morteza deyanatdar
چهارشنبه ۱ تیر ۱۳۹۰ ۲۰:۴
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضي ميگه:

حالا جناب پانویس سخن از عشق گفتند آب از لب و لوچه مان راه نیفتد که به چه را میانبر آسانی فکر نکنید عشق یک mp3 و یا یک فست فود است نه! گاو نر می خواهد مرد کهن که علاجش همان خوردن سنجد و خرمالو ست که شرح آن در پست قبلی رفت.
حضرت مولانا رحمه الله علیه نسخه ای پیچیده هر چند هم او خود گفته :
عشق از اول چرا خونی بود
تا گریزد آنکه بیرونی بود
اما این نسخه ذیلا آورده میشود


غزل شماره ۱۰۹۷
عقل بند ره روانست ای پسر
بند بشکن ره عیانست ای پسر
عقل بند و دل فریب و جان حجاب
راه از این هر سه نهانست ای پسر
چون ز عقل و جان و دل برخاستی
این یقین هم در گمانست ای پسر
مرد کو از خود نرفت او مرد نیست
عشق بی‌درد آفسانست ای پسر
سینه خود را هدف کن پیش دوست
هین که تیرش در کمانست ای پسر
سینه‌ای کز زخم تیرش خسته شد
در جبینش صد نشانست ای پسر
عشق کار نازکان نرم نیست<------
عشق کار پهلوانست ای پسر<-------
هر کی او مر عاشقان را بنده شد
خسرو و صاحب قرانست ای پسر
عشق را از کس مپرس از عشق پرس
عشق ابر درفشانست ای پسر
ترجمانی منش محتاج نیست
عشق خود را ترجمانست ای پسر
گر روی بر آسمان هفتمین
عشق نیکونردبانست ای پسر
هر کجا که کاروانی می‌رود
عشق قبله کاروانست ای پسر
این جهان از عشق تا نفریبدت
کاین جهان از تو جهانست ای پسر
هین دهان بربند و خامش چون صدف
کاین زبانت خصم جانست ای پسر
شمس تبریز آمد و جان شادمان
چونک با شمسش قرانست ای پسر

با تشکر از جناب پانویس عزیز و دیگر دوستان که بنده را حوصله و تحمل می کنند.

همین!!!
سان شان
پنجشنبه ۲ تیر ۱۳۹۰ ۱۲:۴۵
آيه 165سوره بقره: برخي از مردم غير خدا را همانند خدا گيرند و چنان كه خدا را بايست دوست داشت با آنها دوستي مي ورزند ليكن آنها كه اهل ايمانند كمال محبت و دوستي را فقط به خدا مخصوص ميدارند........
دوستي كه سن و سالي از او گذشته در جمعي ، جوانترها از وي مي پرسند  آيا ازدواج نكردي راحتي ؟ پاسخ ميدهد خيلي. باز مي پرسند پس تكليف عشق و احساس چه مي شود داشتن همدم و همسر از نيازهاي فطري انسان است مگر مي شود آن را تعطيل كرد؟ پاسخ ميدهد در گذشته گاهي اوقات دچار ترس ميشده كه نكند نصيحت ديگران بخصوص بزرگترها راست از آب در بيايد اما به مرور زمان هم تجربه هاي شخصي در ارتباط با جامعه و نگاه عميق به روابط انسانها و هم آگاهيهائي كه كسب ميكند متوجه مي شود به هيچ وجه افرادي مثل خودش قادر نيستند به او عشق و شور زندگي دهند  در حاليكه خودشان نيز مثل او نيازمند عشق و تاييد ديگران  هستند درست مانند مكاتب فكري و فلسفي كه       نمي توانند كيفيت و حالت عشق را در انسان بوجود  آورند بجز  sensationكه يك حالت ذهني و هويتي است. و ادامه داد اي كاش مي شد به عقب برگشت و با حالي ديگر زندگي را از نو زيست
حسن
پنجشنبه ۲ تیر ۱۳۹۰ ۱۴:۵۱
"نیاز مبرم "

نیاز مبرم زندگی تو  به "مرگ" است .

مانند:

کودک(زندگی) در  رحم (خود) نیاز مبرم به ریزش کامل (مرگ) آن رحم است تا در راستای مرگ  جلوه ی تولد بیند .


تولد خود مرگ است .
شهره
جمعه ۳ تیر ۱۳۹۰ ۰:۵۰
امروز به دوستانم می گفتم وقتی آدم وابستگی هاشو کم می کنه وقتی می بینه بی ریایی و راحت زیستن کلید باز شدنه در های آرامشه ..نگاهم می کردند و مخصوصا وقتی گفتم کیفیتی به وجود میاد که حتی وقتی لوبیا هارو تو سینی می ریزی که پاک کنی دارای شعفی... یک حال خوب داری... و من نمی فهمم که همه چرا می خوان به یک جایی برسن مگر قراره به جایی برسیم من که فکر می کنم همین جا خوبه و هر چی که هر کس داره براش کافیه و من نمی   دانم عشق چیه ولی شعف و لذت گذر آب را روی دستهام و خستگی پاهامو دوست دارم نکنه همین ها خودش عشقه
morteza deyanatdar
جمعه ۳ تیر ۱۳۹۰ ۱۰:۴۲
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضي ميگه:

پایه و اصل و اساس بندگی
عشق و مستی باشد اندر زندگی
گر تو برداری همی عشق از میان
زندگی باشد زیان اندر زیان

ببخشید اگر ضعیف بود.

همین!!!
tabkom
شنبه ۴ تیر ۱۳۹۰ ۱۴:۴۴
سلام

با اجازه از آقای پانویس و آقا مرتضی، این هم یک ترانه عاشقانه از، حقیر سراپا، تعبیر و تفسیر و تحلیل و تقلید و تقصیر :



انارُم آی انارُم
دیگه طاقت ندارُم

غمی دارُم که داده
خدا به روزگارُم

چرا یارُم نیومه ( نیومد )
ز فکرش بیقرارُم

کنار راش بشینُم
سر راش گل بذارُم

تو دونی درد عشقُ‌م
تو دونی حال زارُم

اگه امشو نیایه،
دیگه اسمش نیارُم

چرا با درد رفیقُم
چرا با غم ندارُم ( نَدار : دوست صمیمی )

اگه حال خوشی بید ( بود )
همه بگذشت با یارُم

کنون تا زنده هستُم
بده دستت به دستُم

بیایید ای حبیبون
که دوستتون میدارُم

اگه الان نیایی
گله از تو ندارُم

که دامانت بگیرُم
چو آیی بر مزارُم

30/3/90


گل همین پنج روز و شش باشد
شعر تبکم همیشه خوش باشد !!

فقط نظرم نزنید !!

یک مادر بزرگ داشتم وقتی میرسیدم بهش میدیدم داره از درد میناله، بعد یکخورده میگذشت با هم حرف میزدیم، یکدفعه میدیدم ناله‌هاش قطع شده، ازش میپرسیدم مامان پس چی شد، شما که درد داشتی ؟!!!!
اینور اونور را نگاه میکرد و بعد یواشکی درِ گوش من میگفت : ننه هیچچچیم نیست، اینجوری میکنم که نظرم نزنن !!!!!!
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد