چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۱ ۲۰:۲۹
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
آنگاه که از جان و جهان برخیزی
ای جان جهان کجا ست ناپرهیزی
بخت تو بلند همچو استاره تو
خوش میرو و خوش زی که خوش آمیزی
امروز دلگرم شدم؛ خیلی زیبا و قشنگ بود گفتم که اگر چه متاسفانه جلسات مثنوی متوقف شده ولی امروز حسابی مشت و مال ذهنی شدم و قولنج ذهنم حسابی شکسته شد. خیلی خیلی ممنون



و این هم نظر بنده هر چند نا مرتبط:
گفته ام این را ولی بار دگر
شد مناسب بهر این پست و نظر
ایهاالعشاق فی بحرالجنون
کل ما عشقتموها یفتنون
فتنه انگیز جهان عشق آمده
عاشقان را آشنا دریای خون
اول هر عاشقی پیروزی است
عشق گوید هان که نحن الغالبون
عاشقان را خواب و خور نبود ازآنک
اختیار از دست آنها شد برون
ای خوشا آن کس که دارد در خود او
عاشق و معشوق وعشقی یجمعون
این چنین شخصی اگر پیدا شود
پا نهد بر فرق این دنیای دون
مرتضی خاموش و دل را خوش بنه
بر همو که انا الیه راجعون
همین!!!

مرتضی میگه:
آنگاه که از جان و جهان برخیزی
ای جان جهان کجا ست ناپرهیزی
بخت تو بلند همچو استاره تو
خوش میرو و خوش زی که خوش آمیزی
امروز دلگرم شدم؛ خیلی زیبا و قشنگ بود گفتم که اگر چه متاسفانه جلسات مثنوی متوقف شده ولی امروز حسابی مشت و مال ذهنی شدم و قولنج ذهنم حسابی شکسته شد. خیلی خیلی ممنون




و این هم نظر بنده هر چند نا مرتبط:
گفته ام این را ولی بار دگر
شد مناسب بهر این پست و نظر
ایهاالعشاق فی بحرالجنون
کل ما عشقتموها یفتنون
فتنه انگیز جهان عشق آمده
عاشقان را آشنا دریای خون
اول هر عاشقی پیروزی است
عشق گوید هان که نحن الغالبون
عاشقان را خواب و خور نبود ازآنک
اختیار از دست آنها شد برون
ای خوشا آن کس که دارد در خود او
عاشق و معشوق وعشقی یجمعون
این چنین شخصی اگر پیدا شود
پا نهد بر فرق این دنیای دون
مرتضی خاموش و دل را خوش بنه
بر همو که انا الیه راجعون
همین!!!

چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۱ ۲۱:۳۶
غار افلاطون
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان
در فیلم چون درک و تجربهی همبندان، از صدا و تصویر زندانیئی که آزاد شده و دنیای حقیقی بیرون از غار را تجربه کرده بود تغییری نکرده ..... آنها با همان محدودیتی که تا به حال به اجبار داشتهاند، با دوست به حقیقت رسیدهی خود برخورد میکردند.....و او را مثل همان سایهها دو بعدی میدیدند....بنابراین مسلم است که نباید حرفهای او را بپذیرند.... فکر میکنم یک جای تمثیل ایراد دارد....بهتر بود هر زندانی در اتاقکی مجزا میبود تا حتی قادر به دیدن یکدیگر هم نمیبودند....چون تصور آنها از ابعاد یکدیگر، جای اگر و اما ایجاد میکند و مانع میشود که با سایههای روی دیوار گول بخورند.......البته در مثل نباید مناقشه کرد........
آیا انسان نیاز دارد که حقیقت را آنچنانکه هست ببیند....و آیا در این هیئت قادر به دریافت و هضم آن هست؟.....آیا با رشد کردن و دست یافتن به آن درک و بینش آزاد از این محدودیتها....آن کسی که مرحلهای ورای این محدودههای حسی را میبیند بعد از مدتی دوباره در آنجا متوجه به محدودیتهایی تازهای نمیشود؟.....به این دلیل که مرتبه جدید او در مقایسه با این محدودیت فعلی است که صاحب گسترهای وسیعتر است......می خواهم عرض کنم که به احتمال زیاد مراتب این سیر و سفر روحانی نیز شامل مراتب و منازلی است....البته خدا کند در مقیاس همان هفتاد هزار حجاب معروف نباشد....یا شاید مشکل همان یک قدم است که باید بر روی "خود" گذاشت؟....و بعد از آن کار به اتمام رسیده و دیگر "خودی" ایجاد نخواهد شد؟.....
ادامه دارد....
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان
در فیلم چون درک و تجربهی همبندان، از صدا و تصویر زندانیئی که آزاد شده و دنیای حقیقی بیرون از غار را تجربه کرده بود تغییری نکرده ..... آنها با همان محدودیتی که تا به حال به اجبار داشتهاند، با دوست به حقیقت رسیدهی خود برخورد میکردند.....و او را مثل همان سایهها دو بعدی میدیدند....بنابراین مسلم است که نباید حرفهای او را بپذیرند.... فکر میکنم یک جای تمثیل ایراد دارد....بهتر بود هر زندانی در اتاقکی مجزا میبود تا حتی قادر به دیدن یکدیگر هم نمیبودند....چون تصور آنها از ابعاد یکدیگر، جای اگر و اما ایجاد میکند و مانع میشود که با سایههای روی دیوار گول بخورند.......البته در مثل نباید مناقشه کرد........
آیا انسان نیاز دارد که حقیقت را آنچنانکه هست ببیند....و آیا در این هیئت قادر به دریافت و هضم آن هست؟.....آیا با رشد کردن و دست یافتن به آن درک و بینش آزاد از این محدودیتها....آن کسی که مرحلهای ورای این محدودههای حسی را میبیند بعد از مدتی دوباره در آنجا متوجه به محدودیتهایی تازهای نمیشود؟.....به این دلیل که مرتبه جدید او در مقایسه با این محدودیت فعلی است که صاحب گسترهای وسیعتر است......می خواهم عرض کنم که به احتمال زیاد مراتب این سیر و سفر روحانی نیز شامل مراتب و منازلی است....البته خدا کند در مقیاس همان هفتاد هزار حجاب معروف نباشد....یا شاید مشکل همان یک قدم است که باید بر روی "خود" گذاشت؟....و بعد از آن کار به اتمام رسیده و دیگر "خودی" ایجاد نخواهد شد؟.....
ادامه دارد....
چهارشنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۱ ۲۱:۳۷
ادامه.....
مثل تمثیل کرم ابریشم که ابتدا فقط از بیرونیها میخورد تا به حد اشباع میرسد و بعد به پیلهی تنهایی و سکوت میرود و بعد از مدتی به صورت پروانهای سر از پیله در میآورد و به آسمان میرود....اگر ما خدا بودیم فکر نمیکنم با پانتومیمی غیر از این میتوانستیم به انسان زبان نفهم نکتهای به این ظرافت را یادآوری کنیم......
آقای پانویس گفته "خود سایهی حقیقت نیست و با آن هم هیچ ارتباطی ندارد".....فکر میکنم این خود ساخته شدهی غیر حقیقی را که از افکار و ذهنیات ساخته میشود را منظور دارند....اما کودک وقتی تازه به دنیا آمده و گریه میکند و شیر میخورد و به درد و نور عکسالعمل نشان میدهد و حتی بو و صدای مادر خود را از داخل شکم به یاد دارد و به آن پاسخ میدهد، .....دارای یک مبنای دریافت و فهم و عکسالعمل، خام و ابتدائی است که ضمن وابسته بودنش به ارگانیسم مادی، تنها نمیتواند با علم مادی مربوط به ارگانیسم توضیح داده شود......آیا میتوان قبول کرد کودک حتما دارای ارتباطی اولیه و مبتنی بر نیاز خود با حقیقت است؟.....و کمکم با گمراهیئی که ادیان الهی از آن گفتهاند از ارتباط با حق و حقیقت دور میافتد؟....
ممنون تا ادامهی بعدی
مثل تمثیل کرم ابریشم که ابتدا فقط از بیرونیها میخورد تا به حد اشباع میرسد و بعد به پیلهی تنهایی و سکوت میرود و بعد از مدتی به صورت پروانهای سر از پیله در میآورد و به آسمان میرود....اگر ما خدا بودیم فکر نمیکنم با پانتومیمی غیر از این میتوانستیم به انسان زبان نفهم نکتهای به این ظرافت را یادآوری کنیم......
آقای پانویس گفته "خود سایهی حقیقت نیست و با آن هم هیچ ارتباطی ندارد".....فکر میکنم این خود ساخته شدهی غیر حقیقی را که از افکار و ذهنیات ساخته میشود را منظور دارند....اما کودک وقتی تازه به دنیا آمده و گریه میکند و شیر میخورد و به درد و نور عکسالعمل نشان میدهد و حتی بو و صدای مادر خود را از داخل شکم به یاد دارد و به آن پاسخ میدهد، .....دارای یک مبنای دریافت و فهم و عکسالعمل، خام و ابتدائی است که ضمن وابسته بودنش به ارگانیسم مادی، تنها نمیتواند با علم مادی مربوط به ارگانیسم توضیح داده شود......آیا میتوان قبول کرد کودک حتما دارای ارتباطی اولیه و مبتنی بر نیاز خود با حقیقت است؟.....و کمکم با گمراهیئی که ادیان الهی از آن گفتهاند از ارتباط با حق و حقیقت دور میافتد؟....
ممنون تا ادامهی بعدی
پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۱ ۸:۴۸
سپاس از ارائه و به اشتراک گذاشتن فیلم و نظر آقای محمد وآقای پانویس عزیز...بسیار زیبا و وادار کننده به تفکر بود بخصوص این روزها که بعضی تئوری ها مطرح میشه ونظر مثبت آقای هاوکینز رو هم در بر داره..
میترسم از آن که بانگ آید روزی کی بی خبران راه نه اینست و نه آن..............
میترسم از آن که بانگ آید روزی کی بی خبران راه نه اینست و نه آن..............
پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۱ ۱۰:۴۵
سلام
موضوع بسیار جالبی است و این گونه مباحث را خودم سوادش را ندارم اما خیلی دوست میدارم از کسانی که بخصوص تجربه اش کرده اند بخوانم و بشنوم منتهی چون ذهن انسان یعنی ذهن خودم را حریص میکند که این چیزها را بخواهد پیگیرش نمی شوم اما مسلم است که مزه اش به این است که انسان به کمک حقیقت وجودیش آن را تجربه کند. موضوع این ویدئو و ماجرای آن دو دریا مرا یاد خوابی انداخت که سه چهار شب پیش دیدم و مدام همین رویا تکرار می شد اینکه دو پدیده ابرمانند را می دیدم که هم باهم بودند و هم جدا از هم ، باهم بودند چون دو مکان جدا ازهم را اشغال نکرده بودند و جدا ازهم بودند چون قاطی نبودند، مثل ژله رنگارنگ که روی هم قرار میگیرند اما فاصله ای بین آنها نیست اما من آنها را جدا از هم احساس میکردم بی آنکه به لحاظ فیزیکی و یا رنگ تفاوتی بین این دو باشد ومدام به من القا می شد که از این دو یکی اصل و دیگزی توهم و یا سایه است در حالیکه خیلی شبیه هم بودند وبی آنکه بدانم کدام اصل و کدام فرع است کل وجودم با احساس مبهم و همزمان خوب و بد جذب آن پدیده میشد طوریکه وقتی بیدار میشدم و دوباره به خواب میرفتم باز هم آن را می دیدم این چند روز ذهنم به این مشغول بود که آن رویا خواب درخواب بود یا آشکار شدن واقعیتی در رویا و بیداری درخواب
موضوع بسیار جالبی است و این گونه مباحث را خودم سوادش را ندارم اما خیلی دوست میدارم از کسانی که بخصوص تجربه اش کرده اند بخوانم و بشنوم منتهی چون ذهن انسان یعنی ذهن خودم را حریص میکند که این چیزها را بخواهد پیگیرش نمی شوم اما مسلم است که مزه اش به این است که انسان به کمک حقیقت وجودیش آن را تجربه کند. موضوع این ویدئو و ماجرای آن دو دریا مرا یاد خوابی انداخت که سه چهار شب پیش دیدم و مدام همین رویا تکرار می شد اینکه دو پدیده ابرمانند را می دیدم که هم باهم بودند و هم جدا از هم ، باهم بودند چون دو مکان جدا ازهم را اشغال نکرده بودند و جدا ازهم بودند چون قاطی نبودند، مثل ژله رنگارنگ که روی هم قرار میگیرند اما فاصله ای بین آنها نیست اما من آنها را جدا از هم احساس میکردم بی آنکه به لحاظ فیزیکی و یا رنگ تفاوتی بین این دو باشد ومدام به من القا می شد که از این دو یکی اصل و دیگزی توهم و یا سایه است در حالیکه خیلی شبیه هم بودند وبی آنکه بدانم کدام اصل و کدام فرع است کل وجودم با احساس مبهم و همزمان خوب و بد جذب آن پدیده میشد طوریکه وقتی بیدار میشدم و دوباره به خواب میرفتم باز هم آن را می دیدم این چند روز ذهنم به این مشغول بود که آن رویا خواب درخواب بود یا آشکار شدن واقعیتی در رویا و بیداری درخواب
پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۱ ۱۲:۳۵
با سلام
شاید در اصل، تفاوت گذاشتن بین جهان فیزیکی(البته همه اذعان دارند که خیلی اندازهای از آن به درک و دریافت علم درنیامده) با وجود شعوری انسان، روشی اشتباه باشد....با ملاحظهی این دیدگاه، راه برای مقایسه و کشف روابط بین فیزیک کوانتوم و عرفان و خودشناسی باز خواهد شد.....ریشهی مشکل در این است که انسان، هستی و وجود به ظاهر مردهی فیزیکی را، چیزی فاقد هرگونه شعور و ارتباط با عالم میداند.....اما تا آنجا که به یاد دارم در همان ویدیوهای کوانتوم عکسالعمل ماده و الکترون و نمایش کارکرد آن ربط به شعوری دارد که با آن برخورد میکند....و متقابلا تأثیر میگیرد....
البته خود اتم هم در نهایت بررسی چیزی ثابت و قابل لمس را ارائه نمیکند و دائم بین موج و ذره در رفت و آمد است.....مثل اینکه تنفس میکند.....یا از ماده تبدیل شده و ماهیتی موج گونه پیدا میکند تا چنان قابلیتی پیدا کند که بتواند نو به نو دستورات تازهای را از عالم معنا بگیرد و به عالم ماده ابلاغ کند....
همان توصیف دو دریایی که فاصلهای بین آنها هست که از تداخل آنها جلوگیری میکند، در این جا میتواند شاهد مثال باشد....هر چه هست در آن فاصله و برزخ بینابین است.....و با عبور از آن میتوان به بهشت رسید...و البته شاید هم به دوزخ...!....این برزخ مثل یک کاتالیزوری این بین قرار دارد که شاید از هر دو جنس مادی و غیرمادی در آن باشد و اجازه میدهد این دو فاز با این واسطه، قابلیت ارتباط پیدا کنند.....حالا هر چه دنیای وهمی انسان ساکتتر شود زمینهی بروز این راه و ارتباط فراهمتر میگردد....و همه این واکنشها احتیاج به نیروئی دارد که در جان انسان قرار دارد....یک بیت شعری هست که مضمونش این است که هر که را جانش فزون افزون خبر یا هر که را افزون خبر جانش فزون....به هر صورت عدم پراکندگی و تلف نکردن انرژی حیاتی که عرفان راهی برای آن است، باید در اینجا موثر باشد و مورد نیاز....
ممنون
شاید در اصل، تفاوت گذاشتن بین جهان فیزیکی(البته همه اذعان دارند که خیلی اندازهای از آن به درک و دریافت علم درنیامده) با وجود شعوری انسان، روشی اشتباه باشد....با ملاحظهی این دیدگاه، راه برای مقایسه و کشف روابط بین فیزیک کوانتوم و عرفان و خودشناسی باز خواهد شد.....ریشهی مشکل در این است که انسان، هستی و وجود به ظاهر مردهی فیزیکی را، چیزی فاقد هرگونه شعور و ارتباط با عالم میداند.....اما تا آنجا که به یاد دارم در همان ویدیوهای کوانتوم عکسالعمل ماده و الکترون و نمایش کارکرد آن ربط به شعوری دارد که با آن برخورد میکند....و متقابلا تأثیر میگیرد....
البته خود اتم هم در نهایت بررسی چیزی ثابت و قابل لمس را ارائه نمیکند و دائم بین موج و ذره در رفت و آمد است.....مثل اینکه تنفس میکند.....یا از ماده تبدیل شده و ماهیتی موج گونه پیدا میکند تا چنان قابلیتی پیدا کند که بتواند نو به نو دستورات تازهای را از عالم معنا بگیرد و به عالم ماده ابلاغ کند....
همان توصیف دو دریایی که فاصلهای بین آنها هست که از تداخل آنها جلوگیری میکند، در این جا میتواند شاهد مثال باشد....هر چه هست در آن فاصله و برزخ بینابین است.....و با عبور از آن میتوان به بهشت رسید...و البته شاید هم به دوزخ...!....این برزخ مثل یک کاتالیزوری این بین قرار دارد که شاید از هر دو جنس مادی و غیرمادی در آن باشد و اجازه میدهد این دو فاز با این واسطه، قابلیت ارتباط پیدا کنند.....حالا هر چه دنیای وهمی انسان ساکتتر شود زمینهی بروز این راه و ارتباط فراهمتر میگردد....و همه این واکنشها احتیاج به نیروئی دارد که در جان انسان قرار دارد....یک بیت شعری هست که مضمونش این است که هر که را جانش فزون افزون خبر یا هر که را افزون خبر جانش فزون....به هر صورت عدم پراکندگی و تلف نکردن انرژی حیاتی که عرفان راهی برای آن است، باید در اینجا موثر باشد و مورد نیاز....
ممنون
پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۱ ۱۴:۱۳
سلام
یاداشت را دو سه بار خواندم. این چند بیت بیادم می اید. یک جهان تشکر از بابت زحمات پانویس جان!
صد هزاران فضل داند از علوم
جان خود را مینداند آن ظلوم
داند او خاصیت هر جوهری
در بیان جوهر خود چون خری
طفل جان از شیر شیطان باز کن
بعد از آنش با ملک انباز کن
کان گروهی که رهیدند از وجود
چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود
گر همیخواهی که بفروزی چو روز
هستی همچون شب خود را بسوز

یاداشت را دو سه بار خواندم. این چند بیت بیادم می اید. یک جهان تشکر از بابت زحمات پانویس جان!
صد هزاران فضل داند از علوم
جان خود را مینداند آن ظلوم
داند او خاصیت هر جوهری
در بیان جوهر خود چون خری
طفل جان از شیر شیطان باز کن
بعد از آنش با ملک انباز کن
کان گروهی که رهیدند از وجود
چرخ و مهر و ماهشان آرد سجود
گر همیخواهی که بفروزی چو روز
هستی همچون شب خود را بسوز

پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۱ ۲۰:۴۶
من این یادداشت را بیش از پنج بار خوانده ام و هر بار چیزهای تازه ای در آن یاد می گیرم!!
جا دارد از محمد آقا که باعث این یادداشت شده اند و آقا یا خانم هم گریز تشکر کنم.
جا دارد از محمد آقا که باعث این یادداشت شده اند و آقا یا خانم هم گریز تشکر کنم.
جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۱ ۱۲:۷
با سلام
همانطور که اشاره کرده اید مکانیک کوانتیک نگرش مارا به جهان تغییر داده است نیلز بور و هایزنبرگ اشاره میکنند که مفاهیم و حتی زبان مکانیک کلاسیک برای تبیین وضعیتهای کوانتیک بسنده نیست نه تنها مفاهیم وزبان که ختی منطق کلاسیک نیز کارآیی خود را از دست میدهد .هایزنبرگ در کتاب ارزشمند خود (جزووکل) خاطر نشان میسازد که این مشکل سد عظیمی درراه آنها بوده است و در نهایت دانشمندان برای هم اندیشی درراه حل این معضل در کپنهاک دانمارگ گرد میآیند و نتیجه آن هم اندیشی اکنون به عنوان تعبیر کپنهاکی شناخته میشود .حاصل آنکه خصوصا نیلز بور با اصرار اصل مکملیت را بعنوان منطق رفتارهای کوانتیک پیشنهاد میکند که خلاف منطق ارسطویی است و بیشتر با تایویسم چینی (دوآلیسم یین و یانگ)همخوانی دارد .منظور اینکه آنچه بعنوان همخوانی عرفان شرق و مکانیک کوانتیک در نگاه پیشگامان مکانیک کوانتیک مطرخ است همین منطق حاکم است و نه بیشتر..........گاهی کتابهایی دیده مشود که به طرزی ناشیانه آسمان و ریسمان را به هم میبافند و از متون عرفانی بعد چهارم یا عدم قطعیت و.....بیرون میکشند که به گمان من سعیی باطل است.
شاد وسر بلند باشید
همانطور که اشاره کرده اید مکانیک کوانتیک نگرش مارا به جهان تغییر داده است نیلز بور و هایزنبرگ اشاره میکنند که مفاهیم و حتی زبان مکانیک کلاسیک برای تبیین وضعیتهای کوانتیک بسنده نیست نه تنها مفاهیم وزبان که ختی منطق کلاسیک نیز کارآیی خود را از دست میدهد .هایزنبرگ در کتاب ارزشمند خود (جزووکل) خاطر نشان میسازد که این مشکل سد عظیمی درراه آنها بوده است و در نهایت دانشمندان برای هم اندیشی درراه حل این معضل در کپنهاک دانمارگ گرد میآیند و نتیجه آن هم اندیشی اکنون به عنوان تعبیر کپنهاکی شناخته میشود .حاصل آنکه خصوصا نیلز بور با اصرار اصل مکملیت را بعنوان منطق رفتارهای کوانتیک پیشنهاد میکند که خلاف منطق ارسطویی است و بیشتر با تایویسم چینی (دوآلیسم یین و یانگ)همخوانی دارد .منظور اینکه آنچه بعنوان همخوانی عرفان شرق و مکانیک کوانتیک در نگاه پیشگامان مکانیک کوانتیک مطرخ است همین منطق حاکم است و نه بیشتر..........گاهی کتابهایی دیده مشود که به طرزی ناشیانه آسمان و ریسمان را به هم میبافند و از متون عرفانی بعد چهارم یا عدم قطعیت و.....بیرون میکشند که به گمان من سعیی باطل است.
شاد وسر بلند باشید
جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۱ ۲۱:۵۱
درود به دوستان
بحث سیاه چاله ها هم به نظر من ارتباط ظریف،نزدیک و مبهمی!با عرفان داره که چند وقته دارم روش فکر می کنم و مفاهیم قشنگی می شه ازش استنباط کرد.کسی در این رابطه تجربه یا ایده خاصی نداره؟
به سانشاین عزیزم:من فکر نمی کنم که کنجکاوی ذهن و سکوت با هم تداخلی داشته باشن این دو می تونن تکمیل کننده ی هم باشن. اینطور نیست؟
بحث سیاه چاله ها هم به نظر من ارتباط ظریف،نزدیک و مبهمی!با عرفان داره که چند وقته دارم روش فکر می کنم و مفاهیم قشنگی می شه ازش استنباط کرد.کسی در این رابطه تجربه یا ایده خاصی نداره؟
به سانشاین عزیزم:من فکر نمی کنم که کنجکاوی ذهن و سکوت با هم تداخلی داشته باشن این دو می تونن تکمیل کننده ی هم باشن. اینطور نیست؟
جمعه ۲۳ تیر ۱۳۹۱ ۲۱:۵۶
خیلی خوبه که زیرنویس فارسی گذاشتین...
مرسی همگریز

مرسی همگریز


شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۱ ۸:۲۰
سلام
به مریم عزیز
با نظر شما کاملا موافق هستم انسان قادر است حتی وقتیکه ذهنش اش کنجکاو امور واقعی و مادی است و به آنها می اندیشد همزمان در آن کار حضور هم داشته باشد و ذهنش اش را که مشغول اندیشیدن به موضوعی علمی و مادی میباشد مشاهده کند و ذهن هم حریص نمی شود که خود آن را تجربه کند بلکه خوشحال هم هست که براحتی از تجارب دیگران استفاده می کند اما در خصوص تجربه های روانی و عرفانی مثلا تا زمانیکه به هویت فکری و خصوصیاتش می اندیشم و با عمق بخشیدن به آگاهی آنها را بهتر و واضحتردر درون خودم می بینم مشکلی برای من بوجود نمی آورد چون به چگونه نبودن می اندیشم و یا تجربه اش می کنم اما وقتی در مورد تجربه های ورای فکرو ذهن صحبت می شود ذهن بنده را به چگونه بودن و شدن سوق میدهد که این یعنی نارضایتی از وضعیتی که در آن هستم و این ذهن است که میخواهد امری عرفانی را تجربه کند در حالیکه از توان او خارج است و اینگونه امور در حالت و کیفیت بی ذهنی ویا همان عدم و نیستی "خود" خودبخود تجربه میشوند و یا نمی شوند که اگر ذهن مشغول اینگونه امور شود و اینگونه خواسته ها را داشته باشد انسان را از کیفیت سکوت خارج می کند و بنده هم منظورم این بعد قضیه بود که در مورد خودم صادق است ممکن است دیگران گرفتار چنین مشکلی نباشندو گرنه من هم خیلی دوست دارم بی آنکه ذهن درگیر شود اینگونه مطالب را از دیگران بشنوم و بخوانم بخصوص زمانیکه تجربه شده باشند.
ممنون
به مریم عزیز
با نظر شما کاملا موافق هستم انسان قادر است حتی وقتیکه ذهنش اش کنجکاو امور واقعی و مادی است و به آنها می اندیشد همزمان در آن کار حضور هم داشته باشد و ذهنش اش را که مشغول اندیشیدن به موضوعی علمی و مادی میباشد مشاهده کند و ذهن هم حریص نمی شود که خود آن را تجربه کند بلکه خوشحال هم هست که براحتی از تجارب دیگران استفاده می کند اما در خصوص تجربه های روانی و عرفانی مثلا تا زمانیکه به هویت فکری و خصوصیاتش می اندیشم و با عمق بخشیدن به آگاهی آنها را بهتر و واضحتردر درون خودم می بینم مشکلی برای من بوجود نمی آورد چون به چگونه نبودن می اندیشم و یا تجربه اش می کنم اما وقتی در مورد تجربه های ورای فکرو ذهن صحبت می شود ذهن بنده را به چگونه بودن و شدن سوق میدهد که این یعنی نارضایتی از وضعیتی که در آن هستم و این ذهن است که میخواهد امری عرفانی را تجربه کند در حالیکه از توان او خارج است و اینگونه امور در حالت و کیفیت بی ذهنی ویا همان عدم و نیستی "خود" خودبخود تجربه میشوند و یا نمی شوند که اگر ذهن مشغول اینگونه امور شود و اینگونه خواسته ها را داشته باشد انسان را از کیفیت سکوت خارج می کند و بنده هم منظورم این بعد قضیه بود که در مورد خودم صادق است ممکن است دیگران گرفتار چنین مشکلی نباشندو گرنه من هم خیلی دوست دارم بی آنکه ذهن درگیر شود اینگونه مطالب را از دیگران بشنوم و بخوانم بخصوص زمانیکه تجربه شده باشند.
ممنون
شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۱ ۱۴:۵۳
با سلام
مولانا درمثنوی میفرماید:
از جمادی مردم و نامی شدم...........وزنما مردم ز حیوان سرزدم
مردم از حیوا نی و آدم شد م............پس چه ترسم کی زمزدن کم شدم
ودر جایی دیگر :
آمده اول به اقلیم جماد.......وز جمادی در نباتی اوفتاد
............................
برخی این ابیات را دلالت بر اعتقاد مولانا به نظریه تکامل گرفته اند(البته آقای پانویس همچنانکه خود اشاره کرده اند چنین مطلبی را نگفته اند)
مضمون اشعار فوق قبل از مولانا دز کلام متفکرینی از قبیل ابن مسکویه و رسایل اخوان اصفا و همچنین رساله ما للهند ابوریحان بیرونی و در شاهنامه فردوسی آمده است.
اما بسیار بعید مینماید که این متفکرین قایل به تکامل باشند.
بلکه پیشینیان به پیروی از افلاطون معتقد به مراتب وجودی برای موجودات بوده اند.
واین در حقیقت سلسله مراتب و جود است.و نه تبدل انواع
اما نکته دیگر اینکه اعتقاد به تکامل (که به تعبیر داوکینز بداهتش مثل کرویت زمین بر همگان واضح است)نکاتی را در انسانشناسی به ار مغان می آورد.
در حقیقت داروین انسانشناسی را متحول میکند چه داروینیسم تنها به یک نظریه زیستی محدود نمیماند .
انسان دیگر اشرف مخلوقات نیست و همچنین تافته جدابافته ا ی از دیگر گونه ها نمی باشد.
در حقیقت انسان محصول میلیونها سال تکامل از ماده بیجان تا ماده آلی و تا تک یاخته ایها و گیاهان و تا حیوانات و تا عمو زاده هایش یعنی شامپانزه ها و گوریلها میباشد.
واین نگاه انسانسناسی را دیگر گون میکند...و اینجاست که میتوان به مقایسه پرداخت و قضاوت کرد و انسانشناسی مولانا را به نقد کشید
که بحثی بسیار جالب خواهد بود .و به گمان من عظمت دیدگاه ملانا را بر ملا میسازد.....تا وقتی دیگر ................شاد و سربلند باشید
مولانا درمثنوی میفرماید:
از جمادی مردم و نامی شدم...........وزنما مردم ز حیوان سرزدم
مردم از حیوا نی و آدم شد م............پس چه ترسم کی زمزدن کم شدم
ودر جایی دیگر :
آمده اول به اقلیم جماد.......وز جمادی در نباتی اوفتاد
............................
برخی این ابیات را دلالت بر اعتقاد مولانا به نظریه تکامل گرفته اند(البته آقای پانویس همچنانکه خود اشاره کرده اند چنین مطلبی را نگفته اند)
مضمون اشعار فوق قبل از مولانا دز کلام متفکرینی از قبیل ابن مسکویه و رسایل اخوان اصفا و همچنین رساله ما للهند ابوریحان بیرونی و در شاهنامه فردوسی آمده است.
اما بسیار بعید مینماید که این متفکرین قایل به تکامل باشند.
بلکه پیشینیان به پیروی از افلاطون معتقد به مراتب وجودی برای موجودات بوده اند.
واین در حقیقت سلسله مراتب و جود است.و نه تبدل انواع
اما نکته دیگر اینکه اعتقاد به تکامل (که به تعبیر داوکینز بداهتش مثل کرویت زمین بر همگان واضح است)نکاتی را در انسانشناسی به ار مغان می آورد.
در حقیقت داروین انسانشناسی را متحول میکند چه داروینیسم تنها به یک نظریه زیستی محدود نمیماند .
انسان دیگر اشرف مخلوقات نیست و همچنین تافته جدابافته ا ی از دیگر گونه ها نمی باشد.
در حقیقت انسان محصول میلیونها سال تکامل از ماده بیجان تا ماده آلی و تا تک یاخته ایها و گیاهان و تا حیوانات و تا عمو زاده هایش یعنی شامپانزه ها و گوریلها میباشد.
واین نگاه انسانسناسی را دیگر گون میکند...و اینجاست که میتوان به مقایسه پرداخت و قضاوت کرد و انسانشناسی مولانا را به نقد کشید
که بحثی بسیار جالب خواهد بود .و به گمان من عظمت دیدگاه ملانا را بر ملا میسازد.....تا وقتی دیگر ................شاد و سربلند باشید
شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۱ ۱۸:۵۱
آقای دکتر حیدری ملایری، در بسیاری از رسانهها، کارشناسان از این پدیده، از این کشف، به عنوان «ذرهی خدا» یا «ذرهی الهی» یاد کردند. این به چه دلیل است و چه معنیای دارد؟
این بیشتر به شوخی شبیه است و نباید آن را جدی گرفت. داستان از این قرار است که لئون لدرمن (Leon M.
Lederman)، برندهی جایزهی نوبل فیزیک ۱۹۸۸ کتابی مینویسد در سال ۱۹۹۴ در بارهی ذرهی هیگس و در آن شرح میدهد که تا چه اندازه به دام انداختن این ذره دشوار است، با همهی کوششهایی که فیزیکدانان کردهاند. عنوان کتاب را هم به انگلیسی میگذارد «The Goddamm Particle» یعنی «ذرهی لعنتی». ناشر کتاب به این عنوان ایراد میگیرد که «لعنتی» چندان جالب نیست و «Goddam» که در انگلیسی به معنای لعنتی است را کوتاه میکند و به «God» تبدیل میکند، یعنی «خدا». پس میبینید که چطور پای خدا به وسط میآید، در حالیکه این موضوع به خدا ربطی ندارد.
البته فیزیکدانان بهطور کلی عنوان این کتاب را نمیپسندند و به آن انتقاد بسیار دارند. خود نویسندهی کتاب هم گفته است که این عنوان به او تحمیل شده است. ولی به نظر من، عذر ایشان پذیرفتنی نیست، چون میتوانست نپذیرد. «ذرهی خدا» نامیدن این ذره، بسیار گمراه کننده است و آب به آسیاب کسانی میریزد که میخواهند به هر بهانهای خدا و دین را که موضوعهایی فردی و شخصی هستند، وارد همه چیز بکنند. اگرچه این عنوان برای خِردباوران زیانآور است، ظاهراً برای ناشر سودآور بوده است. چون به این وسیله، خیلی از کسانی را هم که چندان به دنبال پیشرفتهای فیزیک نیستند، ولی موضوعهای مربوط به خدا را دنبال میکنند، جلب کرده است.
این بیشتر به شوخی شبیه است و نباید آن را جدی گرفت. داستان از این قرار است که لئون لدرمن (Leon M.
Lederman)، برندهی جایزهی نوبل فیزیک ۱۹۸۸ کتابی مینویسد در سال ۱۹۹۴ در بارهی ذرهی هیگس و در آن شرح میدهد که تا چه اندازه به دام انداختن این ذره دشوار است، با همهی کوششهایی که فیزیکدانان کردهاند. عنوان کتاب را هم به انگلیسی میگذارد «The Goddamm Particle» یعنی «ذرهی لعنتی». ناشر کتاب به این عنوان ایراد میگیرد که «لعنتی» چندان جالب نیست و «Goddam» که در انگلیسی به معنای لعنتی است را کوتاه میکند و به «God» تبدیل میکند، یعنی «خدا». پس میبینید که چطور پای خدا به وسط میآید، در حالیکه این موضوع به خدا ربطی ندارد.
البته فیزیکدانان بهطور کلی عنوان این کتاب را نمیپسندند و به آن انتقاد بسیار دارند. خود نویسندهی کتاب هم گفته است که این عنوان به او تحمیل شده است. ولی به نظر من، عذر ایشان پذیرفتنی نیست، چون میتوانست نپذیرد. «ذرهی خدا» نامیدن این ذره، بسیار گمراه کننده است و آب به آسیاب کسانی میریزد که میخواهند به هر بهانهای خدا و دین را که موضوعهایی فردی و شخصی هستند، وارد همه چیز بکنند. اگرچه این عنوان برای خِردباوران زیانآور است، ظاهراً برای ناشر سودآور بوده است. چون به این وسیله، خیلی از کسانی را هم که چندان به دنبال پیشرفتهای فیزیک نیستند، ولی موضوعهای مربوط به خدا را دنبال میکنند، جلب کرده است.
شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۱ ۱۸:۵۲
منبع:
persian.rfi.fr/node/81535
persian.rfi.fr/node/81535
شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۱ ۱۹:۴۴
با سلام
بر اساس داروینیسم انسان محصول تصادف است البته او خود بدرستی نمیدانست که تنوع گونه ها چگونه رخ میدهد ولی بعد ازاو مندل با کشف قوانین ژنتیک و تکثیر احتمالاتی انواع این مطلب را به اثبات رساند.
در هر موتاسیون(جهش)انواع متنوعی از ژنها بوجود میآیند و قانون انتخاب طبیعی از میان آنها سازگارترینرا یر میگزیند وبدینسان جهان و پیدایش انسان محصول تصادف است به عبارتی جهان هستی بی هدف است.
و خطاهای زیادی بر قلم صنع رفته است.
حال اگر مثلا از یک زیشتشناس تکاملی سوئال شود که چرا زنای با محارم عملی نا مشروع است؟او به هیچ قاعده اخلاقی ارجاع نمیدهد
بلکه میگوید چون ما اززنای با محارم خوشمان نمیآیدواگر بپرسید چرا؟
در جواب خواهد گفت در تاریخ انسان گونه هایی هم بودهاند که تمایل به زنای با محارم داشته اند ولی چون آنها قادر نبوده اند تنوع ژنتیک ایجاد کنند وبه اصطلاح اقتصاد دانان تخم مرغهایشان را در یک سبد گذاشته اند در برابر تغییرات سازگاری نشان نداده ا ند و لاجرم از بین رفته اند یا اقلیت بسیار محدودی دارند و در روزگاران متفاوت و تاریخ نشانه هایی از آنهارا به جا گذاشته است و همین الان هم حضور دارند.
همچنین گی ها و لزبین ها و......
فروید در اثر ارزشمند خود که حاصل سالها مطالعه و کاوش برروی اقوام ابتدایی است
بنام( توتم وتابو )نشان میدهد که چگونه توتمیسم برای جلوگیری از زنای با محارم شکل میگیرد و بقای گونه را تامین میکند.
داروینیسم با تکیه بر نیای حیوانی انسان بقایای حیوانی مارا عریان میکند.
و فروید با تکیه بر همین دترمینیسم بیولوژیک زوانکاوی انقلابی خودرا بنیان مینهد.
.....................................تا بعد.........شاد و سربلند باشید
بر اساس داروینیسم انسان محصول تصادف است البته او خود بدرستی نمیدانست که تنوع گونه ها چگونه رخ میدهد ولی بعد ازاو مندل با کشف قوانین ژنتیک و تکثیر احتمالاتی انواع این مطلب را به اثبات رساند.
در هر موتاسیون(جهش)انواع متنوعی از ژنها بوجود میآیند و قانون انتخاب طبیعی از میان آنها سازگارترینرا یر میگزیند وبدینسان جهان و پیدایش انسان محصول تصادف است به عبارتی جهان هستی بی هدف است.
و خطاهای زیادی بر قلم صنع رفته است.
حال اگر مثلا از یک زیشتشناس تکاملی سوئال شود که چرا زنای با محارم عملی نا مشروع است؟او به هیچ قاعده اخلاقی ارجاع نمیدهد
بلکه میگوید چون ما اززنای با محارم خوشمان نمیآیدواگر بپرسید چرا؟
در جواب خواهد گفت در تاریخ انسان گونه هایی هم بودهاند که تمایل به زنای با محارم داشته اند ولی چون آنها قادر نبوده اند تنوع ژنتیک ایجاد کنند وبه اصطلاح اقتصاد دانان تخم مرغهایشان را در یک سبد گذاشته اند در برابر تغییرات سازگاری نشان نداده ا ند و لاجرم از بین رفته اند یا اقلیت بسیار محدودی دارند و در روزگاران متفاوت و تاریخ نشانه هایی از آنهارا به جا گذاشته است و همین الان هم حضور دارند.
همچنین گی ها و لزبین ها و......
فروید در اثر ارزشمند خود که حاصل سالها مطالعه و کاوش برروی اقوام ابتدایی است
بنام( توتم وتابو )نشان میدهد که چگونه توتمیسم برای جلوگیری از زنای با محارم شکل میگیرد و بقای گونه را تامین میکند.
داروینیسم با تکیه بر نیای حیوانی انسان بقایای حیوانی مارا عریان میکند.
و فروید با تکیه بر همین دترمینیسم بیولوژیک زوانکاوی انقلابی خودرا بنیان مینهد.
.....................................تا بعد.........شاد و سربلند باشید
شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۱ ۲۰:۳
آقای پانویس هشدار!
ترول به سایت شما آمده!!
مطلبی را درباره وی در وبلاگم بزودی می خوانید.
ترول به سایت شما آمده!!
مطلبی را درباره وی در وبلاگم بزودی می خوانید.
شنبه ۲۴ تیر ۱۳۹۱ ۲۲:۰
با سلام
منظور محمد عزیز از ترول من هستم.البته شما این خساسیت را درک کردید ........در صورتی که مایل نیستید بحثم را ادامه نمیدهم............و ناگفته نماند که از وببسایت زیبای شما بهره های فراوانی برده ام
شاد و سربلند باشید
منظور محمد عزیز از ترول من هستم.البته شما این خساسیت را درک کردید ........در صورتی که مایل نیستید بحثم را ادامه نمیدهم............و ناگفته نماند که از وببسایت زیبای شما بهره های فراوانی برده ام
شاد و سربلند باشید
یکشنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۱ ۲۰:۱۴
با سلام
فروید روانگاوی را با تکیه بر تاریخ کهنسال ما بنیان مینهد و ذخیره عظیم ژنتیکی مارا در روانکاویش لحاظ میکند وازدیدگاه او بخشی از ضمیر ناخود آگاه ما بر حوزه ای ازروان اطلاق میشود که کارکردهای سرکوب شده نهادوامیال وتکانه های ابتدایی را نشان میدهداو همچنین رد غرایز ابتدایی مارا در مراحل رشد جنسی از دهانی تا مقعدی و تناسلی و همچنین در گذر ار عقده ادیپ نشان میدهد .بعد از فروید رفتار گرایان و بعداز آنها گروهی از روانکاوان که به نسل سوم روانکاوی مشهورند مطرح میشوند.
این دسته از روانشناسان که گاهی ببنام روانشناسان انسانگرا و در جایی به نام روانشناسان خود و گاهی به نام روانشناسان ارتباطات اوبژه ا ی شناخته میشوند گروهی از روانشناسان را شامل میشوند که تاحدودی دترمینیسم بیولوژیک فروید را نادیده می انگارند و نقش اصلی را به تعلیم و تربیت دوران کودکی میدهند.مثل اریک فروم(البته تا حدودی چه او با تعبیرات انسانگرای خودش همیشه به میراث فروید پایبند است)کارن هورنای-کهوت-راجرز-سولیوان-مازلو-وینیکات و...
مثلا کارن هورنای میگوید انسان در بدو تولد برخوردار از نیروهای حیاتی است و استعدادات ویژه خود است که بایستی به طور طبیعی رشد کند ولی تربیت محیط کودکی با شلاق باید ونباید ارزشهایی را به او دیکته میکنند کودک بر مبنای این ارزشها برای خود یک خود فعلی ویک خود ایده آل میشناسد که هر دو موهومند وتمام زندگی او نوسانیست بین تشخص و حقارت ووقتی از او سوال میشود که راه خلاصی چیست؟
میگوید فقط و فقط آگاهی بر این روند باطل که انسان را به رهایی میکشاند و اینجاست که او به ذن بودیسم نزدیک شده و به این مطلب اشاره میکند.
در لینک زیر در دودایره رسم شده در میانه لینک میتوانید خلاصه نظر اورا ببینید
http://webspace.ship.edu/cgboer/horney.html
البته او اگر چه به میراث فروید پشت میکند ولی به جای عقده اختگی عقده رحم را مینشاندwomb envy به جای penis envy
وینیکات هم میگوید ما دوخود داریم خود حقیقی true selfو خود دروغینfalse selfو معتقد است فرزند انسان به خاطر سر سپردگی به ارزشها ی اجتماعی تمام تلاشش در جهت پر وبال دادن به خود دروغین است
سایر روانشناسان نسل سوم نیز چنین نگاهی دارند.
حال نگاهی میاندازیم به انسانشناسی مولانا
تا بعد ................شاد وسر بلند باشید .با آرزوی سلامتی پانویس عزیز
فروید روانگاوی را با تکیه بر تاریخ کهنسال ما بنیان مینهد و ذخیره عظیم ژنتیکی مارا در روانکاویش لحاظ میکند وازدیدگاه او بخشی از ضمیر ناخود آگاه ما بر حوزه ای ازروان اطلاق میشود که کارکردهای سرکوب شده نهادوامیال وتکانه های ابتدایی را نشان میدهداو همچنین رد غرایز ابتدایی مارا در مراحل رشد جنسی از دهانی تا مقعدی و تناسلی و همچنین در گذر ار عقده ادیپ نشان میدهد .بعد از فروید رفتار گرایان و بعداز آنها گروهی از روانکاوان که به نسل سوم روانکاوی مشهورند مطرح میشوند.
این دسته از روانشناسان که گاهی ببنام روانشناسان انسانگرا و در جایی به نام روانشناسان خود و گاهی به نام روانشناسان ارتباطات اوبژه ا ی شناخته میشوند گروهی از روانشناسان را شامل میشوند که تاحدودی دترمینیسم بیولوژیک فروید را نادیده می انگارند و نقش اصلی را به تعلیم و تربیت دوران کودکی میدهند.مثل اریک فروم(البته تا حدودی چه او با تعبیرات انسانگرای خودش همیشه به میراث فروید پایبند است)کارن هورنای-کهوت-راجرز-سولیوان-مازلو-وینیکات و...
مثلا کارن هورنای میگوید انسان در بدو تولد برخوردار از نیروهای حیاتی است و استعدادات ویژه خود است که بایستی به طور طبیعی رشد کند ولی تربیت محیط کودکی با شلاق باید ونباید ارزشهایی را به او دیکته میکنند کودک بر مبنای این ارزشها برای خود یک خود فعلی ویک خود ایده آل میشناسد که هر دو موهومند وتمام زندگی او نوسانیست بین تشخص و حقارت ووقتی از او سوال میشود که راه خلاصی چیست؟
میگوید فقط و فقط آگاهی بر این روند باطل که انسان را به رهایی میکشاند و اینجاست که او به ذن بودیسم نزدیک شده و به این مطلب اشاره میکند.
در لینک زیر در دودایره رسم شده در میانه لینک میتوانید خلاصه نظر اورا ببینید
http://webspace.ship.edu/cgboer/horney.html
البته او اگر چه به میراث فروید پشت میکند ولی به جای عقده اختگی عقده رحم را مینشاندwomb envy به جای penis envy
وینیکات هم میگوید ما دوخود داریم خود حقیقی true selfو خود دروغینfalse selfو معتقد است فرزند انسان به خاطر سر سپردگی به ارزشها ی اجتماعی تمام تلاشش در جهت پر وبال دادن به خود دروغین است
سایر روانشناسان نسل سوم نیز چنین نگاهی دارند.
حال نگاهی میاندازیم به انسانشناسی مولانا
تا بعد ................شاد وسر بلند باشید .با آرزوی سلامتی پانویس عزیز
دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۱ ۹:۴۲
با سلام
مثنوی مولانا مورد تاویلهای متفاوتی قرارگرفته است برخی تحت تاثیر روانکاوان انسانگرا که ریشه مشکلات انسانی را در تعلیم و تربیت کودکی دیده اند مثنوی را نیز از همین زاویه بررسیده اند اینان هرجا با کلمه نفس مواجه شده اند آنرا به معنای همین من مجازی بکار برده اند و کلمه شهوت را به معنای خواستن (البته شهوت چنین معنایی هم دارد)و نه بمعنای میل جنسی و یا مثلا واژه هایی از قبیل تن یا جسم یا بدن را نیز به معنای نفس و من مو هومی بکار گرفته اند واز این زاویه به تاویل مثنوی پرداخته اند.
و طبیعتا تحت تاثیر همین دیدگاه انسان را دارای فطرتی پاک ونیالوده دانسته اند و نفس را یک عارضه که صرفا تحت تعلیم و تربیت کودکی در فرد انسان ایجاد شده و عامل همه رنجها و ناکامیهای انسانیست. نویسنده ای که بیش ازهمه به اینگونه تاویل پرداخته است همچنین تاثیر زیادی ازکریشنا مورتی در اندیشه هایش به چشم میخورد وی از آنحا که پیشاپیش تحت تاثیر روانکاوان انسانگرا و خصوصا کارن هورنای بوده است در بر خورد با کریشنا مورتی نبز به اختلاطهایی متوسل شده است و از آنجایی که ایندوحوزه فکری براحتی قابل اختلاط نیستند ناگزیر به توضیحات فراوانی شده است.
مثلا اینکه اگر من مجازی یک امر عارضیست اساسا چرا بوجود آمده است چه ضرورتی باعث بوجود آمدن آن گردیده است البته کریشنا مورتی برای این مورد پاسخ روشنی دارد ولی این مطلب ذر این حوزه اختلاط مجهول میماند.
اگر من مجازی را مربیان ما در ما ایجاد کرده اند چگونه پیشاپیش این من درخودشان ایجاد گردیده است والی آخر.نویسنده در کتابی به توضیح این مطلب پرداخته است وی در این کتاب به استشهادات تاریخی میپردازد اما همه جا در مستند سازی تاریخی خود به حدث و گمان متوسل میشود و
در جاجای کتاب میگوید به احتمال قوی باید این طور باشد یا میتوان حدث زذ که اینگونه بوده است یا به حکم کلی عقل میتوان دریافت که چنین است یا عقل سلیم حکم میکند که باید اینگونه باشد یا به دلایلیکه برما روشن نیست و میشود از روی حدث و گمان احتمال داد که احتمالا عواملی درکار بوده است و ازاین قبیل جملات که در هیچ کتاب مستند تاریخی نمونه اش را نمیتوان یافت و بر فرض بکار بردن چنین کلماتی مورخ این کلمات را دانسته بکار میبرد و اینگونه موارد را فرضیه میداند و قابل انکار که باید با مستندات بعدی رد یا قبول شود.....ادامه
مثنوی مولانا مورد تاویلهای متفاوتی قرارگرفته است برخی تحت تاثیر روانکاوان انسانگرا که ریشه مشکلات انسانی را در تعلیم و تربیت کودکی دیده اند مثنوی را نیز از همین زاویه بررسیده اند اینان هرجا با کلمه نفس مواجه شده اند آنرا به معنای همین من مجازی بکار برده اند و کلمه شهوت را به معنای خواستن (البته شهوت چنین معنایی هم دارد)و نه بمعنای میل جنسی و یا مثلا واژه هایی از قبیل تن یا جسم یا بدن را نیز به معنای نفس و من مو هومی بکار گرفته اند واز این زاویه به تاویل مثنوی پرداخته اند.
و طبیعتا تحت تاثیر همین دیدگاه انسان را دارای فطرتی پاک ونیالوده دانسته اند و نفس را یک عارضه که صرفا تحت تعلیم و تربیت کودکی در فرد انسان ایجاد شده و عامل همه رنجها و ناکامیهای انسانیست. نویسنده ای که بیش ازهمه به اینگونه تاویل پرداخته است همچنین تاثیر زیادی ازکریشنا مورتی در اندیشه هایش به چشم میخورد وی از آنحا که پیشاپیش تحت تاثیر روانکاوان انسانگرا و خصوصا کارن هورنای بوده است در بر خورد با کریشنا مورتی نبز به اختلاطهایی متوسل شده است و از آنجایی که ایندوحوزه فکری براحتی قابل اختلاط نیستند ناگزیر به توضیحات فراوانی شده است.
مثلا اینکه اگر من مجازی یک امر عارضیست اساسا چرا بوجود آمده است چه ضرورتی باعث بوجود آمدن آن گردیده است البته کریشنا مورتی برای این مورد پاسخ روشنی دارد ولی این مطلب ذر این حوزه اختلاط مجهول میماند.
اگر من مجازی را مربیان ما در ما ایجاد کرده اند چگونه پیشاپیش این من درخودشان ایجاد گردیده است والی آخر.نویسنده در کتابی به توضیح این مطلب پرداخته است وی در این کتاب به استشهادات تاریخی میپردازد اما همه جا در مستند سازی تاریخی خود به حدث و گمان متوسل میشود و
در جاجای کتاب میگوید به احتمال قوی باید این طور باشد یا میتوان حدث زذ که اینگونه بوده است یا به حکم کلی عقل میتوان دریافت که چنین است یا عقل سلیم حکم میکند که باید اینگونه باشد یا به دلایلیکه برما روشن نیست و میشود از روی حدث و گمان احتمال داد که احتمالا عواملی درکار بوده است و ازاین قبیل جملات که در هیچ کتاب مستند تاریخی نمونه اش را نمیتوان یافت و بر فرض بکار بردن چنین کلماتی مورخ این کلمات را دانسته بکار میبرد و اینگونه موارد را فرضیه میداند و قابل انکار که باید با مستندات بعدی رد یا قبول شود.....ادامه
دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۱ ۹:۴۶
ادامه.....
نویسنده در ابتدا توضیح میدهد که لازم است بدانیم نفس چگونه بو جود آمده است ولی درادمه بی هیچ مستند تاریخی مردمشناسی- باستانشناسی-بر اساس حدث و گمان و عقل سلیم و باید اینطوری بوده باشد یک تاریخ خیالی را بگونه ای بنا میکند که ایده اصلیش را توجیه کند.ودر حقیقت تمام آن توضیحات مفصل وبقول خودش انتلکتولانه چیزی نیست جز مجموعه ای از آرایه های کلامی و دالهای بی مدلول که سعی میشود تا بنحوی بلیغ اراسته شود تا اندیشه از پیش اندیشیده ای را به اثبات رساند.
وی میگوید برای هزاران یا ملیونها سال انسان در مبارزه با طبیعت بوده است و چون فراغت نداشته است با خودش د ر گیر نبوده است ..و به هیچ رومشخص نمیکند که مستندس کجاست واز کجا متوجه شدهاست که گله های انسانی در عبور از کنار یکدیگربر سر غذا یا تصاحب جنسی با یکدیگر به مبارزه نمیپرداخته اند.گویا ما هیچ میراثی از عموزادهای پشمالویمان را به ارث نبرده ایم و به یکباره بر بسیط زمین پیدا شدهایم و تاریخی کاملا مستقل ذاریم و انگار نه انگار که ما در پیشینه خود تاریخی بسا دورتر از تاریخ انسان داریم البته دلیل کاملا مشخص است نویسنده از استشهاد تاریخی به نظریه اش نرسیده است بلکه بعکس تاریخ را در اندیشه و حدث و گمان بگونه ای بنا میکند که نظریه اش اثبات شود . ادامه....
نویسنده در ابتدا توضیح میدهد که لازم است بدانیم نفس چگونه بو جود آمده است ولی درادمه بی هیچ مستند تاریخی مردمشناسی- باستانشناسی-بر اساس حدث و گمان و عقل سلیم و باید اینطوری بوده باشد یک تاریخ خیالی را بگونه ای بنا میکند که ایده اصلیش را توجیه کند.ودر حقیقت تمام آن توضیحات مفصل وبقول خودش انتلکتولانه چیزی نیست جز مجموعه ای از آرایه های کلامی و دالهای بی مدلول که سعی میشود تا بنحوی بلیغ اراسته شود تا اندیشه از پیش اندیشیده ای را به اثبات رساند.
وی میگوید برای هزاران یا ملیونها سال انسان در مبارزه با طبیعت بوده است و چون فراغت نداشته است با خودش د ر گیر نبوده است ..و به هیچ رومشخص نمیکند که مستندس کجاست واز کجا متوجه شدهاست که گله های انسانی در عبور از کنار یکدیگربر سر غذا یا تصاحب جنسی با یکدیگر به مبارزه نمیپرداخته اند.گویا ما هیچ میراثی از عموزادهای پشمالویمان را به ارث نبرده ایم و به یکباره بر بسیط زمین پیدا شدهایم و تاریخی کاملا مستقل ذاریم و انگار نه انگار که ما در پیشینه خود تاریخی بسا دورتر از تاریخ انسان داریم البته دلیل کاملا مشخص است نویسنده از استشهاد تاریخی به نظریه اش نرسیده است بلکه بعکس تاریخ را در اندیشه و حدث و گمان بگونه ای بنا میکند که نظریه اش اثبات شود . ادامه....
دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۱ ۹:۴۷
ادامه.....
وی خشم و خشونت را در انسان عارضی میداند که بر اثر تعلیم و تر بیت غلط ایجاد شده است پس بایستی انسان در ابتدای پیدایشش فاقد آن بوده باشد.
وی در ادامه توضیح میدهد که بعد از فراغت از مبارزه با طبیعت انسان به مبارزه با انسان بر میخیزد...اگر چه اینرا نیز به همان شیوه حدث و گمان میگویدو تاریخی نیز برای آن مشخص نمیکند اما در اینجا حلقه مفقوده ای از همین بحث خیالی بیرون میزند.و آن اینکه اساسا چرا انسان با انسان به مبارزه پرداخت وی میگوید به دلیل گرسنگی ؟؟وقتی که در انسان هیچ عاملی برای خشونت نیست ووقتی که انسانها دراین دوره فرضی همه در فطرت اصیل خودشان زندگی میکنند و پیوندشان پیوند جانهای فرهیخته انسانیست چه دلیلی دارد که همدیگررا به خاطر گرسنگی بکشند وتکه پاره کنند وقتی گله ها بهم میرسند نانشان را بهم تعارف میکنند و بخاطر هم جان میدهند چه اساسا در ذاتشان خشونتی وحود ندارد هر چه هست عشق است و انسانیت و فطرت و ایثار و از خود گذشتگی.اما نویسنده باید از جایی از این تاریخ خیالی خشونت را بیرون بکشد تا فرضیه اش در ست از آب درآید.و اینکه یک فرضیه انسانسناسی به تعبیر خودش بی بدیل در تاریخ بشریت را بر تاریخی سراپا مستند به حدث و گمان بنیاد کند
شادو سر بلند باشید .............تا بعد...............با تشکر فراوان از پانویس عزیز که همیشه از تفسیر مثنویش بهره بردهام
وی خشم و خشونت را در انسان عارضی میداند که بر اثر تعلیم و تر بیت غلط ایجاد شده است پس بایستی انسان در ابتدای پیدایشش فاقد آن بوده باشد.
وی در ادامه توضیح میدهد که بعد از فراغت از مبارزه با طبیعت انسان به مبارزه با انسان بر میخیزد...اگر چه اینرا نیز به همان شیوه حدث و گمان میگویدو تاریخی نیز برای آن مشخص نمیکند اما در اینجا حلقه مفقوده ای از همین بحث خیالی بیرون میزند.و آن اینکه اساسا چرا انسان با انسان به مبارزه پرداخت وی میگوید به دلیل گرسنگی ؟؟وقتی که در انسان هیچ عاملی برای خشونت نیست ووقتی که انسانها دراین دوره فرضی همه در فطرت اصیل خودشان زندگی میکنند و پیوندشان پیوند جانهای فرهیخته انسانیست چه دلیلی دارد که همدیگررا به خاطر گرسنگی بکشند وتکه پاره کنند وقتی گله ها بهم میرسند نانشان را بهم تعارف میکنند و بخاطر هم جان میدهند چه اساسا در ذاتشان خشونتی وحود ندارد هر چه هست عشق است و انسانیت و فطرت و ایثار و از خود گذشتگی.اما نویسنده باید از جایی از این تاریخ خیالی خشونت را بیرون بکشد تا فرضیه اش در ست از آب درآید.و اینکه یک فرضیه انسانسناسی به تعبیر خودش بی بدیل در تاریخ بشریت را بر تاریخی سراپا مستند به حدث و گمان بنیاد کند
شادو سر بلند باشید .............تا بعد...............با تشکر فراوان از پانویس عزیز که همیشه از تفسیر مثنویش بهره بردهام
دوشنبه ۲۶ تیر ۱۳۹۱ ۱۰:۰
سلام
دیدم بحث داروین پیش آمده یاد یه جک افتادم که واسه زنگ تفریح میگم
معلمه سر کلاس گفت بچه ها ما چطوری بوجود امدیم؟
یکی از بچه ها گفت آقا اجازه بابای ما میگه ما از نسل میمون هاییم.
معلمه میگه بشین بچه کلاس جای بحثهای خونوادگیه شما نیست.
در پناه حق
دیدم بحث داروین پیش آمده یاد یه جک افتادم که واسه زنگ تفریح میگم
معلمه سر کلاس گفت بچه ها ما چطوری بوجود امدیم؟
یکی از بچه ها گفت آقا اجازه بابای ما میگه ما از نسل میمون هاییم.
معلمه میگه بشین بچه کلاس جای بحثهای خونوادگیه شما نیست.

در پناه حق
سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۱ ۲۳:۱۵
سلام بر پانویس عزیز
همیشه از یادداشتها -عکسها وشعرهای وبسایتتان لذت بزده ام
شاد و سر بلند باشید
همیشه از یادداشتها -عکسها وشعرهای وبسایتتان لذت بزده ام
شاد و سر بلند باشید
شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۱ ۲:۱۰
سیاوش خوب گوش کن. نمیدانم منظورت از این کارها که در وبلاگهای مختلف میروی در بخش کامنتهایشان اینطور مینویسی چیست. اما برای اینکه من کلاً آدم گوشی و دهنبینی هستم و حرف مردم رو زودباورانه باور میکنم، و برای اینکه ثابت کنی حرف محمد در مورد ترول بودن تو غلط است، یک کار مفیدی بکن: حرفها و نقدهایت به مطالب محمدجعفر مصفا را بصورت یک مقاله یا متن شسته رفته بنویس و برای من بفرست(ایمیل کن). به تو قول میدهم اگر نقد قابل و ارزشمندی باشد، هم خودم یک یادداشت مستقل به آن اختصاص خواهم داد و هم در سایت خود آقای مصفا گذاشته خواهد شد. مانند مقاله و نقد آقای مروتی که در سایت مصفا گذاشته شده. اما اینکه میآیی در این وبلاگ و آن وبلاگ با نام رهرو و بینام هی از این پیامهای نامرتبط با یادداشت میگذاری، اسمی از محمدجعفر مصفا نمیبری در حالیکه داری "نقد" او را میکنی، به چاپ کتاب گیر میدهی، حرف از شناعت میزنی و مشتی شعار میدهی، دائماً با هندوانه زیر بغل پانویس گذاشتن میخواهی سبیلش را چرب کنی تا شاید کامنتت را تایید کند، و دیگر مجموعه رفتارهایت معنای دیگری دارد.
تابحال همه کامنتهایت را برای رویت تایید کردم و کامنت فرد مخالفت یعنی محمد را نه. تا ببینم حرفت چیست. اما از این به بعد، در بخش نظرات هر یادداشت فقط نظرت درباره آن یادداشت را بنویس.
تابحال همه کامنتهایت را برای رویت تایید کردم و کامنت فرد مخالفت یعنی محمد را نه. تا ببینم حرفت چیست. اما از این به بعد، در بخش نظرات هر یادداشت فقط نظرت درباره آن یادداشت را بنویس.
شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۱ ۱۷:۴۰
جا هایی هستند در دنیا که نقطه تقاطق دو دریا یا دو اقیانوس را میتوان دید، مثلا در کشور افریقای جنوبی. بعضی وقتها رود های عظیم مثلا در آمازون نیز چنین شگرد هایی را با دو رنگ متفاوت عرضه میکنند. دو جریان در تماس با یکدیگر که هرگز ادغام نمی شوند!!!!!!!!!!!!
پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۱ ۱۳:۲۸
http://www.noormags.com/view/fa/articlepage/9652
نظر شما