پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۱ ۲۱:۳۴
میگم که من خیلی خندیدم، اونوقت این یعنی چی؟!
یک خندههایی از حیرت و تعجب سرمیزنه......یعنی از اینکه انتظار نداشتی این اتفاق در چنین جای بخصوصی بیفته.......این شعرها هم چنین حالتی ایجاد میکنه.....یعنی از تضادی که پیدرپی با برداشت خودت از اصل مطلب، پیش آمده تعجب میکنی و میخندی....
ممنون
یک خندههایی از حیرت و تعجب سرمیزنه......یعنی از اینکه انتظار نداشتی این اتفاق در چنین جای بخصوصی بیفته.......این شعرها هم چنین حالتی ایجاد میکنه.....یعنی از تضادی که پیدرپی با برداشت خودت از اصل مطلب، پیش آمده تعجب میکنی و میخندی....
ممنون
پنجشنبه ۶ مهر ۱۳۹۱ ۲۲:۵۴
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
می خواستی صدای من را در بیاوری؟!
و یا امتحانم کنی؟
پس خودت خواستی:
(با عرض پوزش از حضور پانویس عزیز و دوستان گرامی)
می کنم در دهان تو همه شب
بهر این مطلب انگبین و رطب
نک بیا و نشین تو بر سر این
تخت فرمانروای شعر و ادب
اندکی صبر رفته نیمه این
شعر زیبا و زشت و جلب
می رود نیم دیگرش تو اگر
خوش بخوانی بقیه اش به طرب
می رسانم به پشت تو انگشت
گر بخارد به خواهشی و طلب
تا تو را بینمت فشارم من
دستت ای پادشاه حسن حلب
می کند مرتضی یکایک را
توصیه بر سکوت و لب بر لب
همین!!!
مرتضی میگه:
می خواستی صدای من را در بیاوری؟!
و یا امتحانم کنی؟
پس خودت خواستی:
(با عرض پوزش از حضور پانویس عزیز و دوستان گرامی)
می کنم در دهان تو همه شب
بهر این مطلب انگبین و رطب
نک بیا و نشین تو بر سر این
تخت فرمانروای شعر و ادب
اندکی صبر رفته نیمه این
شعر زیبا و زشت و جلب
می رود نیم دیگرش تو اگر
خوش بخوانی بقیه اش به طرب
می رسانم به پشت تو انگشت
گر بخارد به خواهشی و طلب
تا تو را بینمت فشارم من
دستت ای پادشاه حسن حلب
می کند مرتضی یکایک را
توصیه بر سکوت و لب بر لب
همین!!!

جمعه ۷ مهر ۱۳۹۱ ۹:۵۶
سلام
میگم آقای پانویس خودتون سر شوخی رو باز کردینا


میگم آقای پانویس خودتون سر شوخی رو باز کردینا



جمعه ۷ مهر ۱۳۹۱ ۱۰:۴
راستی من این گل رزتون رو با اجازه چیدم.
جمعه ۷ مهر ۱۳۹۱ ۱۵:۲۷
غفرالله لالواچر پست تحت 16 سال! بدون اجازة الاولیاء!
شنبه ۸ مهر ۱۳۹۱ ۹:۸
سلام
جامعه اسیر هویت فکری نیاز و رفتارهای طبیعی و واقعی انسان را به رفتار زشت ،و نیاز و رفتارهای توهمی را به رفتار های زیبا تقسیم کرده و چنان نسبت به این تقسیم بندی شرطی شده که بمحض شنیدن کلام و واژه ای که تداعی کننده این امور باشد متناسب با فرهنگ آن جامعه بی اختیار واکنشهائی از نوع خشم،حرص، تعصب، شرمسازی و توهین به ناموس در ارتباطات خصمانه و عکس العمل های سرخوشانه و خنده های وقیحانه در ارتباطات دوستانه نشان میدهددر حالیکه آدم اسیر هویت فکری یک لحظه هم از دست طمع ونیاز های ذهنی به هر چیزی خلاصی ندارد.درگذشته بسیار دور که با خانواده عید دیدنی میرفتیم با چشم غره های پدر مواجه میشذیم که چرا اینقدر میخوریم و می خندیم ودرنتیجه آبرو میبریم در حالیکه شاید وقتی کودک میوه ای را گاز میزند نور به کامش میریزد، یکی با خوردن غذا نور میخورد پس چرا نخورد و دیگری درد و مرض ، بسته باینکه آنکه در این ارگانیسم است کیست؟ هویت فکری یا اصل و ذات او. شاید مولوی هم با علم باینکه چه تفاسیر و تعابیر زشت و ناهنجاری از برخی امور میشود و آدمها تا چه اندازه سرسپرده و هم هویت با این تعابیر هستند هم برای نشان دادن وخامت نفس وهم بمنظور قابل فهم کردن آن برای اذهان گرفتار از اینگونه تمثیل ها بهره میبرد.
.و همینطور از بعد دیگر میشود گفت امثال بنده بخاطر وجود الگوهای ذهنی شرطی شد،ه به جمله ناتمام طرف مقابل که بنظرم رسیده منظورش را فهمیده ام، بسرعت پاسخ میدهد در حالیکه وقتی جمله بپایان میرسد معنائی بینهایت متفاوت با درک من از آن دارد. بنابراین به همه چیز باید بصورت کل ویا مجموعه ،در زیر چتر نیستی و وحدت نگریست آنوقت است که هر چیزی بی هیچ تعبیری درجای خود زیباست
جامعه اسیر هویت فکری نیاز و رفتارهای طبیعی و واقعی انسان را به رفتار زشت ،و نیاز و رفتارهای توهمی را به رفتار های زیبا تقسیم کرده و چنان نسبت به این تقسیم بندی شرطی شده که بمحض شنیدن کلام و واژه ای که تداعی کننده این امور باشد متناسب با فرهنگ آن جامعه بی اختیار واکنشهائی از نوع خشم،حرص، تعصب، شرمسازی و توهین به ناموس در ارتباطات خصمانه و عکس العمل های سرخوشانه و خنده های وقیحانه در ارتباطات دوستانه نشان میدهددر حالیکه آدم اسیر هویت فکری یک لحظه هم از دست طمع ونیاز های ذهنی به هر چیزی خلاصی ندارد.درگذشته بسیار دور که با خانواده عید دیدنی میرفتیم با چشم غره های پدر مواجه میشذیم که چرا اینقدر میخوریم و می خندیم ودرنتیجه آبرو میبریم در حالیکه شاید وقتی کودک میوه ای را گاز میزند نور به کامش میریزد، یکی با خوردن غذا نور میخورد پس چرا نخورد و دیگری درد و مرض ، بسته باینکه آنکه در این ارگانیسم است کیست؟ هویت فکری یا اصل و ذات او. شاید مولوی هم با علم باینکه چه تفاسیر و تعابیر زشت و ناهنجاری از برخی امور میشود و آدمها تا چه اندازه سرسپرده و هم هویت با این تعابیر هستند هم برای نشان دادن وخامت نفس وهم بمنظور قابل فهم کردن آن برای اذهان گرفتار از اینگونه تمثیل ها بهره میبرد.
.و همینطور از بعد دیگر میشود گفت امثال بنده بخاطر وجود الگوهای ذهنی شرطی شد،ه به جمله ناتمام طرف مقابل که بنظرم رسیده منظورش را فهمیده ام، بسرعت پاسخ میدهد در حالیکه وقتی جمله بپایان میرسد معنائی بینهایت متفاوت با درک من از آن دارد. بنابراین به همه چیز باید بصورت کل ویا مجموعه ،در زیر چتر نیستی و وحدت نگریست آنوقت است که هر چیزی بی هیچ تعبیری درجای خود زیباست
شنبه ۸ مهر ۱۳۹۱ ۱۳:۲۱
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
میخواستی صدای مرا در بیاوری, یا که امتحانم کنی؟
با عزض پوزش از پانویس عزیز و دیگر دوستان گرامی:
می کنم در دهان تو همه شب
عسل و شیر و انگبین و رطب
نک بیا و نشین تو بر سر این
تخت فرمانروای مُلک ادب
اندکی صبر رفته نیمه این
شعر زیبا و زشت و جلب
می رود نیم دیگرش تو اگر
خوش بخوانی بقیه اش به طرب
می رسانم به پشت تو انگشت
وقت خارش, به خواهشی و طلب
تا تو را بینمت فشارم من
دستت ای پادشاه حسن حلب
مرتضی می کند یکایک را
توصیه بر سکوت و لب بر لب
همین!!!


مرتضی میگه:
میخواستی صدای مرا در بیاوری, یا که امتحانم کنی؟
با عزض پوزش از پانویس عزیز و دیگر دوستان گرامی:
می کنم در دهان تو همه شب
عسل و شیر و انگبین و رطب
نک بیا و نشین تو بر سر این
تخت فرمانروای مُلک ادب
اندکی صبر رفته نیمه این
شعر زیبا و زشت و جلب
می رود نیم دیگرش تو اگر
خوش بخوانی بقیه اش به طرب
می رسانم به پشت تو انگشت
وقت خارش, به خواهشی و طلب
تا تو را بینمت فشارم من
دستت ای پادشاه حسن حلب
مرتضی می کند یکایک را
توصیه بر سکوت و لب بر لب
همین!!!



شنبه ۸ مهر ۱۳۹۱ ۲۳:۴۷
سلام
واقعا زیبا و لطیف است. یاد داستان زلیخا افتادم.
آن زلیخا از سپندان تا به عود
نام جمله چیز یوسف کرده بود
نام او در نامها مکتوم کرد
محرمان را سر آن معلوم کرد
صد هزاران نام گر بر هم زدی
قصد او و خواه او یوسف بدی
ممنون

واقعا زیبا و لطیف است. یاد داستان زلیخا افتادم.
آن زلیخا از سپندان تا به عود
نام جمله چیز یوسف کرده بود
نام او در نامها مکتوم کرد
محرمان را سر آن معلوم کرد
صد هزاران نام گر بر هم زدی
قصد او و خواه او یوسف بدی
ممنون

دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۱ ۱۱:۵۵
با سپاس بسیار فراوان!
منتظر کلیپ های شما میباشیم!
ضمنا بعضی ها فایلهای صوتی جالبی هم در این زمینه دارند.!
زحمتش با شما!!!!!!!!
منتظر کلیپ های شما میباشیم!
ضمنا بعضی ها فایلهای صوتی جالبی هم در این زمینه دارند.!
زحمتش با شما!!!!!!!!
دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۱ ۱۲:۳۵
میگم که من خیلی خندیدم، اونوقت این یعنی چی؟!
یک خندههایی از حیرت و تعجب سرمیزنه......یعنی از اینکه انتظار نداشتی این اتفاق در چنین جای بخصوصی بیفته.......این شعرها هم چنین حالتی ایجاد میکنه.....یعنی از تضادی که پیدرپی با برداشت خودت از اصل مطلب، پیش آمده تعجب میکنی و میخندی....
ممنون
یک خندههایی از حیرت و تعجب سرمیزنه......یعنی از اینکه انتظار نداشتی این اتفاق در چنین جای بخصوصی بیفته.......این شعرها هم چنین حالتی ایجاد میکنه.....یعنی از تضادی که پیدرپی با برداشت خودت از اصل مطلب، پیش آمده تعجب میکنی و میخندی....
ممنون
دوشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۱ ۲۳:۴۱
ديدار شد ميسر و بوس و كنار هم
از بخت شكر دارم و از روزگار هم
از بخت شكر دارم و از روزگار هم
چهارشنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۱ ۱۰:۲۳
زاهد برو که طالع اگر طالع من است
جامم بدست باشد و زلف نگار هم
جامم بدست باشد و زلف نگار هم
شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۱ ۱۸:۵۴
اي مگس عرصه سيمرغ نه جولانگه توست
عرض خود مي بري و زحمت ما مي داري!
عرض خود مي بري و زحمت ما مي داري!
نظر شما