چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۱ ۱۵:۵۷
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
آقای پانویس،
تکلیف پراکنده گوییهای ما چیست؟در کدام قسمت نظرات بنویسیم،آخر بعضی مطالب خود شناسی که به ذهن می آید ولی ربطی به موضوع پادکست و یا آن پست را ندارد بلا تکلیف می ماند.
مثلاَ بنده الان می خواهم غزلم را (اوهو!!) درج کنم ولی به موضوع پست و پادکست ربطی ندارد، تکلیف چیست؟ لطفاَ این مطلب را هم ایضاح وضوح کنید.
متشکرم
همین!!!
---
قربان، به امر و پیشنهاد حضرتعالی در ستون سمت چپ، ذیل پادکستها و فوق "آرشیو ماهانه" بخشی اضافه شد به نام "گفت و شنید" دوستان.
در بخش مذکور، دوستان میتوانند هر چه میخواهد دل تنگشان بگوید، بگویند.
مرتضی میگه:
آقای پانویس،
تکلیف پراکنده گوییهای ما چیست؟در کدام قسمت نظرات بنویسیم،آخر بعضی مطالب خود شناسی که به ذهن می آید ولی ربطی به موضوع پادکست و یا آن پست را ندارد بلا تکلیف می ماند.
مثلاَ بنده الان می خواهم غزلم را (اوهو!!) درج کنم ولی به موضوع پست و پادکست ربطی ندارد، تکلیف چیست؟ لطفاَ این مطلب را هم ایضاح وضوح کنید.
متشکرم
همین!!!

---
قربان، به امر و پیشنهاد حضرتعالی در ستون سمت چپ، ذیل پادکستها و فوق "آرشیو ماهانه" بخشی اضافه شد به نام "گفت و شنید" دوستان.
در بخش مذکور، دوستان میتوانند هر چه میخواهد دل تنگشان بگوید، بگویند.
پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۱ ۷:۵۳
سلام
خجالتی بودن و نیاز به تایید ، دو موضوعی که در این چند روز ذهنم را مشغول کرده است اینکه آیا خجالت و کمروئی در آدم بزرگها هم همیشه ذاتی است؟ یا مواردی هم هست که آن را باید یک نفص دانست؟ به چگونگی اش در ذهن فکر کردم ، در ذهن چه اتفاقی می افتد که یک کودک و یا آدم یزرگ خجالت می کشد درست مثل آن تولامبیائی که وقتی صدای خودش را شنید شرم کرد. چرا کودکی وقتی تنهاست یک لحظه هم از صحبت کردن با خود و عروسک و اسباب بازیهایش دست بر نمی دارد اما به محض اینکه غریبه ای به حریمش وارد شد ساکت می شود، مگر اینکه طرف برایش اشنا باشد و پیش او احساس راحتی کند ، همینطور چرا یک آدم بزرگ وقتی تنهاست فکرها و حرفهای زیادی از درونش میجوشد و بر زبانش جاری میشود اما در برابر دیگران که قرار گرفت نطقش خشک میشود، ذهنش قفل می کند؟! اینطور بنظرم رسید که آن کودک و یا آدم بزرگ در تنهائی در اصالتشان هستند بنابراین هر کاری که می کنند ، هر رفتاری که ازشان سر می زند، هر حرفی که میزنند از فطرتشان سرچشمه گرفته و بر ذهن و زبانش جاری میشود ، بی آنکه متوجه خودش باشد اما بمحض اینکه با دیگران مواجه میشود در یک چشم بهم زدن تحت تاثیر آنها قرار می گیرد انگار که توسط آنها هیپنوتیزم شده باشد ارتباط با ذاتش قطع شده وارد ذهن میشود در نتیجه خودش را می بینند ، متوجه میشود زیر نگاه دیگران قرار داردو مورد قضاوت هست که این راه جریان انرژی زندگی به ذهن را مسدود می کند چون بطور ناخودآگاه در معرض دید و تماشای دیگران بودن برایش آزار دهنده است ویا خجالت آور است،
خجالتی بودن و نیاز به تایید ، دو موضوعی که در این چند روز ذهنم را مشغول کرده است اینکه آیا خجالت و کمروئی در آدم بزرگها هم همیشه ذاتی است؟ یا مواردی هم هست که آن را باید یک نفص دانست؟ به چگونگی اش در ذهن فکر کردم ، در ذهن چه اتفاقی می افتد که یک کودک و یا آدم یزرگ خجالت می کشد درست مثل آن تولامبیائی که وقتی صدای خودش را شنید شرم کرد. چرا کودکی وقتی تنهاست یک لحظه هم از صحبت کردن با خود و عروسک و اسباب بازیهایش دست بر نمی دارد اما به محض اینکه غریبه ای به حریمش وارد شد ساکت می شود، مگر اینکه طرف برایش اشنا باشد و پیش او احساس راحتی کند ، همینطور چرا یک آدم بزرگ وقتی تنهاست فکرها و حرفهای زیادی از درونش میجوشد و بر زبانش جاری میشود اما در برابر دیگران که قرار گرفت نطقش خشک میشود، ذهنش قفل می کند؟! اینطور بنظرم رسید که آن کودک و یا آدم بزرگ در تنهائی در اصالتشان هستند بنابراین هر کاری که می کنند ، هر رفتاری که ازشان سر می زند، هر حرفی که میزنند از فطرتشان سرچشمه گرفته و بر ذهن و زبانش جاری میشود ، بی آنکه متوجه خودش باشد اما بمحض اینکه با دیگران مواجه میشود در یک چشم بهم زدن تحت تاثیر آنها قرار می گیرد انگار که توسط آنها هیپنوتیزم شده باشد ارتباط با ذاتش قطع شده وارد ذهن میشود در نتیجه خودش را می بینند ، متوجه میشود زیر نگاه دیگران قرار داردو مورد قضاوت هست که این راه جریان انرژی زندگی به ذهن را مسدود می کند چون بطور ناخودآگاه در معرض دید و تماشای دیگران بودن برایش آزار دهنده است ویا خجالت آور است،
پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۱ ۷:۵۵
ادامه
در واقع یک جور هبوط به ذهن رخ می دهد یعنی همان اتفاقی که برای آدم و حوا افتاد و خودشان را دیدند و شرم کردند. و یا برای آن تولامبیائی ، وقتی خودش آواز میخواند ازدرونش ویا فطرتش بود اما وقتی ذهن صدایش را شنید او را متوجه خودش کرد ودر نتیجه حیا کرد ،در حالیکه آنها حتی متوجه برهنه بودنشان در کنار هم نبودند. .این امر در کودکان کاملا ناآگاهانه و خودبخودی و یا بطور ذاتی صورت میگیرد اما در یک آدم بزرگ بویژه کسی که در مسیر خودشناسی است (منظور فقط خودم است) ممکن است همیشه اینطور نباشد بنظر من شاید زیر آن، ترس از عدم تایید ، ترس از کامل نبودن ، ترس از قضاوت دیگران و نیاز به تایید نهفته باشد و این یعنی ارتباط با حقیقت وجودی اش آنچنان قوی نیست بلکه تحت نفوذ ذهنش است، اسیر شخصیت است ، در نتیجه از قضاوت دیگران متاثر میشود.
در واقع یک جور هبوط به ذهن رخ می دهد یعنی همان اتفاقی که برای آدم و حوا افتاد و خودشان را دیدند و شرم کردند. و یا برای آن تولامبیائی ، وقتی خودش آواز میخواند ازدرونش ویا فطرتش بود اما وقتی ذهن صدایش را شنید او را متوجه خودش کرد ودر نتیجه حیا کرد ،در حالیکه آنها حتی متوجه برهنه بودنشان در کنار هم نبودند. .این امر در کودکان کاملا ناآگاهانه و خودبخودی و یا بطور ذاتی صورت میگیرد اما در یک آدم بزرگ بویژه کسی که در مسیر خودشناسی است (منظور فقط خودم است) ممکن است همیشه اینطور نباشد بنظر من شاید زیر آن، ترس از عدم تایید ، ترس از کامل نبودن ، ترس از قضاوت دیگران و نیاز به تایید نهفته باشد و این یعنی ارتباط با حقیقت وجودی اش آنچنان قوی نیست بلکه تحت نفوذ ذهنش است، اسیر شخصیت است ، در نتیجه از قضاوت دیگران متاثر میشود.
پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۱ ۱۳:۲۵
با سلام خدمت آقای پانویس وهمه دوستان...
بنده هم مثل خانم سان شان معتقدم خجالتی بودن و داشتن چنین عکسالعملی میتواند ذاتی باشد و به واقع نتوان هیچوقت از گیر آن خلاص شد.....اما به نظر میرسد با آگاهی و کارکردن روی خود بشود آنرا تعدیل کرد یا اصلا نقش آنرا خیلی کم رنگ کرد....مثل وقتی که فردی ذاتا عجول باشد و ناخواسته عجله کردن و سرعت در اجرای کارها در اعمالش به کار باشد.....مسلما با مشاهدهی مستمر و آگاهانه میتوان اوضاع را به دست گرفت و به نرمی و بدون فشار تغییراتی در جهت اصلاح ایجاد نمود....
و همینطور برعکس ممکن است با اشکالات نفسانی و هویتی که ما را گرفتار میکند، چنین خصلتهای ذاتی، رشدی بیمارگونه پیدا کند و به قول معروف آنچنانتر گردد....
ممنون
بنده هم مثل خانم سان شان معتقدم خجالتی بودن و داشتن چنین عکسالعملی میتواند ذاتی باشد و به واقع نتوان هیچوقت از گیر آن خلاص شد.....اما به نظر میرسد با آگاهی و کارکردن روی خود بشود آنرا تعدیل کرد یا اصلا نقش آنرا خیلی کم رنگ کرد....مثل وقتی که فردی ذاتا عجول باشد و ناخواسته عجله کردن و سرعت در اجرای کارها در اعمالش به کار باشد.....مسلما با مشاهدهی مستمر و آگاهانه میتوان اوضاع را به دست گرفت و به نرمی و بدون فشار تغییراتی در جهت اصلاح ایجاد نمود....
و همینطور برعکس ممکن است با اشکالات نفسانی و هویتی که ما را گرفتار میکند، چنین خصلتهای ذاتی، رشدی بیمارگونه پیدا کند و به قول معروف آنچنانتر گردد....
ممنون
شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۱ ۱۳:۴۴
عزیز:ما مختاریم هر آنچه را میتوانیم بپذیریم!لازمم نیست شما ذره ای خجالت بکشی! البته به ظاهر آزاد و حقیقتا اسیر خود لامذهب!!!
نظر شما