمه جا را خنج میانداختند..... و یک حریمی را برای خودشان ایجاد میکردند....
بشر به دنبال سفر در زمان است تا گذشتههای خود را ببیند یا به دنبال پیدا کردن حیات در کرات دیگر با کنجکاوی فضا را زیر و رو می کند اما من تعجب میکنم چرا این کنجکاوی و جستجو را مایل نیست برای درون خود صرف کند؟!.....
شاید از تنها بودن با خود واهمه دارد.....شاید با دیدی اشتباه درون خود را تهی دیده.....و شاید چون با دیگران نمیتواند مشترکا به این تماشا بپردازد، میترسد منزوی شود....
دیدن خود در آینه یا شنیدن صدای ضبط شدهی خود برای بومیان اسباب تعجب یا شاید شرمساری است....مثل عرفا یا انبیا و اولیا که بودن خود و درک خود و آگاهی به بودن خود را گناهی بزرگ میدانستند در پیشگاه حق و خدا....
ممنون
خیلی متشکر ویدیوی جالبی است.....در ابتدای فیلم موقع عبور چهار پنج نفری از روی تنه درخت بلندی که بر روی رودخانه خروشان قرار دارد، بدون هیچگونه مشکل در رعایت تعادل و با خونسردی کامل از روی تنه درخت عبور میکنند....در این جور مواقع عبور یکنفره نسبتا راحتتر است اما عبور چند تائی و نوساناتی که از جابجائی دیگران بر روی درخت ایجاد میشود عبور گروهی را خیلی مشکل میکند.......فکر میکنم تمرکزی که حاصل سادگی و بی فکری آنهاست، خیلی کمک میکند....
مولانا در مثنوی داستانی دارد که تقریبا به همین موضوع اشاره میکند :
بر زمین گر نیم گز راهی بود
آدمی بی وهم آمن میرود
بر سر دیوار عالی گر روی
گر دو گز عرضش بود کژ میشوی
بلک میافتی ز لرزهٔ دل به وهم
ترس وهمی را نکو بنگر بفهم
تا وقتی هم اعتمادشان جلب نشده حاضر به زمین گذاشتن سلاح نشدند و همینطوری خش و خش کلی خنزر پنزر را با خودشان میکشیدند اینطرفآنطرف وهمه جا را خنج میانداختند..... و یک حریمی را برای خودشان ایجاد میکردند....
بشر به دنبال سفر در زمان است تا گذشتههای خود را ببیند یا به دنبال پیدا کردن حیات در کرات دیگر با کنجکاوی فضا را زیر و رو می کند اما من تعجب میکنم چرا این کنجکاوی و جستجو را مایل نیست برای درون خود صرف کند؟!.....
شاید از تنها بودن با خود واهمه دارد.....شاید با دیدی اشتباه درون خود را تهی دیده.....و شاید چون با دیگران نمیتواند مشترکا به این تماشا بپردازد، میترسد منزوی شود....
دیدن خود در آینه یا شنیدن صدای ضبط شدهی خود برای بومیان اسباب تعجب یا شاید شرمساری است....مثل عرفا یا انبیا و اولیا که بودن خود و درک خود و آگاهی به بودن خود را گناهی بزرگ میدانستند در پیشگاه حق و خدا....
ممنون
شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۱ ۹:۵۲
با سلام....
نکته جالب در قبایل قدیمی و عقب افتاده این است که بیشتر آنها سیاه پوستهایی آفریقائی هستند......و سفید پوستانی که این دوران را داشتهاند دیگر تقریبا آثاری و بازماندههایی این چنینی از آنها نمانده..............البته سرخپوستان آمریکایی هم قابل ذکر میباشند..... متاسفانه سفید پوستان متمدن! مثل بلا بر سر این مردمان بازمانده از قافلهی تمدن! فرود آمده و یا سرزمینشان را از آنها گرفتهاند و یا خودشان را به بردگی بردهاند....و همین ذهنیت باعث شد که دید سفید پوست متمدن به سیاهان اینگونه باشد که آنها را نژادی پست و در مرتبهای بین انسان و حیوان قرار دهد......که وقایع حاصل از این طرز اندیشه را در تاریخ میشود دید....
حالا چرا سیاهان آفریقائی مانند سفیدهای آسیائی و اروپائی پیشرفتی نکردند......و تمدنی قدیمی که صاحب خط و آثار معماری و هنری باشد پدید نیاوردهاند....یعنی شهری و شهرنشین نشدهاند؟.....
دلایلی به نظر من میرسد.....ابتدا اینکه در جنگل غذا همیشه در دسترس بوده و با کمی جستجو همیشه میوهای یا ماهی و حیوانات قابل شکار کردن در دسترس بوده پس چه نیازی به کشاورزی و انبار غله و مبارزه با خشکسالی و..........تفاوت فصول هم که تقریبا وجود نداشته و سرما و یخبندانی نبوده که نیاز به ساختن خانه و استعدادهای دیگری داشته باشد.....و همین مسائل نیاز به تخصص را کم و کمتر کرده..........از طرف دیگر محیط بستهی جنگل جایی برای ساختن راه و جاده و به هم پیوستن گروهها و ایجاد جمعیتهای وسیعتر باقی نمیگذاشته....
اغلب تصور خیلی دلچسب و روشنی از جنگل داریم....ولی فکر میکنم در اصل خود فضای واقعی جنگلهای استوائی یا فرضا آمازون از تصور ما خیلی دور باشد.....فرض کنید انسان در آن جنگلها مثل یک مورچه است که در یک چمنزار وسیع و فشرده بخواهد راه برود....در اغلب جاهای آن حتی در طول روز فضائی نیمه تاریک و بسته حاکم است....
این چنین بوده که استفاده از مغز و ارتباط و کاربرد آن با دست محدود بوده و تا ساختن و تنوع در ساخت نباشد موتور مغز و اندیشه انسان به کار نمیافتد.....
ممنون
نکته جالب در قبایل قدیمی و عقب افتاده این است که بیشتر آنها سیاه پوستهایی آفریقائی هستند......و سفید پوستانی که این دوران را داشتهاند دیگر تقریبا آثاری و بازماندههایی این چنینی از آنها نمانده..............البته سرخپوستان آمریکایی هم قابل ذکر میباشند..... متاسفانه سفید پوستان متمدن! مثل بلا بر سر این مردمان بازمانده از قافلهی تمدن! فرود آمده و یا سرزمینشان را از آنها گرفتهاند و یا خودشان را به بردگی بردهاند....و همین ذهنیت باعث شد که دید سفید پوست متمدن به سیاهان اینگونه باشد که آنها را نژادی پست و در مرتبهای بین انسان و حیوان قرار دهد......که وقایع حاصل از این طرز اندیشه را در تاریخ میشود دید....
حالا چرا سیاهان آفریقائی مانند سفیدهای آسیائی و اروپائی پیشرفتی نکردند......و تمدنی قدیمی که صاحب خط و آثار معماری و هنری باشد پدید نیاوردهاند....یعنی شهری و شهرنشین نشدهاند؟.....
دلایلی به نظر من میرسد.....ابتدا اینکه در جنگل غذا همیشه در دسترس بوده و با کمی جستجو همیشه میوهای یا ماهی و حیوانات قابل شکار کردن در دسترس بوده پس چه نیازی به کشاورزی و انبار غله و مبارزه با خشکسالی و..........تفاوت فصول هم که تقریبا وجود نداشته و سرما و یخبندانی نبوده که نیاز به ساختن خانه و استعدادهای دیگری داشته باشد.....و همین مسائل نیاز به تخصص را کم و کمتر کرده..........از طرف دیگر محیط بستهی جنگل جایی برای ساختن راه و جاده و به هم پیوستن گروهها و ایجاد جمعیتهای وسیعتر باقی نمیگذاشته....
اغلب تصور خیلی دلچسب و روشنی از جنگل داریم....ولی فکر میکنم در اصل خود فضای واقعی جنگلهای استوائی یا فرضا آمازون از تصور ما خیلی دور باشد.....فرض کنید انسان در آن جنگلها مثل یک مورچه است که در یک چمنزار وسیع و فشرده بخواهد راه برود....در اغلب جاهای آن حتی در طول روز فضائی نیمه تاریک و بسته حاکم است....
این چنین بوده که استفاده از مغز و ارتباط و کاربرد آن با دست محدود بوده و تا ساختن و تنوع در ساخت نباشد موتور مغز و اندیشه انسان به کار نمیافتد.....
ممنون
شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۱ ۱۳:۵۳
چیزی که برام جالب بود در این ویدئو، این بود که اون آقای بومی چقدر جالب از کبریت (اون هم برای بار اول!!) استفاده کرد! طوری که انگار خیلی وقته با کبریت آشناست... طرز گرفتنش توی دستش و طرز پرتاب دستش روی کبریت برای روشن کردن، خیلی حرفه ای بود! منم این طوری بلد نیستم! 

شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۱ ۱۷:۱۶
و تا چه اندازه ما مردمان ًمنمدنً با آینه و با ضبط صدا دنیای معصومانه آنها را به دوگانگی و مَثَل هدایت کرده ایم ؟؟؟!!!
شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۱ ۲۳:۳۶
فردی مسلمان ، یک همسایه کافر داشت ، هر روز و هر شب با صدای بلند همسایه کافر رو لعن و نفرین می کرد :
خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر. مرگش را نزدیک کن ، (طوری که مرد کافر می شنید)
زمان گذشت و از قضا فرد مسلمان بیمار شد. دیگر نمی توانست غذا درست کند ، ولی در کمال تعجب می دید که ، غذایش سر موقع در خانه اش ظاهر می شد.
مسلمان سر نماز می گفت ، خدایا ، ممنونم که بنده ات را فراموش نکردی و غذای من را در خانه ام ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس
روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد ، دید این همسایه کافرِ است که غذا را برایش می آورد
از آن شب به بعد ، مسلمان سر نماز می گفت : خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان را وسیله کردی که برای من غذا بیاورد. من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی
خدایا ! جان این همسایه کافر من را بگیر. مرگش را نزدیک کن ، (طوری که مرد کافر می شنید)
زمان گذشت و از قضا فرد مسلمان بیمار شد. دیگر نمی توانست غذا درست کند ، ولی در کمال تعجب می دید که ، غذایش سر موقع در خانه اش ظاهر می شد.
مسلمان سر نماز می گفت ، خدایا ، ممنونم که بنده ات را فراموش نکردی و غذای من را در خانه ام ظاهر می کنی و لعنت بر آن کافر خدا نشناس
روزی از روزها که خواست برود غذا را بر دارد ، دید این همسایه کافرِ است که غذا را برایش می آورد
از آن شب به بعد ، مسلمان سر نماز می گفت : خدایا ممنونم که این مرتیکه شیطان را وسیله کردی که برای من غذا بیاورد. من تازه حکمت تو را فهمیدم که چرا جانش را نگرفتی
با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خودپرستی
سه شنبه ۱۰ مرداد ۱۳۹۱ ۱۶:۲۸
خیلی عالی بود.
اما یک نکته به ذهنم رسید در مورد یاداشت خود شما. در پایان یاداشت نوشته اید که اون مرد وقتیکه صدای خودش را میشنود حالت شرم بهش دست میدهد.
بنظر من این شاید برداشت شما باشد. شاید واقعا اینجوری نباشد. شاید از خوشحالی اینجوری پس رفت و دوباره پیش اومد. آیا شما این رفتار او را با داشته های روانشناسی اینجوری تفسیر کردید؟ یانه برداشت خود تون اینجوری بود؟
اما یک نکته به ذهنم رسید در مورد یاداشت خود شما. در پایان یاداشت نوشته اید که اون مرد وقتیکه صدای خودش را میشنود حالت شرم بهش دست میدهد.
بنظر من این شاید برداشت شما باشد. شاید واقعا اینجوری نباشد. شاید از خوشحالی اینجوری پس رفت و دوباره پیش اومد. آیا شما این رفتار او را با داشته های روانشناسی اینجوری تفسیر کردید؟ یانه برداشت خود تون اینجوری بود؟
نظر شما