morteza.deyanatdar
پنجشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۱ ۲۱:۱۳
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

جناب پانویس این لاف هم خوب اومدی:
"حدود صد سال پیش! با دو دوست عزیزم، مسعود و رحیم، سفر یک روزه‌ای...."

اما حالا خودمونیم این لاف هم اومدی، خُب که چی؟

همین!!!
زهرا
جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۱ ۱۱:۹
وقتی بابا میبینه که کسی یه کارای میکنه که ظاهر هر چیزی درست کنه بهشون میگه یار یار نمیخونه (که خودتون میکشی ).
harry
جمعه ۲۴ شهریور ۱۳۹۱ ۱۱:۴۶
جالبه که واژه ترور از همین حشاشین و صباح گرفته شده assassination
اما به قول شما so what? خب كه چي؟

این غربیا از این همه فرهنگ و تمدن ایران فقط هر چی فحش و دری وری و قتل و غارت و ترور وحشی گری بود یاد گرفتن ... که می شه نتیجه گرفت هویت فکری جدایی از بعد فردی یک بعد اجتماعی و جمعی هم داره وجالب اینکه زمان و مکان هم نمی شناسه
سان شان
شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۱ ۸:۴۱
سلام

موقعیت های اجتماعی ، استعداد، خاصیت، هنر و علائق انسان از ورزش گرفته تا حتی عرفان اگر درخدمت هویت فکری یا "خود" فرد باشد هلاکت جان حقیقی اش حتمی است  اما اگر انسان درونا پر و غنی باشد و خود را نیازمند امورات بیرونی نبیند در هر حرفه ای  ، در هر موقعیتی که باشد علاوه بر آرامش و رضایت درون، عقل وخرد به او خواهد گفت که چگونه از پس مشکلات بر اید.برخوردار بودن از موقعیتهای اجتماعی و علمی و غیره هم فقط به لحاظ مادی، زندگی انسان را راحت کرده و از آن برای بهبود بخشیدن به زندگی اش بدرستی استفاده میکند بی آنکه بخواهد از آنها هویت بگیرد چه فرقی می کند به حال چنین کسی که بالای قله اورست باشد، دکتر باشد ، عارف باشد و یا اصلا به حسابش نیارند هر جا و در هر شرایطی که باشد از زندگیش لذت میبرد.اما این الفاظ به ظاهر قلنبه سلمبه چنان با ارزش و اعتبارهای اجتماعی عجین شده که وقتی شرایطی پیش می آید که فرد ناگزیر از بکار بردن چنین الفاظی میشود در حالیکه برای خودش این الفاظ هیچ بار ارزشی ندارد اما چون ذهن جامعه نسبت به آنها شرطی شده از به زبان آوردنش وحشت می کند
حال که نمی توانم دست از لاف زدن بکشم لافی هست که جان این "نفس" تیره بخت را بگیرد نه آن جان شیرین را؟!
یلدا
شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۱ ۱۷:۱۴
که چه؟
واقعا که ساده و کارگشاست.
اکثریت مشغولیت های ما باید آخرش همین را گفت ،که چه؟
از وقتی که فعالیت روزانه شروع میشود تا خود چشم بر بستن .مرتب میخواهیم بدانیم و مرتب میخواهیم عملی انجام دهیم.اخبارهای گوناگون گوش میکنیم،کتابهای تاریخی و غیره میخوانیم ،حال و احوالها میپرسیم ،جاها میرویم واقعا که چه؟
این مشغولیتها و نشخوارهای فکری خوب خرمان میکند.
تا زمانی که من اسیرم و در خدمت من،تا زمانی که همه چیزها در خدمت این هویت کاذب است حتی خدمت به تن و ارگانیسم ما خدمتی است در جهت حفظ منیت.
و میشود بقول شوکوفیل عزیز راه رفتن با یک عینک سیاه!
شوکو فیل
شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۱ ۱۷:۱۹
چون بحد مشغول باشد آدمی
او ز دید رنج خود باشد عمی
بهله پانویس جونم اینه که باید گفت که چی؟
علیرضا
شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۱ ۱۷:۳۰
اگه از مو بپرسی ؟!میگم هویت فکری رفت و دارم مراقبه عمیق میکنم
یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۱ ۱۰:۲۰
ممنون به خاطر این مطلب مفید. این سوال "خوب که چی؟" رو فکر کنم در خیلی مواقع از خودمون هم می‏پرسیم ولی کمتر می‏تونیم به جواب برسیم.
tabkom
یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۱ ۱۸:۳
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان....

با رسیدن به آن قسمتی که آبادانی فداکار را می‌‌گیرند و برای بیرون انداختن به درب هواپیما نزدیک می‌کنند و درخواست و وصیتی که مطرح می‌کند، یکباره من با صدای بلند خندیدم و همکارم تعجب کرد و گفت :عجب چی شد؟!!....
یک جوک هم من تعریف کنم البته نه در مورد لاف آمدن:
می‌گویند یک راننده‌ی تهرانی در یکی از خیابانهای آبادان با ماشین می‌رفته که یکباره می‌زنه به یک مرد جوان و اونو پرت میکنه وسط خیابان.....ترسان و آشفته با عجله از ماشین پیاده میشود و میدود به سمت جوان مصدوم که روی آسفالت افتاده بوده و ناله میکرده و با نگرانی می‌پرسه : تو سالمی؟!!......
و جوان آبادانی ناله‌کنان و گلایه‌مند پاسخ می‌ده : سالم کیه بابا ! مو جاسمُم........

(نکته اینکه در نواحی جنوب "سالم" هم مثل علی و حسن و نقی، یک اسم است که روی پسرها می‌گذارند.)
hadi
یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۱ ۲۰:۳۸
سلام، اگه یه نفر با چوبی چماقی بیاد طرفتون که مختونو بپکونه و یه وسیله ای برای دفاع کنارتون باشه چکار می‌کنید؟
به نظرم جریان ورزش و قهرمانی و ... هم همینه. برای مبارزه با خیلی از مشکلاتی که برای جوونا ایجاد می‌شه، این چیزها میتونه یه انگیزه ای باشه برای اینکه به دام خیلی چیزها نیفتن. همین احساس قدرت و تخلیه شدن و هدف و ...
دوست دارم نظر شما رو هم در جواب بدونم.
harry
سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۱ ۲۱:۱۲
البته منظور از بعد جمعی و اجتماعی همون ناخوداگاه جمعی است که ما از این حقیقت بی خبریم و تنها راه نجات از اون رهایی از این هویت فکری است

هله,پاسبان منزل
فاطمه
چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۱ ۱۱:۵۶
اگر قبل از انجام هر کاری و زدن هر حرفی به خودمون بگیم " خوب که چی؟" از بسیاری حرف ها و کارای بیهوده پرهیز می کنیم.
ممنون از جناب پانویس و همه دوستان.
شوکو فیل
چهارشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۱ ۱۳:۸
آقا هادی در این صورت فرار را بر قرار ترجیح دهید!
مگه نه اینکه میخواهید جان سالم بدر ببرید؟خوب در بروید.
واکنش اولیه و طبیعی ارگانیسم این است بقیه هر چه هست نمایشی بیش نیست!
hadi
چهارشنبه ۵ مهر ۱۳۹۱ ۱۶:۳۵
شوکو فیل جان یه جورایی درست میگی.
"فرار کردن"="رهایی از دوبینی"
دوبینی درد و درمان. اگر بتونیم فرار کنیم کسی نمی مونه که باهاش درگیر بشیم. این درمان عوارض داره.
ولی نمی دونم چقدر کاربردی می تونه باشه!؟

خیلی مبهم نوشتم، نه؟!!!
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد