سان شان
یکشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۱ ۱۰:۴۷
سلام

بنابراین با توجه به وجود چنین غیرتی که طبق  آیه 25 النساء در نهاد موجودات گذاشته شده چه بیرحمانه رفتار کرده ام وقتیکه جفت پرنده ای که دارم به او خیانت کرد و او تا حد مرگ کتکش زد و نپذیرفتش و من بناچار ازش جدا کردم و دیگر برایش جفتی نیاوردم تا در تنهائی مزه بی جفتی را نوش جان کند. حیوانات هم که هویت فکری ندارند که رفتارم را اینطور توجیه کنم که آن پرنده  از پایگاه  هویت فکری ، از اینکه دید که دیگر دوست داشتنی نیست برای همسرش و تصویری که از خود در ذهن جفتش ایجاد کرده بود بهم ریخته و دست به چنین اعمال خشونت باری زده است. بهر حال خدا مرا ببخشد هر چند که این پرنده هم  صبر ایوب دارد آنهم صبرمنهای انتظار.
tabkom
یکشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۱ ۱۱:۵۵
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان......

فکر می‌کنم  نوع دید و برخورد ما نسبت به حیوانات این نکته را هم شامل می‌شود که ما حیوانات را مجبور و در بند غرایز می‌دانیم و آنها را فاقد اختیار در نظر می‌گیریم....وقتی در یک فیلم شیری را می‌بینیم که به یک گوزن حمله می‌کند و این حیوان بی‌آزار را میدرد، بیشتر حس ترحم به آن گوزن داریم تا نفرت و انزجار از شیر.....
اما وقتی به انسان مراجعه می‌کنیم او را صاحب فهم و قدرت شعور و انتخاب می‌بینیم......و بر همین مبنا توقع و انتظار و قضاوت در ما شکل می‌گیرد.....و این مراتب به سرعت ذهن ما را درمی‌نوردد و یکباره ما را در موقعیتی قرار می‌دهد که نسبت به رفتار و برخوردهای  یک نفر احساس نفرت کنیم یا او را سطحی و دیوانه و دستخوش احساس بدانیم......... و مبنای این برداشت ما هم این می‌شود که او می‌توانسته چنین خصلتهای بد و ضعیفی را نداشته باشد اما تنبلی کرده یا کوتاهی کرده......یا اسیر حرص و شهوت بوده و خود را به دست آنها سپرده در عین حالیکه با قوه اختیار می‌توانسته بهتر از اینها عمل کند....
مثل گربه.....اگر دیده باشید گربه‌هایی که از انسان ترسی ندارند با حالتی چاپلوسانه و میو‌میوکنان خود را به پرو پای آدم می‌مالند جوری که انسان احساس چندش می‌کند و با خود خیال می کند ببین چه جوری دارد خودش را خوار و خفیف می کند؟!...بابا برو برای خودت یک موشی پرنده‌ای شکار کن اینقدر برای یک تکه غذا خودت را ذلیل نکن.......در صورتیکه او دارد با این حرکت شما را به عنوان قلمرو مالکیت خودش در مقابل با سایر همجنسانش نشان می کند و با بوی که از خود روی شما می‌گذارد به دیگران هشدار می‌دهد که به شما نزدیک نشوند چون صاحب دارید.....
منظورم این است که این نگاه از بالا و عام باید شامل این بشود که با قضاوت سرد و یکجانبه تنهایی به قاضی نرویم....من از کجا می‌دانم که فلان کس چه مراحلی را در زندگی گذرانده و چقدر درست و کامل و به موقع گرفته که حالا من از او انتظار دارم درست پس بدهد؟!

ممنون
حدیث
یکشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۱ ۱۷:۱۰
مثل عقاب،بر فراز زندگی .با نگاهی شکارچی.
یلدا
یکشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۱ ۱۹:۲۳
براستی که زندگی و رسوم زندگی حیوانات خیلی خیلی زیباست.
مسلم اینست که من انسان فقط به انسان بدهی شخصیتی دارم و در ترس روانی از او بسر میبرم و خیلی از اعتبارات را فقط در ارتباط با هم نوعان خود است که پیدا میکنیم.
به این دلیل است که  نسبت به جاندارانی که در دادن این هویتها نقشی ندارند اولا اغلب بی تفاوتیم ثانیا از درک واقعیت و زیبائی آنها غافل میمانیم.نه فقط جانوران ما در مقابل کودکان و دیوانگان(جای بحث دارد!) نیز بدلیل نداشتن حس بدهی اینگونه ایم.ا
و اما نقش دمپائی:
بله درست است که ما با نگاهی بدور از تعصب و داوری عشقبازی انسانی را با به اصطلاح دمپائی صفت ندهیم ولی واقعیت آسیبی است که خود انسان از آن به اصطلاح دمپائی میبیند!
خروس یا هر حیوان دیگر بعد از عمل بعید است ادامه فکر و خیال بافی داشته باشد(البته باید بحق جای آن خروس بود و فرمایش کرد!!) ولی در مورد من انسان بدین گونه نمیباشد و این افکار و خیالات با معشوقه خیالی جز اینکه از واقعیتهای اطرافش دورش کند  کار دیگری نمیکند.این قضیه متاسفانه زیاد دیده و شنیده میشود بخصوص در سنین نوجوانی که مثال دختر یا پسری عاشق فلان هنرپیشه شده و بدون ارتباط عاطفی واقعی با او خیال بافی هائی میکند بمانند همان دمپائی ! و این جز زیان روحی و حتی جسمی چیزی بدنبال نخواهد داشت.
فکر میکنم همه اغلب ما در بافته شدن این خیالات به افراد کمک میکنیم و آسیب میرسانیم.
شوکوفیل
یکشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۱ ۱۹:۴۲
محسن عزیز اگر حرفها و اس ام اس های این خانم توجه شما را جلب نکرده پس چرا نزد دوستان  عنوان میکنی؟!
اگر به گفته خودت ارتباطی نبوده و مهم نبوده که اصلا مطرحش نمیکردی!
شاید هم بگونه ای خاص که مختص ما خلایق اشرف است خواسته ای بگویی که ببینید دوستان من چه عاشق پیشه هائی که ندارم!
بیا و به حرف پانویس دقت کن و زیبائی و لطافت  و سادگی را بنگر و کاری کن که خدا و خلقش راضی شوند که نه تو صغری و کبری بچینی و نه مخ پانویس عزیز را بکار بگیری!!
البته بیانات سپیده خانم متین و درست ولی محسن جان تو به نوعی خاص بخاطر خودت به آن خانم ظلم میکنی.
ما اشرف مخلوقات بس عجیب الخلقه ایم!!!
جدفنس
دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۱ ۱:۲۱
اگر سگی پارس کند ذهن مرا تحریک نمیکند. ولی اگر دو نفر داد بزنند و دشنام دهند ذهن مرا تحریک میکنند. شاید علت خشم ما به آن دو نفر همین باشد. اینکه آنها ممکن است ما را بیچاره کنند.
گفت پیغمبر احمق هرکه هست
او عدوی ماست و غول رهزنست
ساناز
دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۱ ۶:۴۳
کاش عکس دو نفره با خروس را می گذاشتید.
امید که ما نیز همچون عقاب از اوج به زندگی نگاه کنیم.
!
دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۱ ۸:۵۵
از تنهایی آدم ها دلم میگیرد
چون تنهایی شان به آنها احساس غم می دهد
یلدا
دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۱ ۱۲:۱۷
در شرابم چیز دیگر ریختی درریختی
باده تنها نیست این آمیختی آمیختی
بار دیگر توبه ها را سوختی درسوختی
بار دیگر فتنه را انگیختی انگیختی
چون بدیدم در سرم سودای تو سودای تو
آمدی در گردنم آویختی آویختی
طره های مشک را دربافتی دربافتی
تارهای صبر را بگسیختی بگسیختی
تو اگر منکر شدی گویم نشان گویم نشان
مشک بر شعر سیه می بیختی می بیختی
ای قدح رخسار من افروختی افروختی
وی غم آخر از دلم بگریختی بگریختی
امین
دوشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۱ ۲۰:۴۰
سلام
بله ! جان عزیز،
تنهایی بسیار بسیار زیبا و لطیف است و حیف است که انسان در زندگیش این را درک نکنه!

سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۱ ۲:۹
هر وقت ما قضاوت را کنار بگذاریم، دنیا را وسیع تر و باز تر خواهیم یافت.
بدر میگم که دیوار بشنوه
محمد صالح
سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۱ ۴:۳۰
"به سانفرانسیسکو بردن دمپایی" یعنی چی؟ آن این یک کنایه است؟ اگر کنایه است از کجا آمده؟(داستانش چیست؟)
مهدی
سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۱ ۵:۲
همین الآن رفتم یوتیوب و سرچ کردم:
children game
ویدئو های جالبی پیدا شد.
کودکان آدم های باحالی هستند. من الآن خیلی حالم بیحال بود گفتم تا یه یه روزی کلا بیخیال شوم و به قول معروف جیلی سخت نگیرم و "اندک اندک" جهد کنم. الآن بنده در زمستان خلوت به سر میبرم. البته به نظر من خلوت به معنی صرف تنها بودن نیست. بلکه به معنای "آزاد بودن و جدی بودن" است. هر وقت شما از لحاظ بیرونی راحت و آزاد بودید و از لحاظ خودشناسی هم جدیت به خرج دادید و افکار رو مشاهده کردید این اسمش خلوته. خوب خلاصه الآن دارم جای شما خالی میسوزم! انشالله فردا باز هم یکی از جلسات رو گوش خواهم داد. بعدش هم با دوستانم خواهم بود. دوستان کودکم. هستی و کوثر!
من که میدانم آخر خلوت چیست. پس بذار هر زجری هست بیاد. خیالی نیست.
tabkom
سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۱ ۱۲:۸
با سلام به محمد صالح گرامی...

می‌خواستم بگویم در گوگل سرچ کنی اما همه جا به همین اصطلاح اشاره شده بود و جایی توضیحی نداده بودند.....

"سانفراسیسکو رفتن" اشاره به عمل جنسی ورابطه جنسی دارد، البته ظاهر کلمات هیچ ربطی ندارد اما از بعد از پخش سریال دائی جان ناپلئون (سریالی بر اساس رمانی با همین نام، نوشته ایرج پزشکزاد) در زمان شاه، تکیه کلام اسداله میرزا که نقش او را پرویز صیاد بازی می‌کرد، (شخصی مجرد با شخصیتی هوسران و بی‌پروا) همین سانفرانسیسکو رفتن و سانفرانسیسکو بردن بود......
...!
سه شنبه ۳۰ آبان ۱۳۹۱ ۲۱:۵۸
راستی یه سوال؛
اگه یه وقت راه سانفرانسیسکو بسته بود میشه بری لس آنجلس؟!
همین
محراب
چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۱ ۲:۱۵
so true....
محمد صالح
چهارشنبه ۱ آذر ۱۳۹۱ ۴:۳۳
سلام. ممنون.
شقايق
شنبه ۹ دی ۱۳۹۱ ۱۲:۲
فكر كنم كمي زود قضاوت كرديد
چون بايد حرفهاي طرف مقابل رو هم شنيد
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد