شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۱ ۱۶:۳۰
سلام
آخ نگوکه این پانویس رو فقط خدا میشناسه چه آدمیه.
شوخی کردم دوست خوبم
آخ نگوکه این پانویس رو فقط خدا میشناسه چه آدمیه.
شوخی کردم دوست خوبم

شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۱ ۱۶:۳۴
راستی ویدیو بامزه بود اما واقعا وقعا نقد حال خودم بود بعد از گوش دادن شرح مثنوی.
راستی از اونجایی که منم مثل همین تکرار میکنم از جلسه چهل به بعد و خلاصشو تو سایت مینویسم بیان بخونین بخندین.اینجوری
راستی از اونجایی که منم مثل همین تکرار میکنم از جلسه چهل به بعد و خلاصشو تو سایت مینویسم بیان بخونین بخندین.اینجوری

شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۱ ۱۶:۴۱






شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۱ ۱۸:۱۰
سلام
ویدیوی سای بابای ایرانی (علی اکبری) را که محمد عزیز در سایت گذاشته نگاه کردم.
متاسفانه تاریخ انسان پراست از این شغال های رنگین شده که به خود پر طاووسی زدنند و دعوی طاووسی میکنند و مردم بیچاره را سرگردان و گمراه. اما انسان اهل دل شغال را از طاووس بزودی تشخیص میدهد!
کار مردان روشنی و گرمیست
کار دونان حیله و بی شرمیست
ممنونم

ویدیوی سای بابای ایرانی (علی اکبری) را که محمد عزیز در سایت گذاشته نگاه کردم.
متاسفانه تاریخ انسان پراست از این شغال های رنگین شده که به خود پر طاووسی زدنند و دعوی طاووسی میکنند و مردم بیچاره را سرگردان و گمراه. اما انسان اهل دل شغال را از طاووس بزودی تشخیص میدهد!
کار مردان روشنی و گرمیست
کار دونان حیله و بی شرمیست
ممنونم

شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۱ ۱۸:۵۱
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
جناب پانویس بدون مقدمه این داستانو بخونیین تا عرض کنم خدمتتون:
بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقل حال ماست آن
<<<ای جان بالاخره تُخم کردم…!!>>>
پنج شش سالم بیشتر نبود که توی خونه باغ دایی بزرگه در طرقبه مجلس عروسی دایی دومی رو گرفته بودن و واویلایی بود…!! ارکستر اورده بودن با خواننده زن و مرد و مراسم عرق خورون و بزن بگوبی بود اون سرش ناپیدا…! یه تردست هم اورده بودن که روی ایوون برای خودش معرکه گرفته بود و چشم بندی میکرد…!! اقا این تردسته بعد از چند تا چشم بندی گفت کی بلده صدای مرغ دربیاره…؟ منه نادون هم دستم رو بلند کردم گفتم من…!! گفت بیا بالا ببینم…!! اول گفت اسمت چیه و بعد خواست خم بشم و صدای مرغ دربیارم…!! منم خَم شدم و اون یه کیسه پارچه ای رو پشت و رو کرد که مردم ببینن خالیه و بعد اون رو در ک و ن م گرفت و گفت قُدقُد کن…!! منم گفتم قُدقُدقُدقُداد…قُد قُداد…قُدقُداد..قُدقُدقُدقُداد …قُدقُداد…!! اونم هی میگفت نه از ته دلت قُدقُد کن …! انگار کن میخوای تخم کنی …زور بزن بگو قُدقُداد…!! اقا منم تمام زورم رو جمع کردم و داد کشیدم قُدقُداد…قُد
قُداد…قُدقُدقُدقُداد…!! این زبون کوچیکه از حلقم زده بود بیرون که یهو تردسته گفت: بسه دیگه و دستش رو کرد توی کیسه و یه تخم مرغ دراورد و گفت اقا مسعود ما تخم کرد و همه براش کف زدن و من با حیرت به تُخم خودم نگاه میکردم و ذوق کرده بودم……!!
در ادامه
مرتضی میگه:
جناب پانویس بدون مقدمه این داستانو بخونیین تا عرض کنم خدمتتون:
بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقل حال ماست آن
<<<ای جان بالاخره تُخم کردم…!!>>>
پنج شش سالم بیشتر نبود که توی خونه باغ دایی بزرگه در طرقبه مجلس عروسی دایی دومی رو گرفته بودن و واویلایی بود…!! ارکستر اورده بودن با خواننده زن و مرد و مراسم عرق خورون و بزن بگوبی بود اون سرش ناپیدا…! یه تردست هم اورده بودن که روی ایوون برای خودش معرکه گرفته بود و چشم بندی میکرد…!! اقا این تردسته بعد از چند تا چشم بندی گفت کی بلده صدای مرغ دربیاره…؟ منه نادون هم دستم رو بلند کردم گفتم من…!! گفت بیا بالا ببینم…!! اول گفت اسمت چیه و بعد خواست خم بشم و صدای مرغ دربیارم…!! منم خَم شدم و اون یه کیسه پارچه ای رو پشت و رو کرد که مردم ببینن خالیه و بعد اون رو در ک و ن م گرفت و گفت قُدقُد کن…!! منم گفتم قُدقُدقُدقُداد…قُد قُداد…قُدقُداد..قُدقُدقُدقُداد …قُدقُداد…!! اونم هی میگفت نه از ته دلت قُدقُد کن …! انگار کن میخوای تخم کنی …زور بزن بگو قُدقُداد…!! اقا منم تمام زورم رو جمع کردم و داد کشیدم قُدقُداد…قُد
قُداد…قُدقُدقُدقُداد…!! این زبون کوچیکه از حلقم زده بود بیرون که یهو تردسته گفت: بسه دیگه و دستش رو کرد توی کیسه و یه تخم مرغ دراورد و گفت اقا مسعود ما تخم کرد و همه براش کف زدن و من با حیرت به تُخم خودم نگاه میکردم و ذوق کرده بودم……!!
در ادامه
شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۱ ۱۸:۵۲
از ادامه
آقا فرداش که برگشتیم شهر يواشكي رفتم کیسه کرباسی که مامان توش ماست تازه میریخت تا آبش بره و ماست چکیده بشه رو برداشتم و رفتم توی مستراح تا براي شام شب تخم كنم…!! شلوارم رو کشیدم پایین کیسه کرباسی رو گرفتم دَم ک و نَ م و قُدقُد کردم ….!! اقا هی قُدقُد کردم هی توی کیسه نگاه کردم دیدم هیچی نیست…!! دفعه اخر یه قُدقُدادی کردم که مادرم از توی زیرزمین گفت: ای مرگ…ای کوفت…!! تو رفتی تو مستراح ب ر ی ن ی خیر سرت یا صدای مرغ دربیاری مُرده شور بُرده…!! قُدقُدادم که تموم شد یه دفعه دیدم یه چیزی تلپی افتاد توی کیسه..!! با خودم گفتم ای جان بالاخره تُخم کردم…!! زودی دستم رو کردم توی کیسه تا تُخمَم رو دربیارم چشمتون روز بد نبینه …!! دستم كثيف شد…!! حالم به هم خورد…!! یک کتکی هم نوش جان کردم و تا مدت ها این تخم گذاري بنده نقل محافل خانوادگي بود….!!
حالا ما هم توسط اساتید به نطق (یا تخم) می افتیم فکر میکنیم هنر خودمان است بعنوان مثال هی شما پست میذاری و ما هی نظر میدهیم بعد فکر میکنیم که یه چیزی شدیم , میریم تو یه جمع میخواهیم نطق (یا تخم) کنیم هی زور می زنیم و قد قدا میکنیم یهو می بینیم بجای نطق (یاتخم) کردن ر ی د ی م!!!!!!
ما همه شیریم شیران علم
حمله مان از باد باشد دم بدم
(داستان بالا ماخوذ از وب سایت http://shatot2.wordpress.com/)
همین!!!
آقا فرداش که برگشتیم شهر يواشكي رفتم کیسه کرباسی که مامان توش ماست تازه میریخت تا آبش بره و ماست چکیده بشه رو برداشتم و رفتم توی مستراح تا براي شام شب تخم كنم…!! شلوارم رو کشیدم پایین کیسه کرباسی رو گرفتم دَم ک و نَ م و قُدقُد کردم ….!! اقا هی قُدقُد کردم هی توی کیسه نگاه کردم دیدم هیچی نیست…!! دفعه اخر یه قُدقُدادی کردم که مادرم از توی زیرزمین گفت: ای مرگ…ای کوفت…!! تو رفتی تو مستراح ب ر ی ن ی خیر سرت یا صدای مرغ دربیاری مُرده شور بُرده…!! قُدقُدادم که تموم شد یه دفعه دیدم یه چیزی تلپی افتاد توی کیسه..!! با خودم گفتم ای جان بالاخره تُخم کردم…!! زودی دستم رو کردم توی کیسه تا تُخمَم رو دربیارم چشمتون روز بد نبینه …!! دستم كثيف شد…!! حالم به هم خورد…!! یک کتکی هم نوش جان کردم و تا مدت ها این تخم گذاري بنده نقل محافل خانوادگي بود….!!
حالا ما هم توسط اساتید به نطق (یا تخم) می افتیم فکر میکنیم هنر خودمان است بعنوان مثال هی شما پست میذاری و ما هی نظر میدهیم بعد فکر میکنیم که یه چیزی شدیم , میریم تو یه جمع میخواهیم نطق (یا تخم) کنیم هی زور می زنیم و قد قدا میکنیم یهو می بینیم بجای نطق (یاتخم) کردن ر ی د ی م!!!!!!
ما همه شیریم شیران علم
حمله مان از باد باشد دم بدم
(داستان بالا ماخوذ از وب سایت http://shatot2.wordpress.com/)
همین!!!

شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۱ ۱۹:۱۳
خیلی خندیدم به این ویدئو…جالب اینجاست بدون اینکه بفهمه چی میگه ، حس اون شعرو خوب میگرفت
ممنون

ممنون
شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۱ ۲۱:۸
با سلام.....
چنان گرم و دلچسب و وصف حال بود که بیخود ندیدیم چند بیتی در همراهی بسرائیم :
لاف طاووسی زنی یعنی که چی؟!
پرّطاووسی بیاور ای اخی!
گر تو زاغی و ز زاغان با نشان
مشی کبکانات عبث باشد، بدان
طوطی تقلید را تا بندهای،
مهرهی خر در صدف یابندهای
مرغ عشقات چون به بند است و اسیر،
کرکس طبعات شود شاه و امیر
شهپر اندیشه را شاهین باش،
بر سپهر عقل و عشق، فرزین باش
چنان گرم و دلچسب و وصف حال بود که بیخود ندیدیم چند بیتی در همراهی بسرائیم :
لاف طاووسی زنی یعنی که چی؟!
پرّطاووسی بیاور ای اخی!
گر تو زاغی و ز زاغان با نشان
مشی کبکانات عبث باشد، بدان
طوطی تقلید را تا بندهای،
مهرهی خر در صدف یابندهای
مرغ عشقات چون به بند است و اسیر،
کرکس طبعات شود شاه و امیر
شهپر اندیشه را شاهین باش،
بر سپهر عقل و عشق، فرزین باش
شنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۱ ۲۳:۴۲
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
از یــار دلنــوازم شـکریــست ای دیــانــت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
نکته:
جناب پانویس گفتند:
"از همهشان هم حقهبازتر، چاخانتر، ریاکارتر و شارلاتانتر همین پانویس"
کژتابی که صد البته می خواهد مطلب اصلی را برساند:
از همهشان هم حقهبازتر، چاخانتر، ریاکارتر و شارلاتانتر "همینِ" پانویس.
(همین را با کسره در زیر نون بخوانید)
یعنی کسیکه در این وب در پانویسِ تمام کامنتهای خود "همین !!!" را می آورد.
همین!!!
مرتضی میگه:
از یــار دلنــوازم شـکریــست ای دیــانــت
گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت
نکته:
جناب پانویس گفتند:
"از همهشان هم حقهبازتر، چاخانتر، ریاکارتر و شارلاتانتر همین پانویس"
کژتابی که صد البته می خواهد مطلب اصلی را برساند:
از همهشان هم حقهبازتر، چاخانتر، ریاکارتر و شارلاتانتر "همینِ" پانویس.
(همین را با کسره در زیر نون بخوانید)
یعنی کسیکه در این وب در پانویسِ تمام کامنتهای خود "همین !!!" را می آورد.
همین!!!

یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۱ ۰:۵
آقا جان لاف اینجانب رسید؟
---
چیزی نوشته نشده. از چه طریق فرستادهای؟
---
چیزی نوشته نشده. از چه طریق فرستادهای؟
یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۱ ۱۱:۲۲
پانویس عزیز ،مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق آورد
ما هستیم که باعث میشویم چرت و پرت ها یا به قول شما هارت و پورتها بشنویم و این فقط شامل اینگونه مباحث ما نمیشود.
البته این روزها بازار بحثهای عرفانی داغ است و لافها در این زمینه بیشتر (حال همینکه برخی به پوچی درون تا حدی پی برده اند و دنبال حل مسئله هستند باز جای شکرش باقیست!)
وقتی که احساس خلاء و تهی بودن پیدا کردیم باز ذهن و هویت ما کلکی تازه زده ما را بدنبال مسائلی میکشاند که متن نمایشات ما میشود و به به و چه چه دیگران را بدنبال خواهد داشت.
دوستی دارم که در تمامی دوره هایی که داریم چشمتان روز بد نبیند و گوشتان چیز بد نشنود انواع و اقسام داروها را تجویز میکند آنهم با چه تلفظات عجیب و غریبی چنانچه اگر کسی بدون اطلاع پیدا کردن به دستورات وی عمل کند هلاکش قطعی است.همین طور فردی نیز هست که انواع و اقسام رژیم ها و ورزشها را برای سلامتی!تجویز میکند.چرا ؟چون اغلب در مهمانیهای زنانه این بحث ها مد شده و من هم که هر فرصتی پیدا میکنم که ابراز وجود کنم لاف میزنم و کیف میکنم.!
بنظر بنده تنها راه بدام نیفتادن افزایش آگاهیست و بس.که آن خودش صحبتها دارد.
در ضمن آقا جان چرا شکست نفسی (نفس!)میکنید و ناراحتمان میکنی؟
اگر برداشت صرفا لغوی نباشد این سخن مولانا زیباست که:
بوی کبر و بوی حرص و بوی آز
درسخن گفتن بیاید چون پیاز
ما هستیم که باعث میشویم چرت و پرت ها یا به قول شما هارت و پورتها بشنویم و این فقط شامل اینگونه مباحث ما نمیشود.
البته این روزها بازار بحثهای عرفانی داغ است و لافها در این زمینه بیشتر (حال همینکه برخی به پوچی درون تا حدی پی برده اند و دنبال حل مسئله هستند باز جای شکرش باقیست!)
وقتی که احساس خلاء و تهی بودن پیدا کردیم باز ذهن و هویت ما کلکی تازه زده ما را بدنبال مسائلی میکشاند که متن نمایشات ما میشود و به به و چه چه دیگران را بدنبال خواهد داشت.
دوستی دارم که در تمامی دوره هایی که داریم چشمتان روز بد نبیند و گوشتان چیز بد نشنود انواع و اقسام داروها را تجویز میکند آنهم با چه تلفظات عجیب و غریبی چنانچه اگر کسی بدون اطلاع پیدا کردن به دستورات وی عمل کند هلاکش قطعی است.همین طور فردی نیز هست که انواع و اقسام رژیم ها و ورزشها را برای سلامتی!تجویز میکند.چرا ؟چون اغلب در مهمانیهای زنانه این بحث ها مد شده و من هم که هر فرصتی پیدا میکنم که ابراز وجود کنم لاف میزنم و کیف میکنم.!
بنظر بنده تنها راه بدام نیفتادن افزایش آگاهیست و بس.که آن خودش صحبتها دارد.
در ضمن آقا جان چرا شکست نفسی (نفس!)میکنید و ناراحتمان میکنی؟
اگر برداشت صرفا لغوی نباشد این سخن مولانا زیباست که:
بوی کبر و بوی حرص و بوی آز
درسخن گفتن بیاید چون پیاز
یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۱ ۱۱:۴۰
سلام
حرف زدن از عرفان و خودشناسی اگراز پایگاه ذهن و هویت فکری باشد مسلما چیزی جز لاف زدن و تقلید و احتیاج به دفتر و کتاب وعاریت گرفتن ازصحبتهای دیگران نیست و هیچ برکتی هم در بیرون نمی آفریند وچون از درون یا دل انسان نمی جوشد ،پس بر دلها هم نمی نشیند و بقول مولانا چون باغ درون انسان خشک است بهتر است خاموش باشد و نیرویش را بیهوده هدر ندهد (بخودم میگویم که رویم از سنگ پا هم سختتر است و توبه نمی کنم) بلکه کار کسی است که در دریای سکوت و آرامش ، دریای عدم و نیستی مقیم شده و یا بقول مولانا به دریای عدن وصل است ، سخنان چنین کسی در و گوهر است که از دریای درون به اطراف میریزد و خیر و برکت ببار میاورد.
حرف زدن از عرفان و خودشناسی اگراز پایگاه ذهن و هویت فکری باشد مسلما چیزی جز لاف زدن و تقلید و احتیاج به دفتر و کتاب وعاریت گرفتن ازصحبتهای دیگران نیست و هیچ برکتی هم در بیرون نمی آفریند وچون از درون یا دل انسان نمی جوشد ،پس بر دلها هم نمی نشیند و بقول مولانا چون باغ درون انسان خشک است بهتر است خاموش باشد و نیرویش را بیهوده هدر ندهد (بخودم میگویم که رویم از سنگ پا هم سختتر است و توبه نمی کنم) بلکه کار کسی است که در دریای سکوت و آرامش ، دریای عدم و نیستی مقیم شده و یا بقول مولانا به دریای عدن وصل است ، سخنان چنین کسی در و گوهر است که از دریای درون به اطراف میریزد و خیر و برکت ببار میاورد.
یکشنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۱ ۱۵:۵۴
سلام
آقای پانویس اگر حرف های شما برای خودتان خوب نبوده(که مطمئنا بوده-سخنی کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند)، برای ما که خیلی موثر بوده و تو زندگی خیلی کمکمون کرده و باعث شده از یک سیاهی و نادانی وحشتناک به یک روشنایی برسیم.
آقای پانویس اگر حرف های شما برای خودتان خوب نبوده(که مطمئنا بوده-سخنی کز دل برآید لاجرم بر دل نشیند)، برای ما که خیلی موثر بوده و تو زندگی خیلی کمکمون کرده و باعث شده از یک سیاهی و نادانی وحشتناک به یک روشنایی برسیم.
دوشنبه ۲۳ مرداد ۱۳۹۱ ۱:۳۵
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
هر که دارد صحبت لاف و گزاف
می کند در صحبت خوبی لفاف
تا که خلقان را مرید خود کند
می کند در خودشناسی اعتکاف
یعنی ای مردم منم من خود شناس
هم بلیس آمد به من اندر مصاف
حلق او را من بریدم در غزا
چون زطفلی خوش ببرند بند ناف
مردمان ساده و ابله همه
متصل در گرد او حال طواف
تا مریدانی چنین در گرد اوست
روزی او می رسد حد کفاف
مرتضی بس کن سخن دیگر مگو
رو زبان تیز خود را کن غلاف
همین!!!
مرتضی میگه:
هر که دارد صحبت لاف و گزاف
می کند در صحبت خوبی لفاف
تا که خلقان را مرید خود کند
می کند در خودشناسی اعتکاف
یعنی ای مردم منم من خود شناس
هم بلیس آمد به من اندر مصاف
حلق او را من بریدم در غزا
چون زطفلی خوش ببرند بند ناف
مردمان ساده و ابله همه
متصل در گرد او حال طواف
تا مریدانی چنین در گرد اوست
روزی او می رسد حد کفاف
مرتضی بس کن سخن دیگر مگو
رو زبان تیز خود را کن غلاف
همین!!!

سه شنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۱ ۱۰:۱۴
وای مردم از خنده.خیلی جالب بود.
نظر شما