پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۱ ۱۳:۳۶
یار خوش چیزی است زیرا که یار از خیال یار قوت میگیرد و می بالد و حیات میگیرد.جائی که خیال معشوق مجازی را این قوت و تاثیر باشد که یار او را قوت بخشد یار حقیقی را چه عجب میداری که قوتش بخشد خیال او در صورت و غیبت؟
چه جای خیال است آن خود جان حقیقتهاست آنرا خیال نگویند.عالم بر خیال قائم است و این عالم را حقیقت می گوئی جهت آنکه نظر می اید و محسوس است.و آن معانی را که عالم فرع اوست خیال می گوئی .کار بعکس است:خیال خود این عالم است که آن معنی صد چو این پدید آرد و بپوسد و خراب شود و نیست گردد و باز عالم نو پدید آرد به، و او کهن نگردد.منزه است از نوئی و کهنی.فرعهای او متصفند به کهنی و نوئی.و او که محدث اینهاست از هر دو منزه است و ورای هر دو ست.
مهندسی خانه ای در دل برانداز کرد و خیال کرد که عرضش چندین باشد و صفه اش چندین و صحنش چندین.این را خیال نگویند که آن حقیقت از این خیال می زاید و فرع این خیال است .آری اگر غیر مهندس در دل چنین صورت به خیال آورد و تصور کنند آنرا خیال گویند.و عرفا مردم چنین کس را که بنا نیست و علم آن ندارد گویندش که تو را خیال است.
تشنگیش از نام او ساکن شدی
نام یوسف شربت باطن شدی
وقت سرما بودی او را پوستین
این کند با دوست نام دوست این
-------
آب این جو شد مبدل چند بار
عکس ماه و عکس اختر بر قرار
(فیه ما فیه فصل چهاردهم)
چه جای خیال است آن خود جان حقیقتهاست آنرا خیال نگویند.عالم بر خیال قائم است و این عالم را حقیقت می گوئی جهت آنکه نظر می اید و محسوس است.و آن معانی را که عالم فرع اوست خیال می گوئی .کار بعکس است:خیال خود این عالم است که آن معنی صد چو این پدید آرد و بپوسد و خراب شود و نیست گردد و باز عالم نو پدید آرد به، و او کهن نگردد.منزه است از نوئی و کهنی.فرعهای او متصفند به کهنی و نوئی.و او که محدث اینهاست از هر دو منزه است و ورای هر دو ست.
مهندسی خانه ای در دل برانداز کرد و خیال کرد که عرضش چندین باشد و صفه اش چندین و صحنش چندین.این را خیال نگویند که آن حقیقت از این خیال می زاید و فرع این خیال است .آری اگر غیر مهندس در دل چنین صورت به خیال آورد و تصور کنند آنرا خیال گویند.و عرفا مردم چنین کس را که بنا نیست و علم آن ندارد گویندش که تو را خیال است.
تشنگیش از نام او ساکن شدی
نام یوسف شربت باطن شدی
وقت سرما بودی او را پوستین
این کند با دوست نام دوست این
-------
آب این جو شد مبدل چند بار
عکس ماه و عکس اختر بر قرار
(فیه ما فیه فصل چهاردهم)
پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۱ ۱۴:۱
نیستی و منگری این چشمه دیوانه ام
در نبودت با مهندس نیز من بیگانه ام
باقلوا ها و لواشکهاست اندر خاطرات
ور نه از غصه مثال تشنه در میخانه ام
شعر از پپرونی
در نبودت با مهندس نیز من بیگانه ام
باقلوا ها و لواشکهاست اندر خاطرات
ور نه از غصه مثال تشنه در میخانه ام
شعر از پپرونی
پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۱ ۱۴:۱۷
قابل توجه بعضيها!(همين)
پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۱ ۱۶:۱
در عوض من فکر میکنم که هنر در هر وجهه اش بازتاب حقیقت و زیبایی است اما درست است که هر تصویری نیز هنر نیست.
پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۱ ۲۳:۴۷
سلام
با دوست ما نشسته که ای دوست دوست کو
کو کو همی زنیم ز مستی به کوی دوست
تصویر های ناخوش و اندیشه رکیک
از طبع سسست باشد و این نیست سوی دوست
خاموش باش تا صفت خویش خود کند
کو های های سرد تو کو های هوی دوست


با دوست ما نشسته که ای دوست دوست کو
کو کو همی زنیم ز مستی به کوی دوست
تصویر های ناخوش و اندیشه رکیک
از طبع سسست باشد و این نیست سوی دوست
خاموش باش تا صفت خویش خود کند
کو های های سرد تو کو های هوی دوست


جمعه ۱۹ آبان ۱۳۹۱ ۶:۵۳
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

جمعه ۱۹ آبان ۱۳۹۱ ۱۲:۴۶
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
یارب آن دلبر سیمین ذقن خوش دهنم
برسانش به من امروز که محتاج منم
در زمان پیش من آید بنشیند به برم
که به تنگ آمده جانم به تن و پیرهنم
به تفقد بکشد بر سر و رویم دستی
ببرد خستگی مفرط از این جان و تنم
منظر لطف و صفا گردد و در خانۀ من
بشود سرو گلستان و رواق و چمنم
دایماً در بر من باشد و با شمس وجود
بشود روشنی محفل و هم انجمنم
نبود چاره به غیر از غزلم در ره دوست<-------
که بود شعر و غزل حیله و ترفند و فنم<-------
مرتضی گفت همین و به خموشی بنشست
بو که باز آید و باز آوردم بر وطنم
همین!!!
مرتضی میگه:
یارب آن دلبر سیمین ذقن خوش دهنم
برسانش به من امروز که محتاج منم
در زمان پیش من آید بنشیند به برم
که به تنگ آمده جانم به تن و پیرهنم
به تفقد بکشد بر سر و رویم دستی
ببرد خستگی مفرط از این جان و تنم
منظر لطف و صفا گردد و در خانۀ من
بشود سرو گلستان و رواق و چمنم
دایماً در بر من باشد و با شمس وجود
بشود روشنی محفل و هم انجمنم
نبود چاره به غیر از غزلم در ره دوست<-------
که بود شعر و غزل حیله و ترفند و فنم<-------
مرتضی گفت همین و به خموشی بنشست
بو که باز آید و باز آوردم بر وطنم
همین!!!

جمعه ۱۹ آبان ۱۳۹۱ ۱۴:۵۱
این پست گویای خیلی چیزهاست، ولی عجیبه که باز هم صحبت از زلف دلکش و لب یاقوتی همچنان داره... و اتفاقاً ایندفعه پر آب و تاب تر!!!!!!!
جمعه ۱۹ آبان ۱۳۹۱ ۱۷:۵۷
با سلام خدمت آقای پانویس وهمه دوستان
میگویم که، اینجا دیگر نمیشود گفت : وصف العیش نصف العیش....چون وصف العشق، حذف العشق میکند!
دیروز با آقا مجتبی کبودوندی در مترو بودیم و صحبت دستفروشهای داخل مترو مطرح شد....
میگفت "یکروز در مترو شاهد بودم که جوانی کیف به گردن با مقداری زیادی سیدی در دست، یکباره شروع کرد انگلیسی صحبت کردن و بعد از اینکه چند جمله گفت، دوباره آنچه را گفته بود به فارسی تکرار کرد......
معلوم شد که سیدی های آموزش زبان "نصرت" را میفروشد....و برای تبلیغ کارش و توضیح اینکه از روی همین سیدیها زبان را یاد گرفته از این روش استفاده میکرد...... در ادامه چند نفری از مسافرها با اشتهای فراوان سیدیهای زبان را خریدند و با توجه به قیمت یک سیدی خام، متوجه شدم که در یکربع یا بیست دقیقه به راحتی هفت یا هشت هزار تومان کاسب شد...."
من یاد موضوع جالبی افتادم و گفتم اگر دقت کرده باشی اغلب هم بعد از خریدن این سیدیها یکی دوبار آنها را بالا و پایین میکنند و بعد از دو سه روز ماجرا به محاق فراموشی میرود....و او گفت اتفاقا من هم اینجوری هستم...گفتم خبرنداری که منم همینم.....
و یکباره به یاد تمایل و اشتیاق خودم افتادم برای هرچه بیشتر پی بردن به دانستنیهای خودشناسی؛......و فکر کردم چگونه نفس میتواند سالهای زیادی ما را سرگرم خریدن و یا ساختن انواع و اقسام نردبانهایی کند که ممکن است هیچوقت از آنها بالا نرویم؟!
و ناچار خریدن سیدیهای آموزشی و کتابهای خودشناسی و آموزه هایی از این دست را همچون وصفالعیشی دیدم که عیشی را برنمیانگیزد و عشقی را ایجاد نمیکند!! چون عشق ایجاد نمیشود، متولد میگردد......
ممنون
میگویم که، اینجا دیگر نمیشود گفت : وصف العیش نصف العیش....چون وصف العشق، حذف العشق میکند!
دیروز با آقا مجتبی کبودوندی در مترو بودیم و صحبت دستفروشهای داخل مترو مطرح شد....
میگفت "یکروز در مترو شاهد بودم که جوانی کیف به گردن با مقداری زیادی سیدی در دست، یکباره شروع کرد انگلیسی صحبت کردن و بعد از اینکه چند جمله گفت، دوباره آنچه را گفته بود به فارسی تکرار کرد......
معلوم شد که سیدی های آموزش زبان "نصرت" را میفروشد....و برای تبلیغ کارش و توضیح اینکه از روی همین سیدیها زبان را یاد گرفته از این روش استفاده میکرد...... در ادامه چند نفری از مسافرها با اشتهای فراوان سیدیهای زبان را خریدند و با توجه به قیمت یک سیدی خام، متوجه شدم که در یکربع یا بیست دقیقه به راحتی هفت یا هشت هزار تومان کاسب شد...."
من یاد موضوع جالبی افتادم و گفتم اگر دقت کرده باشی اغلب هم بعد از خریدن این سیدیها یکی دوبار آنها را بالا و پایین میکنند و بعد از دو سه روز ماجرا به محاق فراموشی میرود....و او گفت اتفاقا من هم اینجوری هستم...گفتم خبرنداری که منم همینم.....
و یکباره به یاد تمایل و اشتیاق خودم افتادم برای هرچه بیشتر پی بردن به دانستنیهای خودشناسی؛......و فکر کردم چگونه نفس میتواند سالهای زیادی ما را سرگرم خریدن و یا ساختن انواع و اقسام نردبانهایی کند که ممکن است هیچوقت از آنها بالا نرویم؟!
و ناچار خریدن سیدیهای آموزشی و کتابهای خودشناسی و آموزه هایی از این دست را همچون وصفالعیشی دیدم که عیشی را برنمیانگیزد و عشقی را ایجاد نمیکند!! چون عشق ایجاد نمیشود، متولد میگردد......
ممنون
شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۱ ۶:۵۸
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست
خنده جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۱ ۷:۴۰
سلام
میل مجنون پیش آن لیلی روان
میل ناقه پس پی کره دوان
یک دم ار مجنون ز خود غافل بدی
ناقه گردیدی و واپس آمدی
عقل را سودای لیلی در ربود
لیک ناقه بس مراقب بود و چست
چون بدیدی او مهار خویش سست
فهم کردی زو که غافل گشت و دنگ
اندیشیدن به حقیقت یا معشوق و یا وصف کردن آن که همان تصویر ساری است ، خارج شدن از کیفیت حضور و قرار گرفتن در ذهن است کافی است که ذهن به بافتن چیزی مشغول شود حتی اگر آن چیز خیال معشوق باشد و فرقی هم نمی کند که معشوق مجازی باشد و یا حقیقی ، سایر الگوهای شرطی شده ذهنی نیز در همان لحظه بیدار و فعال میشوند و انسان متوجه می شود به اموری حساسیت نشان میدهد که مدتها بود که هیچ تاثیری بر روی او نداشتند.وقتی انسان در ذهن در خیال معشوق است یعنی به نفر سوم شخص می اندیشد که از وی دور است درحالیکه حقیقت در وی حضور دارد و مخاطب اوست و در پیشگاه او نامه عاشقانه خواندن عین دور بودن از آن است.
هر چه اندیشی پذیرای فناست
آنچه در اندیشه ناید آن خداست
میل مجنون پیش آن لیلی روان
میل ناقه پس پی کره دوان
یک دم ار مجنون ز خود غافل بدی
ناقه گردیدی و واپس آمدی
عقل را سودای لیلی در ربود
لیک ناقه بس مراقب بود و چست
چون بدیدی او مهار خویش سست
فهم کردی زو که غافل گشت و دنگ
اندیشیدن به حقیقت یا معشوق و یا وصف کردن آن که همان تصویر ساری است ، خارج شدن از کیفیت حضور و قرار گرفتن در ذهن است کافی است که ذهن به بافتن چیزی مشغول شود حتی اگر آن چیز خیال معشوق باشد و فرقی هم نمی کند که معشوق مجازی باشد و یا حقیقی ، سایر الگوهای شرطی شده ذهنی نیز در همان لحظه بیدار و فعال میشوند و انسان متوجه می شود به اموری حساسیت نشان میدهد که مدتها بود که هیچ تاثیری بر روی او نداشتند.وقتی انسان در ذهن در خیال معشوق است یعنی به نفر سوم شخص می اندیشد که از وی دور است درحالیکه حقیقت در وی حضور دارد و مخاطب اوست و در پیشگاه او نامه عاشقانه خواندن عین دور بودن از آن است.
هر چه اندیشی پذیرای فناست
آنچه در اندیشه ناید آن خداست
شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۱ ۱۰:۲
خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید.
گذر به سوی تو کردن
ز کوچه کلمات
به راستی که چه صعب است و مایه آفات
چه دیر و دور و دریغ!
خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید.
گذر به سوی تو کردن
ز کوچه کلمات
به راستی که چه صعب است و مایه آفات
چه دیر و دور و دریغ!
خوشا پرنده که بی واژه شعر می گوید.
شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۱ ۱۱:۳۹
یه اشتباهی تو جمله ای که نوشتم شده و اون اینه که یک کلمه رو جا انداختم که یه جور کژتابی به وجود میاره. اون هم اینکه عجیبه که باز هم صحبت از زلف دلکش و لب یاقوتی همچنان "ادامه" داره و خیلی هم پر آب و تاب تر!! این کلمۀ "ادامه" جا افتاده بود که ممکنه اینطور برداشت بشه که این پست همچنان به صحبت از این چیزها ادامه میده. در حالی که منظور بعضی دوستان گرامی بودند!!
شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۱ ۱۴:۵۳
عشق را با پنج و با شش کار نیست
مقصد او جز که جذب یار نیست
بوک فیما بعد دستوری رسد
رازهای گفتنی گفته شود
یا بیانی که بود نزدیکتر
زین کنایات دقیق مستتر
راز جز با رازدان انباز نیست
راز اندر گوش منکر راز نیست
لیک دعوت واردست از کردگار
با قبول و ناقبول او را چه کار
مقصد او جز که جذب یار نیست
بوک فیما بعد دستوری رسد
رازهای گفتنی گفته شود
یا بیانی که بود نزدیکتر
زین کنایات دقیق مستتر
راز جز با رازدان انباز نیست
راز اندر گوش منکر راز نیست
لیک دعوت واردست از کردگار
با قبول و ناقبول او را چه کار
شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۱ ۱۵:۵۵
من ذره و خورشید لقایی تو مرا
بیمار غمم عین دوائی تو مرا
بی بال پر اندر پی تو میپرم
من کاه شدم چو کهربائی تو مرا
بیمار غمم عین دوائی تو مرا
بی بال پر اندر پی تو میپرم
من کاه شدم چو کهربائی تو مرا
شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۱ ۲۲:۵۶
یکی صورتی دید صاحب جمال
بگردیدش از شورش عشق حال
برانداخت بیچاره چندان عرق
که شبنم بر اردیبهشتی ورق
گذر کرد بقراط بر وی سوار
بپرسید کاین را چه افتاد کار؟
کسی گفتش این عابدی پارساست
که هرگز خطائی ز دستش نخاست
رود روز و شب در بیابان و کوه
ز صحبت گریزان، ز مردم ستوه
ربودهست خاطر فریبی دلش
فرو رفته پای نظر در گلش
چو آید ز خلقش ملامت به گوش
بگرید که چند از ملامت؟ خموش
مگوی اربنالم که معذور نیست
که فریادم از علتی دور نیست
نه این نقش دل میرباید ز دست
دل آن میرباید که این نقش بست
شنید این سخن مرد کار آزمای
کهنسال پروردهٔ پخته رای
بگفت ارچه صیت نکویی رود
نه با هر کسی هرچه گویی رود
نگارنده را خو همین نقش بود
که شوریده را دل بیغما ربود؟
چرا طفل یک روزه هوشش نبرد؟
که در صنع دیدن چه بالغ چه خرد
""محقق همان بیند اندر ابل""
""که در خوبرویان چین و چگل""
نقابی است هر سطر من زین کتیب
فرو هشته بر عارضی دل فریب
معانی است در زیر حرف سیاه
چو در پرده معشوق و در میغ ماه
در اوقات سعدی نگنجد ملال
که دارد پس پرده چندین جمال
مرا کاین سخنهاست مجلس فروز
جو آتش در او روشنایی و سوز
نرنجم ز خصمان اگر برتپند
کز این آتش پارسی در تبند
بگردیدش از شورش عشق حال
برانداخت بیچاره چندان عرق
که شبنم بر اردیبهشتی ورق
گذر کرد بقراط بر وی سوار
بپرسید کاین را چه افتاد کار؟
کسی گفتش این عابدی پارساست
که هرگز خطائی ز دستش نخاست
رود روز و شب در بیابان و کوه
ز صحبت گریزان، ز مردم ستوه
ربودهست خاطر فریبی دلش
فرو رفته پای نظر در گلش
چو آید ز خلقش ملامت به گوش
بگرید که چند از ملامت؟ خموش
مگوی اربنالم که معذور نیست
که فریادم از علتی دور نیست
نه این نقش دل میرباید ز دست
دل آن میرباید که این نقش بست
شنید این سخن مرد کار آزمای
کهنسال پروردهٔ پخته رای
بگفت ارچه صیت نکویی رود
نه با هر کسی هرچه گویی رود
نگارنده را خو همین نقش بود
که شوریده را دل بیغما ربود؟
چرا طفل یک روزه هوشش نبرد؟
که در صنع دیدن چه بالغ چه خرد
""محقق همان بیند اندر ابل""
""که در خوبرویان چین و چگل""
نقابی است هر سطر من زین کتیب
فرو هشته بر عارضی دل فریب
معانی است در زیر حرف سیاه
چو در پرده معشوق و در میغ ماه
در اوقات سعدی نگنجد ملال
که دارد پس پرده چندین جمال
مرا کاین سخنهاست مجلس فروز
جو آتش در او روشنایی و سوز
نرنجم ز خصمان اگر برتپند
کز این آتش پارسی در تبند
یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۱ ۱۲:۲۴
سلام
چطوری میشه از نردبان بالا رفت؟
چطوری میشه از نردبان بالا رفت؟
دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱ ۱۰:۵۶
سلام
ماه ومن .
یک دو شب پیش ماه را دیدم که بسیار نزدیک به زمین بود و ارتفاعش بسیار کمتر از قبل بود.
هلالی که دستهاش رو به آسمان بود.
به قول دختر 14-15 ساله ای که زندگی بی عشق هیچ مزه ای نداره.

ماه ومن .
یک دو شب پیش ماه را دیدم که بسیار نزدیک به زمین بود و ارتفاعش بسیار کمتر از قبل بود.
هلالی که دستهاش رو به آسمان بود.
به قول دختر 14-15 ساله ای که زندگی بی عشق هیچ مزه ای نداره.

نظر شما