رها
جمعه ۱۰ آذر ۱۳۹۱ ۱۸:۹
وقتی عاشقی(عشقهای زمینی)به شدت ترس از دست دادنش را داری و همین ترس باعث رشد بروز یک سری رفتارها مثل حسادت و  خشم و  نقش بازی  کردن حتی به صورت ناخود آگاه در انسان میشه ...من فکر میکنم برای آدمهایی که درد عشق دارند هر چه بگویی این عشق کاذب است و وابستگی است و باعث ترس و خشم و حسادت میشود و اسباب رنج آنها نمیتوانند به راحتی قبول کنند چون این  از همون موضوعاتی هست که باید تجربه کنی و با تجربه شخصی و رسیدن به معشوق خواهی دانست که پانویس چه میگویید.همه ما شاهد عاشق و معشوقهایی هستیم که چندی بعد از ازدواج زبان به گله و ناله میگشایند .به نظر من زنها در عشق مرد مورد نظر را در ذهن خود آنگونه که دوست دارند پردازش میکنند و تمام معایب او را به بهترین نحو توجیه میکنند در حقیقت ما زنها بسیار رویا پردازی میکنیم و در مقطعی از زندگی متوجه میشیم که ای داد او مردی که ما در ذهنمون ساختیم در بیرون وجود خارجی نداشته و ایجاست که واویلا
شوکوفیل
جمعه ۱۰ آذر ۱۳۹۱ ۱۸:۴۸
مرده بدم زنده شدم،گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده ی سیرست مرا،جان دلیرست مرا

زهره ی شیرست مرا،زهره ی تابنده شدم

گفت که سرمست نه ای ،رو که از این دست نه ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
سرما
جمعه ۱۰ آذر ۱۳۹۱ ۱۹:۲۳
سلام. بنده انتهای یادداشت را متوجه نشدم.
morteza.deyanatdar
جمعه ۱۰ آذر ۱۳۹۱ ۱۹:۴۵
با سلام و عرض ادب و احترام
مرتضی میگه:

به نظر حقیر فقیر سراپا تقصیر عشق صدی نود و نه و نیم درصد خلق الله از در خود خواهی است نه از در خود شناختی؛

هر که میگه اینطور نیست
هفده هیژده نورده بیست

همین!!!
یلدا
جمعه ۱۰ آذر ۱۳۹۱ ۲۱:۵۸
بر عشق چرا لرزم اگر او خوش نیست ور عشق خوش است این همه فریاد چراست

افکار و خیالات و اوهام دلیل غم عشق و مخرب عشق است.
عشق یک نیرو  و انرژی ست که شوربرانگیز و زیباست نه غم و ناله!
البته هجر و دوری خوشایند نبوده و نیست و بسیار هم سوزان است ولی با عشق در یک راستا نیست.(خدا پدران شاعران ما هم بیامرزد که در این ناله و شکایت ها بس سهیمند!)
اگر عشقی در دل باشد هست.غم نیست.نشاط است و شادمانی.
انسان همیشه در پی حصول لذت و تداوم آنست و شاید یکی از دلایلی که ما احساس غم و اندوه در مقابل احساساتمان میکنیم اینست در صورتیکه با کمی تامل میشود درک کرد که این عشق نیست!
عشق بری از هر نوع حس مخرب است.چون جز خیر نیست.و در خیر و نیکی ناراحتی و غم جایی ندارد.
عشق بدور از هر فکر و خیال مخرب است و تو وقتی به این حس دست میابی که از آن اوهامات خبری نباشد.
تمامی این غم علتی جز کسب صفات هویت فکری ما ندارد.حس تداوم لذت،حس مالکیت،حس برتر بودن و مقایسه و ....

عشق قهار است و من مقهور عشق
چون شکر شیرین شدم از شور عشق
امین
شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱ ۱:۳۸
سلام

میفرماید

تا ز خود افزون گریزم در خودم محبوس تر
تا گشایم بند از پا بسته بینم پای من

یعنی پذیرفتن خود باعث از بین رفتن ملامت، تضاد  و اندوه میشود!


نه ما بجای آقا شمس الدین آقا جلال الدین را میگیریم.
تارا
شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱ ۵:۲
لطفا یک نفر معنی بیت زیر را توضیح دهد:
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
  کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است
سان شان
شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱ ۸:۱۳
سلام
انسان اسیر هویت فکری غم عشق را دارد بی آنکه خود از آن باخبر باشد وآن عشق را در بیرون از خود  می جوید،  وقتی هم که به وجود پنداری نفس یا "خود" پی میبرد تا زمانیکه از این جرثومه نکبتی خلاص نشده باز گرفتار غم عشق است و خیلی بیشتر چون دیگر نمی تواند خودش را فریب دهد و از ارزش و اعتبارهای بیرونی ولو موقت کسب رضایت کند و بمحض اینکه انسان درکیفیت ذاتی ویا وصل به حقیقت قرار بگیرد هیچ نوع غمی باقی نخواهد ماند. و اما  اینکه دلبستگی به کسی موجب رنج و اندوه انسان شود بستگی دارد به اینکه انسان در چه جایگاه روحی و روانی باشد و انتظارش از این دلبستگی چه باشد؟ اگرمنبع شادی و خوشبختی را نه در درون بلکه در بیرون میجوید پس مسلم است که هویت ، شادی و آرامش ، خوشبختی واعتبار از این رابطه میخواهد و این رابطه چه شکست بخورد و چه پابرجا شد از همان ابتدا حتما با غم و اندوه قرین است  و لحظه ای ذهن از اندیشیدن به این رابطه دست نمی کشد اما کسی که در ذاتش زندگی می کند و یا حداقل تجربه کرده که نمی تواند از بیرون خوشبختی بگیرد واگر یک چنین دلبستگی به کسی پیدا کند، نه بخاطر نیازهای پنداری ذهن بلکه یک نوع تجانس و یا سنخیت روحی روانی با کسی احساس می کند که این احساس یک واقعیت است ، و این احساس واقعی بخشی از ذات و فطرت اوست و همیشه در درون وی حضور دارد بی آنکه دردسر برایش ایجاد کند ، اما تصویر ذهنی درست کردن و اندیشیدن به آن ،او را هم از فطرتش و هم از آن احساس واقعی دور کرده و گرفتار درد می کند و خطر دیگراینکه اگر به واسطه افکار ،سکوت درون را از دست دهد و وارد گقتگوهای ذهنی شود چون سکوت را تجربه کرده ، در ذهن بیقرارو یا گرفتار غم عشق میشود و درجستجوی آرامش از دست رفته برمی آید که واضح است با جسنجوی ذهنی به سکوت و آرامش نخواهد رسید بنابراین قابل دسترس ترین موضوع برای کسب آرامش برای ذهن در آن لحظه همان اندیشیدن و پرورش دادن این حس دلبستگی است چرا که حقیقت برای ذهن ناشناخته ، پنهان و دور دست است اما موضوع این دلبستگی نمود بیرونی دارد که این امر او را بیشتر و بیشتر از اصالتش دور کرده و گرفتار رنج و اندوه می شود.
ساز مخالف
شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱ ۱۲:۱۲
عشق واندوه
در سفر آفرینش آمده است که خداوند آدم و حوا را گفت دربهشت از هر چه میخواهید بخورید غیر از میوه در خت نیک و بد ...مار(شیطنت و فراست)با همدستی حوا(عشق)آدم را بخوردن میوه تر غیب کرد و چون خوردند در یافتند که عریانند.
...........بگذار تا شیطنت عشق چشمان ترا بر عریانی خویش بگشاید هر چند آنچه که میبینی جز رنجو پریشانی نباشد اما هرگز کوری را به قیمت آرامش تحمل مکن.
عشق و اندوه برادران توامان همند
سپهری در شعر مسافر میگوید:
و عشق تنها عشق
ترا به گرمی یک سیب می کند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن
و نوشداروی اندوه ؟
صدای خالص اکسیر می دهد این نوش
.................نوشداروی اندوه که صدای خالص اکسیر میدهد
وغم اشاره محوی به رد وحدت اشیا ست
.................
اقبال:
غم دو قسمست ای برادر گوش دار
شعله مارا چراغ هوش دار
یک غم است آن غم که آدم را خورد
وان غم دیگر که هر غم را خورد
آن غم دیگرکه گرگیرد دلی
دل ازاو گردد یم بی حاصلی
او
شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱ ۱۲:۵۶
خانم تارا معنی این بیت این است:
قصه و داستان و ماجرای عشق تنها یک چیز واحد است، اما عجیب این است که از هرکسی که این قصه را می شنوی، به گوش تو تکراری نمی آید و انگار ماجرای تازه ای است. یعنی در عین حال که عشق یک چیز است، اما از زبان هر فردی و برای هر فردی انگار یک تعریف جداگانه و متفاوتی دارد. البته من به صورت کلی عشق را گفتم، ولی می شود گفت که غم عشق، هم به همین گونه است.
به نظرم این بیت چنین معنایی دارد.
tabkom
شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱ ۱۳:۳۴
با سلام خدمت آقای پانویس و همه دوستان

پس عشق، هیچ غمی با خود ندارد.....و هر ناله و ضجه‌مویه‌ای، برخاسته از نفس و هویت فکری‌ست.....و عشق نیست....
باز هم به نظر می‌رسد به دنیای موریانه‌ها و زنبورها و مورچه‌ها نزدیک می‌شویم.....یا عرفان از احساس خالیست، یا احساس چیزی توخالیست....نه اینجور به نظرم درست نمی‌آید....علاقه و احساس و کنش و واکنش‌های (یاد یک جوک جدید از آقا مرتضی افتادم) عاطفه و احساس و محبت و دوست داشتن و با اخلاق بودن، می‌تواند در لحظه باشد و به جا، بدون اینکه در ادامه و در ذهن، به صورت فکر و گفتگو تکرار شود و سکوت درونی را دچار تلاطم و به هم ریختگی کند.....
در این صورت می‌توان، "دوست‌داشت"....."با محبت بود"...."اخلاق‌مدار بود"....."با احساس بود"......و البته با در نظر داشتن این نکته که از اینها برای معامله و بده و بستان استفاده نشود......که دوباره به همان "خلوص" می‌رسیم......یعنی تهش هیچ چیزی نیست.....مثل قند در لحظه و حال، آب می‌شود و تنها شیرینی آن به جا می‌ماند.....و آن شیرینی ِ عشق است......یا آن شیرینی، عشق است......

ممنون
ساناز م.
شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱ ۱۴:۹
به تارای عزیز: این بیت حافظ میگوید داستان عشق یکی است اما هر کسی به زبانی متفاوت بیانش میکند.
اعتراض آقای پانویس به حافظ بر سر بکار بردن کلمه ی غم است. چرا حافظ گفته غم عشق؟ مگر عشق غم است؟
البته بنظر من بستگی به این دارد که غم را چه معنی کنیم.خود آقای پانویس در جلسات شرح مثنوی در ابیاتی از مثنوی کلمه ی غم را به معنی دغدغه ی چیزی را داشتن معنی کرده اند.
البته روشن است که ایشان (احتمالا به عمد) در این پست واژه ی غم را به معنی اندوه و ناراحتی و غصه گرفته اند و در تقابل با معنی ئی که مورتی از عشق کرده است قرار داده اند.
ساناز م.
شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱ ۱۴:۱۴
به سرما: سطر انتهای پست اشاره به لطیفه ای دارد. روزی تیم فوتبالی از ایران با تیم آرژانتین داشته مسابقه میداده. مربی ایرانی به یکی از بازیکنان توصیه میکرده: بایرام تو توپ رو بردار و برو جلو گل بزن. غضنفر تو هم مواظب مارادونا باش که به ما گل نزنه.
بایرام توپ رو برمیداره و به تیم خودی گل میزنه! چند بار این کار تکرار میشه. آخر سر مربی میگه: غضنفر مارادونا رو ول کن بایرام رو بگیر!!!
ن
شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱ ۱۵:۱۲
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال
هر غمی کاو گرد ما گردید شد در خون خویش!
مریم
شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱ ۱۵:۳۴

tabkom
شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۱ ۱۶:۲۱
خوب است با خود شرط کنیم تا هر وقت معنای لطیفی به ذهن ما می‌رسد و از آن محظوظ می‌شویم، حداقل به اندازه طول همان لحظات، به خود آگاه باشیم و ببینیم آیا از این لطافت چیزی در ما هست؟ منظورم این است که بزرگترین و والاترین درک‌کردنی‌های ذهنی، قدر آن لحظه ندارد که تو چون خود باشی....
درک این حالات و محشور بودن با آن بدون اینکه اثری از آنها در گذران من باشد، به نظر من نشانگر آن است که نفس من، فقط دارد لطیف‌‌تر تفکر می کند و هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده......
شاید دیده باشید قلدرهایی را که وقتی به شعر حافظ و یا سنائی و و و...می رسند چقدر رقت قلب و احساس و ذوق نشان می‌دهند، اما در همان حین وقتی یک سیخونک به منیت گردن کلفت آنها می‌خورد مثل افعی عکس‌العمل نشان می‌دهند.....
معروف است ویولن زدن‌های شبانه‌ی سرپاس رکن‌الدین خان مختاری رئیس شهربانی رضا شاه که سنگ را به گریه درمی‌آورد و انجام وظایف روزانه‌اش در شهربانی نیز به همچنین....
تارا و سرما
یکشنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۱ ۴:۲
ممنون.
نظر شما
    [حذف مشخصات]
نظر شما در مورد این مطلب پس از تایید نویسنده وبلاگ نمایش داده خواهد شد