morteza.deyanatdar
پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۱ ۲۱:۲
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

و هم او در دیوان کبیرش بر این سبک سیاق گوید:

روستایی بچه‌ای هست درون بازار
دغلی لاف زنی سخره کنی بس عیار
که از او محتسب و مهتر بازار بدرد
در فغانند از او از فقعی تا عطار
چون بگویند چرا می‌کنی این ویرانی
دست کوته کن و دم درکش و شرمی می‌دار
او دو صد عهد کند گوید من بس کردم
توبه کردم نتراشم ز شما چون نجار
بعد از این بد نکنم عاقل و هوشیار شدم
که مرا زخم رسید از بد و گشتم بیدار
باز در حین ببرد از بر همسایه گرو
بخورد بامی و چنگی همه با خمر و خمار
خویشتن را به کناری فکند رنجوری
که به یک ساله تب تیز بود گشته نزار
این هم از مکر که تا درفکند مسکینی
که بر او رحم کند او به گمان و پندار
پس بگوید که مرا مکنت چندین سیم است
پیش هر کس به فلان جای و نقدی بسیار
هر که زین رنج مرا باز یکی یارانه
بکند در عوض آن بکنم من صد بار
تا از این شیفته سر نیز تراشی بکند
به طریق گرو و وام به چار و ناچار
چون بداند برود خاک کند بر سر او
جامه زد چاک به زنهار از این بی‌زنهار
چون شود قصد که گیرند بپوشد ازرق
صوفیی گردد صافی صفت بی‌آزار
یک زبان دارد صد گز که به ظاهر سگزست
چون به زخمش نگری باشد چاهی پرمار
به گهی کز سر عشرت لطف آغاز کند

در ادامه
morteza.deyanatdar
پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۱ ۲۱:۵
از ادامه


به گهی کز سر عشرت لطف آغاز کند
شکرابت دهد او از شکر آن گفتار
همه مهر و کرم و خاکی و عشق انگیزی
که بجوشد دل تو وز تو رود جمله قرار
و گهی از سر فضل و هنر آغاز کند
که بگویی تو که لقمان زمانست به کار
تا که از زهد و تقزز سخن آغاز کند
سر و گردن بتراشد چو کدو یا چو خیار
روزی از معرفت و فقه بسوزد ما را
که بگویم که جنیدست و ز شیخان کبار
چون بکاوی دغلی گنده بغل مکاری
آفتی مزبله‌ای جمله شکم طبلی خوار
هیچ کاری نه از او جمله شکم خواری و بس
پس از آن گشت به هر مصطبه او اشکم خوار
محتسب کو ز کفایت چو نظام الملکست
کرد از مکر چنین کس رخ خود در دیوار
زاری آغاز کند او که همه خرد و بزرگ
همه یاریش کنند ار چه بدیدند یسار
محتسب عقل تو است دان که صفاتت بازار
وان دغل هست در او نفس پلید مکار
چون همه از کف او عاجز و مسکین گشتند
جمله گفتند که سحرست فن این طرار
چونک سحرست نتانیم مگر یک حیله
برویم از کف او نزد خداوند کبار
صاحب دید و بصیرت شه ما شمس الدین
که از او گشت رخ روح چو صد روی نگار
چو از او داد بخواهیم از این بیدادی
او به یک لحظه رهاند همه را از آزار
که اگر هیبت او دیو پری نشناسد
هر یکی زاهد عصری شود و اهل وقار
برهندی همه از ظلمت این نفس لئیم
گر از او یک نظری فضل بتابند بهار
خاک تبریز که از وی چو حریم حرم است
بس از او برخورد آن جان و روان زوار

مولوی- دیوان شمس- غزلیات- غزل شمارهٔ ۱۰۹۳

همین!!!
امین
پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۳۹۱ ۲۲:۴
با سلام و تشکر زیاد از همه دوستان عزیز، بابت زحمت کشیدن و خلاصه نویسی های مفید!


خدایا مطربان را انگبین ده
برای ضرب دست آهنین ده
چو دست و پای وقف عشق کردند
تو همشان دست و پای راستین ده
چو پر کردند گوش ما ز پیغام
توشان صد چشم بخت شاه بین ده
کبوتروار نالانند در عشق
توشان از لطف خود برج حصین ده

زنده باشید

....
زهرا
جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۹۱ ۱۴:۱۱
بسیار ممنون از شما اقا داود و اقای پانویس .عالی بود زحمت زیادی واسه این خلاصه نویسیا کشید . چیزی جالبی که تو این خلاصه نویسی های شما آقا داود هست موضوعات هست که وقتی سرج میکنی ( تو پی دی اف ) به یه ابیاتی کلیدی و جالب میبرتت که مولانا حرف خودشو تو این ابیات زد .ممنون اقا داود از زحمت که کشیدین . مشخصه زمان زیادی واسه این خلاصه نویسی ها صرف کردیم .
موفق باشید .
راستی از خلاصه نویسی ندا خانموم هم ممنون هستیم خوب بودن.
شما هم ندا خانوم موفق باشید .
یلدا
جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۹۱ ۲۲:۵۴
انسان چنان اسیر هویت فکری است که دایما دعوت به خود است!
با چنان زرق و برقی که مجال درنگی نمی دهدو قبول این دعوت تماما شر است .
و ما چه آسان دعوتها را می پذیریم و در رنج و ملامت بسر میبریم!
حکایت زیبای مولانا آن زمان که بیان میکند چگونه از فطرت و سرشت وجودی خود(شهر) به طمع زرق و برق و زیاده خواهی گوش بفرمان من و هویت ساختگی آن میگردد(روستا و آبادی)،به حقیقت بیان حال تک تک ما انسانهای هویت فکری است.
tabkom
شنبه ۱ مهر ۱۳۹۱ ۱۳:۱۹
با سلام....

و تشکر از زحمات دوستانی که خلاصه نویسی‌ها را انجام داده‌اند......

  ".........انسان در حالیکه از عقل کلی و اصالتش دارد جدا می شود و به سمت ده نفس می رود تا به وعده های نفس برسد، در این راه رنج زیادی می بَرَد اما هیچ وقت متوجه این سختی ها نیست و همۀ این رنج ها را به امید وعده های نفس به جان می خرد! انسانی که به سمت وعده های نفس می رود، بخاطر مستی و نشاطی که از وعده های نفس دارد، توجهی ندارد که آن راه چقدر سختی دارد"…….

و جالب اینجاست که بنابر خاصیتی که بشر در عادت کردن و همآهنگ شدن در شرایط نامطلوب را دارد، کم‌کم اسیر تنبلی می‌شود و تداوم تنبلی برایش کودنی را هم به ارمغان می‌آورد....و با رنگ و لعاب ظاهری هم که به کار می‌زند و تأییداتی که از همراهانی همچون خود گرفتار، دریافت می‌کند، سرمایه عمر را در این قمار نافرجام می‌بازد.......

مثل یک سیستم کامپیوتری که ویروسی می‌شود و مقدار زیادی از رم آن در خفا مصروف موارد بیجا و به درد نخور می‌گردد و هر چه می‌گذرد کند‌تر و بی‌خاصیت‌تر می‌شود....

ممنون
مریم و مهشید
دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۱ ۱۱:۲۹
مرسی
فاطمه ثابت قدم
دوشنبه ۳ مهر ۱۳۹۱ ۱۹:۱۴
با تشکر از آقای نت هفتم برای خلاصه برداری، بسیار بسیار مفید و عالی هست.
خسته نباشید، خدا قوت.
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد