tabkom
سه شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۱ ۱۱:۲۲
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان....

در رژیم سابق مراکز بهداشتی وجود داشت که افراد فقیر و کم درآمد برای دوا درمان اولیه به آنجاها مراجعه می‌کردند و یک ویزیت اولیه می‌شدند و قرصی، شربتی یا آمپولی به رایگان به آنها داده می‌شد تا بهبودی نسبی پیدا کنند، یکبار یکی از متصدیان آنجا از مراجعه مکرر مردی فقیر و درخواست و دریافت شربت سینه تعجب می‌کند....بعد از پی‌گیری و اصرار و پرسش، متوجه می‌شود مرد فقیر و خانواده‌اش از این شربت‌ها به عنوان غذا استفاده می‌کنند......یعنی آنرا با آب رقیق کرده و نان در آن ترید می‌کنند و می‌خورند !....
حالا من باید اول این گرسنگی کاذب خود را علاج کنم .....او هر چیزی را به عنوان خوراک می‌خواهد به مصرف برساند، حتی دارو را.....و چیزی برای درمان بیماری من باقی نمی‌ماند.....   

ممنون
سان شان
چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۱ ۸:۱۳
سلام
"رخت و لباس هویت و هستی اش را روی ماه پهن میکند"
این جمله با آن رخت و لباسی که به ماه آویزان شده بنظرم خیلی پر معنا آمد یعنی اگر مهتاب زندگی و یا آن انرژی اثیری در وجود انسان نباشد انسان قادر به ساختن هویت و هستی روانی اش نیست چون هویت فکری بی ریشه است ، قائم به ذات نیست پس از جائی باید این انرژی و قوت را کسب کند بنابراین با استفاده و یا سوء استفاده از آن انرژی جاودان خودش را خلق میکند چنانچه اگر این مهتاب جا خالی بدهد طناب پاره شده و همه چیز فرو می ریزد حال این چه سری است که چنین اجازه ای به نام اختیار به آدم داده شده که هویت آفرینی کند نمی دانم. اوایل که سی دی های خودشناسی را گوش میکردم جمله ای به این مضمون تکرار میشد که "رسیدن به حقیقت غلط" است آن موقع هضم اش سخت بود اما حال میدانیم که این ذهن و یا هویت فکری است که حقیقتی یا مهتابی را در بالا بالاهای خودش  متصور شده و میخواهد به آن تصویر ذهنی برسد وگرنه انسان چیزی جز حقیقت نیست ، جز مهتاب نیست  منتهی اژدهای هویت وهستی روی آن چنبره زده و دنیای درون را تاریک و ظلمانی کرده است.
.
چهارشنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۱ ۱۵:۲۵
هادی کفشدوز دم صبح دیدمش رو در تماشای  طلوع آفتاب .

رفتم طرفش گفتم : آقا هادی از کی این لکنت لا لا را داشتی که این دم صبح خورشید زرد طلایی را حتی" لا " می زنی !؟

گفت اینا از حسد اون یه طرفه نگاه  روی ماهش خودشونو نشون میدن که زیبا ییم ! چه دانند که جماعتی  به یک نظراو جان دهند .

بعدش گفت بخون , بخون  اون گوشه ی روح الارواح  با مایه دشتی .
خوندم :

از الم نشرح دو چشمش سرمه یافت
دید آنچه جبرئیل آن بر نتافت
چشم من ره برد شه را شناخت
جمله شب با روی ماهش عشق باخت
آنکه دیدستت مکن نادیده اش
آب زن بر سبزه ی بالیده اش
هین مران از روی خود او را بعید
آنکه او یکبار روی تو بدید
فرزین
پنجشنبه ۲۹ تیر ۱۳۹۱ ۱۳:۲۷
پانویس جان من ملبورن هستم. خیلی خوشحال شدم که این پستت رو دیدم. کی میتونیم اینجا جلسه بذاریم؟
shayanfar
جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۱ ۸:۳۰
do rooz hast be shoma email dadim. ma dar Melbourne hastim. montazereh pasokhim. be omide didar...
شنبه ۳۱ تیر ۱۳۹۱ ۱۷:۳۳
باید عادت کرد چیزها را همانطور که هستند بنگریم، زمان عاشقی ،حتی عشق به حقیقت ما را  از حال به ذهن میبرد و زیبایی را به چیز دیگری نسبت داده و ما را بفکر وا میدارد. شاید بهتر باشد که بجای صیادی، صرفا مشاهده گر باشیم، مشاهده گر هم زشتی و هم زیبایی! (کفر دوم)
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد