یکشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۰ ۱۷:۳۷
بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم
یکشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۰ ۱۸:۹
سلام
بارها این شعر را خواندم و لبخندی به لبم نشست ولی راستش وقتی مطلب از طرف شما نوشته شده زیر لب گفتم این آقای پانویس الحق که پانویسه و .....
بارها این شعر را خواندم و لبخندی به لبم نشست ولی راستش وقتی مطلب از طرف شما نوشته شده زیر لب گفتم این آقای پانویس الحق که پانویسه و .....
یکشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۰ ۱۸:۵۷
متشکر.
سوال: چرا گفته به خودم خوان؟ یعنی به خود حافظ؟
---
پانویس:
خودم = خود + م = خودت + مرا
پس میشود: پنهان ز حاسدان به خودت بخوان مرا چرا که منعمان ...
سوال: چرا گفته به خودم خوان؟ یعنی به خود حافظ؟
---
پانویس:
خودم = خود + م = خودت + مرا
پس میشود: پنهان ز حاسدان به خودت بخوان مرا چرا که منعمان ...
یکشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۰ ۲۰:۷
به دلم نشست .....
دلم می گه :
هر سخن نابی که از دل می خواد بیاد بیرون ، اونقدر با ارزشه ، اونقدر خالصه ،
اون قدر گنجه که حیفه با احتیاط و عقل آلوده بشه .....
لحظاتی هست که دل مثل آیینه ای می شه که آفتاب خلوص رو می تابونه ..
همیشه نیست هاااااااااااااااا
سخن دل خیلی ها مثل انعکاس نور زیبای آفتاب بر یک تکه فلز صیقل داده نشده است .. که نمی تونه خلوص رو بتابونه .... می خوره به فلز احتیاط و بر می گرده و بغض می شه و عقده می شه و کلاف می شه در درون ...
می دونید چرا ؟؟؟
چون با کدورت احتیاط و سیاست و عقل و ترس " ایست " داده می شه .....
اجازه ندید اون نور زیبای خلوصه حرفهای دل رو ، فلز احتیاط و عقل ، برگردونه ...
به این رسیدم که : یا باید آیینه بود یا باید سکوت کرد .....
اگه آشکارا می شه حرفهای دل رو زد ، باید زد ... اگر نه ، در سکوت به حرفهای دل باید عمل کرد ....
عمل در خفا ، همون تابیدن نور دل هست که به آیینه ی خلوص تابونده می شه ...
تمام ....
شاخه گلی تقدیم دل های آیینه وار تان
دلم می گه :
هر سخن نابی که از دل می خواد بیاد بیرون ، اونقدر با ارزشه ، اونقدر خالصه ،
اون قدر گنجه که حیفه با احتیاط و عقل آلوده بشه .....
لحظاتی هست که دل مثل آیینه ای می شه که آفتاب خلوص رو می تابونه ..
همیشه نیست هاااااااااااااااا
سخن دل خیلی ها مثل انعکاس نور زیبای آفتاب بر یک تکه فلز صیقل داده نشده است .. که نمی تونه خلوص رو بتابونه .... می خوره به فلز احتیاط و بر می گرده و بغض می شه و عقده می شه و کلاف می شه در درون ...
می دونید چرا ؟؟؟
چون با کدورت احتیاط و سیاست و عقل و ترس " ایست " داده می شه .....
اجازه ندید اون نور زیبای خلوصه حرفهای دل رو ، فلز احتیاط و عقل ، برگردونه ...
به این رسیدم که : یا باید آیینه بود یا باید سکوت کرد .....
اگه آشکارا می شه حرفهای دل رو زد ، باید زد ... اگر نه ، در سکوت به حرفهای دل باید عمل کرد ....
عمل در خفا ، همون تابیدن نور دل هست که به آیینه ی خلوص تابونده می شه ...
تمام ....
شاخه گلی تقدیم دل های آیینه وار تان

یکشنبه ۷ فروردین ۱۳۹۰ ۲۰:۳۳
برام غزل 23 حافظ تداعی شد و غزل 12
خیال روی تو ......
و
ای فروغ ماه حسن .....

و سکوتی به عظمت هستی ...
لبخند ....
خیال روی تو ......
و
ای فروغ ماه حسن .....

و سکوتی به عظمت هستی ...
لبخند ....
دوشنبه ۸ فروردین ۱۳۹۰ ۱:۵۴
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
آخر از بخت بد کار ما اظهرو من الشمس شده است
به قول سعدی علیه الرحمه:
بخت آن نکند با من سرگشته که یک روز
همخانه من باشی و همسایه نداند
همین!!!
مرتضی میگه:
آخر از بخت بد کار ما اظهرو من الشمس شده است
به قول سعدی علیه الرحمه:
بخت آن نکند با من سرگشته که یک روز
همخانه من باشی و همسایه نداند
همین!!!
چهارشنبه ۱۰ فروردین ۱۳۹۰ ۱۳:۴۴
باز چه خورده اي دلا راست بگو نهان مكن!
چون خمشان بيگنه روي برآسمان مكن!
باده خاااص خورده اي، نقل خلاص خورده اي
بوي شراب ميزند خربزه در دهان مكن!
چون خمشان بيگنه روي برآسمان مكن!
باده خاااص خورده اي، نقل خلاص خورده اي
بوي شراب ميزند خربزه در دهان مكن!
دوشنبه ۲۲ فروردین ۱۳۹۰ ۶:۵۳
"متعهد"م
نظر شما