۲۹؍۷؍۱۳۹۱ ۱۳:۱
سلام
نوستالژی
انسان در طول خودشناسی متوجه میشود که دیگر علاقه و نیازی به یادآوری خاطرات گذشته چه خیلی نزدیک و چه خیلی دور مثل دوران کودکی که بهترین خاطرات آدم هستند ندارد، خاطراتی که حتی یادآوری شادترین آنها جز نشستن غبار اندوه و غصه بر روح و روان، چیز دیگری نیست مگر اینکه گاه بمنظوری لازم ببیند موضوعی را از گذشته بیان کند اما نه برای گرفتن سنسیشن از آن. بنابراین اگر این آگاهی حاصل از خودشناسی عمیقا بر روح و روان آدم تاثیر کرده باشد رفتنی به گذشته از طریق حافظه رخ نمی دهد و آنچه که انسان را به سوی دوستان و آشنایان میکشاند نه حس نوستالژی و نیاز ذهنی که یکجور سنخیت روحی و روانی است که همیشه در وجود انسان حضور دارند بی آنکه انسان را ذهنا بیقرار کند و فراموش نمی شوند مگر ذات وفطرت انسان فراموش شود و اگر غیر از این باشد بردن آنها به ذهن ، حس وجود بخشیدن به تصویر آنها و هویت گرفتن از این تصاویرو دور شدن از فطرت است.اما گاه انسان در شرایط زمانی، مکانی و یا روحی خاصی قرار می گیرد که برخی اتفاقات گذشته بخصوص وقایع دوران کودکی چنان در درون انسان زنده میشود که انگار در همان لحظه و همانجا با همان کیفیت احساس گذشته ، در درون تجربه میشود طوریکه نمی داند گذشته در اکنون زنده شده و یا خود به گذشته پرواز کرده که بنظرم ربطی به حافظه ندارد شاید هم دارد! نمی دانم.
نوستالژی
انسان در طول خودشناسی متوجه میشود که دیگر علاقه و نیازی به یادآوری خاطرات گذشته چه خیلی نزدیک و چه خیلی دور مثل دوران کودکی که بهترین خاطرات آدم هستند ندارد، خاطراتی که حتی یادآوری شادترین آنها جز نشستن غبار اندوه و غصه بر روح و روان، چیز دیگری نیست مگر اینکه گاه بمنظوری لازم ببیند موضوعی را از گذشته بیان کند اما نه برای گرفتن سنسیشن از آن. بنابراین اگر این آگاهی حاصل از خودشناسی عمیقا بر روح و روان آدم تاثیر کرده باشد رفتنی به گذشته از طریق حافظه رخ نمی دهد و آنچه که انسان را به سوی دوستان و آشنایان میکشاند نه حس نوستالژی و نیاز ذهنی که یکجور سنخیت روحی و روانی است که همیشه در وجود انسان حضور دارند بی آنکه انسان را ذهنا بیقرار کند و فراموش نمی شوند مگر ذات وفطرت انسان فراموش شود و اگر غیر از این باشد بردن آنها به ذهن ، حس وجود بخشیدن به تصویر آنها و هویت گرفتن از این تصاویرو دور شدن از فطرت است.اما گاه انسان در شرایط زمانی، مکانی و یا روحی خاصی قرار می گیرد که برخی اتفاقات گذشته بخصوص وقایع دوران کودکی چنان در درون انسان زنده میشود که انگار در همان لحظه و همانجا با همان کیفیت احساس گذشته ، در درون تجربه میشود طوریکه نمی داند گذشته در اکنون زنده شده و یا خود به گذشته پرواز کرده که بنظرم ربطی به حافظه ندارد شاید هم دارد! نمی دانم.
۲؍۸؍۱۳۹۱ ۱۳:۴۸
نوستالژی
باسلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان....
میگوید بیمعرفت هیچ یادی از ما نمیکنی، فراموشکار شدی.....چه روزگارهایی با هم داشتیم......چقدر بیتفاوت شدی....و من فکر میکنم، آیا درست میگوید؟......آیا ما در قبال تمایلات خود نسبت به گذشتهی خودمان با دیگران و آنچه خود (از آنچه بر ما گذشته) برداشت کردهایم، موظف و مقید به رعایت حداقلهایی هستیم؟.....آیا ندیده گرفتن انتظارات دیگران به این عنوان که برای ما هیچ معنایی نباید داشته باشد، مقرون به صلاح است؟.....اگر همه این مسائل در سایهی رسیدن به مراتبی از رشد و درک و شناخت، رنگ ببازند، میتوان تبعات سنگین برداشتهای اطرافیانی که به نسبتهای مختلف با ما همراه و در ما تنیده هستند را بر دوش آنها انداخت و عبور کرد؟.....یا قرار گرفتن و حرکت در مسیری درست و رو به تعالی، هیچ منافاتی با بودن در موقعیتهای متفاوت اجتماعی و روابط خانوادگی و دوستانه پیدا نمیکند؟.....و حتی به نوعی چنان رفتارهای ما را همآهنگ میکند که آنچنان آرامش و عشقی را احساس کنیم که ضمن اینکه ما را بینیاز از دست انداختن به منابع ناپایدار و کاذب بیرونی میکند، آنچنان انرژی و فراغتی باید به ما بدهد که بتوانیم بدون درگیریهای مضر عاطفی، نقشی موثر و بجا و عمیق، بنابر موقعیتهای متفاوت در روابط دور و نزدیک خود داشته باشیم......
ممنون
باسلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان....
میگوید بیمعرفت هیچ یادی از ما نمیکنی، فراموشکار شدی.....چه روزگارهایی با هم داشتیم......چقدر بیتفاوت شدی....و من فکر میکنم، آیا درست میگوید؟......آیا ما در قبال تمایلات خود نسبت به گذشتهی خودمان با دیگران و آنچه خود (از آنچه بر ما گذشته) برداشت کردهایم، موظف و مقید به رعایت حداقلهایی هستیم؟.....آیا ندیده گرفتن انتظارات دیگران به این عنوان که برای ما هیچ معنایی نباید داشته باشد، مقرون به صلاح است؟.....اگر همه این مسائل در سایهی رسیدن به مراتبی از رشد و درک و شناخت، رنگ ببازند، میتوان تبعات سنگین برداشتهای اطرافیانی که به نسبتهای مختلف با ما همراه و در ما تنیده هستند را بر دوش آنها انداخت و عبور کرد؟.....یا قرار گرفتن و حرکت در مسیری درست و رو به تعالی، هیچ منافاتی با بودن در موقعیتهای متفاوت اجتماعی و روابط خانوادگی و دوستانه پیدا نمیکند؟.....و حتی به نوعی چنان رفتارهای ما را همآهنگ میکند که آنچنان آرامش و عشقی را احساس کنیم که ضمن اینکه ما را بینیاز از دست انداختن به منابع ناپایدار و کاذب بیرونی میکند، آنچنان انرژی و فراغتی باید به ما بدهد که بتوانیم بدون درگیریهای مضر عاطفی، نقشی موثر و بجا و عمیق، بنابر موقعیتهای متفاوت در روابط دور و نزدیک خود داشته باشیم......
ممنون
۲؍۸؍۱۳۹۱ ۱۴:۴۸
چند روز پیش راضی شدم برای دندانپزشکی به تهران بروم.....حالا چرا همینجا دربِ خانه نه و تهران؟!......دلیل نوستالژیک داشتم....دیدم درمانگاه موردنظر حوالی پارکشهر و بازار و خیابان بهشت است و من میتوانم به این بهانه سری به "مدرسهی مروی" و "کتابخانهی عمومی پارکشهر" بزنم.....بگذریم که مروی به حوزهی علمیه تبدیل شده بود و هنوز چند قدمی به محوطه داخل نشده بودیم که مسئول آنجا به این عنوان که خانمها نباید وارد شوند از ورود ما جلوگیری کردند......و من متعجب که مگر این طلبهها وقتی میخواهند برای کاری بیرون بروند، چشم بسته میروند و هیچ زنی را نمیبینند؟!!.....علیالخصوص که مغازههای کوچه مروی تبدیل شده به محلی برای فروش وسائل مورد نیاز خانمها از کلاهگیس و لوازم آرایش بگیر تا........
مثلی قدیمی میگوید مار از پونه.........نه بابا بگذریم......و خلاصه دروغ چرا؟... جو نوستالژیکی که مرا گرفته بود انگاری دود شد و به هوا رفت.......
اما در محدودهی کتابخانه، در داخل پارک و در آن گوشهی دنج و زیر درختهای بلند چنار، روی آن نیمکت کذائی هنوز خودم را میدیدم که در حال آماده کردن دروس برای امتحانات نهایی سال آخر دبیرستان هستم و کتاب 400 صفحهای فیزیولوژی حیوانی را به دست دارم......و بعد از آن رژهی خاطرات بود و بچههایی که دیگر یا در ایران نبودند و یا در این دنیا........
و من اندیشهکنان غرق این افکارم ، که چرا خانهی کوچک ما سیب نداشت......
مثلی قدیمی میگوید مار از پونه.........نه بابا بگذریم......و خلاصه دروغ چرا؟... جو نوستالژیکی که مرا گرفته بود انگاری دود شد و به هوا رفت.......
اما در محدودهی کتابخانه، در داخل پارک و در آن گوشهی دنج و زیر درختهای بلند چنار، روی آن نیمکت کذائی هنوز خودم را میدیدم که در حال آماده کردن دروس برای امتحانات نهایی سال آخر دبیرستان هستم و کتاب 400 صفحهای فیزیولوژی حیوانی را به دست دارم......و بعد از آن رژهی خاطرات بود و بچههایی که دیگر یا در ایران نبودند و یا در این دنیا........
و من اندیشهکنان غرق این افکارم ، که چرا خانهی کوچک ما سیب نداشت......
نظر شما