دوشنبه ۶ آذر ۱۳۹۱ ۳:۸
سلام
"میخواستم پاشم جفت پا برم تو شیکمش"
پانویس، ما را که از خنده کشتی.

"میخواستم پاشم جفت پا برم تو شیکمش"
پانویس، ما را که از خنده کشتی.

دوشنبه ۶ آذر ۱۳۹۱ ۸:۳۵
سلام
قدیم قدیما که سواد آموزی کفر بود و آدم را از دین و ایمان می انداخت پدر بزرگ بنده پنهانی ودوراز چشم متدیننان جامعه از تبریز معلم خصوصی می آورده تا در منزل به فرزندانش سواد بیاموزد که آخرش هم لو میرود که فلانی بهائی آورده توی خانه اش . خوب حالا می بینم بنده خدا های مومن هیچ تقصیر نداشتند چون بنده هم تا زمانیکه این سواد خودشناسی را نداشتم مثل بچه آدم روزه میگرفتم ، نماز میخواندم ، در مراسم عزاداری ائمه و انبیا شرکت دو آتشه داشتم که حالم خوش شود ، که از زندگی لذت ببرم ، واقعا هم حالم را خوش میکردند ، وچقدرهم حریص بودم که در مراسم و آئین های مذهبی تمامی ادیان توحیدی و غیر توحیدی شرکت کنم ، به کلیسا و معابدشاند بروم و خدایانشان را از آن خود کنم ، با خدایان دست نیافتنی قلل پر برف ، راز و نیاز کنم ، بخصوص خدایان سرخپوستها که همیشه چقدر دلم میخواست بروم با آنها زندگی کنم اما از وقتی که ناپرهیزی کردم و این سواد کفار به مغز و روح و روانم ریخته شد دین و مذهبم شده دل ، یعنی اگر دلم خوش باشد نماز میخوانم، حال روانی خوش داشته باشم روزه می گیرم، شاد و شنگول باشم به دیدن هیئت های عزاداری میروم و گرنه باید زانوی غم وخاموشی بغل گرفت تا بلکه گشایشی در کاردرون حاصل شود ، تا دل و دماغ کاری را پیدا کرد. خدایا سپردمت به خودت ، خودت میدانی چه کنی با کسانی که تو را از من گرفتند. البته ناشکر نیستم حلیم و قیمه و عدس پلویش هنوز هم همانست.
قدیم قدیما که سواد آموزی کفر بود و آدم را از دین و ایمان می انداخت پدر بزرگ بنده پنهانی ودوراز چشم متدیننان جامعه از تبریز معلم خصوصی می آورده تا در منزل به فرزندانش سواد بیاموزد که آخرش هم لو میرود که فلانی بهائی آورده توی خانه اش . خوب حالا می بینم بنده خدا های مومن هیچ تقصیر نداشتند چون بنده هم تا زمانیکه این سواد خودشناسی را نداشتم مثل بچه آدم روزه میگرفتم ، نماز میخواندم ، در مراسم عزاداری ائمه و انبیا شرکت دو آتشه داشتم که حالم خوش شود ، که از زندگی لذت ببرم ، واقعا هم حالم را خوش میکردند ، وچقدرهم حریص بودم که در مراسم و آئین های مذهبی تمامی ادیان توحیدی و غیر توحیدی شرکت کنم ، به کلیسا و معابدشاند بروم و خدایانشان را از آن خود کنم ، با خدایان دست نیافتنی قلل پر برف ، راز و نیاز کنم ، بخصوص خدایان سرخپوستها که همیشه چقدر دلم میخواست بروم با آنها زندگی کنم اما از وقتی که ناپرهیزی کردم و این سواد کفار به مغز و روح و روانم ریخته شد دین و مذهبم شده دل ، یعنی اگر دلم خوش باشد نماز میخوانم، حال روانی خوش داشته باشم روزه می گیرم، شاد و شنگول باشم به دیدن هیئت های عزاداری میروم و گرنه باید زانوی غم وخاموشی بغل گرفت تا بلکه گشایشی در کاردرون حاصل شود ، تا دل و دماغ کاری را پیدا کرد. خدایا سپردمت به خودت ، خودت میدانی چه کنی با کسانی که تو را از من گرفتند. البته ناشکر نیستم حلیم و قیمه و عدس پلویش هنوز هم همانست.
دوشنبه ۶ آذر ۱۳۹۱ ۱۳:۳۹
فکر میکنم ده یا دوازده ساله بودم که گرایش به مذهب و امور به ظاهر معنوی در دلم افتاد.....هر چه بود تعاریفی که از بزرگان دین میشد برایم جذاب بود.....و با کنجکاوی پیگیر موضوعات میشدم و به تدریج در راستای این مسائل شروع به جستجو کردم و سعی میکردم با الگوبرداری تا جائی که عقلم میرسید خود را تطبیق بدهم.....و مثل هر کاری که از بچگی عادت دارم خیلی جدی بگیرم و کار را لنگ نگذارم، در این زمینه هم شروع کردم به فعالیت و مشارکت.....از مسجد و هیئت و نماز جماعت و جلسات قرائت و آموزش قرآن بگیر برو تا مراسم ماه رمضان و محرم....
یکی از برادرهای کوچکتر خود را هم در این راه همراه کرده و کم و بیش مراقب بودم که زیر درروئی نکند و نماز و روزه خود را به جا بیاورد....تیغم که به بزرگترها نمیبرید و تازه گاهی هم با پیشوند شیخ و آشیخ و از این دست القاب، شاید مورد شوخی و تا حدودی تمسخر آنها واقع میشدم....
یادم میآید پانزده ساله بودم و ماه محرم به زمستان افتاده بود و دریک بعد از ظهر تاسوعا هیئت زنجیرزنی ما را، برای شام نذری به خانهای دعوت کرده بودند.....من زنجیر میزدم و برادر کوچکترم پرچم به دست داشت....خانهی صاحب نذر کوچک بود و دسته زنجیرزنی را نمیتوانست یکباره پای سفره ببرد....ناچار باید داخل کوچه منتظر میشدیم و مدام زنجیر میزدیم و نوحه میخواندیم تا اهل هیئت در گروههای بیست و یا سی نفره بروند شام بخورند و بیایند بیرون تا نوبت به نفرات بعدی برسد.....خلاصه کار به درازا کشید و من محکم و پابرجا زنجیر میزدم و جواب نوحه را میدادم و اصلا از یاد برده بودم که برادر کوچکترم در چه حال و روزی به سر میبرد که یکباره دیدم از جلوی دسته به طرف من که در انتهای گروه بودم، در حالیکه میدوید و فرار میکرد سروکلهاش پیدا شده......من را میگی؟ پریدم جلوش را گرفتم و گفتم کجا داری میری....پرچم را چکار کردی؟!!.....نگو گرسنگی و سرما به او فشار آورده و خلاصه پُست خود را ترک کرده بود....جواب داد : ولم کن برم....مُردم از سرما و گشنگی....و من هم او را گذاشتم برود چون هیچ جوابی که او را قانع کند نداشتم....البته جواب داشتم اما جوابهایی که داشتم به درد خودم میخورد.....
و آخرش هم یادم نیست خودم آنجا شام خوردم یا نه؟!
یکی از برادرهای کوچکتر خود را هم در این راه همراه کرده و کم و بیش مراقب بودم که زیر درروئی نکند و نماز و روزه خود را به جا بیاورد....تیغم که به بزرگترها نمیبرید و تازه گاهی هم با پیشوند شیخ و آشیخ و از این دست القاب، شاید مورد شوخی و تا حدودی تمسخر آنها واقع میشدم....
یادم میآید پانزده ساله بودم و ماه محرم به زمستان افتاده بود و دریک بعد از ظهر تاسوعا هیئت زنجیرزنی ما را، برای شام نذری به خانهای دعوت کرده بودند.....من زنجیر میزدم و برادر کوچکترم پرچم به دست داشت....خانهی صاحب نذر کوچک بود و دسته زنجیرزنی را نمیتوانست یکباره پای سفره ببرد....ناچار باید داخل کوچه منتظر میشدیم و مدام زنجیر میزدیم و نوحه میخواندیم تا اهل هیئت در گروههای بیست و یا سی نفره بروند شام بخورند و بیایند بیرون تا نوبت به نفرات بعدی برسد.....خلاصه کار به درازا کشید و من محکم و پابرجا زنجیر میزدم و جواب نوحه را میدادم و اصلا از یاد برده بودم که برادر کوچکترم در چه حال و روزی به سر میبرد که یکباره دیدم از جلوی دسته به طرف من که در انتهای گروه بودم، در حالیکه میدوید و فرار میکرد سروکلهاش پیدا شده......من را میگی؟ پریدم جلوش را گرفتم و گفتم کجا داری میری....پرچم را چکار کردی؟!!.....نگو گرسنگی و سرما به او فشار آورده و خلاصه پُست خود را ترک کرده بود....جواب داد : ولم کن برم....مُردم از سرما و گشنگی....و من هم او را گذاشتم برود چون هیچ جوابی که او را قانع کند نداشتم....البته جواب داشتم اما جوابهایی که داشتم به درد خودم میخورد.....
و آخرش هم یادم نیست خودم آنجا شام خوردم یا نه؟!
دوشنبه ۶ آذر ۱۳۹۱ ۲۱:۲۱
مطلب بسیار جالب و نام آب و سبو نیز!
یکی از نکاتی که از زمان نوجوانی تا کنون با دوستان میاندیشیدیم و بحث میکردیم همین قضیه عاشورا بوده و هست و اینکه براستی چرا سعی میشود همیشه و هر وقت از این قضیه طوری استفاده شود که جز غم و ماتم و عزا و گریه چیزی عایدمان نشود؟
البته لازم بذکر است گریه و زاری در زمان ما و نسل گذشتگانمان بوده وگرنه که ماشاالله به جوانان امروزی که جای شکرش باقیست با روی خوش و لباس آراسته چنان به نوحه ها گوش میدهند و قیمه میخورند که بقول یکی از اعضای خانواده ح...پارتی آمده اند!
به هر حال چه گریه و ماتم باشد چه نوعی تفریح و بازی برای نسل امروز صحبت اینست که چرا پیام و اصل مطلب را نمیگویند و نمیگیریم؟!
آزادگی و از خود گذشتن و از دارایی و خانواده که جزیی مهم از داشته های هر شخص است در راه حقیقت مهمترین پیام عاشورا بوده و این حقیقت و آزاده بودن مسلما نه بنفع جامعه است نه بنفع من و تو که اجزای جامعه ایم!
ولی گریه و لابه و ماتمکده ها ! چنان تورا گیج و خسته و تخلیه انرژی میکنند که دیگر مغزی برای تفکر و دریافت حقیقت نمیگذارد!
در این زمینه ها صحبتها و اشعار فراوانی ست (چه تایید و چه تکذیب)
واقعا که چقدر سخن زیبایی بصورت نظم گفته است که ای انسان غافل از خویش اگر ناراحتی و عزایی باشد ازان من و تو است که چطور غافلانه در پی منیت و زندگی کاذب دادنش هستیم!
بر دل و دین خرابت نوحه کن
که نمیبیند جز این خاک کهن!
یکی از نکاتی که از زمان نوجوانی تا کنون با دوستان میاندیشیدیم و بحث میکردیم همین قضیه عاشورا بوده و هست و اینکه براستی چرا سعی میشود همیشه و هر وقت از این قضیه طوری استفاده شود که جز غم و ماتم و عزا و گریه چیزی عایدمان نشود؟
البته لازم بذکر است گریه و زاری در زمان ما و نسل گذشتگانمان بوده وگرنه که ماشاالله به جوانان امروزی که جای شکرش باقیست با روی خوش و لباس آراسته چنان به نوحه ها گوش میدهند و قیمه میخورند که بقول یکی از اعضای خانواده ح...پارتی آمده اند!
به هر حال چه گریه و ماتم باشد چه نوعی تفریح و بازی برای نسل امروز صحبت اینست که چرا پیام و اصل مطلب را نمیگویند و نمیگیریم؟!
آزادگی و از خود گذشتن و از دارایی و خانواده که جزیی مهم از داشته های هر شخص است در راه حقیقت مهمترین پیام عاشورا بوده و این حقیقت و آزاده بودن مسلما نه بنفع جامعه است نه بنفع من و تو که اجزای جامعه ایم!
ولی گریه و لابه و ماتمکده ها ! چنان تورا گیج و خسته و تخلیه انرژی میکنند که دیگر مغزی برای تفکر و دریافت حقیقت نمیگذارد!
در این زمینه ها صحبتها و اشعار فراوانی ست (چه تایید و چه تکذیب)
واقعا که چقدر سخن زیبایی بصورت نظم گفته است که ای انسان غافل از خویش اگر ناراحتی و عزایی باشد ازان من و تو است که چطور غافلانه در پی منیت و زندگی کاذب دادنش هستیم!
بر دل و دین خرابت نوحه کن
که نمیبیند جز این خاک کهن!
دوشنبه ۶ آذر ۱۳۹۱ ۲۲:۳۵
دیروز که سر کار بودم (کار ما تعطیلی نداره!) آشپز مربوطه خاطره ای تعریف کرد که گفتم بد نیست شما هم بدونین:
میگفت روز تاسوعا جایی رفته بوده که باید طبق شغلش غذا درست میکرده و اینبار غذای نذری!خانم صاحب خانه کلی برنج تایلندی (حدود صد کیلو) سپرده بود دست آشپز و از طفلک خواسته بود اونو خوب بپزه و مرغش هم از بیرون تهیه کنه و نذری بده دست مردم.آشپز مربوطه میگه گفتم خانم جان این برنج خوبی نیست و اونجور که شما میخواهین در نمیاد و شفته میشه ولی خانم اصرار داشت که باید همین برنج باشه اونهم با پخت عالی!خلاصه بگم میگفت هر کار و فنی بلد بود پیاده کرد ولی شفته شد!آخر کار از خانم یه پارچه بزرگ و تمیز خواست که مثلا برنج دم بکشه و کمی آبگیری بشه تا بهتر شه ولی خانم بجای اون چند دسته روزنامه دستش داد و گفت از اون بجای دم کنی استفاده کنه!و ناچارا استفاده شد!
آقای آشپز تعریف میکرد در حالیکه خانم صاحب خانه کنارش ایستاده بوده در قابلمه رو بر میداره و همین طور روزنامه هارو که یه دفعه میبینه خانم شروع میکنه به جیغ کشیدنهای بلند و رو سر و کله خودش زدن!
میگه کلی ترسیده بوده و فکر کرده بخاطر برنج شفته اس ولی دید که همه دور خانم جمع شدن و خانم با جیغ و داد داره میگه ببینید رو برنج نقش بسته یا حسین!!!!
(نقشای نوشته های روزنامه که هیچم معلوم نبود چیه!!)
خلاصه میگه ظرف چند دقیقه ملت حمله کردن و برنج شفته رو تازه بدون مرغ جهت تبرک بردند!!ببینید چطور گوش دراز گیر میاورند!!
منظور از اینهمه پر گویی این بود که پانویس عزیزم تا زمانیکه خرافات بر اندیشه ما حکم رواست چه بدانیم فلان بزرگوار کجا دفن است و چه بدانیم فلان قضیه تاریخی تا چه حد راست و دروغ است فرقی ندارد.
هویت فکری ما بر اساس خرافات نقش بسته چه خرافات دینی چه خرافات منیتی!!
در آخر تکه آخر پادکست اخیر از فیلم زیبای سوته دلان است



میگفت روز تاسوعا جایی رفته بوده که باید طبق شغلش غذا درست میکرده و اینبار غذای نذری!خانم صاحب خانه کلی برنج تایلندی (حدود صد کیلو) سپرده بود دست آشپز و از طفلک خواسته بود اونو خوب بپزه و مرغش هم از بیرون تهیه کنه و نذری بده دست مردم.آشپز مربوطه میگه گفتم خانم جان این برنج خوبی نیست و اونجور که شما میخواهین در نمیاد و شفته میشه ولی خانم اصرار داشت که باید همین برنج باشه اونهم با پخت عالی!خلاصه بگم میگفت هر کار و فنی بلد بود پیاده کرد ولی شفته شد!آخر کار از خانم یه پارچه بزرگ و تمیز خواست که مثلا برنج دم بکشه و کمی آبگیری بشه تا بهتر شه ولی خانم بجای اون چند دسته روزنامه دستش داد و گفت از اون بجای دم کنی استفاده کنه!و ناچارا استفاده شد!
آقای آشپز تعریف میکرد در حالیکه خانم صاحب خانه کنارش ایستاده بوده در قابلمه رو بر میداره و همین طور روزنامه هارو که یه دفعه میبینه خانم شروع میکنه به جیغ کشیدنهای بلند و رو سر و کله خودش زدن!
میگه کلی ترسیده بوده و فکر کرده بخاطر برنج شفته اس ولی دید که همه دور خانم جمع شدن و خانم با جیغ و داد داره میگه ببینید رو برنج نقش بسته یا حسین!!!!
(نقشای نوشته های روزنامه که هیچم معلوم نبود چیه!!)
خلاصه میگه ظرف چند دقیقه ملت حمله کردن و برنج شفته رو تازه بدون مرغ جهت تبرک بردند!!ببینید چطور گوش دراز گیر میاورند!!
منظور از اینهمه پر گویی این بود که پانویس عزیزم تا زمانیکه خرافات بر اندیشه ما حکم رواست چه بدانیم فلان بزرگوار کجا دفن است و چه بدانیم فلان قضیه تاریخی تا چه حد راست و دروغ است فرقی ندارد.
هویت فکری ما بر اساس خرافات نقش بسته چه خرافات دینی چه خرافات منیتی!!
در آخر تکه آخر پادکست اخیر از فیلم زیبای سوته دلان است



چهارشنبه ۸ آذر ۱۳۹۱ ۱۸:۸
همه اسطوره ها پایه حقیقی دارند و لا اقل ہک پیغام معنوی. اما برداشت داستانیشان جمع را بیشتر جذب میکند.
پنجشنبه ۹ آذر ۱۳۹۱ ۲:۴۲
عشق بعضی وقتها از درد دوری بهتر است
بیقرارم کرده و گفته صبوری بهتر است
توی قرآن خواندهام... یعقوب یادم داده است:
دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است
نامههایم چشمهایت را اذیت میکند
درددل کردن برای تو حضوری بهتر است
چای دم کن... خستهام از تلخی نسکافهها
چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است
من سرم بر شانهات؟.. یا تو سرت بر شانهام؟..
فکر کن آقا، اگر باشم چه جوری بهتر است؟
بیقرارم کرده و گفته صبوری بهتر است
توی قرآن خواندهام... یعقوب یادم داده است:
دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است
نامههایم چشمهایت را اذیت میکند
درددل کردن برای تو حضوری بهتر است
چای دم کن... خستهام از تلخی نسکافهها
چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است
من سرم بر شانهات؟.. یا تو سرت بر شانهام؟..
فکر کن آقا، اگر باشم چه جوری بهتر است؟
جمعه ۱۰ آذر ۱۳۹۱ ۱۵:۴۹
ن عزیز :
چقدر این شعر زیبا است
ممنون از این حسن سلیقه
خیلی خیلی بر دل نشست
چقدر این شعر زیبا است
ممنون از این حسن سلیقه
خیلی خیلی بر دل نشست
چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۱ ۰:۴۸
شنیدم که می گفت :
شما اگر بتوانید در این عصر (... مثل آن(!) سرزمین که انواع ...) همین حالی كه دارید نگهدارید و خراب نشوید (ملامت واکنش(... بودم، با اینکه در نوجوانی اهل ..)) خدای تعالی درها را به سوی شما باز میكند.
عرصه را تنگ نمودم همه درها ببستم مسجد و میخانه حرام کردم که حسینی کنی به بیابان بلا , که شاید به لطف حق خنجربه کام گلو رسد
لیک ترک بلا نمودی و راهی شام شدی .
تا علی خانه نشین نشد ولی نشد .
شما اگر بتوانید در این عصر (... مثل آن(!) سرزمین که انواع ...) همین حالی كه دارید نگهدارید و خراب نشوید (ملامت واکنش(... بودم، با اینکه در نوجوانی اهل ..)) خدای تعالی درها را به سوی شما باز میكند.
عرصه را تنگ نمودم همه درها ببستم مسجد و میخانه حرام کردم که حسینی کنی به بیابان بلا , که شاید به لطف حق خنجربه کام گلو رسد
لیک ترک بلا نمودی و راهی شام شدی .
تا علی خانه نشین نشد ولی نشد .
نظر شما