چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۱ ۱۶:۳۷
به دستور و پیشنهاد مرتضای عزیز، این بخش برای ارتباط و گفت و شنید دوستان، به سایت اضافه شده است.
+ دوستانی که مطلبی مینویسند، بهتر است از مطالبشان پیش خودشان یک کپی نگه دارند.
+ دوستانی که از طریق سایت دیگری یا هر برنامهای مطلبی مینویسند و در این قسمت paste میکنند، باید در جعبه، یک بار کلید space را بزنند تا عدد مورد نظر پدیدار شود، سپس "ثبت نظر" را کلیک کنند. در غیر اینصورت با بخش نظرات مشکل دارند و عدد را نمیبینند.
+ دوستانی که مطلبی مینویسند، بهتر است از مطالبشان پیش خودشان یک کپی نگه دارند.
+ دوستانی که از طریق سایت دیگری یا هر برنامهای مطلبی مینویسند و در این قسمت paste میکنند، باید در جعبه، یک بار کلید space را بزنند تا عدد مورد نظر پدیدار شود، سپس "ثبت نظر" را کلیک کنند. در غیر اینصورت با بخش نظرات مشکل دارند و عدد را نمیبینند.
چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۱ ۱۸:۱۹
با سلام
قدیمها در خانوادههایی که چندان دستشان به دهانشان نمیرسید و از مال دنیا تا دلتان بخواهد فقط اولاد داشتند و بس، مادرخانواده آشی یا آبگوشتی یا زبانم لال، پلوئی به عنوان ناهار آماده میکرد و موقع ناهار که میشد بچهها شش هفت نفری از سن پنج سال الی سیزده چهارده ساله گرد سفره رو زمین مینشستند و منتظرسهمیه خود، همگان چشم میشدند و خیره به دنبال دست مادر میگشتند تا چه وقت کفگیر و ملاقهاش به کاسه یا بشقاب آنها برسد و قسمت و روزی خود را دریافت کنند.....یعنی اینجوری نبود که دیس پلوی جداگانه و بشقاب خورش و کاسهی بلورین سالاد در کار باشد و هر کسی برای خودش به فراخور اشتها، مقداری در بشقاب بریزد و میل کند....
و جالب اینجا که بعد از دریافت سهم، نگاهها از بشقاب خود به بقیه بشقابها دودو میزد و به سنجش و مقایسه سهم خود با دیگر خواهر و برادران میپرداخت و گاهی اعتراضی و اختلافی بود که در میگرفت و یا معامله و خرید و فروشی.........و همه اینها گذشت و حقیقتا هیچ تلخی از خود برجا نگذاشته و حداقل خاصیت آن این است که آدمی را در شرایط سخت به کار میآید و قدر آنچه را که نصیب او میشود را به خوبی میداند.....و اصلا به نظر میرسد سیر خوردن از دنیا همیشه آغازی است بر بیهودگی و بطالت و گندیدگی.....البته اعتدال خوب است اما اگر قرار بر خارج بودن از حد وسط باشد، ضررهای کمبود، از آلودگی افراط بیشتر است....
این مقدمه را عرض کردم به خاطر داستانی که به یادم آمد......
ادامه دارد.....
قدیمها در خانوادههایی که چندان دستشان به دهانشان نمیرسید و از مال دنیا تا دلتان بخواهد فقط اولاد داشتند و بس، مادرخانواده آشی یا آبگوشتی یا زبانم لال، پلوئی به عنوان ناهار آماده میکرد و موقع ناهار که میشد بچهها شش هفت نفری از سن پنج سال الی سیزده چهارده ساله گرد سفره رو زمین مینشستند و منتظرسهمیه خود، همگان چشم میشدند و خیره به دنبال دست مادر میگشتند تا چه وقت کفگیر و ملاقهاش به کاسه یا بشقاب آنها برسد و قسمت و روزی خود را دریافت کنند.....یعنی اینجوری نبود که دیس پلوی جداگانه و بشقاب خورش و کاسهی بلورین سالاد در کار باشد و هر کسی برای خودش به فراخور اشتها، مقداری در بشقاب بریزد و میل کند....
و جالب اینجا که بعد از دریافت سهم، نگاهها از بشقاب خود به بقیه بشقابها دودو میزد و به سنجش و مقایسه سهم خود با دیگر خواهر و برادران میپرداخت و گاهی اعتراضی و اختلافی بود که در میگرفت و یا معامله و خرید و فروشی.........و همه اینها گذشت و حقیقتا هیچ تلخی از خود برجا نگذاشته و حداقل خاصیت آن این است که آدمی را در شرایط سخت به کار میآید و قدر آنچه را که نصیب او میشود را به خوبی میداند.....و اصلا به نظر میرسد سیر خوردن از دنیا همیشه آغازی است بر بیهودگی و بطالت و گندیدگی.....البته اعتدال خوب است اما اگر قرار بر خارج بودن از حد وسط باشد، ضررهای کمبود، از آلودگی افراط بیشتر است....
این مقدمه را عرض کردم به خاطر داستانی که به یادم آمد......
ادامه دارد.....
چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۱ ۱۸:۲۰
ادامه....
میگویند بچهای بود شکمو و حریص و اغلب هم به موقع سر سفره حاضر نبود ناچار سهم او را برایش کنار میگذاشتند و او هم همیشه به سهم قرارداد شده اعتراض داشت و آسمان و زمین را روی سرش میگذاشت که این چرا اینقدر کم است و شما همگی هر کدام از سهم من بیشتر خورده اید و خلاصه غذا را به همه کوفت میکرد و همیشه هم این الم شنگه به پا بود.....یکبار با خود میگویند بگذار تا این بار کل دیگ غذا را برایش بگذاریم بلکه از دست قیل و قال او آسوده باشیم!.....همین کار را میکنند و پسرک پرخور به دنبال سهم خود میآید و با مشاهدهی دیگ پر از غذا داد و فغانش به آسمان میرود....همه با تعجب میپرسند خوب الان دیگه چه مرگته ما که این همه برای تو گذاشتیم دیگه چه میخواهی؟!.....و او میگوید نه خیر ببین چقدر زیاد بوده و چقدر خودتان خوردهاید که این قدرش برای من مانده! یالا من همه سهم خودم را میخواهم، این که برای من گذاشتید کم است!
ممنون
میگویند بچهای بود شکمو و حریص و اغلب هم به موقع سر سفره حاضر نبود ناچار سهم او را برایش کنار میگذاشتند و او هم همیشه به سهم قرارداد شده اعتراض داشت و آسمان و زمین را روی سرش میگذاشت که این چرا اینقدر کم است و شما همگی هر کدام از سهم من بیشتر خورده اید و خلاصه غذا را به همه کوفت میکرد و همیشه هم این الم شنگه به پا بود.....یکبار با خود میگویند بگذار تا این بار کل دیگ غذا را برایش بگذاریم بلکه از دست قیل و قال او آسوده باشیم!.....همین کار را میکنند و پسرک پرخور به دنبال سهم خود میآید و با مشاهدهی دیگ پر از غذا داد و فغانش به آسمان میرود....همه با تعجب میپرسند خوب الان دیگه چه مرگته ما که این همه برای تو گذاشتیم دیگه چه میخواهی؟!.....و او میگوید نه خیر ببین چقدر زیاد بوده و چقدر خودتان خوردهاید که این قدرش برای من مانده! یالا من همه سهم خودم را میخواهم، این که برای من گذاشتید کم است!
ممنون
چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۱ ۱۹:۳۰
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
جناب پانویس شرمنده فرمودید؛
بنده برای پیش درآمد این بخش از نظرات بهتر دیدم غزلی از خواجه شمس الدین تقدیم شما کنم:
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو
که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
ای نسیم سحری بندگی من برسان
که فراموش مکن وقت دعای سحرم
خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار
و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم
حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل
دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم
پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو
تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم
همین!!!
مرتضی میگه:
جناب پانویس شرمنده فرمودید؛
بنده برای پیش درآمد این بخش از نظرات بهتر دیدم غزلی از خواجه شمس الدین تقدیم شما کنم:
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطفها میکنی ای خاک درت تاج سرم
دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو
که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
ای نسیم سحری بندگی من برسان
که فراموش مکن وقت دعای سحرم
خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار
و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم
حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل
دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم
پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو
تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم
همین!!!

چهارشنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۱ ۲۰:۳۳
سلام به دوستان
تبکم عزیز، ممنون از مقدمهء زیبا و دلنشینت که مرا خیلی آشنا است و مرا از هر لحاظ یاد بچگی زیبای غریبم انداخت.
در باره داستانک این ابیات مولوی یادم میآید
دوزخست این نفس و دوزخ اژدهاست
کو به دریاها نگردد کم و کاست
هفت دریا را در آشامد هنوز
کم نگردد سوزش آن خلقسوز
عالمی را لقمه کرد و در کشید
معدهاش نعره زنان هل من مزید
خیلی ممنون

تبکم عزیز، ممنون از مقدمهء زیبا و دلنشینت که مرا خیلی آشنا است و مرا از هر لحاظ یاد بچگی زیبای غریبم انداخت.
در باره داستانک این ابیات مولوی یادم میآید
دوزخست این نفس و دوزخ اژدهاست
کو به دریاها نگردد کم و کاست
هفت دریا را در آشامد هنوز
کم نگردد سوزش آن خلقسوز
عالمی را لقمه کرد و در کشید
معدهاش نعره زنان هل من مزید
خیلی ممنون

پنجشنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۱ ۰:۳۵
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
روزم طلب روزی و شب در طلب یار
روزم همه در کار و شبم موقع دیدار
شب وقت ملاقات من و جلوۀ معشوق
روزم همه در مشغله و مکسب و بازار
در شب نبود فکر به جز دیدن معشوق
فکرم همه در روز پی هشت و شش و چار
ذکرم همه در شب بود آن زمزمۀ خوش
در بیخ بنا گوش همان دلبر و دلدار
در روز همه ذکر من این تا به پسینگاه
یا مفت و یا سود کلان درهم و دینار
اما چه خوش آن کس که تماماَ به شب وروز
دايم به وصال است چه در خواب و چه در کار
روی سخنم با تو همین آخر شعرم
اندر خمشی رو بنشین تا گه احضار
همین!!!
مرتضی میگه:
روزم طلب روزی و شب در طلب یار
روزم همه در کار و شبم موقع دیدار
شب وقت ملاقات من و جلوۀ معشوق
روزم همه در مشغله و مکسب و بازار
در شب نبود فکر به جز دیدن معشوق
فکرم همه در روز پی هشت و شش و چار
ذکرم همه در شب بود آن زمزمۀ خوش
در بیخ بنا گوش همان دلبر و دلدار
در روز همه ذکر من این تا به پسینگاه
یا مفت و یا سود کلان درهم و دینار
اما چه خوش آن کس که تماماَ به شب وروز
دايم به وصال است چه در خواب و چه در کار
روی سخنم با تو همین آخر شعرم
اندر خمشی رو بنشین تا گه احضار
همین!!!

شنبه ۱۴ مرداد ۱۳۹۱ ۱۵:۱۰
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
صحبت از مسیح کاشانی شد؛ و اکنون گزیده ابیاتی از او:
جان ما در دل و ما در پی جان می گردیم
یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم!
در غربت مرگ بیم تنهایی نیست
یاران عزیز آن طرف بیشترند!
عشقی که رفته رفته جنون آورد چه سود؟!
دیوانه گشتن از نگه اولین خوش است!
تا چند گفتگوی تو بی هوشی آورد؟
کو حیرت وصال که خاموشی آورد
گر فلک یک صبحدم با من گران باشد سرش
شام بیرون می روم چون آفتاب از کشورش!
جنون به رقص در آمد کجاست منصوری
که باز نوبت افشای راز نزدیک است!
همین!!!
مرتضی میگه:
صحبت از مسیح کاشانی شد؛ و اکنون گزیده ابیاتی از او:
جان ما در دل و ما در پی جان می گردیم
یار در خانه و ما گرد جهان می گردیم!
در غربت مرگ بیم تنهایی نیست
یاران عزیز آن طرف بیشترند!
عشقی که رفته رفته جنون آورد چه سود؟!
دیوانه گشتن از نگه اولین خوش است!
تا چند گفتگوی تو بی هوشی آورد؟
کو حیرت وصال که خاموشی آورد
گر فلک یک صبحدم با من گران باشد سرش
شام بیرون می روم چون آفتاب از کشورش!
جنون به رقص در آمد کجاست منصوری
که باز نوبت افشای راز نزدیک است!
همین!!!

یکشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۹۱ ۲۳:۴۳
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
آنقدر نزد تو کوتاه آمدم
تا ترا در پیش و درگاه آمدم
آمدم تا فتح بنمایم دلت
آمدم بی جند و اسپاه آمدم
بهر دیدار تو ای لعبت نگار
آمدم من گاه بی گاه آمدم
آمدم من از سر عشق و امید
چون گمان کردی که اکراه آمدم
آمدم وقتی که بودی با رقیب
گوئیا وقت بزنگاه آمدم
بردمت با او به پیش پاسبان
آمدم حتی به پاسگاه آمدم
حرف من در رو نبود آنجا و من
آمدم بیرون و با آه آمدم
مرتضی اینک بیا در خامشی
آمدم اما چه جانکاه آمدم
همین!!!
مرتضی میگه:
آنقدر نزد تو کوتاه آمدم
تا ترا در پیش و درگاه آمدم
آمدم تا فتح بنمایم دلت
آمدم بی جند و اسپاه آمدم
بهر دیدار تو ای لعبت نگار
آمدم من گاه بی گاه آمدم
آمدم من از سر عشق و امید
چون گمان کردی که اکراه آمدم
آمدم وقتی که بودی با رقیب
گوئیا وقت بزنگاه آمدم
بردمت با او به پیش پاسبان
آمدم حتی به پاسگاه آمدم
حرف من در رو نبود آنجا و من
آمدم بیرون و با آه آمدم
مرتضی اینک بیا در خامشی
آمدم اما چه جانکاه آمدم
همین!!!

سه شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۱ ۲۲:۳۹
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
گر کسی افتد همی از اسب و زین
بی گمان در دم شود پخش زمین
در نهایت با کمی زخم و جراح
بر همی خیزد زجا زار و حزین
بعد چندی زخم و جرحش به شود
خوش سواری می کند بهتر از این
وای آنکس وای آن کز اصل خویش
گر بیافتد می رود قعر سجین
اغلب این مردمان از اصل خود
بر زمین افتاده اند کانها چنین
تا ابد در جای خود در جا زنند
در غرور و خود پسندی،خشم و کین
رو کنون ای مرتضی در خامشی
تا که اصلت را شوی حق الیقین
همین!!!
مرتضی میگه:
گر کسی افتد همی از اسب و زین
بی گمان در دم شود پخش زمین
در نهایت با کمی زخم و جراح
بر همی خیزد زجا زار و حزین
بعد چندی زخم و جرحش به شود
خوش سواری می کند بهتر از این
وای آنکس وای آن کز اصل خویش
گر بیافتد می رود قعر سجین
اغلب این مردمان از اصل خود
بر زمین افتاده اند کانها چنین
تا ابد در جای خود در جا زنند
در غرور و خود پسندی،خشم و کین
رو کنون ای مرتضی در خامشی
تا که اصلت را شوی حق الیقین
همین!!!

پنجشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۱ ۵:۲۸
سلام به همه دوستان
خیلی خوشحالم که آقا مرتضی این پیشنهاد را مطرح کردند و این صفحه توسط جناب پانویس ایجاد شد. وجود این صفحه خیلی عالیست. چون اولا این روزها قدری سرم شلوغ است و دیر به دیر به سایت سر می زنم و زمانی پست های جدید را می بینم که چند روزی از آنها و گذشته و بحث و کامنت های آنها به پایان رسیده. ثانیا گاهی موضوعاتی به ذهن ما می رسد که ارتباط مستقیمی با هیچ کدام از پست ها ندارد و می شود آنها را اینجا مطرح کرد.
خیلی خوشحالم که آقا مرتضی این پیشنهاد را مطرح کردند و این صفحه توسط جناب پانویس ایجاد شد. وجود این صفحه خیلی عالیست. چون اولا این روزها قدری سرم شلوغ است و دیر به دیر به سایت سر می زنم و زمانی پست های جدید را می بینم که چند روزی از آنها و گذشته و بحث و کامنت های آنها به پایان رسیده. ثانیا گاهی موضوعاتی به ذهن ما می رسد که ارتباط مستقیمی با هیچ کدام از پست ها ندارد و می شود آنها را اینجا مطرح کرد.
پنجشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۱ ۵:۳۰
در مورد این که بعضی ها می گویند ما بعد از مدت ها آشنایی با خودشناسی، هنوز افکار مزاحم در سرمان می چرخد و ذهنمان از آنها خالی نشده، غیر از اساسی ترین علت که آقای پانویس اشاره کردند که «شما این مطالب را به «دانسته های» خود اضافه کرده اید و از آنها آگاه نشده اید»، مطلبی هم به ذهن من رسید که عرض می کنم:
گاهی ما خودمان را در تکلف قرار می دهیم که حتما باید ذهنم خالی از این افکار باشد، اما واقعا اگر من به ساختگی بودن و عدم اصالت آنها پی برده باشم، چه اشکالی دارد بر اساس عادت دیرینه گاهی باز هم این افکار از ذهنم عبور کند؟ مهم این است که من برای آنها اهمیتی قائل نیستم و مثل یک سرگرمی می توانم به آنها نگاه کنم چون اصل فشار از ذهنم برداشته شده. این در مورد خود من صادق است، هنوز هم افکار هر از چندگاهی می آیند، من کاری به کارشان ندارم، خودشان سرشان را می اندازند پایین و کم کم می روند.
گاهی ما خودمان را در تکلف قرار می دهیم که حتما باید ذهنم خالی از این افکار باشد، اما واقعا اگر من به ساختگی بودن و عدم اصالت آنها پی برده باشم، چه اشکالی دارد بر اساس عادت دیرینه گاهی باز هم این افکار از ذهنم عبور کند؟ مهم این است که من برای آنها اهمیتی قائل نیستم و مثل یک سرگرمی می توانم به آنها نگاه کنم چون اصل فشار از ذهنم برداشته شده. این در مورد خود من صادق است، هنوز هم افکار هر از چندگاهی می آیند، من کاری به کارشان ندارم، خودشان سرشان را می اندازند پایین و کم کم می روند.
جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۱ ۲۱:۳۱
یکی از نتایج فوری رهایی از نفس و افکار زائد، از بین رفتن زمان ذهنی و روانی است. یادم می آید قبل از وارد شدن به این وادی، یکی از چیزهایی که گاهی فکرم را مشغول می کرد این بود که اگر مثلا همین فردا بمیرم، چقدر کار نیمه تمام دارم؛ و هیچ حالتی را نمی توانستم تصور کنم که همه کارهایم تمام شده باشد و خیالم راحت باشد. ولی بعد از بین رفتن «من» ذهنی دیگر وضعیت طوری است که در عین این که امور زندگی جریان دارد و طبعا بعضی از آنها به زمان طولانی هم برای کامل شدن نیاز دارد، اما اینها اثر روانی ندارد (چیزی از امور روانی به آینده موکول نشده است) و در هر لحظه همه چیز کامل است.
باز هم مثل این معتادهای بهبودیافته که در مراکز ترک اعتیاد سخنرانی می کنند کامنت نوشتم!
باز هم مثل این معتادهای بهبودیافته که در مراکز ترک اعتیاد سخنرانی می کنند کامنت نوشتم!
جمعه ۲۰ مرداد ۱۳۹۱ ۲۱:۳۳
سلام دوستان
چند وقت پیش سوالی برایم پیش آمده بود که از جوابش مطمئن نیستم. فکر می کنم دانستن جواب این سوال در مسیر خودشناسی خیلی بی فایده نباشد. ممنون می شوم اگر نظرتان را راجع به آن بگویید.
احتمالا شنیده اید که گاهی شخصی مثلا می گوید ای کاش پدر و مادر من اینها نبودند و کسان دیگرانی بودند یا مثلا کاش من ایرانی نبودم و از مادر و پدری آلمانی متولد می شدم.
سوالم این است که آیا اصلا در آن صورت آن شخص که فرزند آن پدر و مادر آلمانی بود، من بودم؟ یا اصلا من وجود نمی داشتم که آرزویم برآورده شده باشد، بلکه او کس دیگری بود؟ این توضیح را بدهم که مطمئنا منظورم از «من»، آن مجموعه پندارهای هویتی نیست؛ چون فکر کنم همه ما توافق داریم که آن اصلا وجود ندارد که بشود چنین سوالی را در موردش مطرح کرد. منظورم از «من»، همان کسی است که اصطلاحا از پشت این چشمها دارد به دنیا نگاه می کند.
اجازه دهید طور دیگری هم مطرح کنم. اگر آن نگاه ساده و سنتی در خصوص وجود انسان که در کودکی به ما آموزش داده اند، مبنی بر این که انسان متشکل از دو جزء است: جسم و روح، را بپذیریم، واضح است اگر آرزوی من نوعی برآورده می شد و بچه آن زن و مرد آلمانی بودم، جسمم همین جسم فعلی نمی بود، ژنها و سایر اجزاء موجود در بدنم متفاوت بود، اما آیا «روح»م همین روح بود که الآن دارم؟
چند وقت پیش سوالی برایم پیش آمده بود که از جوابش مطمئن نیستم. فکر می کنم دانستن جواب این سوال در مسیر خودشناسی خیلی بی فایده نباشد. ممنون می شوم اگر نظرتان را راجع به آن بگویید.
احتمالا شنیده اید که گاهی شخصی مثلا می گوید ای کاش پدر و مادر من اینها نبودند و کسان دیگرانی بودند یا مثلا کاش من ایرانی نبودم و از مادر و پدری آلمانی متولد می شدم.
سوالم این است که آیا اصلا در آن صورت آن شخص که فرزند آن پدر و مادر آلمانی بود، من بودم؟ یا اصلا من وجود نمی داشتم که آرزویم برآورده شده باشد، بلکه او کس دیگری بود؟ این توضیح را بدهم که مطمئنا منظورم از «من»، آن مجموعه پندارهای هویتی نیست؛ چون فکر کنم همه ما توافق داریم که آن اصلا وجود ندارد که بشود چنین سوالی را در موردش مطرح کرد. منظورم از «من»، همان کسی است که اصطلاحا از پشت این چشمها دارد به دنیا نگاه می کند.
اجازه دهید طور دیگری هم مطرح کنم. اگر آن نگاه ساده و سنتی در خصوص وجود انسان که در کودکی به ما آموزش داده اند، مبنی بر این که انسان متشکل از دو جزء است: جسم و روح، را بپذیریم، واضح است اگر آرزوی من نوعی برآورده می شد و بچه آن زن و مرد آلمانی بودم، جسمم همین جسم فعلی نمی بود، ژنها و سایر اجزاء موجود در بدنم متفاوت بود، اما آیا «روح»م همین روح بود که الآن دارم؟
شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۱ ۹:۵۸
سلام آقای پانویس
در فایل eجلسه 41 در دقیقه 14:20 به بعد شما از دیسکو و مداحی و ارتباطش با سماع صحبت کردین وگفتین اگه از این جنبه ای که عرض کردم بهش نگاه بشه.
و بعد چیزی گفتین که حذف شده که احتمالا برای روشنتر شدن این موضوع بوده.
حالا سوال اینه که اغلب کسانی که به دیسکو میرن برای فرار از خودشون میرن و نه برای موندن با خودشون و اغلب هم از مواد مخدر یا مشروبات استفاده میکنن پس حالتی که بهشون دست میده یکحالت ساختگی و بیرونیه و از طرف دیگه هم جنبه غریزه جنسی وشهوت در صدر این مجالس هست البته اونطور که در فیلمهاش من دیدم.
اگر امکانش هست این مساله رو صریح و روشن توضیح بدین که بالاخره ماندن با خویش مطرحه یا فرار از خویش با گفتن الفاظ بی معنا مثل ام و...
ممنونم
---
صحبتهایی که در جلسات میشود برای جامعهشناسی نیست. برای تجربهء شخصی است.
یعنی مثلاً شما میتوانی آن جلسات مولودی و مداحی یا دیسکو را از زاویه و بعدی که توضیح داده شده، خودت تجربه کنی. و ببینی روی روانت چه تاثیری دارد.
همینطور است ذکر گفتن. فرد میتواند با ذکر گفتن خودش را تخدیر کند و نیز میتواند با ذکر، نیاندیشیدن و حیرانی را تجربه کند. بستگی به این دارد که با چه رویکردی به سراغ آن میرود. با جهل یا آگاهی.
بهتر از همه، تجربهء شخصی است. نه صرف بحث فلسفی و تئوریک.
در فایل eجلسه 41 در دقیقه 14:20 به بعد شما از دیسکو و مداحی و ارتباطش با سماع صحبت کردین وگفتین اگه از این جنبه ای که عرض کردم بهش نگاه بشه.
و بعد چیزی گفتین که حذف شده که احتمالا برای روشنتر شدن این موضوع بوده.
حالا سوال اینه که اغلب کسانی که به دیسکو میرن برای فرار از خودشون میرن و نه برای موندن با خودشون و اغلب هم از مواد مخدر یا مشروبات استفاده میکنن پس حالتی که بهشون دست میده یکحالت ساختگی و بیرونیه و از طرف دیگه هم جنبه غریزه جنسی وشهوت در صدر این مجالس هست البته اونطور که در فیلمهاش من دیدم.
اگر امکانش هست این مساله رو صریح و روشن توضیح بدین که بالاخره ماندن با خویش مطرحه یا فرار از خویش با گفتن الفاظ بی معنا مثل ام و...
ممنونم
---
صحبتهایی که در جلسات میشود برای جامعهشناسی نیست. برای تجربهء شخصی است.
یعنی مثلاً شما میتوانی آن جلسات مولودی و مداحی یا دیسکو را از زاویه و بعدی که توضیح داده شده، خودت تجربه کنی. و ببینی روی روانت چه تاثیری دارد.
همینطور است ذکر گفتن. فرد میتواند با ذکر گفتن خودش را تخدیر کند و نیز میتواند با ذکر، نیاندیشیدن و حیرانی را تجربه کند. بستگی به این دارد که با چه رویکردی به سراغ آن میرود. با جهل یا آگاهی.
بهتر از همه، تجربهء شخصی است. نه صرف بحث فلسفی و تئوریک.
شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۱ ۱۰:۱۸
با سلام خدمت همگریز گرامی....
خود این سوال تصور میکنم مستقیما موید این نکته در خودشناسی است که من ساخته شده در ذهن که ما آنرا "خود" میدانیم، تابع برداشتهای ذهنی از شرایط بیرونی است....و فکر میکنم اگر شما فرزند یک زن و شوهر آلمانی میبودید، باصطلاح روح شما همین روح بود چون عالم معنویت یگانه است و در وحدت، اما من ذهنی ساخته شدهی شما متفاوت میشد و در آنصورت ممکن بود با خود فکر کنید : راستی اگر من در ایران متولد شده بودم الان وضع و حالم چگونه بود؟!
ممنون
خود این سوال تصور میکنم مستقیما موید این نکته در خودشناسی است که من ساخته شده در ذهن که ما آنرا "خود" میدانیم، تابع برداشتهای ذهنی از شرایط بیرونی است....و فکر میکنم اگر شما فرزند یک زن و شوهر آلمانی میبودید، باصطلاح روح شما همین روح بود چون عالم معنویت یگانه است و در وحدت، اما من ذهنی ساخته شدهی شما متفاوت میشد و در آنصورت ممکن بود با خود فکر کنید : راستی اگر من در ایران متولد شده بودم الان وضع و حالم چگونه بود؟!
ممنون
شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۱ ۱۰:۴۸
Ali Akbari 1/2- مستند کلاهبرداری علی اکبری مدعی انرژی درمانی
youtu.be/MeNBRgPtKIU
---
آنجا که نماز میخواند خیلی جالب است. از "اهدنا الصراط المستقیم" میزند به رکوع!
youtu.be/MeNBRgPtKIU
---
آنجا که نماز میخواند خیلی جالب است. از "اهدنا الصراط المستقیم" میزند به رکوع!
شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۱ ۲۳:۲۳
ممنون جناب تبکم
آیا منظور شما از این که چون عالم معنویت یگانه است و در وحدت، پس روح من همین روح می بود، این است که فرضا روح من و شما یکی است و دو تا نیست؟ در این صورت تکلیف مستقل بودن روح (وجود روانی) انسانها چه می شود؟ اگر وجود روانی من، یک روان پرادبار، غمناک و گرفتار باشد، مسلما روان شما مستقل از آن می تواند سالم و شاداب باشد و هر کدام مسئول اعمال خویش هستیم.
اگر توانسته ام سوالم را خوب منتقل کنم، خواهش می کنم در این مورد هم نظرتان را بگویید.
آیا منظور شما از این که چون عالم معنویت یگانه است و در وحدت، پس روح من همین روح می بود، این است که فرضا روح من و شما یکی است و دو تا نیست؟ در این صورت تکلیف مستقل بودن روح (وجود روانی) انسانها چه می شود؟ اگر وجود روانی من، یک روان پرادبار، غمناک و گرفتار باشد، مسلما روان شما مستقل از آن می تواند سالم و شاداب باشد و هر کدام مسئول اعمال خویش هستیم.
اگر توانسته ام سوالم را خوب منتقل کنم، خواهش می کنم در این مورد هم نظرتان را بگویید.
یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۱ ۵:۱۲
خداوند در این ماه رمضان خرافات و خودباختگی را از سر ما دور کند!!!
شما که غریبه نیستید! از شما چه پنهان، من هم آن موقع علی اکبری را باور کرده بودم.
یک جمله ای شنیده ام که ظاهرا از مسیح نقل شده با این مضمون که «از راهی برو که روندگان آن کمترند». مصداقهای این توصیه را به وفور می شود دید (اگرچه شک دارم در %100 موارد ملاک درستی برای انتخاب باشد). عجب جمعیتی به دنبال این شیادان به راه می افتند!
اگر توانستید مستند Test your brain از National Geographic را ببینید. آزمایشی انجام دادند که در آن افرادی شاهد یک صحنه دزدی نمایشی بودند. بعد آنها را برای شهادت دادن به دادگاهی می برند تا مشخصات افراد حاضر در صحنه دزدی را بگویند. دو شاهد دروغین را عمدا بین آنها جا می زنند و آن دو با اطمینان می گویند به یاد می آوریم که کت فلان شخص قرمز و شیء دزدیده شده دوربین بود، در صورتی که این طور نبوده. اکثر شاهدان واقعی طوری که انگار خودشان هم همین را دیده اند و کم کم دارند به یاد می آورند، تایید می کنند که بله، کت قرمز و شیء دوربین بوده است.
شما که غریبه نیستید! از شما چه پنهان، من هم آن موقع علی اکبری را باور کرده بودم.
یک جمله ای شنیده ام که ظاهرا از مسیح نقل شده با این مضمون که «از راهی برو که روندگان آن کمترند». مصداقهای این توصیه را به وفور می شود دید (اگرچه شک دارم در %100 موارد ملاک درستی برای انتخاب باشد). عجب جمعیتی به دنبال این شیادان به راه می افتند!
اگر توانستید مستند Test your brain از National Geographic را ببینید. آزمایشی انجام دادند که در آن افرادی شاهد یک صحنه دزدی نمایشی بودند. بعد آنها را برای شهادت دادن به دادگاهی می برند تا مشخصات افراد حاضر در صحنه دزدی را بگویند. دو شاهد دروغین را عمدا بین آنها جا می زنند و آن دو با اطمینان می گویند به یاد می آوریم که کت فلان شخص قرمز و شیء دزدیده شده دوربین بود، در صورتی که این طور نبوده. اکثر شاهدان واقعی طوری که انگار خودشان هم همین را دیده اند و کم کم دارند به یاد می آورند، تایید می کنند که بله، کت قرمز و شیء دوربین بوده است.
یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۱ ۹:۲۸
با سلام ....
خدمت هم گریز گرامی عرض کنم بنده در مورد چیزی به نام روح تنها تصوراتی دارم و فکر میکنم در صورت وجود چنین چیزی این کلماتی که ما به کار میبریم راهگشا و رسانندهی معنای آن نباشد....بنابراین آنچه به عنوان تفاوت بین روح من و شما مطرح میشود بر اساس مقایسهی برداشتهای ذهنی من و شما از دنیا مفهوم پیدا کرده......در این صورت این ذهنیت ساخته شده است که ممکن است غمناک باشد یا خوش و سرحال، نه حقیقت فطری و ذاتی انسان.....
تا خواستههای ما از خوی ساختگی ما برمیخیزد عامل تفرقه و جدائی است.....جالب است که یکی از عرفا گفته خواست حقیقی بی خوست....یعنی از کلمه خواست، خوست را کم کن....آنچه میماند تنها یک الف است یا عدد یک.....
به قول مولانا :
کنگره ویران کنید ازمنجنیق
تا رود فرق از میان این فریق
اگر جلسات شرح مثنوی را گوش ندادهاید خوب است که از ابتدا آنها را به دقت گوش کنید.....البته چیزی به آدم یاد نمیدهد ها، فقط چیزهای اضافی و به درد نخور را میگیرد....و خوبی آن در همین است.....
ممنون
خدمت هم گریز گرامی عرض کنم بنده در مورد چیزی به نام روح تنها تصوراتی دارم و فکر میکنم در صورت وجود چنین چیزی این کلماتی که ما به کار میبریم راهگشا و رسانندهی معنای آن نباشد....بنابراین آنچه به عنوان تفاوت بین روح من و شما مطرح میشود بر اساس مقایسهی برداشتهای ذهنی من و شما از دنیا مفهوم پیدا کرده......در این صورت این ذهنیت ساخته شده است که ممکن است غمناک باشد یا خوش و سرحال، نه حقیقت فطری و ذاتی انسان.....
تا خواستههای ما از خوی ساختگی ما برمیخیزد عامل تفرقه و جدائی است.....جالب است که یکی از عرفا گفته خواست حقیقی بی خوست....یعنی از کلمه خواست، خوست را کم کن....آنچه میماند تنها یک الف است یا عدد یک.....
به قول مولانا :
کنگره ویران کنید ازمنجنیق
تا رود فرق از میان این فریق
اگر جلسات شرح مثنوی را گوش ندادهاید خوب است که از ابتدا آنها را به دقت گوش کنید.....البته چیزی به آدم یاد نمیدهد ها، فقط چیزهای اضافی و به درد نخور را میگیرد....و خوبی آن در همین است.....
ممنون
یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۱ ۱۵:۶
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
آقا این هم جدید ترین روش باطل کردن سحر و جادو جمبل توسط جادو گر یک قبیله افریقایی به گمانم کارآیی بالایی داشته باشد.
http://s1.picofile.com/file/7463418167/Removing_Bad_Luck.mp4.html
همین!!!
مرتضی میگه:
آقا این هم جدید ترین روش باطل کردن سحر و جادو جمبل توسط جادو گر یک قبیله افریقایی به گمانم کارآیی بالایی داشته باشد.

http://s1.picofile.com/file/7463418167/Removing_Bad_Luck.mp4.html
همین!!!

یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۱ ۲۱:۴۸
تبکم گرامی،
بر اساس چیزی که از توضیح شما فهمیدم فطرت و روان همه آدمیان یکی است، همان قول معروف که می گویند «یک روح در دو بدن» یا «یک روح در میلیاردها بدن!!»، و با توجه به این که تفاوت حال خوش و بد آدم ها از ذهن آنها ناشی می شود و نه از باصطلاح روحشان، تناقضی در اینجا وجود ندارد.
ضمنا من حدود یک سوم از جلسات برگزار شده را گوش کرده ام و خیلی استفاده برده ام. بقیه را هم به تدریج گوش خواهم کرد.
باز هم ممنون از شما
بر اساس چیزی که از توضیح شما فهمیدم فطرت و روان همه آدمیان یکی است، همان قول معروف که می گویند «یک روح در دو بدن» یا «یک روح در میلیاردها بدن!!»، و با توجه به این که تفاوت حال خوش و بد آدم ها از ذهن آنها ناشی می شود و نه از باصطلاح روحشان، تناقضی در اینجا وجود ندارد.
ضمنا من حدود یک سوم از جلسات برگزار شده را گوش کرده ام و خیلی استفاده برده ام. بقیه را هم به تدریج گوش خواهم کرد.
باز هم ممنون از شما
جمعه ۲۷ مرداد ۱۳۹۱ ۸:۲۱
سلام
چرا بعضی از عشق
می ترسند؟!!!!!!!
چرا بعضی از عشق
می ترسند؟!!!!!!!
شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۱ ۱۶:۲۱
تقدیم به عاشقان و عارفان
http://youtu.be/toAleWbK7F8


http://youtu.be/toAleWbK7F8


شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۱ ۲۱:۵
اسکناسهای فرسوده
امروز به موردی برخوردم....و در پشت آن به نکتهای قابل توجه.....سالهاست که در سیستم پولی ایران پول خُرد کم است......و شاید اسکناس پانصد تومانی به ندرت چاپ شود.......و آنچه از بازماندگان این اسکناس در بازار هست، اغلب با تکههای فراوان از چسب و لعاب افتان و خیزان در دستها میچرخد و آنرا به طرف هر کس که دراز میکنی مثل اینکه طاعون دیده باشد از آن فرار میکند.......و همه سعی میکنند یک جوری از شر آن خلاص شوند و با هر ترفندی شده لای پولهای دیگر آنرا یواشکی به همدیگر قالب بزنند و شتر دیدی، ندیدی.....
یعنی مسئولیت آنرا به عهده نمیگیرند و هر کس مشکل را به دوش دیگری میاندازد و علیالحساب خود را خلاص میکند و تا دفعه بعد هم که دوباره گیر بیافتد خدا بزرگ است.....در صورتیکه میتوانند طبق یک قرار ناگفته اما مشخص، این پولهای فرسوده را از هم قبول کنند و به این ترتیب با یک حرکت مثبت، قبول مسئولیت و مشارکت همگانی در کشیدن بار یک مشکل را تمرین کنند و کمکم به هم نزدیکتر شوند، آیا اینجوری بهتر از این نیست که دائم بخواهند سر هم را کلاه بگذارند و از هم دور و منفور بمانند؟!
ممنون
امروز به موردی برخوردم....و در پشت آن به نکتهای قابل توجه.....سالهاست که در سیستم پولی ایران پول خُرد کم است......و شاید اسکناس پانصد تومانی به ندرت چاپ شود.......و آنچه از بازماندگان این اسکناس در بازار هست، اغلب با تکههای فراوان از چسب و لعاب افتان و خیزان در دستها میچرخد و آنرا به طرف هر کس که دراز میکنی مثل اینکه طاعون دیده باشد از آن فرار میکند.......و همه سعی میکنند یک جوری از شر آن خلاص شوند و با هر ترفندی شده لای پولهای دیگر آنرا یواشکی به همدیگر قالب بزنند و شتر دیدی، ندیدی.....
یعنی مسئولیت آنرا به عهده نمیگیرند و هر کس مشکل را به دوش دیگری میاندازد و علیالحساب خود را خلاص میکند و تا دفعه بعد هم که دوباره گیر بیافتد خدا بزرگ است.....در صورتیکه میتوانند طبق یک قرار ناگفته اما مشخص، این پولهای فرسوده را از هم قبول کنند و به این ترتیب با یک حرکت مثبت، قبول مسئولیت و مشارکت همگانی در کشیدن بار یک مشکل را تمرین کنند و کمکم به هم نزدیکتر شوند، آیا اینجوری بهتر از این نیست که دائم بخواهند سر هم را کلاه بگذارند و از هم دور و منفور بمانند؟!
ممنون
شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۱ ۱۵:۴۶
درود به دوستان
در جلسه ی 34 اقای پانویس صحبت از بحث در مورد شعر سهراب می کنن و دل ما رو کلی اب میکنن ولی تو فایل صوتی اصلا خبری ازش نیست اگه کسی می تونه به دل سوخته ی ما کمکی کنه ممنون می شم
در جلسه ی 34 اقای پانویس صحبت از بحث در مورد شعر سهراب می کنن و دل ما رو کلی اب میکنن ولی تو فایل صوتی اصلا خبری ازش نیست اگه کسی می تونه به دل سوخته ی ما کمکی کنه ممنون می شم
یکشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۱ ۱۴:۱۷
سلام به دوستان
می شه یه سری کتاب خوب به من معرفی کنید تو همین زمینه های خودشناسی
می شه یه سری کتاب خوب به من معرفی کنید تو همین زمینه های خودشناسی
دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱ ۱۵:۲۸
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
اکنون که در میکده را قفل زدندی
فکر دگری باید و راهی و روندی
گیرم که در میکدۀ بستند ولیکن
مخموری و سر درد، تو بر خود چه پسندی
بشنو ز من این را تو اگر سخت خماری
از خود بگشا یکدفعه هر قیدی و بندی
وانگه به خود آ نیک نظر کن به درونت
بنگر همه پابسته به این چونی و چندی
آگاه شدی بر همه احوال خود آنگه
بنشینی و بر اینهمه اوهام بخندی
آنگاه یکی میکده در خود تو بیابی
ویران نشود آن به یکی قفل و کلندی
رو رو خمشی پیشه نما مثل همین تو
گر در طلب میکده از بخت بلندی
همین!!!
مرتضی میگه:
اکنون که در میکده را قفل زدندی
فکر دگری باید و راهی و روندی
گیرم که در میکدۀ بستند ولیکن
مخموری و سر درد، تو بر خود چه پسندی
بشنو ز من این را تو اگر سخت خماری
از خود بگشا یکدفعه هر قیدی و بندی
وانگه به خود آ نیک نظر کن به درونت
بنگر همه پابسته به این چونی و چندی
آگاه شدی بر همه احوال خود آنگه
بنشینی و بر اینهمه اوهام بخندی
آنگاه یکی میکده در خود تو بیابی
ویران نشود آن به یکی قفل و کلندی
رو رو خمشی پیشه نما مثل همین تو
گر در طلب میکده از بخت بلندی
همین!!!

سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۱ ۲۰:۴۵
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
یاران همدل من اکنون و در کنونند
دایم خوشند و رقصان در قلزمی ز خونند
اندک اگر به دیده آیند در شمارش
اما زهر دو عالم بسیار و هم فزونند
عاقل درون ایشان نبود چرا که آنجا
در سلسله یکایک بندی و در جنونند
مستند و سرخوش و شاد دور از غمند و آزاد
زیرا که از دو عالم ببریده و برونند
دانی چرا چنینن اند این دسته ای عمو جان
زیرا که از همه حس بیرون و بر عیونند
آری به چشم نایند اما بدان که آنها
بر هستی و به عالم شالوده و ستونند
ای مرتضی خمش شو تا حاسدان نفهمند
زیرا که این جماعت بد یمن و بد شگونند
همین!!!
مرتضی میگه:
یاران همدل من اکنون و در کنونند
دایم خوشند و رقصان در قلزمی ز خونند
اندک اگر به دیده آیند در شمارش
اما زهر دو عالم بسیار و هم فزونند
عاقل درون ایشان نبود چرا که آنجا
در سلسله یکایک بندی و در جنونند
مستند و سرخوش و شاد دور از غمند و آزاد
زیرا که از دو عالم ببریده و برونند
دانی چرا چنینن اند این دسته ای عمو جان
زیرا که از همه حس بیرون و بر عیونند
آری به چشم نایند اما بدان که آنها
بر هستی و به عالم شالوده و ستونند
ای مرتضی خمش شو تا حاسدان نفهمند
زیرا که این جماعت بد یمن و بد شگونند
همین!!!

سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۱ ۲۳:۵۲
سلام
به مریم خانم
اولین داستانی را که در زمینه خود شناسی خواندم ، پانزده ساله بودم، به نام "جوناتان مرغ دریایی" که نویسنده آن یک آلمانی است.
البته نسخه پی دی اف آن در اینترنت هم هست و به تازکی آن را دانلود کردم و دوباره خواندم و خاطرات گذشته برایم زنده شد چرا که در آن زمان چندین بار پشت سر هم این کتاب را خواندم.
به مریم خانم
اولین داستانی را که در زمینه خود شناسی خواندم ، پانزده ساله بودم، به نام "جوناتان مرغ دریایی" که نویسنده آن یک آلمانی است.
البته نسخه پی دی اف آن در اینترنت هم هست و به تازکی آن را دانلود کردم و دوباره خواندم و خاطرات گذشته برایم زنده شد چرا که در آن زمان چندین بار پشت سر هم این کتاب را خواندم.
چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۱ ۱۲:۱۷
پادشاه خویش را در دل ببین عرش را در ذره ای حاصل ببین
هر لباسی کان به صحرا آمده است سایه ی سیمرغ زیبا آمده است
گر تو را سیمرغ بنماید جمال سایه را سیمرغ بینی بی خیال
گر همه چل مرغ و گر سی مرغ بود هر چه دیدی سایه ی سیمرغ بود
سایه از سیمرغ چون نبود جدا گر جدا گویی از آن، نیود روا
هر دو چون هستند با هم باز جوی در گذر از سایه وان گه راز جوی
چون تو گم گشتی، چنین در سایه ای کی ز سیمرغت رسد سرمایه ای
گر تو را پیدا شود یک فتح باب تو درون سایه بینی آفتاب
سایه در خورشید گم بینی مدام خود همه خورسید بینی والسلام
به قول آقا مرتضی همین !!
هر لباسی کان به صحرا آمده است سایه ی سیمرغ زیبا آمده است
گر تو را سیمرغ بنماید جمال سایه را سیمرغ بینی بی خیال
گر همه چل مرغ و گر سی مرغ بود هر چه دیدی سایه ی سیمرغ بود
سایه از سیمرغ چون نبود جدا گر جدا گویی از آن، نیود روا
هر دو چون هستند با هم باز جوی در گذر از سایه وان گه راز جوی
چون تو گم گشتی، چنین در سایه ای کی ز سیمرغت رسد سرمایه ای
گر تو را پیدا شود یک فتح باب تو درون سایه بینی آفتاب
سایه در خورشید گم بینی مدام خود همه خورسید بینی والسلام
به قول آقا مرتضی همین !!

پنجشنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۱ ۲۰:۲۳
سلام
نمیدونستم باید ابیات را زیر هم تایپ کرد . روبروی هم تایپ کردم؛ ابیات های دومی نیامده .
نمیدونستم باید ابیات را زیر هم تایپ کرد . روبروی هم تایپ کردم؛ ابیات های دومی نیامده .
یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۱ ۱۳:۲۷
با سلام....
با خود فکر میکردم که درک حقیقت و بودن در کیفیت عشق، یا تسلیم بودن و همآهنگی با هستی، یا رسیدن به اشراق و روشنائی، یا خلاصی از سلطه و آزار نفس و تناقضات و نگرانیهایی که با آنها درگیر هستیم، به چه میزان نیازمند ِ، آگاهی، دانش و سواد تجربی و مادی، یا دانش خدا شناسی و خودشناسی و روانشناسی، یا تجربه و آموزش مادی و معنوی، یا ریاضت دادن به نفس، یا مدارا کردن با آن، میباشد؟.......
آیا همه این تلاشها و آموختنها که در جهت غلبه بر این مسائل ومشکلات صورت میگیرد، توهماتی نیستند که به مصرف ایجاد گرهها و خیالات بیشتر و تازهتری میرسند؟!
با فرض اینکه زائدهی نفس، حقیقت و اصالت ندارد و تنها برساختهای ذهنی و خیالیست، آیا میتوان جستجوی هشیارانهی دوا و درمان را بیهوده و اضافی دانست؟....مرز بین تصوراتی ذهنی که هیچ گرهی از مشکلات ما باز نمیکند و مشاهدات و تفکرات سالم و موثر، کجاست؟.....
(مشاهدهگری، احتماء، رسیدن به سکوت درونی)........بله، اینها را میشناسم و میدانم......منظورم این است که چگونه میشود ندانسته از اینها استفاده کرد.....یعنی در کیفیت ندانستگی بودن.....چون زمانی که میدانی و میخواهی، انتخابهای محدودی داری.....و در ندانستگی است که قدرت و وسعت نامحدود و خدائی پیدا میکنی......
تا با تو توئیست خود پرستی همه تو
از بادهی جهل خویش مستی همه تو
هیچی و ز هیچ کمتری تا که توئی
دانی تو کهئی ز خود چو رستی همه تو
ممنون
با خود فکر میکردم که درک حقیقت و بودن در کیفیت عشق، یا تسلیم بودن و همآهنگی با هستی، یا رسیدن به اشراق و روشنائی، یا خلاصی از سلطه و آزار نفس و تناقضات و نگرانیهایی که با آنها درگیر هستیم، به چه میزان نیازمند ِ، آگاهی، دانش و سواد تجربی و مادی، یا دانش خدا شناسی و خودشناسی و روانشناسی، یا تجربه و آموزش مادی و معنوی، یا ریاضت دادن به نفس، یا مدارا کردن با آن، میباشد؟.......
آیا همه این تلاشها و آموختنها که در جهت غلبه بر این مسائل ومشکلات صورت میگیرد، توهماتی نیستند که به مصرف ایجاد گرهها و خیالات بیشتر و تازهتری میرسند؟!
با فرض اینکه زائدهی نفس، حقیقت و اصالت ندارد و تنها برساختهای ذهنی و خیالیست، آیا میتوان جستجوی هشیارانهی دوا و درمان را بیهوده و اضافی دانست؟....مرز بین تصوراتی ذهنی که هیچ گرهی از مشکلات ما باز نمیکند و مشاهدات و تفکرات سالم و موثر، کجاست؟.....
(مشاهدهگری، احتماء، رسیدن به سکوت درونی)........بله، اینها را میشناسم و میدانم......منظورم این است که چگونه میشود ندانسته از اینها استفاده کرد.....یعنی در کیفیت ندانستگی بودن.....چون زمانی که میدانی و میخواهی، انتخابهای محدودی داری.....و در ندانستگی است که قدرت و وسعت نامحدود و خدائی پیدا میکنی......
تا با تو توئیست خود پرستی همه تو
از بادهی جهل خویش مستی همه تو
هیچی و ز هیچ کمتری تا که توئی
دانی تو کهئی ز خود چو رستی همه تو
ممنون
سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۱ ۱۶:۴۲
با سلام
...........من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم!
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچکس زاغچهای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .
من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد
.....
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟.........
در این شعر ِ سهراب سپهری یا در خیلی شعرهای دیگری که گفته مثل این :
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یه نفر باز صدا زد سهراب!
کفشهایم کو؟
در مصرعهایی مثل: تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟.........و یا: باید امشب چمدانی را...... که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم.....، واژهها در جاهایی که به لحاظ عادت منتظر هستیم بیایند، نیامدهاند و ترکیباتی عادت شکن و از لحاظ عادات ذهنی نامأنوس دارند....مگر میشود انگور طلوع کند! و معمولا تا طلوع همیشه چند ساعت زمان داریم نه چند ساعت راه!....یا اینکه تنهایی مگر پیراهن به تن میکند که اندازه داشته باشد.....یا درختان....مگر درخت حماسی هم داریم؟!
مثل اینکه شاعر با این روش قصد دارد آنچنان که همواره هشدار میدهد، به طور عملی هم به تغییر نگاهها و بینشهای یکنواخت و عادتی ما تلنگر بزند و آن را وادار کند در گسترهای تازهتر و نو به هستی نگاه کند.....مثل مشت آبی که به صورت کسی که از حال رفته یا بیهوش افتاده میزنند، بلکه به خود بیاید و به زندگی برگردد.....
ممنون
...........من از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم!
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.
هیچکس زاغچهای را سر یک مزرعه جدی نگرفت .
من به اندازه ی یک ابر دلم میگیرد
.....
و شبی از شبها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟.........
در این شعر ِ سهراب سپهری یا در خیلی شعرهای دیگری که گفته مثل این :
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست
رو به ان وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یه نفر باز صدا زد سهراب!
کفشهایم کو؟
در مصرعهایی مثل: تا طلوع انگور چند ساعت راه است؟.........و یا: باید امشب چمدانی را...... که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم.....، واژهها در جاهایی که به لحاظ عادت منتظر هستیم بیایند، نیامدهاند و ترکیباتی عادت شکن و از لحاظ عادات ذهنی نامأنوس دارند....مگر میشود انگور طلوع کند! و معمولا تا طلوع همیشه چند ساعت زمان داریم نه چند ساعت راه!....یا اینکه تنهایی مگر پیراهن به تن میکند که اندازه داشته باشد.....یا درختان....مگر درخت حماسی هم داریم؟!
مثل اینکه شاعر با این روش قصد دارد آنچنان که همواره هشدار میدهد، به طور عملی هم به تغییر نگاهها و بینشهای یکنواخت و عادتی ما تلنگر بزند و آن را وادار کند در گسترهای تازهتر و نو به هستی نگاه کند.....مثل مشت آبی که به صورت کسی که از حال رفته یا بیهوش افتاده میزنند، بلکه به خود بیاید و به زندگی برگردد.....
ممنون
سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۱ ۱۸:۴۷
با سلام خدمت دوستان.....
و قابل توجه خانم مریم.....
دو فایل صوتی مربوط به کتاب hope for the flowers یا در تکاپوی معنا نوشته تریناپالاس و ترجمه طیبه زندیپور، با حجمهای 3/2 و 3 مگ را از لینکهای زیر میتوانید دنلود کنید.....
در ضمن این کتاب در نشستهای گروه خمر کهن خوانده و تحلیل شده است.....و از دید خودشناسانه قابل توجه میباشند....
http://www.mediafire.com/download.php?36xz72r9d6h0nq5
http://www.mediafire.com/download.php?hl2p0ocec8ut8ul
و قابل توجه خانم مریم.....
دو فایل صوتی مربوط به کتاب hope for the flowers یا در تکاپوی معنا نوشته تریناپالاس و ترجمه طیبه زندیپور، با حجمهای 3/2 و 3 مگ را از لینکهای زیر میتوانید دنلود کنید.....
در ضمن این کتاب در نشستهای گروه خمر کهن خوانده و تحلیل شده است.....و از دید خودشناسانه قابل توجه میباشند....
http://www.mediafire.com/download.php?36xz72r9d6h0nq5
http://www.mediafire.com/download.php?hl2p0ocec8ut8ul
چهارشنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۱ ۲۱:۵
در زمان بحرانها، فرد بیش از همیشه شانس عوض شدن دارد آقای تیکم !
یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۱ ۱۴:۴۱
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
چشمم به جمالت شود آیا روشن
یا کلبه ما ز مقدم تو گلشن
کوتاه سخن همین بگو این دو سه حرف
بازا تو مرا ای همه حرز و جوشن
همین!!!
مرتضی میگه:
چشمم به جمالت شود آیا روشن
یا کلبه ما ز مقدم تو گلشن
کوتاه سخن همین بگو این دو سه حرف
بازا تو مرا ای همه حرز و جوشن
همین!!!

دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۱ ۱۶:۵
سلام به دوستان
خیلی ممنون از اقای مرتضی و تبکم
مرسی از وقتی که گذاشتید و راهنمایی مفیدیکه که کردید
باز هم سوال
فهرست کتابای کریشنامورتی با چه ترتیبی خونده شن بهتره؟
خیلی ممنون از اقای مرتضی و تبکم
مرسی از وقتی که گذاشتید و راهنمایی مفیدیکه که کردید
باز هم سوال
فهرست کتابای کریشنامورتی با چه ترتیبی خونده شن بهتره؟
سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۱ ۱۹:۱
من که نخوندمشون اگر ترتیبش رو پیدا کردی به من هم بگو......
چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۱ ۱۷:۵۵
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
اینقدر چون و چرا یعنی که چی
فکرت بی انتها یعنی که چی
در پی یک لقمه نان ای خوشخیال
میدوی صبح و مسا یعنی که چی
وهمهای تو همه در خیر و شر
این برو یا آن بیا یعنی که چی
میکنی رد و قبول این زندگی
اینهمه آری و لا یعنی که چی
دلخوشی بر این لباس و آن لباس
بند این یک لا قبا یعنی که چی
دلبر خوشرو بگو در کار ما
اینهمه ناز و ادا یعنی که چی
مرتضی خاموش باش و خوش بگو
ترک لا حول و لا یعنی که چی
همین!!!
مرتضی میگه:
اینقدر چون و چرا یعنی که چی
فکرت بی انتها یعنی که چی
در پی یک لقمه نان ای خوشخیال
میدوی صبح و مسا یعنی که چی
وهمهای تو همه در خیر و شر
این برو یا آن بیا یعنی که چی
میکنی رد و قبول این زندگی
اینهمه آری و لا یعنی که چی
دلخوشی بر این لباس و آن لباس
بند این یک لا قبا یعنی که چی
دلبر خوشرو بگو در کار ما
اینهمه ناز و ادا یعنی که چی
مرتضی خاموش باش و خوش بگو
ترک لا حول و لا یعنی که چی
همین!!!

پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۱ ۱۱:۲۸
چنین گفتهاند که شاهزاده "یه" به داشتن اژدها شوق بسیار داشت و نقاشان چیره دست بر در و دیوار و ستونهای قصرش اژدهاهای بیشمار نقش کرده بودند، چنانکه در منظر وی از هرسو اژدهایی بود.
چون اژدهای واقعی از این عشق عجیب خبر یافت، از آسمان به کاخ شاهزاده فرود آمد، تا به دیدار خویش دلشادش کند و در این هنگام سرش بر آستانهی شرقی قصر قرار گرفت و دماش بر دروازهی غربی!
اما چون چشم شاهزاده بر اژدها افتاد، با فریادی از وحشت برجست و با شتاب دیوانگان پا به گریز نهاد.
و فرزانگان عهد، گفتند:
شاهزاده "یه" دوستار اژدها نبود . آنچه او دوست میداشت نقش اژدها بر ستونهای تالار و دیوارهای قصر بود!
برگرفته از نشریهی اینترنتی "شخم"
چون اژدهای واقعی از این عشق عجیب خبر یافت، از آسمان به کاخ شاهزاده فرود آمد، تا به دیدار خویش دلشادش کند و در این هنگام سرش بر آستانهی شرقی قصر قرار گرفت و دماش بر دروازهی غربی!
اما چون چشم شاهزاده بر اژدها افتاد، با فریادی از وحشت برجست و با شتاب دیوانگان پا به گریز نهاد.
و فرزانگان عهد، گفتند:
شاهزاده "یه" دوستار اژدها نبود . آنچه او دوست میداشت نقش اژدها بر ستونهای تالار و دیوارهای قصر بود!
برگرفته از نشریهی اینترنتی "شخم"
شنبه ۱ مهر ۱۳۹۱ ۲۰:۵
با سلام......
الان کمتر، اما قدیمها وقتی یکنفر مزاحم دیگری میشد یا او را اذیت میکرد، یکی از پاسخهای احتمالی این بود: "مگه دل درد داری؟!"......آن زمان در دوران بچگی "دل درد" را به معنی شکم درد میگرفتیم و برداشت درستی هم بود و الان هم بچهها وقتی شکمشان درد میگیرد میگویند: "آخ،.... دلم درد گرفته"......و جالب اینکه اگر کسی مشکل قلبی داشته باشه هیچوقت نمیگه "دل درد" دارم و به "قلب درد" اشاره میکنه، پس میشود نتیجه گرفت که دل درد در اصل خود مفهوم غم و دردی را میرساند که منشا و مبدائی فیزیکی ندارد.....و حتی جایگاهی در بدن که قابل اشارهی حس باشد.......
می ترسم آخرش مثل موریانهها و مورچهها بشویم......آخر اینها سابقهی تمدنشان از انسانها خیلی قدیمیتره...... شاید هم دنیای فعلی همینجوری شده.....
یعنی مردن خیلی راحت و عادی بشه.....و از جسد آدمها هم برای لوازم یدکی و مواد آلی به دردبخور دیگری که درش هست استفاده کنند....
اگر مردن عبور از یک دروازه و ورود به فضائی دیگر باشد من اعتراضی ندارم....به هر صورت میرویم تا ببینیم با ما چکار دارند....در این صورت باید گفت خدا خیلی دل گنده تشریف داره....و شاید آخر کاری بگوید: مزهاش به همین بود که ندانی و باشی....
ممنون
الان کمتر، اما قدیمها وقتی یکنفر مزاحم دیگری میشد یا او را اذیت میکرد، یکی از پاسخهای احتمالی این بود: "مگه دل درد داری؟!"......آن زمان در دوران بچگی "دل درد" را به معنی شکم درد میگرفتیم و برداشت درستی هم بود و الان هم بچهها وقتی شکمشان درد میگیرد میگویند: "آخ،.... دلم درد گرفته"......و جالب اینکه اگر کسی مشکل قلبی داشته باشه هیچوقت نمیگه "دل درد" دارم و به "قلب درد" اشاره میکنه، پس میشود نتیجه گرفت که دل درد در اصل خود مفهوم غم و دردی را میرساند که منشا و مبدائی فیزیکی ندارد.....و حتی جایگاهی در بدن که قابل اشارهی حس باشد.......
می ترسم آخرش مثل موریانهها و مورچهها بشویم......آخر اینها سابقهی تمدنشان از انسانها خیلی قدیمیتره...... شاید هم دنیای فعلی همینجوری شده.....
یعنی مردن خیلی راحت و عادی بشه.....و از جسد آدمها هم برای لوازم یدکی و مواد آلی به دردبخور دیگری که درش هست استفاده کنند....
اگر مردن عبور از یک دروازه و ورود به فضائی دیگر باشد من اعتراضی ندارم....به هر صورت میرویم تا ببینیم با ما چکار دارند....در این صورت باید گفت خدا خیلی دل گنده تشریف داره....و شاید آخر کاری بگوید: مزهاش به همین بود که ندانی و باشی....
ممنون
یکشنبه ۲ مهر ۱۳۹۱ ۱۴:۳۴
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
روز وصل دوستداران می رسد
روز جمع غمگسارن می رسد
گر چه دوریم از هم و هر یک جدا
جمع ما در وقت باران می رسد
گرد هم در سر زمینی سبز و خوش
حلقه مان در سبزه زاران می رسد
یک نفر باشد میان ما نشان
بهر دلتنگی یاران می رسد
در غبار بی کسی بنگر چه خوش
یکه تاز شهسواران می رسد
گو بیا و پرده بردار از فراق
نک قرار بی قراران می رسد
مرتضی اکنون خمش دیگر مگو
در خزانت خوش بهاران می رسد
همین!!!
مرتضی میگه:
روز وصل دوستداران می رسد
روز جمع غمگسارن می رسد
گر چه دوریم از هم و هر یک جدا
جمع ما در وقت باران می رسد
گرد هم در سر زمینی سبز و خوش
حلقه مان در سبزه زاران می رسد
یک نفر باشد میان ما نشان
بهر دلتنگی یاران می رسد
در غبار بی کسی بنگر چه خوش
یکه تاز شهسواران می رسد
گو بیا و پرده بردار از فراق
نک قرار بی قراران می رسد
مرتضی اکنون خمش دیگر مگو
در خزانت خوش بهاران می رسد
همین!!!

دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۱ ۱۳:۱۳
وه چه خوش گفتی ز اجلال قضا،
از وصال و جمع یاران مرتضا
میزبانی میکنم با جان و دل،
مرتضی و مصطفی را، پانویس و هم رضا
از وصال و جمع یاران مرتضا
میزبانی میکنم با جان و دل،
مرتضی و مصطفی را، پانویس و هم رضا
سه شنبه ۴ مهر ۱۳۹۱ ۱۴:۲۶
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
دلبر بالا بلند خوش نگار
با دل من خوش نموده او سه کار
اول آنکه دل ربوده او ز من
زین سبب از من بشد صبر و قرار
دوم آنکه در دلم منزل نمود
شد دل صحراییم زو لاله زار
سوم آنکه دل به فکر او همه
توسن فکر مرا او تکسوار
این دل بی صاحب من البته
بعد از این شد صاحبش زیبا تتار
خوش گرفت و خوش ببرد و خوش نشست
در دلم ای جان و دل بر او نثار
نک خموشی پیشه کن ای مرتضی
پیش از این از تو نیاید هیچ کار
همین!!!
مرتضی میگه:
دلبر بالا بلند خوش نگار
با دل من خوش نموده او سه کار
اول آنکه دل ربوده او ز من
زین سبب از من بشد صبر و قرار
دوم آنکه در دلم منزل نمود
شد دل صحراییم زو لاله زار
سوم آنکه دل به فکر او همه
توسن فکر مرا او تکسوار
این دل بی صاحب من البته
بعد از این شد صاحبش زیبا تتار
خوش گرفت و خوش ببرد و خوش نشست
در دلم ای جان و دل بر او نثار
نک خموشی پیشه کن ای مرتضی
پیش از این از تو نیاید هیچ کار
همین!!!

چهارشنبه ۵ مهر ۱۳۹۱ ۱۳:۵۴
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
نک بیا بنشین کنارم ای عزیز
تا ترا آگه کنم من از دو چیز
با تو باشد خصلتان تا گاه مرگ
این دو خصلت با تو دایم در ستیز
اول آنکه حسرت آنچه گذشت
می خورد روح ترا چون تیغ تیز
آن دگر باشد ترا بس دلهره
از زمان پیش روی در گریز
گر شوی آگه تو از این خصلتان
می شوی در حال و اکنونت تمیز
شاد و سرحال و جوان گردد دلت
گر چه باشد عمر تو هفتاد نیز
مرتضی بس کن دگر خاموش باش
تا به گاه مرگ و روز رستخیز
همین!!!
مرتضی میگه:
نک بیا بنشین کنارم ای عزیز
تا ترا آگه کنم من از دو چیز
با تو باشد خصلتان تا گاه مرگ
این دو خصلت با تو دایم در ستیز
اول آنکه حسرت آنچه گذشت
می خورد روح ترا چون تیغ تیز
آن دگر باشد ترا بس دلهره
از زمان پیش روی در گریز
گر شوی آگه تو از این خصلتان
می شوی در حال و اکنونت تمیز
شاد و سرحال و جوان گردد دلت
گر چه باشد عمر تو هفتاد نیز
مرتضی بس کن دگر خاموش باش
تا به گاه مرگ و روز رستخیز
همین!!!

پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۱ ۱۳:۳۸
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
شعر من در مدح شاهنشاه نیست
شعر من در وصف مهر و ماه نیست
شعر من مانند اشعار دگر
قصه های راه هم بیراه نیست
شعر من را گر بخوانی ای عزیز
شعر خنده شعر اشک و آه نیست
شعر من در لابلای هر کتاب
داستان زاغ و آن روباه نیست
شعر من را حاسدان مدعی
مورد تایید و هم دلخواه نیست
این همه هست ای عمو اما بدان
جز برای یک دل آگاه نیست
مرتضی رو در خموشی دم مزن
همدمی بهتر ترا از چاه نیست
همین!!!
مرتضی میگه:
شعر من در مدح شاهنشاه نیست
شعر من در وصف مهر و ماه نیست
شعر من مانند اشعار دگر
قصه های راه هم بیراه نیست
شعر من را گر بخوانی ای عزیز
شعر خنده شعر اشک و آه نیست
شعر من در لابلای هر کتاب
داستان زاغ و آن روباه نیست
شعر من را حاسدان مدعی
مورد تایید و هم دلخواه نیست
این همه هست ای عمو اما بدان
جز برای یک دل آگاه نیست
مرتضی رو در خموشی دم مزن
همدمی بهتر ترا از چاه نیست
همین!!!

پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۱ ۱۸:۴۰
با سلام خدمت دوستان...
کتاب جهان هولوگرافیک
The holographic Universe
نوشتهی : مایکل تالبوت
ترجمه : داریوش مهرجوئی
موضوعات : هولوگرافی، فلسفه، فلسفه-فیزیک، عرفان، واقعیت، اعصاب-فیزیولوژی
462 صفحه
http://www.mediafire.com/view/?nm7y7e74ocst3q7
کتاب جهان هولوگرافیک
The holographic Universe
نوشتهی : مایکل تالبوت
ترجمه : داریوش مهرجوئی
موضوعات : هولوگرافی، فلسفه، فلسفه-فیزیک، عرفان، واقعیت، اعصاب-فیزیولوژی
462 صفحه
http://www.mediafire.com/view/?nm7y7e74ocst3q7
پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۱ ۲۱:۶
با سلام....
بله، اینها را گفتم :
" با خود فکر میکردم که درک حقیقت و بودن در کیفیت عشق، یا تسلیم بودن و همآهنگی با هستی، یا رسیدن به اشراق و روشنائی، یا خلاصی از سلطه و آزار نفس و تناقضات و نگرانیهایی که با آنها درگیر هستیم، به چه میزان نیازمند ِ، آگاهی، دانش و سواد تجربی و مادی، یا دانش خدا شناسی و خودشناسی و روانشناسی، یا تجربه و آموزش مادی و معنوی، یا ریاضت دادن به نفس، یا مدارا کردن با آن، میباشد؟.......
آیا همه این تلاشها و آموختنها که در جهت غلبه بر این مسائل ومشکلات صورت میگیرد، توهماتی نیستند که به مصرف ایجاد گرهها و خیالات بیشتر و تازهتری میرسند؟!"
که بگویم :
آن فردی که در جایی از دنیا متولد می شود و ممکن است که در جمع و جامعهای خاص با فرهنگی خاص رشد کند و شاید اصلا فرصت کنکاش و جستجو نیابد و یا اصلا جوری بار بیاید که هیچوقت از درون متمایل به پرسش و جستجو در جهت چیستی خود برنیاید، آیا بر مسیر درست و حقیقی زندگی کرده یا گرفتار توهم بوده؟!.....
ادامه دارد....
بله، اینها را گفتم :
" با خود فکر میکردم که درک حقیقت و بودن در کیفیت عشق، یا تسلیم بودن و همآهنگی با هستی، یا رسیدن به اشراق و روشنائی، یا خلاصی از سلطه و آزار نفس و تناقضات و نگرانیهایی که با آنها درگیر هستیم، به چه میزان نیازمند ِ، آگاهی، دانش و سواد تجربی و مادی، یا دانش خدا شناسی و خودشناسی و روانشناسی، یا تجربه و آموزش مادی و معنوی، یا ریاضت دادن به نفس، یا مدارا کردن با آن، میباشد؟.......
آیا همه این تلاشها و آموختنها که در جهت غلبه بر این مسائل ومشکلات صورت میگیرد، توهماتی نیستند که به مصرف ایجاد گرهها و خیالات بیشتر و تازهتری میرسند؟!"
که بگویم :
آن فردی که در جایی از دنیا متولد می شود و ممکن است که در جمع و جامعهای خاص با فرهنگی خاص رشد کند و شاید اصلا فرصت کنکاش و جستجو نیابد و یا اصلا جوری بار بیاید که هیچوقت از درون متمایل به پرسش و جستجو در جهت چیستی خود برنیاید، آیا بر مسیر درست و حقیقی زندگی کرده یا گرفتار توهم بوده؟!.....
ادامه دارد....
پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۱ ۲۱:۷
ادامه....
دوران بچگی و نوجوانی تابستونها وقتی به ده میرفتم سعی میکردم به همه کوههای اطراف سرک بکشم و پشت آنها را ببینم....کوههایی مثل "راسوند" و" لجوَر" Raas vand & Lajvar......برام خیلی جالب بود که با کمی فاصله گرفتن از زمین و بالا رفتن در دامنه کوه، همه چیز کمکم کوچک میشد و اهمیتاش در حد مورچهها....
گله گوسفند را به کوه میبردند و مدت زیادی مثل بیست روز یا یکماه پایین نمیآمدند.....علفهای خوشبو که فراوان بود و از برفهایی که لای درههای عمیق و صخرهها و شکاف کمرها، از زمستان باقی بود برای آب دامها و خودشون استفاده میکردند....همینطور شیر و شیرجوش و ماست هم که به وفور موجود بود و بقیه مایحتاج را هم بار چند تا الاغ میکردند و همراه خود به کوه میبردند.....و کم و کسریهای احتمالی را هم با فرستادن یک نفر با الاغ به ده تأمین میکردند...
یک دهی لابلای قلههای راسوند بود که در لهجه محلی به آن bew khoda "بو خدا" میگفتند، یعنی "بگو خدا"، و معروف بود که بخصوص در قدیم مردم آن ممکن بود که کل عمر خود را از ده و محدودهی آن خارج نشوند و نمونهاش پیرمردی بود عمو رحیم نام که 95 سال عمر کرده بود و هیچوقت از محدودهی چند کیلومتری ده بیرون نرفته بود......یعنی غذا و خوراک و پوشش و خانهاش همه در همان ده تهیه شده بود و عمر را به سر آورده بود.....
میخواهم بدانم این عمو رحیم چقدر با انشتین و یا ادیسون یا مولانا، تفاوت داشته......آیا اگر تفاوتی وجود داشته باشه، خیرش به خود شخص میرسه یا غرض این است که برای بیرون از خودش مفید باشد.....و آیا این تفاوت، تفاوتی در مرتبه و مقام ایجاد میکنه......
دوران بچگی و نوجوانی تابستونها وقتی به ده میرفتم سعی میکردم به همه کوههای اطراف سرک بکشم و پشت آنها را ببینم....کوههایی مثل "راسوند" و" لجوَر" Raas vand & Lajvar......برام خیلی جالب بود که با کمی فاصله گرفتن از زمین و بالا رفتن در دامنه کوه، همه چیز کمکم کوچک میشد و اهمیتاش در حد مورچهها....
گله گوسفند را به کوه میبردند و مدت زیادی مثل بیست روز یا یکماه پایین نمیآمدند.....علفهای خوشبو که فراوان بود و از برفهایی که لای درههای عمیق و صخرهها و شکاف کمرها، از زمستان باقی بود برای آب دامها و خودشون استفاده میکردند....همینطور شیر و شیرجوش و ماست هم که به وفور موجود بود و بقیه مایحتاج را هم بار چند تا الاغ میکردند و همراه خود به کوه میبردند.....و کم و کسریهای احتمالی را هم با فرستادن یک نفر با الاغ به ده تأمین میکردند...
یک دهی لابلای قلههای راسوند بود که در لهجه محلی به آن bew khoda "بو خدا" میگفتند، یعنی "بگو خدا"، و معروف بود که بخصوص در قدیم مردم آن ممکن بود که کل عمر خود را از ده و محدودهی آن خارج نشوند و نمونهاش پیرمردی بود عمو رحیم نام که 95 سال عمر کرده بود و هیچوقت از محدودهی چند کیلومتری ده بیرون نرفته بود......یعنی غذا و خوراک و پوشش و خانهاش همه در همان ده تهیه شده بود و عمر را به سر آورده بود.....
میخواهم بدانم این عمو رحیم چقدر با انشتین و یا ادیسون یا مولانا، تفاوت داشته......آیا اگر تفاوتی وجود داشته باشه، خیرش به خود شخص میرسه یا غرض این است که برای بیرون از خودش مفید باشد.....و آیا این تفاوت، تفاوتی در مرتبه و مقام ایجاد میکنه......
جمعه ۷ مهر ۱۳۹۱ ۱۳:۵۸
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
کودک دل شیطنت آغاز کرد
بچه شد و بچکی ابراز کرد
زنگ در خانه دلها بزد
صاحب خانه در دل باز کرد
گفت که بود آنکه همی چُرت من
پاره چو کرباسی بزاز کرد
گفت نبودم من و این کار را
عهده بقالی و خباز کرد
زین نمط القصه شب و روز او
خانه دلها زد و غماز کرد
الغرض این کار که او می کند
خواب ز چشمان همه باز کرد
رو به خموشی تو کنون مرتضی
چون خمشی شعر تو ممتاز کرد
همین!!!
مرتضی میگه:
کودک دل شیطنت آغاز کرد
بچه شد و بچکی ابراز کرد
زنگ در خانه دلها بزد
صاحب خانه در دل باز کرد
گفت که بود آنکه همی چُرت من
پاره چو کرباسی بزاز کرد
گفت نبودم من و این کار را
عهده بقالی و خباز کرد
زین نمط القصه شب و روز او
خانه دلها زد و غماز کرد
الغرض این کار که او می کند
خواب ز چشمان همه باز کرد
رو به خموشی تو کنون مرتضی
چون خمشی شعر تو ممتاز کرد
همین!!!
