morteza.deyanatdar
۱۸؍۵؍۱۳۹۱ ۲۲:۳۱
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

ذولفقار عشق تو آب حیات
ترکش مژگان تو نقل و نبات
آن کمند گیسویت بر گردنم
دار عیسی طارم چارم برات
تیر چشمت چونکه بر جانم نشست
چشمه خشگیده ام را شد قنات
غالیه موی تو را جان می دهم
وه چه جان افزا بود بعد از ممات
سوی کوی تو چه جانها می رود
سوی کوی تو بود راه نجات
الغرض ای دشمن جان، جان بده
اقتلونی اقتلونی یا ثقات
مرتضی خاموش ور نه مدعی
گویدت شعر تو باشد ترهات

همین!!!🌹
سان شان
۱۹؍۵؍۱۳۹۱ ۷:۳۶
سلام

تا زمانیکه انسان بر این عجوزه تن، براین هستی روانی نمیرد، اگر این جان دروغین و پنداری را که از فکرها و توهمات قوام یافته و تغذیه می کند با رضایت خاطر، باتسلیم و پذیرش هر آنچه که هست ، رها نکند ، به جان اصلی ، به عشق که همان اصالت و وجود حقیقی انسان است زنده نخواهد شد.
نظر شما
😊
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد