morteza.deyanatdar
۲۱؍۵؍۱۳۹۱ ۱:۲
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

پانویس جان؛

با من بودی؟

یا:

حدیث نفس می کردی؟

همین!!!🌹
morteza.deyanatdar
۲۱؍۵؍۱۳۹۱ ۱:۱۹
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

مثنوی دفتر پنجم
بخش ۲۷ - در بیان آنک صفا و سادگی نفس....

روی نفس مطمئنه در جسد
زخم ناخنهای فکرت می‌کشد
فکرت بد ناخن پر زهر دان
می‌خراشد در تعمق روی جان
تا گشاید عقدهٔ اشکال را
در حدث کردست زرین بیل را
عقده را بگشاده گیر ای منتهی
عقدهٔ سختست بر کیسهٔ تهی
دز گشاد عقده‌ها گشتی تو پیر
عقدهٔ چندی دگر بگشاده گیر
عقده‌ای که آن بر گلوی ماست سخت
که بدانی که خسی یا نیک‌بخت
حل این اشکال کن گر آدمی
خرج این کن دم اگر آدم‌دمی
حد اعیان و عرض دانسته گیر
حد خود را دان که نبود زین گزیر
چون بدانی حد خود زین حدگریز
تا به بی‌حد در رسی ای خاک‌بیز
عمر در محمول و در موضوع رفت
بی‌بصیرت عمر در مسموع رفت
هر دلیلی بی‌نتیجه و بی‌اثر
باطل آمد در نتیجهٔ خود نگر
جز به مصنوعی ندیدی صانعی
بر قیاس اقترانی قانعی
می‌فزاید در وسایط فلسفی
از دلایل باز برعکسش صفی
این گریزد از دلیل و از حجاب
از پی مدلول سر برده به جیب
گر دخان او را دلیل آتشست
بی‌دخان ما را در آن آتش خوشست
خاصه این آتش که از قرب ولا
از دخان نزدیک‌تر آمد به ما
پس سیه‌کاری بود رفتن ز جان
بهر تخییلات جان سوی دخان



همین!!!🌹
یلدا
۲۱؍۵؍۱۳۹۱ ۲:۵۲
اتوریته گرایی در جوامع کنونی بی شک بزرگترین عامل انحطاط بشراست.(البته از نظر بنده).در این دوره و زمانه بزور میشود کسی را پیدا کرد که الگوبردار کسی نباشد.
در ذهنمان شخصی را آنقدر بزرگ میکنیم و با بت کردن وی و الگو برداری کورکورانه منیت پیدا میکنیم و به هویت کذایی جان میدهیم.
ما عادت کرده ایم که به خود پوچ و تهی مان زندگی و حیات ببخشیم چون با ذات اصلی خود فاصله ها گرفته ایم و از این جهت است که الگوبرداری میکنیم و به اصطلاح شخصی را بزرگ میکنیم و اغلب وی را نیز درست نمیشناسیم!
فلان شخص قهرمان ایراناست،اولین مخترع فلان چیز مسلمان بوده،پدرم پزشک است،و................
ما از اینها پتکی میسازیم و بسر هم میکوبیم تا به این ترتیب خشممان را سر هم فرو ریخته و منیت پیدا کنیم.هویت بسازیم.
میبینیم که علت اصلی رنج بشر از همین است.جنگهای مذهبی،جنگهای قبیله ای ویا حتی فامیلی!
مولانا در این زمینه داستان و اشعار زیبایی دارد که ابیات ذیل در همان مورد و برگرفته از ده کلید رهایی جناب مصفا است:
بی ز تقلیدی نظر را پیشه کن
هم به رای و عقل خود اندیشه کن
مرد باش و سخره مردان مشو
رو سر خود گیر و سرگردان مشو
دید خود مگذار از دید خسان
که به مردارت کشند این ناکسان
چشم چون نرگس فرو بندی که چی
که عصایم کش که کورم ای اخی؟!
آن عصا کش که گزیدی در سفر
پس بدان کو هست از تو کورتر!
(البته بحث پیشوایان دینی در این مقوله نمیباشد.)
tabkom
۲۱؍۵؍۱۳۹۱ ۹:۵۸
با سلام خدمت آقای پانویس وهمه دوستان...

وای به حال چنین گربه‌ای که پای در قلمروی شیران بگذارد! البته چنان شیرانی با او نامهربانی نخواهند کرد و سعی می‌کنند به تدریج به او بیاموزند که، ببین پسر گلم (یا دختر گلم)، ما فقط "هستیم"، اما چون تو از گربه بودن خودت ناراضی هستی،  به  نظرت می‌رسه ما شیریم و دوست داری تو هم شیر باشی........... باید نه خودت را گربه ببینی نه ما را شیر.....آن وقت دیگر تفاوتی در بین نخواهد بود.....همه سر و ته‌ی یک کرباسیم...

ممنون
مریم
۲۲؍۵؍۱۳۹۱ ۱۱:۲۵
درود به دوستان
اقای تب کم خیلی توضیح روشنی دادید از پادکست ولی بهتر نبود بجای باید, اینطور گفته می شدکه,چرا دوست داری خودت رو شیر ببینی و زمانی که از عمق ناخوداگاه جواب به خوداگاه ما می رسه خودبه خود این هویت تراشی ها محو خواهند شد
tabkom
۲۲؍۵؍۱۳۹۱ ۱۶:۳۹
بله خانم مریم.....در "باید " یک حکم و دستور به اجبار کردن وجود دارد....اما من منظورم این نبوده.....به طور کل شکل برخورد را در نظر داشته‌ام.....
مریم
۲۳؍۵؍۱۳۹۱ ۲۲:۵۷
حق با شماست اقای تب کم,ممنون
خدا رو به خاطر این جمع شکر می کنم واقعا خیلی چیزها می شه در بین این ادمای به معنی رسیده یادگرفت و من به مانند بچه ای هستم!!!!که تازه جمله ی این چیه رو یاد گرفته!وبه هر چی می رسه این جمله رو تکرار می کنه!!! خلاصه رو اعصاب همه راه می ره!!😁
نظر شما
😊
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد