۳۰؍۸؍۱۳۹۱ ۱۹:۴۱
با سلام
این فایل صوتی از جلسه 149 جلسات شرح مثنوی فایل C از دقیقه 25 به بعد گزیده شده........
این فایل صوتی از جلسه 149 جلسات شرح مثنوی فایل C از دقیقه 25 به بعد گزیده شده........
۱؍۹؍۱۳۹۱ ۱:۲۷
درسته، چه حرفت درست باشه و چه نباشه، وقتی از تجربه تو نشاَت گرفته و در جانت ریشه داره، محکم سر جای خودش است و با هیچ بادی نمی لرزه!
۱؍۹؍۱۳۹۱ ۱۵:۳۶
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان...
پای استدلالیان چوبین بُوَد
پای چوبین سخت بی تمکین بود
استدلالیان فکر می کنم کسانی باشند که با حرف و کلام و و در نهایت بازیهای کلامی خود را مشغول میکنند و کمتر دست به عمل و آزمایش میزنند.....مثلا در تعریف و توضیح چگونگی مزهی شیرین حلوایی گرم و تازه و مرطوب از روغنی که در بشقاب مقابل دارند دو ساعت دلیل و برهان میآورند و داد سخن را میپردازند، اما همت نمیکنند با سرانگشت ِ تجربه حداقل یک ناخنک ِ کوچکی از حس، بر واقعیت ِ حلوا بزنند........
بی تمکین است یعنی فرمان نمیبرد.....وقتی من به او میگویم راه برو نمیرود.....یعنی استدلال، راه نمیبرد....وقتی هم راه نبرد، به مقصدی نمیرساند بنابراین راه به جائی ندارد...در جا مانده است......نقطه مقابل پای چوبین، پای واقعیست.....یعنی همین پایی که آنرا حس میکنی و زنده است و وقتی به او فرمان میدهی حرکت میکند و ترا به سمتی که میخواهی میبرد....یعنی تجربهی عملی و شخصی.....یعنی حلوای تنتنانی، تا نخوری ندانی!....حالا یعنی من خودم خوردم و میدانم؟!!
آه که گفتن و نوشتن چقدر راحت است و عمل کردن، چه مشکل!!
ممنون
پای استدلالیان چوبین بُوَد
پای چوبین سخت بی تمکین بود
استدلالیان فکر می کنم کسانی باشند که با حرف و کلام و و در نهایت بازیهای کلامی خود را مشغول میکنند و کمتر دست به عمل و آزمایش میزنند.....مثلا در تعریف و توضیح چگونگی مزهی شیرین حلوایی گرم و تازه و مرطوب از روغنی که در بشقاب مقابل دارند دو ساعت دلیل و برهان میآورند و داد سخن را میپردازند، اما همت نمیکنند با سرانگشت ِ تجربه حداقل یک ناخنک ِ کوچکی از حس، بر واقعیت ِ حلوا بزنند........
بی تمکین است یعنی فرمان نمیبرد.....وقتی من به او میگویم راه برو نمیرود.....یعنی استدلال، راه نمیبرد....وقتی هم راه نبرد، به مقصدی نمیرساند بنابراین راه به جائی ندارد...در جا مانده است......نقطه مقابل پای چوبین، پای واقعیست.....یعنی همین پایی که آنرا حس میکنی و زنده است و وقتی به او فرمان میدهی حرکت میکند و ترا به سمتی که میخواهی میبرد....یعنی تجربهی عملی و شخصی.....یعنی حلوای تنتنانی، تا نخوری ندانی!....حالا یعنی من خودم خوردم و میدانم؟!!
آه که گفتن و نوشتن چقدر راحت است و عمل کردن، چه مشکل!!
ممنون
۲؍۹؍۱۳۹۱ ۸:۳۳
سلام
انسان همیشه درد و یا دغدغه پا در هوا بودن روحی روانیش را در دل دارد اما با مخدرات گوناگون که از محیط و جامعه به او تزریق میشود این درد را تخدیر می کند تا حالش خوش شود اما درمان نمی شود هیچ ،بدتر و بدتر هم میشود خوشبختانه انسانهای آگاهی هستند که از طریق آنها بتوان حقایقی را در مورد علت بدبختی و فلاکت و ملالت بشر دریافت کرد وگرنه مجبور میشد مثل بودا خانه و کاشانه را ترک کرده و به جنگلها پناه ببرد و یا تا زمان کوچ از دنیا بدبختی ها را تحمل کند . وقتی انسان بطریقی متوجه میشود که دلیل بیماریش همین هستی موهومی "خود" یا نفس میباشد که شبانه روز با هزار جان کندن در تر و خشک کردن آن می کوشد و به آگاهیهائی در رابطه با خصوصیات آن و نحوه خلاصی از آن دست پیدا می کند ، اختیار با خودش است که آنرا بعنوان یک نظام فکری و یا عقیده در ذهن نگهدارد و هیچ کاری در ارتباط با آن انجام ندهد ویا اگر که جدی باشد فوری دست بکار میشود که جان و روانش را از دست این جرثومه فساد خلاص کند چرا که مسلم است که با حلوا حلوا گفتن دهان شیرین نمی شود بلکه بایستی این حلوای آگاهی نفس کش را نوش جان کرد ، چشید ، و در زیر نور آن بدرستی و بروشنی ،نفس و اعوان و انصارش را در درون مشاهده کرد تا با عمق جان دریابد که این مطالب آگاهی بخش برای مشغولیت و ورزش دادن به ذهن ، برای پز دادن به دیگران بیان نشده بلکه بایستی به آنها عمل کند چنین کسی وقتی تاثیر این داروی شفا بخش را در درون مشاهده نمود و آثار آن را در زندگی بیرونیش دید دیگر برایش اهمیتی ندارد که کسی این خط مشی زندگی را قبول داشته باشد و یا انکارش کند چون بروی مثل روز روشن است این غذای آگاهی که خورده ، تبدیل به جان میشود اصلا متوجه میشود که این شیر جگر خواره آگاهی از ازل در درونش بوده ، از اول همین آگاهی بوده و بس اما زنگار نفس روی آنرا را پوشانده است که این را جز از طریق انسانهای آگاه متوجه نخواهد شد.
انسان همیشه درد و یا دغدغه پا در هوا بودن روحی روانیش را در دل دارد اما با مخدرات گوناگون که از محیط و جامعه به او تزریق میشود این درد را تخدیر می کند تا حالش خوش شود اما درمان نمی شود هیچ ،بدتر و بدتر هم میشود خوشبختانه انسانهای آگاهی هستند که از طریق آنها بتوان حقایقی را در مورد علت بدبختی و فلاکت و ملالت بشر دریافت کرد وگرنه مجبور میشد مثل بودا خانه و کاشانه را ترک کرده و به جنگلها پناه ببرد و یا تا زمان کوچ از دنیا بدبختی ها را تحمل کند . وقتی انسان بطریقی متوجه میشود که دلیل بیماریش همین هستی موهومی "خود" یا نفس میباشد که شبانه روز با هزار جان کندن در تر و خشک کردن آن می کوشد و به آگاهیهائی در رابطه با خصوصیات آن و نحوه خلاصی از آن دست پیدا می کند ، اختیار با خودش است که آنرا بعنوان یک نظام فکری و یا عقیده در ذهن نگهدارد و هیچ کاری در ارتباط با آن انجام ندهد ویا اگر که جدی باشد فوری دست بکار میشود که جان و روانش را از دست این جرثومه فساد خلاص کند چرا که مسلم است که با حلوا حلوا گفتن دهان شیرین نمی شود بلکه بایستی این حلوای آگاهی نفس کش را نوش جان کرد ، چشید ، و در زیر نور آن بدرستی و بروشنی ،نفس و اعوان و انصارش را در درون مشاهده کرد تا با عمق جان دریابد که این مطالب آگاهی بخش برای مشغولیت و ورزش دادن به ذهن ، برای پز دادن به دیگران بیان نشده بلکه بایستی به آنها عمل کند چنین کسی وقتی تاثیر این داروی شفا بخش را در درون مشاهده نمود و آثار آن را در زندگی بیرونیش دید دیگر برایش اهمیتی ندارد که کسی این خط مشی زندگی را قبول داشته باشد و یا انکارش کند چون بروی مثل روز روشن است این غذای آگاهی که خورده ، تبدیل به جان میشود اصلا متوجه میشود که این شیر جگر خواره آگاهی از ازل در درونش بوده ، از اول همین آگاهی بوده و بس اما زنگار نفس روی آنرا را پوشانده است که این را جز از طریق انسانهای آگاه متوجه نخواهد شد.
نظر شما