یکشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۱ ۲۲:۵۸
تامل برانگیز بود، یا شیخ، یا سیدی!
اما یک نکته مغفول مانده است و آن اینکه: انسان دلبسته ی آنچه خلق می کند می شود. به خصوص آنکه برای خلق آن مخلوق، از جانشان مایه گذاشته باشند. شاید این باشد، آن راز! شاید هم نباشد!
اما یک نکته مغفول مانده است و آن اینکه: انسان دلبسته ی آنچه خلق می کند می شود. به خصوص آنکه برای خلق آن مخلوق، از جانشان مایه گذاشته باشند. شاید این باشد، آن راز! شاید هم نباشد!
دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱ ۲:۴۸
آخه فرزند ادامه زندگی ماست ولی والدین وظیفه خود را در گذشته انجام داده و در ادامه بقا نسل بآنها دیگر احتیاجی نیست این از زندگی اما بقیه اش به حساسیت انسان بستگی دارد ولی نمی توان انتظار شور و شعف ذاتی در کنارشان داشت.
دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱ ۵:۱۲
سلام
اتفاقا چند وقتی است که در حال فکر کردن به مساله مشابهی هستم: اینکه چطور میشود دورانی که پدر یا مادر احتیاج به پرستاری دارند را به دورانی خوشایند برای هم پدر یا مادر و هم فرزندان تبدیل کرد که نه پدر و مادر موذ ب باشند نه فرزندان احساس
عقب افتادن از زندگی کنند. این پست که خیلی زیبا به این مساله اشارکرده و به دعا ئی زیباتر ختم شده ، آدم رو به این فکر میاندازد که : خدا میداند، شا ید حضرت عباس این شور زندگی را به انسان دادند ولی این ورژن انسان با توجه به اینکه شور زندگی را در خیلی از مراحل زندگی از دست داده است ( به علت دوری از فطرت) در این مورد هم شور زندگی سرکوب شده و شانسی برای بروز ندارد
اتفاقا چند وقتی است که در حال فکر کردن به مساله مشابهی هستم: اینکه چطور میشود دورانی که پدر یا مادر احتیاج به پرستاری دارند را به دورانی خوشایند برای هم پدر یا مادر و هم فرزندان تبدیل کرد که نه پدر و مادر موذ ب باشند نه فرزندان احساس
عقب افتادن از زندگی کنند. این پست که خیلی زیبا به این مساله اشارکرده و به دعا ئی زیباتر ختم شده ، آدم رو به این فکر میاندازد که : خدا میداند، شا ید حضرت عباس این شور زندگی را به انسان دادند ولی این ورژن انسان با توجه به اینکه شور زندگی را در خیلی از مراحل زندگی از دست داده است ( به علت دوری از فطرت) در این مورد هم شور زندگی سرکوب شده و شانسی برای بروز ندارد
دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱ ۱۱:۴
سلام
تامل برانگیز بود و بسیار دلخراش
ب من هم سربزن
تامل برانگیز بود و بسیار دلخراش
ب من هم سربزن

دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱ ۱۱:۴
با سلام....
بهتر است این نگاه زراعتی به اولاد دیگرگون شود، اینکه نهال را میکاریم تا از سایه و میوهاش در آینده استفاده کنیم و از این انتظارات.....و چه خوب است بچه را با یک تلنباری از توقعات خفه نکنیم....اتفاقا آنگونه شاید بهتر جواب بدهد.....اگر لطفی داشته باشد هم برای خودش و هم شما دلنشینتر خواهد شد.....
به طور کل شاید بد نباشد روابط فامیلی را به روابطی دوستانه تبدیل کنیم....یعنی کلا توقع بی حساب کتاب و با حساب کتاب را از میانه برداریم......و البته توقع، به جا و نابجا ندارد......برای اینکه حضورش به طور کلی نامشروع است.....ایجاد واپسزدگی و چندش میکند.....از یک سلام کوچک بگیر و برو تا الی ماشاالله......برای همین فکر میکنم در دین هم، سلام را واجب نکردهاند و فقط پاسخ آنرا واجب میدانند......بطور مثال حضرت محمد معروف است که در سلام پیشدستی میکرده(حتما برای اینکه بدهکار حسابش نکنند)......یا صدقه قبول نمیکرده مگر عنوان هدیه را داشته بوده.....چون صدقه یعنی این چیز را میدهم و مثلا از تو انتظار دعا دارم اما هدیه را وقتی به کسی می دهند که او را دوست میدانند و قاعدتا باید بی انتظاری باشد.......
توقع به نوعی کش دادن زمان است و به خودی خود، همیشه انسان را بین گذشته و آینده نوسان میدهد......مثلا من میدانم که برای فلانی فلان کار را کردهام (گذشته) و بالطبع انتظاردارم عکسالعملی را به تلافی از او دریافت کنم (آینده).....
ممنون
بهتر است این نگاه زراعتی به اولاد دیگرگون شود، اینکه نهال را میکاریم تا از سایه و میوهاش در آینده استفاده کنیم و از این انتظارات.....و چه خوب است بچه را با یک تلنباری از توقعات خفه نکنیم....اتفاقا آنگونه شاید بهتر جواب بدهد.....اگر لطفی داشته باشد هم برای خودش و هم شما دلنشینتر خواهد شد.....
به طور کل شاید بد نباشد روابط فامیلی را به روابطی دوستانه تبدیل کنیم....یعنی کلا توقع بی حساب کتاب و با حساب کتاب را از میانه برداریم......و البته توقع، به جا و نابجا ندارد......برای اینکه حضورش به طور کلی نامشروع است.....ایجاد واپسزدگی و چندش میکند.....از یک سلام کوچک بگیر و برو تا الی ماشاالله......برای همین فکر میکنم در دین هم، سلام را واجب نکردهاند و فقط پاسخ آنرا واجب میدانند......بطور مثال حضرت محمد معروف است که در سلام پیشدستی میکرده(حتما برای اینکه بدهکار حسابش نکنند)......یا صدقه قبول نمیکرده مگر عنوان هدیه را داشته بوده.....چون صدقه یعنی این چیز را میدهم و مثلا از تو انتظار دعا دارم اما هدیه را وقتی به کسی می دهند که او را دوست میدانند و قاعدتا باید بی انتظاری باشد.......
توقع به نوعی کش دادن زمان است و به خودی خود، همیشه انسان را بین گذشته و آینده نوسان میدهد......مثلا من میدانم که برای فلانی فلان کار را کردهام (گذشته) و بالطبع انتظاردارم عکسالعملی را به تلافی از او دریافت کنم (آینده).....
ممنون
دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱ ۱۱:۵۹
به tabkom : مسلما منظور این پست توقع داشتن و متوقع بودن نبوده. سخن ایشان با برداشت شما فرق دارد
دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱ ۱۲:۵۵
سلام
انسان اگر در کیفیت ذاتی خود نباشد همانطور که برای هر کاری بدنبال دلیل میباشد ،که این چیزی جز در نظر گرفتن منافع خود نیست، در مقوله دوست داشتن هم در جستجوی دلیل مبتنی بر منافع خود است حال فرقی نمی کند پدر- مادر باشد و یا کس دیگر.رحم و شفقت در انسان یک کیفیت خودبخودی است که همه را بی هیچ دلیلی در بر می گیرد و متقابلا چیزی هم در ازایش نمی خواهد اما هویت فکری کدامیک از خصلتهای ذاتی انسان را سالم گذاشته که این یکی در امان مانده باشد .در یک عصر تابستان در حیاط خانه در کنار خواهر زاده ها و برادر زاده ها که همه شان ابتدائی و یا راهنمائی بودند نشسته بودم و به حرفهایشان گوش میدادم داشتند از آمال و ارزوهای اینده شان صحبت می کردند رسیدند به آنجا که با این همه مشغله که برای خودمان درست کردیم تکلیف پدر- مارهایمان چه میشود ،معلوم بود که هنوز نمی توانند از آنها دل بکنند، پس ازمشورت و نظر دادن های مختلف به این نتیجه واحد رسیدند که از زمانیکه خودشان پول درآوردند همگی قدری پس انداز کنند تا زمانیکه والدینشان خیلی پیر و از کار افتاده شدند یک مرکز سالمندی مختص خانواده خودشان بسازند و همه پدر مادرها و خاله ها و عمه ها و دائی ها و عمو ها را در آنجا نگهداری کنند وهر روز یکی از آنها موظف به رسیدگی به آنها باشد.و اطمینان خاطر دادند که مواظب من هم خواهند بود. حالا دیگر برای خودشان جوانی شده اند و نمی دانم اکنون نظرشان چیست. واقعا هم از دست دادن چنین عزیزانی که قد عمر آدم با آدم زندگی کرده اند خیلی سخت است اما بسیارسخت تر از آن این است که نمی دانی با نبودن تو ویا بعد از کوچ نهائی تو ،با این زندگی خشن که درک واقع بینانه ای از آن ندارند چه خواهند کرد.
انسان اگر در کیفیت ذاتی خود نباشد همانطور که برای هر کاری بدنبال دلیل میباشد ،که این چیزی جز در نظر گرفتن منافع خود نیست، در مقوله دوست داشتن هم در جستجوی دلیل مبتنی بر منافع خود است حال فرقی نمی کند پدر- مادر باشد و یا کس دیگر.رحم و شفقت در انسان یک کیفیت خودبخودی است که همه را بی هیچ دلیلی در بر می گیرد و متقابلا چیزی هم در ازایش نمی خواهد اما هویت فکری کدامیک از خصلتهای ذاتی انسان را سالم گذاشته که این یکی در امان مانده باشد .در یک عصر تابستان در حیاط خانه در کنار خواهر زاده ها و برادر زاده ها که همه شان ابتدائی و یا راهنمائی بودند نشسته بودم و به حرفهایشان گوش میدادم داشتند از آمال و ارزوهای اینده شان صحبت می کردند رسیدند به آنجا که با این همه مشغله که برای خودمان درست کردیم تکلیف پدر- مارهایمان چه میشود ،معلوم بود که هنوز نمی توانند از آنها دل بکنند، پس ازمشورت و نظر دادن های مختلف به این نتیجه واحد رسیدند که از زمانیکه خودشان پول درآوردند همگی قدری پس انداز کنند تا زمانیکه والدینشان خیلی پیر و از کار افتاده شدند یک مرکز سالمندی مختص خانواده خودشان بسازند و همه پدر مادرها و خاله ها و عمه ها و دائی ها و عمو ها را در آنجا نگهداری کنند وهر روز یکی از آنها موظف به رسیدگی به آنها باشد.و اطمینان خاطر دادند که مواظب من هم خواهند بود. حالا دیگر برای خودشان جوانی شده اند و نمی دانم اکنون نظرشان چیست. واقعا هم از دست دادن چنین عزیزانی که قد عمر آدم با آدم زندگی کرده اند خیلی سخت است اما بسیارسخت تر از آن این است که نمی دانی با نبودن تو ویا بعد از کوچ نهائی تو ،با این زندگی خشن که درک واقع بینانه ای از آن ندارند چه خواهند کرد.
دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱ ۱۴:۳۳
بله محمد آقا......مسلما آقای پانویس هم که دعا کرده منظورش چیزی غیر از توقع و پاسخ خشک به توقع است....میشود آزادانه و از روی عشقی درونی کاری را انجام دادن، که دلنشینتر هم خواهد شد.....روی سخن من با ایشان نبوده.....
مطلب من روشن است......
مطلب من روشن است......
دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱ ۱۴:۴۰
سلام
حضرت عباس ویا همان اباالفضل خودمان فقط زور بازو دارد و فقط هم زبان عربها را می فهمد و قادر به ایجاد یک برگ هم نیست اما حضرت سلیمان همه زبانها را بلد است از باد و پشه گرفته تا زبان دیوان و شیاطین و هر چه ما قبل و ما بعد و مابین اینها مثلا خدا، قرار گرفته و در یک چشم بهم زدن می تواند هر چه خواستی خلق کند و ظاهر کند و جبرئیل و عزرائیل به سرتاسر جهان از برای ماموریت اعزام کند تازه زور زبان بیشتر از زور بازوست و احیانا اگر هم نتوانست از پس خدا برآید که گمان نمی کنم اینطور باشد به زنجیرش می کشد.
حضرت عباس ویا همان اباالفضل خودمان فقط زور بازو دارد و فقط هم زبان عربها را می فهمد و قادر به ایجاد یک برگ هم نیست اما حضرت سلیمان همه زبانها را بلد است از باد و پشه گرفته تا زبان دیوان و شیاطین و هر چه ما قبل و ما بعد و مابین اینها مثلا خدا، قرار گرفته و در یک چشم بهم زدن می تواند هر چه خواستی خلق کند و ظاهر کند و جبرئیل و عزرائیل به سرتاسر جهان از برای ماموریت اعزام کند تازه زور زبان بیشتر از زور بازوست و احیانا اگر هم نتوانست از پس خدا برآید که گمان نمی کنم اینطور باشد به زنجیرش می کشد.
دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱ ۱۵:۹
کار برد یا اباالفضل در جاهای مختلف:
ا....هنگام ورود مهمان
ش...موقع سر کار رفتن
ا...هنگام بلند کردن اجسام سنگین
ق...موقع بستن کفش
ل...موقع پیچ جاده ها
شوکوفیل وقتی شکلات میبیند(به به)
پانویس وقتی میخواهد صحبت را زود تمام کند !!
ا....هنگام ورود مهمان
ش...موقع سر کار رفتن
ا...هنگام بلند کردن اجسام سنگین
ق...موقع بستن کفش
ل...موقع پیچ جاده ها
شوکوفیل وقتی شکلات میبیند(به به)
پانویس وقتی میخواهد صحبت را زود تمام کند !!
دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱ ۱۵:۳۷
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:
لطیفه
میگن یه نفر میره امتحان رانندگی وقتی برمیگرده ازش می پرسن خب چطور بود؟
میگه فضای ماشین خیلی معنوی بود.
میگن یعنی چه که فضا معنوی بود؟
میگه: موقع دور زدن، سر تقاطع، موقع سبقت جناب سرهنگ و اونایی که تو ماشین بودن همش می گفتن یا ابالفضل!! یا قمر بنی هاشم!!
حالا فضای این وب هم خیلی معنوی شده ها!
همین!!!
مرتضی میگه:
لطیفه
میگن یه نفر میره امتحان رانندگی وقتی برمیگرده ازش می پرسن خب چطور بود؟
میگه فضای ماشین خیلی معنوی بود.
میگن یعنی چه که فضا معنوی بود؟
میگه: موقع دور زدن، سر تقاطع، موقع سبقت جناب سرهنگ و اونایی که تو ماشین بودن همش می گفتن یا ابالفضل!! یا قمر بنی هاشم!!
حالا فضای این وب هم خیلی معنوی شده ها!
همین!!!

دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱ ۱۷:۵
«قلب مادر»
داد معشوقه به عاشق پیغام
که کُند مادرِ تو با من جنگ
هر کُجا بیندم از دور کُند
چهره پر چین و جبین پُر آژنگ
با نگاهِ غضب آلود زند
بر دلِ نازکِ من تیرِ خدنگ
مادر سنگدلت تا زندهست
شهد در کامِ من و توست شَرنگ
نشوم یکدل و یکرنگ تو را
تا نسازی دلِ او از خون رنگ
گر تو خواهی به وصالم برسی
باید این ساعت بیخوف و درنگ
روی و سینۀ تنگش بدری
دل برون آری از آن سینۀ تنگ
گرم و خونین به منش باز آری
تا بَرد ز آینۀ قلبم زنگ
عاشقِ بیخرد ناهنجار
نه، بل آن فاسقِ بیعصمت و ننگ
حُرمتِ مادری از یاد ببُرد
خیره از باده و دیوانه ز بنگ
رفت و مادر را افکند به خاک
سینه بدرید و دل آورد به چنگ
قصدِ سرمنزلِ معشوق نمود
دلِ مادر به کفش چون نارنگ
از قضا خورد دمِ در به زمین
و اندکی سُوده شد او را آرنگ
وان دل گرم که جان داشت هنوز
اوفتاد از کف آن بیفرهنگ
از زمین باز چو برخاست نمود
پی برداشتن آن آهنگ
دید کز آن دل آغشته به خون
آید آهسته برون این آهنگ:
«آه دست پسرم یافت خراش
آه پای پسرم خورد به سنگ»
ایرج میرزا
در زندگی خیلی از ماها این کار و مشغله هایش همان معشوقه هامان هستند که حاضریم هر کاری برای آن بکنیم حتی در آوردن بظاهر قلب والدین!
داد معشوقه به عاشق پیغام
که کُند مادرِ تو با من جنگ
هر کُجا بیندم از دور کُند
چهره پر چین و جبین پُر آژنگ
با نگاهِ غضب آلود زند
بر دلِ نازکِ من تیرِ خدنگ
مادر سنگدلت تا زندهست
شهد در کامِ من و توست شَرنگ
نشوم یکدل و یکرنگ تو را
تا نسازی دلِ او از خون رنگ
گر تو خواهی به وصالم برسی
باید این ساعت بیخوف و درنگ
روی و سینۀ تنگش بدری
دل برون آری از آن سینۀ تنگ
گرم و خونین به منش باز آری
تا بَرد ز آینۀ قلبم زنگ
عاشقِ بیخرد ناهنجار
نه، بل آن فاسقِ بیعصمت و ننگ
حُرمتِ مادری از یاد ببُرد
خیره از باده و دیوانه ز بنگ
رفت و مادر را افکند به خاک
سینه بدرید و دل آورد به چنگ
قصدِ سرمنزلِ معشوق نمود
دلِ مادر به کفش چون نارنگ
از قضا خورد دمِ در به زمین
و اندکی سُوده شد او را آرنگ
وان دل گرم که جان داشت هنوز
اوفتاد از کف آن بیفرهنگ
از زمین باز چو برخاست نمود
پی برداشتن آن آهنگ
دید کز آن دل آغشته به خون
آید آهسته برون این آهنگ:
«آه دست پسرم یافت خراش
آه پای پسرم خورد به سنگ»
ایرج میرزا
در زندگی خیلی از ماها این کار و مشغله هایش همان معشوقه هامان هستند که حاضریم هر کاری برای آن بکنیم حتی در آوردن بظاهر قلب والدین!
دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱ ۱۹:۴۷
سلام
میفرماید
آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشهای
وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت
آن نفسی که باخودی بسته ابر غصهای
وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت
آن نفسی که باخودی یار کناره میکند
وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت
آن نفسی که باخودی همچو خزان فسردهای
وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت
ممنون
میفرماید
آن نفسی که باخودی خود تو شکار پشهای
وان نفسی که بیخودی پیل شکار آیدت
آن نفسی که باخودی بسته ابر غصهای
وان نفسی که بیخودی مه به کنار آیدت
آن نفسی که باخودی یار کناره میکند
وان نفسی که بیخودی باده یار آیدت
آن نفسی که باخودی همچو خزان فسردهای
وان نفسی که بیخودی دی چو بهار آیدت
ممنون

دوشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۱ ۲۰:۳۸
خدایا،
کمک کن تا برای پدر و مادرم فرزند خوبی باشم.
شدیدا به کمک ت نیاز دارم.
زمانه بد شده!
- - - - -
حامد26
کمک کن تا برای پدر و مادرم فرزند خوبی باشم.
شدیدا به کمک ت نیاز دارم.
زمانه بد شده!
- - - - -
حامد26
سه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۱ ۱:۳۱
با سقوط دستای ما
در تنم چیزی فرو ریخت
هجرتت اوج صدامو
از فراز شاخه آویخت
ای زلال سبز جاری
جای خوب غسل تعمید
بی تو باید مرد و پژمرد
زیر خاک باغچه پوسید
فصلی که من با تو ما شد
فصل سبز خواهش برگ
فصلی که ما بی تو من شد
فصل خاکستری مرگ
تو بگو جز تو کدوم رود
ناجی لب تشنگی بود
جز تو آغوش کدوم باد
سایه گاه خستگی بود
بی تو باید بی تو باید
تا نفس دارم ببارم
من برای گریه کردن
شونه هاتو کم می یارم
چشم تو با هق هق من
با شکستن آشنا نیست
این شکستن بی صدا بود
هر صدایی که صدا نیست
ای رفیق ناخوشی ها
این خوشی باید بمیره
جز تو همراهی ندارم
تا شب از من پس بگیره
با تو بدرود ای مسافر
هجرت تو بی خطر باد
پر تپش باشه دلی که
خون به رگ های تنم داد












1000 x
در تنم چیزی فرو ریخت
هجرتت اوج صدامو
از فراز شاخه آویخت
ای زلال سبز جاری
جای خوب غسل تعمید
بی تو باید مرد و پژمرد
زیر خاک باغچه پوسید
فصلی که من با تو ما شد
فصل سبز خواهش برگ
فصلی که ما بی تو من شد
فصل خاکستری مرگ
تو بگو جز تو کدوم رود
ناجی لب تشنگی بود
جز تو آغوش کدوم باد
سایه گاه خستگی بود
بی تو باید بی تو باید
تا نفس دارم ببارم
من برای گریه کردن
شونه هاتو کم می یارم
چشم تو با هق هق من
با شکستن آشنا نیست
این شکستن بی صدا بود
هر صدایی که صدا نیست
ای رفیق ناخوشی ها
این خوشی باید بمیره
جز تو همراهی ندارم
تا شب از من پس بگیره
با تو بدرود ای مسافر
هجرت تو بی خطر باد
پر تپش باشه دلی که
خون به رگ های تنم داد












1000 xسه شنبه ۲۳ آبان ۱۳۹۱ ۱۶:۴۵
این حالت پرستاری و مراقبت از فرزند در حیوانات هم به خوبی قابل مشاهد است .اونها هم قبل از تولد به فکر لانه و آشیانه و مراقب از بچه شون هستند چون این حالتی فطری است و لازمه ادامه حیات است .ولی مراقبت از والدین بر میگرده با چگونگی رابطه ای که با اونها داشتیم و شرایط زندگیمون
چهارشنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۱ ۸:۳۶
یک عدد بین 1تا9 انتخاب کن حتما اول انجام بده!جالبه
ضرب در 3 کن
حالا بعلاوه 3 کن
دوباره ضربدر 3 کن
دو رقم این عدد رو با هم جمع کن
عدد بدست اومده اسطوره شما تو زندگیتونه
1-مولانا
2-کریشنا مورتی
3-مصفا
4-افلاطون!
5-حافظ
6-سعدی
7-عطار
8-جامی
9-شوکوفیل
10-ارسطو!
میدونم باورش سخته اما این شخص اسطوره خیلیها بوده!!
ضرب در 3 کن
حالا بعلاوه 3 کن
دوباره ضربدر 3 کن
دو رقم این عدد رو با هم جمع کن
عدد بدست اومده اسطوره شما تو زندگیتونه
1-مولانا
2-کریشنا مورتی
3-مصفا
4-افلاطون!
5-حافظ
6-سعدی
7-عطار
8-جامی
9-شوکوفیل
10-ارسطو!
میدونم باورش سخته اما این شخص اسطوره خیلیها بوده!!
پنجشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۱ ۱۱:۲۴
اینقدر تو مشغولیات خودمون غرق شدیم که غافلیم از اینکه پدر و مادر مان روز به روز به پیری نزدیکتر می شوند و ما در دنیای خویش سرگرمیم.متوجه بیشتر شدن خطوط پیری روی چهره نابشان نمیشویم.متوجه سکوت بیش از پیش شان نمیشویم.متوجه نگرانی هایشان نمیشویم.نمیدانیم که بیش از هر زمان دیگر به ما احتیاج دارند.بیشتر تنهایند و شاید دلواپس تر از همیشه اند ... امان
جمعه ۲۶ آبان ۱۳۹۱ ۰:۴۳
به نظر من نویسنده میخواهد بگوید که رها کردن والدین به در خانه ی سالمندان "ذاتی" نیست. چون عنوان این پست را "مسخ" گذاشته اند.
من پدرم و مادرم را خیلی دوست دارم. ولی بعضی وقت ها "فکر" باعث جدایی ما شده. آنها با خودشناسی دو دله اند. دلشان به سمت خودشناسی میرود ولی در عین حال دقیقا از آن روی گردانند و حتی مرا نیز توصیه به ترک آن میکنند. الخصوص مادر. پدرم زیاد پاپیچ نمیشود.
من پدرم و مادرم را خیلی دوست دارم. ولی بعضی وقت ها "فکر" باعث جدایی ما شده. آنها با خودشناسی دو دله اند. دلشان به سمت خودشناسی میرود ولی در عین حال دقیقا از آن روی گردانند و حتی مرا نیز توصیه به ترک آن میکنند. الخصوص مادر. پدرم زیاد پاپیچ نمیشود.
جمعه ۱۰ آذر ۱۳۹۱ ۲۳:۴۸
آخه توجه به فرزند extention زندگی خود ماست که در ما شوق و شور میآفریند، اما والدین گذشته ما هستند و وظیفه خود را سالها پیش در قبال ادامه بقا انجام داده اند! بقیه اش دہگه sentimentalism ما انسانهاست که خوشبختانه با valor های شخصی در هم آمیخته و بعضی از ما را کنار آنها نگاه میدارد.
نظر شما