پنجشنبه ۹ شهریور ۱۳۹۱ ۲۲:۲۴
سلام پانویس جان
میشه اینجاشوتوضیح بدین
"فکرش را هم نکن که "موفق" باشی"
فکرکنم اشتباه شد کسی که فکرش را نکند که موفق باشه رها نیست؟
سان شان
جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۹۱ ۱۸:۱۱
سلام

وطن اصلی انسان حقیقت وجودیش است ، هر کسی درعمق وجودش گرایش به معنویت دارد که اگر زنگارهای  ایام زندگی آینه درون را تمام و کمال تیره و تاره نکرده باشد یعنی در برابر این زنگارها و ارزش و اعتبارهای بیرون ، متعلقات ما و منی ، رنج و عذاب و اتهامات  نفس و "خود" ، مقاومت بخرج دهد بلاخره روزی میرسد که دروازه آگاهی  به رویش گشوده می شود، شادی زایدالوصفی وجودش را می گیرد که چه خوب شد که بطور ناآگاهانه ، یا از روی غرور، یا بیعرضگی و یا شاید از روی فطرت خودش را با هیچ کس و هیچ چیز هم هویت نکرد و نپذیرفت ویا نتوانست آنطور که جامعه میخواست، کسی باشد ، و رنج زیادی از دست "خود"ش کشید اما در نهایت آگاهی به اوگفت
    عمر و مرگ این هر دو با حق خوش بود
    بی‌خدا آب حیات آتش بود

     عمر خوش در قرب جان پروردنست
     عمر زاغ از بهر سرگین خوردنست
سان شان
جمعه ۱۰ شهریور ۱۳۹۱ ۲۰:۱۲
سلام

چه هماهنگیی بین موسیقی و متن و تصویر وجود دارد
tabkom
شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۱ ۱۳:۴۱
با سلام

بله چنین به نظر میرسد،.... تاویل مختصر و مفیدی بود.

ممنون
شوکو فیل
دوشنبه ۱۳ شهریور ۱۳۹۱ ۱۴:۲۲
سلام یه بنده خدایی این شعر و داد گوش کردم خیلی زیباست و بخصوص با موسیقی متنش همگونی زیبایی داشت و چه زیبا گفت:
لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود و دگر هیچ نبود
فاطمه
سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۱ ۱۳:۵۱
سلام
پانویس گرامی، بسیار زیبا این شعرو خوندین و تفسیرتونم مختصر و مفید بود... ممنون

تا وقتی گرفتار تقلید هستیم، در واقع تقلید و مرده خواری میشه دین، اعتقاد و همه چیز ما برای خوشبختی. فقط کافیه از تقلید دست برداریم و خودمون باشیم... سبک، آرام و عاشق...
مریم و مهشید
سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۱ ۲۱:۳۶
عالی....
مریم
چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۱ ۰:۵
گفته بودم چو بيايي غم دل با تو بگويم
من چه گويم كه غم از دل برود چون تو بيايي
م.
چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۳۹۱ ۱۳:۳۲
سلام. آیا این هفته گروه خمر کهن جلسه دارد؟ و آیا شما هم شرکت می‌کنید؟

لطفا پاسخ دهید آقای پانویس

---
salam. bale. bale

rendaan.persianblog.ir
ش_محمدی
دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۱ ۰:۳۳
سلام
ممنونیم ... عاقبت این شعر توسط شما و با صدای شما شنیده شد خیلی خیلی زیبا بود و سوزی داشت .یاد جمله ای هم افتادم که میگه
مرگ هر لحظه به سراغ آدم میاد پس زمانش مهم نیست چگونه گی زیستن مهمه و و عقاب داستان با آن همه تیزبینی و تیز پروازی و آوازه که شاهد همه چیز  از بالا بود  تا دم مرگ حتی  زاغ اندک بین را  ندیده بود .و شکوه درست زیستن در این بیت شاهکار است
لحظه ای چند بر این لوح کبود
نقطه ای بود و دگر هیچ نبود
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد