morteza.deyanatdar
جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۹۱ ۰:۳۸
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

آنقدر فردا و فردا کرده ایم
تا همه پیریم و هم افسرده ایم
گر چه شُش هامان همه پر از هوا
لیکن اما ما عمودی مرده ایم
مرده  هایی در کنار یکدگر
با همیم اما همه پژمرده ایم
بس که باشد بین ما ظن و قیاس
بارها از همدگر سر خورده ایم
سالها بار ملامت را به دوش
می کشیم و رنج آنرا برده ایم
همتی خود را به آگاهی رسان
ور نه خود را ما ز خود آزرده ایم
مرتضی دگر خموشی پیشه کن
ما ز خاموشی شکر ها خورده ایم

همین!!!
یلدا
جمعه ۱۷ شهریور ۱۳۹۱ ۱۴:۳۷
یکی از مسائل کلیدی که مولوی بدان اشاره دارد حقه های ذهن برای فرار از رهایی است.رهایی از منی که تمامی ابعاد زندگیمان را در بر گرفته و زیبایی های زندگی را کوفتمان میکند.
بارها و بارها شعله ای در ما روشن میگردد و لی ابعاد خود ساختگی آبی بر آن ریخته و خاموشش میکنند.
گویی افسار بدست گرفته و میرانند و بمحض دریافتهایی از درون ما حقه ای جدید زده میگوید فردا .و امان از این فرداهایی که هیچ وقت نمی ایند!
کما اینکه به محظ وقوف لحظه ای نشاید این اهریمن را پذیرفت . همانند اینکه در منجلابی غوطه ور باشیم و راه فرار را تا حدی شناخته باشیم ولی امروز و فردا کنیم برای رهایی از این منجلابی که برکه اش میپنداریم!
سان شان
یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۱ ۹:۸
سلام

هرچه بگویم و تا بحال گفته ام زیره به کرمان آوردن بوده است
فاطمه-ث
یکشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۱ ۲۰:۵۸
بسیار بسیار عالی، ممنون از آقا داود عزیز.
رها
سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۱ ۱۱:۱۵
سلام
ممنونیم خانم یا آقای نت هفتم خلاصه نویسی تون خیلی مفید و عالی بود .و ایه ها که اورده بودین در اخر جالب بودن مشخصه زحمت زیادی کشیدین .
موفق باشید .
ساناز م.
سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۱ ۱۲:۱۹
تشکر برای زحمتی که کشیده اند.
ن.
سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۳۹۱ ۱۲:۲۴
تو خودت قند و نباتی شکلاتی شکلاتی..........
ناهید
چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۱ ۱۸:۴۷
سپاس از زحمات بی دریغ شما.
بي نام
شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱ ۸:۵۴
من به تو افتخار مي كنم و به خودم ميبالم كه چنين دوستي دارم
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد