یلدا
چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۱ ۱۶:۳۷
مرو که با دو لبت گفتگوی من باقیست
هزار شکوه سرودم ولی سخن باقیست
چو برق میروی از آشیان ما به کجا؟
هنوز مشت خسی بهر سوختن باقیست
شبی به حلقه رندان حدیث موی تو رفت
گذشت عمری و آشوب انجمن باقیست
دمی نشستی و رفتی ولی به محفل ما
هنوز بوی گل و عطر یاسمن باقیست
به پای دوست سر افشاندن ست وجان دادن
بهانه ایست که مرا بهر زیستن باقیست
tabkom
چهارشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۱ ۱۹:۱
با سلام......

گل است،...خوب بود به سبزه‌ی ساز هم آراسته می‌شد.....
نفس‌شان گرم و مستدام....nafas
پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۱ ۱:۱۰
چاره ی کار عشق را، با همه عقل، جاهلم!
ب
پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۱ ۴:۵۴
ن
پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۱ ۴:۵۵
بر آتش تو نشستیم و دود شوق برآمد
تو ساعتی ننشستی که آتشی بنشانی
morteza.deyanatdar
پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۱ ۶:۵۱
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

بقول حافظ:

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند
وان که این کار ندانست در انکار بماند
اگر از پرده برون شد دل من عیب مکن
شکر ایزد که نه در پرده پندار بماند
هر می لعل کز آن دست بلورین ستدیم
آب حسرت شد و در چشم گهربار بماند
از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر
یادگاری که در این گنبد دوار بماند
بر جمال تو چنان صورت چین حیران شد
که حدیثش همه جا در در و دیوار بماند
به تماشاگه زلفش دل حافظ روزی
شد که بازآید و جاوید گرفتار بماند

همین!!!
سان شان
پنجشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۱ ۹:۴۶
سلام

خیلی به دل می نشیند
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد